تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر

در نقد یک سفسطه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1396-09:56 ب.ظ

در منابع سیاسی-ایدئولوژیک آذریسم، دعوی سفسطه‌آمیزی را مکرراً می‌توان دید که خلاصۀ آن به قرار زیر است: 1 . ترکی زبان کتابت نبوده و در گذشته ترکان به فارسی می‌نوشتند و حتی مکاتبه می‌کردند.[بنابراین] ترکی‌نویسی و مطالبۀ آموزش آن و یا طلب اعطای جایگاه و حقوقی به آن، امری بی‌سابقه و جدید بوده و [احتمالاً /علی‌القاعده] نشأت گرفته از خارج/بیگانگان و.. است. در ورژن‌های مختلف این "استدلال"، اشاره می‌شود که امپراتوری‌ها/ حکومت‌ها/سلسله‌های و.. ترک، فارسی را زبان دیوانی/درباری خود قرار داده‌ بودند و اهمیتی به ترکی نمی‌دادند. 2. شعراء و ادبای ترک به فارسی شعر می‌سرودند و آثار فارسی عرضه می‌کردند. 3. معدود آثار موجود ترکی هم ترجمه و اقتباس از فارسی است و در جنب ادبیات/شعر فخیم فارسی حائز اهمیت نیست... از اینجا به صورت صریح یا ضمنی نتیجه می‌شود که در حال حاضر هم پرداختن به ترکی سودی ندارد و اساساً ترکی چیزی برای عرضه کردن ندارد و نباید  در مقابل فارسی "عَلَم" شود.

پرویز ورجاوند در مصاحبه‌یی(که مع‌الاسف اینک آدرسش را به خاطر نمی‌آورم) نقل می‌کند که در آذربایجان، افراد عامی پیش آخوندِ دِه یا ملای محلّه می‌رفتند و از وی می‌خواستند، آنچه را که بیان می‌کنند به صورت نامه، مکتوب کند. ملا نیز آن را به فارسی ترجمه کرده و کتابت می‌کرد. در مقصد و حین قرائت مکتوب، عکس این پروسه رخ می‌داد و روحانی، نامه را به فارسی قرائت کرده و برای عامّه ترجمه می‌کرد. ادعاهای مشابه در سایر تألیفات ناسیونالیستی و شبه‌ناسیونالیستی وجود دارد

***

شواهد متعددی دالّ بر وجود و رواج پروسۀ مورد نظر ورجاوند موجود است. از جمله یکی از اعضای به ظاهر دور و به باطن قریب خانواده-که مؤمن وارسته‌یی بود و در مکاتب قدیمه تحصیل کرده بود(رحمه الله علیه رحمهً واسعه)- قصه‌یی از نامه‌نگاری خودش را به سبک فوق نقل می‌کرد و فکاهی نهفته در آن را بیان می‎نمود؛ گویا زارعی، زمینی را از فردی-که در زمان مکاتبه در تهران بوده-اجاره کرده بود و ظاهراً موجر از توافق عدول می‌کرده است. یکی از بستگان موجر نامه‌یی انشاء می‌کرده و اظهار می‌داشته که فلانکس به "قول و قرار " وفادار نیست: " مشه فلان، قویدوغون قرارا دورمور". جدای از صعوبت ترجمۀ تحت‌اللفظی اصطلاح فوق، فرد انشاء کننده از نتیجۀ حاصله راضی نمی‌شده و آن را در بیان مقصود خویش کافی و وافی نمی‌دانسته است.

***

قصد ندارم در خصوص ادعاهای فوق وارد مناقشه شوم و ان قُلت‌هایی بیاورم. فرض را بر صحّت همۀ مدعیات می‌گذارم و استدلالم این است که به فرض قبول، از آنها نتایج ناسیونالیستی نمی‌توان استخراج کرد:

1.      فرض کنید ترکی‌زبانان در گذشته به فارسی می‌نوشتند و می‌خواندند و همۀ آثارشان هم به فارسی عرضه شده است، با چه دلیلی می‌توان گفت که الی ‌الابد چنین باید باشد؟ اگر کسی بگوید که من از اجدادم شاکی و ناراضی‌ام. زیرا آنان اعتنای کافی و درخور به زبان ترکی نداشته‌اند. حال وظیفۀ من و هم‌نسلان من است که برای جبران مافات بکوشیم. "استدلال" فوق چه جوابی برای ردّ این ایده دارد؟ مگر بسیاری از ناسیونالیست‌ها، منتقد رفتار گذشتگان با زبان فارسی نیستند و آنان را به دلیل عربی‌مآبی و عربی‌نویسی آماج انتقاد قرار نمی‌دهند؟ در قرون سابقه، زبان‌های بسیاری همچون لاتین، یونانی، سانسکریت، عربی، چینی، آرامی و..زبان اهل کتابت، تفلسف و علم بوده‌اند و در خارج از قلمرو طبیعی‌شان رواج داشتند. لاتین زبان کلیسا و اهل علم و ذوق اروپا برای بیش از یک هزاره بوده و حتی تا قرن نوزدهم در مجارستان زبان رسمی بود. یونانی زبان فلسفه و علم در شرق نزدیک و جهان هلنیستی و امپراتوری بیزانس و کلیسای ارتدکس بوده است؛ عربی هم زبان اهل علم، فقاهت، حدیث و به طور کلی علوم اسلامی و غیردینی در عالم اسلام بوده و اغلب مؤلفین آثار عربی هم خود عرب به معنی قومی کلمه نبودند؛ چینی تا قرن نوزدهم در ژاپن، شبه‌جزیرۀ کره و قسمت‌های مهمی از شرق آسیا، زبان علمی، دینی و تجارت بوده و قس علی هذا.. حال این زبان‌ها در مقابل زبان‌هایی نظیر انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ژاپنی و.. که زمانی کم‌اهمیت و عوامانه تلقی می‌شدند، عقب نشسته‌اند. آیا علّت این امر توطئه، دسیسه و دست‌های پنهان ایادی فلان بوده است؟ مسلماً نه! روال جهانی تحولات علمی، تکنولوژیک، اقتصادی و سیاسی موجب تحوّل فوق شده است که علاقه‌مندان خود چند و چون آن را در کتب مربوطه مطالعه می‌کنند.

2.      ممکن است ادعا شود که گذشتگان ترکی را زبانی علمی و توانمند نمی‌دانستند و لذا بدان نمی‌نوشتند. به عبارت دیگر ترکی زبانی ناتوان و ضعیف است. جواب ساده آن است که گذشتگان بسیاری از زبان‌های مهم امروزی را هم ناقص و ناتوان تلقی می‌کردند. کلام ابوریحان بیرونی و ابوحاتم رازی را در خصوص فارسی به یاد بیاورید. می‌دانیم که بسیاری از فارسی‌نویسان، از اینکه نمی‌توانستند به عربی بنویسند و یا برای فهم عوام مجبور بودند به فارسی بنویسند، اعتذار می‌جستند[1]. چنین نگرشی به آلمانی و زبان‌های دیگر هم وجود داشت. اما اینک خلاف اینها اثبات شده است. در وِرژنی دیگر گفته می‌شود که حداکثر ظرفیت ترکی (آذربایجانی) حیدربابای شهریار است و بیش از آن نمی‌توان به این زبان بسط داد؟ از کجا می‌دانید که نمی‌شود بسط داد؟ چه کسی از آینده مطلع است؟ آیا بر همۀ قابلیت‌ها و پتانسیل‌های ترکی وقوف و اِشراف دارید؟ مشابه ادعای شما را ابوریحان و امثاله هم مطرح کرده‌اند.. اجازه دهید مثالی قریب به زمان خودمان بزنم؛ می‌دانیم که قدیمی‌ترین منابع مکتوب کردی سورانی متعلق به قرن نوزدهم است. در دوران حکومت عراق و عهد بعثیون هم این زبان شاهد توجه نبود و بلکه تحت تضییقات قرار می‌گرفت. اما اینک پس از حدود دو دهه، در اقلیم کردستان با جمعیتی حدود 4 میلیون نفر، به زبان رسانه‌‌یی، فرهنگی و آموزشی مبدل شده و آثار ادبی و فلسفی جهان بدان ترجمه و نشر می‌شود. طبعاً در ابتدای کار صعوبت و نواقص زیادی وجود دارد و چرا نباشد؟ پیش چشم ما، فارسی با حدود یک و نیم قرن تلاش و حمایت دولتی و..در راه جذب علوم و معارف مدرن، آیا اینک با معضلات کمتری مواجه است؟ چون با حوزه‌های علوم اجتماعی، فلسفه و علوم انسانی تماسی دارم، می‌دانم که اهل ذوق و دقّت تا چه حدّ از ترجمه‎های نامفهوم، مغلوط، مبهم و گنگ در این حوزه‌ها دل پُری دارند. طبیعی است که اشکالات و معضلات به مرور کمتر می‌شود. اگر صحبت از غنای آثار مکتوب در گذشته شود-که در جای خود حائز اهمیت بوده و پشتوانه محسوب می‌شود-این سوال را می‌توان طرح کرد که آیا عربی در شرایطی بهتر از ترکی(ترکیه) و فارسی قرار دارد؟ مطمئن نیستم. گرچه عربی به سبب صیقل‌یافتگی و تکامل سیستم‌ واژه‌سازی‌اش طی قرون گذشته، امتیازاتی دارد. اما معادل‌سازی برای اصطلاحات جدید، فقط یکی از وجوه مسأله بوده و تفصیل مواجهۀ زبانهای شرقی با تمدن مدرن غربی، مستلزم تألیف مجلدات قطوری است. اجمالاً بنویسم که از دیدگاه زبانشناسی هیچ زبانی نارسا و ناتوان نبوده و جهت بیان و توصیفِ محیط و محل زندگی، شیوۀ حیاتِ اقتصادی، فرهنگی و سیاسی مردمان متکلّم بدان زبان شکل یافته است. و البته هر زبانی می‌تواند بسط یابد و شکوفا شده و برای انتقال مفاهیم، ایده‌ها و معانی متنوع توانا گردد. لذا دعوی اینکه نمی‌توان به فلان زبان بسط بیشتری داد، در بهترین حالت، از مقولۀ غیب‌گویی، آسترولوژی و طالع‌بینی است و ارزشی بیش از آن هم ندارد.

***

مابقی ادعاها هم از همین قماش بوده و سفسطه محسوب می‌شوند. زیرا توجه نمی‌کنند که از توصیف و شرح یک وضع/جریان تاریخی به یک دستورالعمل نمی‌توان رسید. عبور از "هست‌ها/است‌ها" به "بایدها" ممکن نیست. می‌توان مدعی شد که از توصیف یک وضع، شاید دهها "باید" مختلف و احیاناً متضاد قابل استنتاج است. یک قصۀ انگیزشی!: معروف است که فردی از طرف کارخانۀ تولید کفش، راهی کشوری افریقایی می‌شود تا فرصت‌های بازاریابی و تجارت را ارزیابی کند. وی با مشاهدۀ گشت و گذار بدون کفش مردم محلّی، شوکه و مأیوس می‌شود و به مقامات گزارش می‌کند که در اینجا کسی کفش نمی‌پوشد و لذا بازاری هم در کار نیست. اما رییس شرکت استنباط دیگری دارد: ما بیست میلیون مشتری بالفعل و حی و حاضر داریم!

اشاره شد که در وضع ادعایی عدم توجه به ترکی[2] می‌توان حداقل دو "باید" متضاد استخراج کرد. چه چیزی در ورای این استنباطات و وظیفه‌تراشی‌ها وجود دارد؟ بی‌شک ایدئولوژی‌ها، موقعیت‌ها/امتیازات سیاسی و اقتصادی و.. در آن دخیل است. تحلیل این مسألۀ از حوزۀ بحث حاضر خارج است. فقط اشاره کنم که ردپای ایدئولوژی‌ها را در استنباط‌ها و هدف‌گذاری‌ها می‌توان مشاهده کرد:

1.      فرض می‌کنیم سلسله‌های ترک، زبان رسمی‌شان را فارسی قرار داده بودند. آیا از اینجا می‌توان اسنتباط کرد که وضع مزبور باید ادامه می‌یافت/بیابد؟ یا نه، آن "اشتباه" به کناری نهاده شود و رویه تغییر کند؟

2.      فرض کنید آثار ترکی با اقتباس و تقلید از ادبیات فارسی خلق شده است. آیا می‌توان ادعا کرد که راه خلاقیت بسته است و ترکان نمی‌توانند/نمی‌باید ادبیات خلّاقۀ خویش را ایجاد کنند و الی الابد باید در تقلید بمانند و دست از زبان خویش بشویند؟ یا بالعکس ترکان حق دارند/باید به دنبال ادبیاتی مستقل/به دور از تأثیر فارسی باشند؟

3.      از اینکه احیاناً شعراء و ادبای ترک آثارشان را به فارسی نوشته‌اند می‌توان استنباط کرد که آنان/اخلاف‌شان تا ابد باید همین رویه را ادامه دهند؟ یا برعکس قدر زبانی مادری خویش را بدانند و کمر همّت برای خدمت به این "زبان مظلوم" ببندند؟

***

حال که وضع چندین حالت متضاد و ذوحدین و متخالف دارد، چاره چیست؟ آیا باید قبول کرد که الحق لمن غلب / هر که غالب شد، نظرش را اِعمال و یا تحمیل می‌کند؟ به نظر می‌رسد که راه‌حل و شیوۀ اجتناب از مغالطات، منحصر کردن مباحث علمی/زبانشناسی/تاریخی و. به حوزۀ خودشان و مناقشات حقوقی/اخلاقی در قلمرو خودشان باشد. این مطالب برای اهل اطلاع بدیهی است و علاقه‌مندان می‌توانند به کتب تفصیلی رجوع کنند. باری اصول بنیادین حقوق-که انعکاسی از آن را در اعلامیۀ حقوق بشر هم می‌بینیم- می‌تواند مبنا و پلاتفرم مباحث حقوقی مربوط به حوزۀ زبان و فرهنگ باشد؛ اصولی چون تساوی نوع بشر(فارغ از جنسیت، نژاد، مذهب و..)، آزادی‌های گوناگون و.. به زعم من جایگاه و استاتوس زبان ترکی با تکیه بر چنین اصولی قابل طرح و بیان است و توسل به ادّلۀ تاریخی و زبانشناسی به  دلایل مختلفی بی‌نتیجه و غیرمنطقی است؛ اولاً می‌دانیم که مباحث حقوقی و سیاسی به تعبیر فلاسفه، اموری اعتباری‌اند، حال آن که علوم دقیقه و علومی نظیر زبانشناسی و تاریخ مدعی طرح قضایایی حاکی از حاقّ واقع‌اند و تلاش می‌کنند از واقعیت‌ها("است"ها) حکایت کنند. خلط اعتبار و حقیقت یا به بیان هیوم "هست"ها و "باید"ها را قبلاً استطراداً طرح کردم. ثانیاً از آنجا که این علوم خالی از ایدئولوژی نیستند، مناقشات آنها کمتر به نتیجۀ قطعی و نهایی می‌رسد و به فرص قطعیت یافتن نتیجه، از آن نمی‌توان حقوق استخراج کرد. گاهی مزاحاً به دوستان گفته‌ام که فرض کنید اثبات کردید هخامنشیان آن گونه که کوروشیست‌ها ادعا می‌کنند نبوده و آن چنان که شما ترسیم می‌کنید، بودند. حاصل کار چه خواهد شد؟ آیا کوروشیست‌ها و آرکاییست‌ها خواهند گفت:"آهان! متوجه شدیم که ادعاهای ما اشتباه بود. بفرمایید این هم حقوق و آزادی‌های شما!". ثالثاً بسیاری از نمونه‌ها را در جهان می‌شناسیم که در آنها حقوق فرهنگی و زبانی اقوام/زبان‌هایی که قدمت‌شان قابل انکار نیست، توسط متکلمین زبان‌های جدیدتر و حتی کم‌نفوس‌تر، نقض می‌شود. مثلاً می‌دانیم که اردو زبانی بالنسبه جوان و متأخر بوده و ادبیاتش هم جدید است. حال آنکه سِندی ادبیات مکتوبی به قدمت بیش از دو هزار سال دارد و اردوزبانان کمتر از 20 درصد جمعیت پاکستان را تشکیل می‌دهند. اما حکومت فدرال، در موارد متعددی، مشکلات مهمی برای سندی‌زبانان ایجاد کرده است. چنین مسأله‌یی را در خصوص بربرهای شمال افریقا و اقوام دیگری هم مطرح ساخت. بنابراین توسل به ادّلۀ تاریخی نمی‌تواند و نمی‌باید به نتایج حقوقی ختم شود.

***

از کجا وارد شدیم و به کجا رسیدیم!. باری خوانندگان اهل فطانت سؤال خواهند کرد آن چه در این وبلاگ در باب اتیمولوژی و توپونیمی و..-نوشته می‌شود، بی‌هدف و غرض است؟ جواب را به تفاریق در مطالب متعددی آورده‌ام و بسط تفصیلی آن مجال مستقلی می‌طلبد. اجمالاً اشاره کنم که هدفم در درجۀ اوّل علمی است و تصحیح اشتباهاتی که در منابع علمی-یا دقیق‌تر شبه‌علمی-آمده و دستاویز سفسطه‌ها و مغالطات قرار می‌گیرد.


[1]  قاسم تویسرکانی، تاریخی از زبان تازی در میان ایرانیان پس از اسلام، تهران: دانشسرای عالی، 1350. صص75-367.

[2]  بحث مستوفا از این مباحث مجالی وسیع می‌طلبد. فقط اشاره کنم که اغلب این قبیل استنباط‌ها، ناشی از آناکرونیسم و نگاه به اعصار قدیم با عینک امروزی، ناسیونالیستی و مفاهیم جدید است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

خلیفه در توپونیم‎ها(ضمیمۀ اوّلِ "انعکاس تصوف در توپونیمی")

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 22 شهریور 1396-09:52 ق.ظ

متصوفه و عرفاء از قرون اولیۀ اسلامی، احیاناً افراد معتمدی را جهت ارشاد و تلقین به اطراف و اکناف ارسال می‌کردند. اما از قرون ششم و هفتم و بالاخص در دوران اقتدار معنوی شیخ صفی‌الدین اردبیلی، گسیل مرشدان و توبه‌دهندگان به اوج خود رسید. وی "نمایندگانی" در قلمرو وسیع آذربایجان، شرق آناتولی و احیاناً عراق عرب و عجم-و اگر به مدعیات منابع نزدیک به طریقت صفوی اعتماد شود-حتی در شامات داشت. "وکلای" مزبور "خلیفه" خوانده می‌شدند و "خلفاء" عموماً مریدان تربیت یافته، اهل اخلاص، دانای به رموز و اسرار سلوک باطنی و راه و رسم منزلها بودند. بعدها با قدرتگیری صفویه در رأس خلیفگان مزبور منصب "خلیفه الخلفاء" قرار گرفته که علاوه بر مقام معنوی و ارشادی، احیاناً وظایف دنیوی و بالاخص نظامی هم برعهده می‌گرفت. باری امروزه که به اَعلام جغرافیایی-بالاخص در صفحات آذربایجان و نواحی مجاور-نظر می‎کنیم با تعداد قابل ملاحظه‌یی توپونیم دارای جزء و عنصر خلیفه مواجه می‌شویم. طبعاً تعیین اینکه هر یک از این اسامی متعلق به خلفای کدام صوفی برجسته بوده و یا تشخیص صاحبِ منصب خلیفگی در آن نقطه، به طریق اولی، مشکل و در فقدان اسناد و مدارک مکتوب محال می‌نماید. امید که در آتیه، اسناد، بالاخص قبالجات قدیمی و وثائق مربوط به خرید و فروش اراضی و قصبات و..منتشر گردد و اهل تحقیق به استخراج و آنالیز داده‎های آنها اقدام کنند. این نکته را هم متذکر شوم که خلیفه-اگرچه به ندرت-به عنوان اسم خاص در نامگذاری افراد هم مشاهده می‌شود.

***

در رأس توپونیم‎های مرکب با خلیفه، خلیفه‌لو/خلیفه‌لی قرار دارد:

1.      خلیفه‌لو:روستایی تابعۀ دهستان دیکله در بخش هوراند اهر

2.      خلیفه‌لو: قریه‌یی از توابع دهستان تیرچایی در بخش کندوان میانه

3.      خلیفه‌لو: روستایی از توابع دهستان ارشق مرکزی در مشگین

4.      خلیفه‌لو: روستایی تابع بخش مرکزی شهرستان خرمدره

5.      خلیفه‌لو: قریه‎یی تابع بخش ویلکج شهرستان نمین

6.       خلیفه‌لو: روستایی تابعۀ بخش مرکزی شهرستان خدابنده

7.      خلیفه‌لو: قریه‌یی در بخش افشار شهرستان خدابنده که احیاناً خلیفه هم خوانده می‌شود.

در آناتولی هم دو خلیفه‌لی(Halifeli) وجود داشته است:

1.      خلیفه‌لی: روستایی تابع آماسیا

2.       خلیفه‌لی: قریه‌یی تابع بال شیخ در قیریق قلعه که اینک با اسم رسمی ایشیق‌لار(Işıklar) شناخته می‌شود.

***

چند خلیفه کندی هم در آذربایجان وجود دارد:

1.      خلیفه کندی: روستایی تابع دهستان سراجوی شمالی در مراغه

2.      خلیفه کندی: قریه‎یی تابعۀ دهستان بیات، بخش نوبران ساوه

3.      خلیفه کندی(حمیدیه):  روستایی تابع دهستان نظرکهریزی در شهرستان هشترود

4.      خلیفه کندی(حاتم):  روستایی از توابع دهستان سلوک در هشترود

حداقل دو روستا هم با اسم خلیفه قشلاق وجود دارد:

1.      خلیفه قشلاق: قریه‌یی تابع دهستان خسروآباد شهرستان بیجار

2.      خلیفه قشلاق: روستایی تابعۀ بخش افشار، شهرستان خدابنده

دو اسم جالب توجه زیر هم مرکب با خلیفه‌اند:

1.      خلیفه بلاغی(بولاغی): روستایی تابع شازند(بخش سربند) در شهرستان ساوه

2.      خلیفه باغی: روستایی از توابع دهستان گرمۀ جنوبی در بخش مرکزی میانه

ترکیب خلیفه با اسامی خاص نمونه‌های بعضاً جالب توجهی دارد:

1.       خلیفه داود: دهی از توابع دهستان ارشق شمالی در مشگین

2.      خلیفه انصار: روستایی تابع شهرستان ورزقان که مع‌الاسف در زلزلۀ 2012/1391 به کلّی تخریب شد.

3.      خلیفه کمال: روستایی از توابع دهستان کله بوزِ غربی شهرستان میانه

4.      خلیفه ترخان: دهی در بخش مرکزی شهرستان سنندج. اسم بسیار جالب توجهی است هم از حیث قدمت و هم از جهت اینکه نشان می‌دهد ترخان محتملاً اسم خاص بوده. زیرا ترخانان به عنوان صاحبان مقامات مهم در دولت ایلخانی و اهلِ اشتغالات دنیوی نمی‌توانستند نیابت متصوفۀ بزرگ را کسب کنند. ترخان در سایر توپونیم‌های منطقۀ کردستان هم مشاهده می‌شود و مربوط به لایۀ توپونیم‌های ترکی(و مغولی) است.

5.      خلیفه حصار: که به خلیفه حصار و میلان هم شهرت دارد و در دهستان درسجین بخش مرکزی ابهر واقع است. ظاهراً این روستا جزیره‌یی بختیاری‌زبان در میان مناطق ترکی‌زبان است. ساختار ترکیب ترکی است اما انتظار می‌رفت "خلیفه حصاری" می‌داشتیم. شاید یای انتهایی در اثر کثرت استعمال یا به علّتی دیگر حذف شده است.

اسم خلیفه به تنهایی یا با پسوند و القاب هم، مکرراً دیده‌ می‌شود؛ مثلاً در بخش مرکزی مهاباد، دشتستان، گناوه، چهارمحال و بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد، خوزستان، کرمانشاه، کوهدشت و بلوچستان این قبیل اسامی را در اختیار داریم. ترکیباتی نظیر قلعۀ خلیفه(در همدان، فارس و لرستان) هم موجود است. در آناتولی چندین خلیفه‌لر (Halifeler) ضبط شده است:

1.      خلیفه‌لر: روستایی تابع گولنار در ولایت مرسین

2.      خلیفه‌لر: روستایی از توابع امت(Emet) در کوتاهیا که تبدیل به قالفالار(Kalfalar) شده است. حال آن که قالفا دخیل از ایتالیایی است و متأخر.

3.      خلیفه‌لر: قریه‌یی تابع حصارجیق در ولایت کوتاهیا

·        یک خلیفه(Halife) هم در بخش مرکزی کاستامونو وجود دارد.

***

کثرت اسامی خلیفه‌لو/خلیفه کندی در مناطق شرقی‌تر و جنوبی‌تر آذربایجان جالب توجه است می‌دانیم که ولایت گرمرود، محال هشترود، ولایت اویرات، ولایت تراغای و..از مراکز مهم فعالیت مریدان شیخ صفی بوده است و ممکن است این توپونیم‌ها انعکاسی از حضور و فعالیت آنان باشد.

بدیهی است که این توپونیم‎ها ارتباطی با خلافت عثمانی و به طریق اولی خلفای عباسی ندارد؛ به دلایل متعدده و من جمله کثرت اسامی مزبور مانع قبول رابطۀ آنها با خلفایی می‌شود که در هر عصری منحصر به فرد بوده‌اند.



نوع مطلب : یئر آدلاری 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-20

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 12 شهریور 1396-02:12 ب.ظ

1.      مالاتوپ(malatop):"بؤیوک توخماق، گوپَن". کلمه‌نی میانادا ائشیتمیشم. باشقا بؤلگه‌لرده ده اولاجاق‌دیر. بیلدیییمه گؤره یازی دیلینه گیرمه‌میش‌دیر. سؤزجوک روسجادیر. او دیل‎ده مالاتوک (malatok) "توخماق" دئمک‌دیر و کیچیلتمه‌سی Molotoçek چکیج دئمک اولور. سؤزجوک ایسلاو کؤکنلی ساییلیر. کلمه‎ سونونداکی پ<ک حادثه‌سی غیرعادی اولوب و تورکجه "توپ" سؤزجویونون تأثیر آلتیندا اولاجاق‌دیر.

2.      میتبئیین(mitbéyin):"آرخایین، خاطرجمع". دانیشیق دیلینده داها چوخ  اورتا یاش اوستونده‌کی یورتداش‌لاردان ائشیدیلیر. یئرینی یئنیجه فارسجادان گئچن مطمئن کلمه سینه بیراخیر. میتبئیین بو سؤزجویون اسکی‌دن آلینیب، دیلیمیزین سس قایدالارینا اویدورولموش بیچیمی ساییلیر.

3.      ماحمودیه(Mahmudiye):"بویونباغ، اوجوندا داملا/آرمودا بنزر قیزیلی/داشی/قاشی اولان بویونباغ". سؤزجوک ان آزی ماراغا و میانادا وار. ایلک اولاراق بیر کیشی آدیندان گله‎بیله‎جه‎یینی ساندیم. آنجاق عثمانلیجادا بیر بیلگی دقتمی چکدی؛ آرمودیه(armudiye)، آرموت/امرود میوه‌سینه بنزر بیر تاخی‌سی اولان و نظرلیک اولسون دییه آسیلان قادین بویونباغی وار عثمانلی‌لاردا. حتا مزارداش‌لاریندا بئله آرمودیه گؤرونور. کلمه فارسجا آرموت<امرود ایله عربجه ـیه اکی ایله یاراندیغی آچیق‌دیر و عثمانلیجادان آذربایجانا گلدییی کسین اولاراق سؤیله‌نه‌بیلر. سانیرام آرمودیه، "محمود" آدینا بنزدییی اوچون، ایکی‌سی‌نین قاریشیمی‎ندا "ماحمودیه" اورتایا چیخیبدیر.

4.      اَجوزا(ecuza):"پلاستیک جینسی‌ندن، قوندارما(مصنوعی) جینس‌لر". مثلا بئله بیر جومله‌ده ایشله‌نیر:"بو تسبئح اَجوزادی، داش ده‎ییل". آذربایجان و زنجان‌دا آز فرقله باشقا سؤیله‌ییش‌لری(اَجوزه/ecüze، اَژنا/ejna) و معنالاری(مثلا پارتلاییجی ماده)دا وار. سؤزجوک عربجه "اجزاء"(=تیکه‌لر، تیکه‌جیک‌لر)دان گلدییی آچیق‌دیر. آنجاق منجه عثمانلیجا یولویلا گلیبدیر. باشقا بیر یازی‌دا اشارت ائتدیییم کیمی، اون دوققوزونجو یوزایل‌ده غرب‌دن گلن یئنی مفهوم و قاورام‎لارا و بیلیم دیلینده ایشلک اولان سؤزجوک‌لره، عثمانلی‌دا، "انجمن دانش" کیمی قوروم‌لار، عربجه و فارسجا قارشیلیق‌لار(معادل) اؤنرمه‌یه باشلادی‌لار. اون مینلرجه بئله سؤزجوک یاراندی. بوگون بونلارین بیر قیسمی‌ هلهده تورکیه‌ده ایشله‌نیر و فارسجا، عربجه کیمی دیللرده قبول گؤرنلری ده وار. اجزاء بو اؤنریلن سؤزجوک‌لردن بیرایدی. اجزا، تورکجه‌ده، "پارچالار، پارچاجیق‌لار" معناسی یانیندا، "ماده، کیمیا ماده‌سی/مادۀ شیمیایی" کیمی آنلام‌لاردا دا یایقین اولدو و بوگون‌ده تورکیه تورکجه‌سینده یاشار. بوردان اجزاچی، اجزاچی‌لیق(Eczacı,eczacılık)، "داواچی، داواچی‌لیق، pharmaceutics و  فارماکولوژی معنالاری قازاندی و بوگون ده بو معنالاری ایله یایقین ساییلیر. آنادولو آغیزلاریندا، اجزا "کیبریت" معناسیندا دا گؤرولور. جمهوریت دؤنمی‎نده، داواخانا قارشیلیغی اولاراق، اَم‌ائوی یانیندا اجزانه (<اجزاخانه)(eczane)ده اؤنریلدی و بو قیسالتما رغبت گؤروب، یایقین اولدو.

5.      آپارماق(aparmaq):"بیر یئره گؤتورمک، فارسجاسی: بُردن". آذربایجان تورکجه‌سیندن باشقا، دوغو آنادولودا دا گؤرونور. تورکیه تورکجه‎سی‌نین یازی دیلینده "چالماق، گیزلیجه آلیب قاچماق" معنالاری کوچه-باجا دیلینی گؤسترمک اوچون ایشله‌نیر. سؤزلوکچولر، اورتا تورکجه‎ده‌کی "آلیب-بارماق"(=آلیب-گئتمک) فعلیندن گلدییی‎نی قبول ائدیرلر. بو گؤروشو دوغرولایان بوگون قزاقجا، قیرقیزجا، اؤزبکجه، باشقوردجا و اویغورجادا هله‌ده "آلیب-بارو" و بنزر بیچیم‌لرین یاشاماسی‌دیر(یازیلی اویغورجادا، "آپارماق"دا وار). نیشانیان، آپارماق فعلی‌نی اورتا ایرانجا/پهلویجه apurtan(=آوردن، گتیرمک) فعلینه باغلاماغا چالیشسادا، گؤروشو قبول ائدیله‌بیلمز. تورک دیللرینده یاشایان شاهیدلر بیر یان‌دا دورسون، پهلویجه فعل ایله آپارماق فعلی‌نین آنلام ضدلییی وار.

6.       حَزْیر(hezir):"تخمین". آذرشهره باغلی "قاضی‌جهان/قَزْجان"دا درلنمیش[1]. سؤزجوک اسکی اکینچی‌لیک و باغچی‌لیق ایشلریله ایلگی‌لی اولاجاق‌دیر. فارسجا سؤزلوک‌لرده(عمید، دهخدا کیمی) "حَزْر" وار:"تخمین، آغاج‌داکی میوه‌لری/چؤل‌ده‌کی بیچینی تخمین ائتمک" دئمک اولور. عربجه‌ده حَزَر "تخمین ائتدی"، حُزْر/حِزْر/حَزْر "تخمین" و مَحْزره ده یئنه او معنادا دیر. آنادولودا(قیصری، نییده، آدانا) بیر حزیر (hezir) وار:"اسکی‌دن بوستان محصول‌لاریندان آلینان اوندا بیر وئرگی" آنلامی داشیر. بودا بیزیم حزیر اولابیلر. تخمین قارشیلیغی عثمانلی قایناق‌لاریندا تاسیم(tasım) دا وار و یئنی تورکجه‌ده ده بعضن گؤرونور.

7.      باندوروم(bandurum):"پول کیمی کیچیک اشیالاری باغلاماق اوچون یارایان باغ، ایپ، ساپ، باند". اؤزللیک‌له بانک‌دان آلینان پول باغلی‌سینا "باندوروملو پول" دئییلدییی‌نی یازار سایین شهبازی(ائل دیلی و ادبیاتی درگی‌سی، 7.نجی سایی). او یازی‌دا، سایین شهبازی اوزونجا، سؤزجویو بندی-رومی(=بندِ رومی) اولاراق آچیقلاماغا چالیشیر و قاراباغ‌دان گلدییی احتمالی اوزرینده دورار. منجه سؤزجوک آچیق‌دیر. تورکجه و عثمانلیجادا، فرانسیزجا(banderole)دان آلینتی اولاراق باندرول(bandrol) واردیر. روسجادا دا باندرول وار و اوردان قافقاز یولویلا دیلیمیزه گیرمیش اولابیلر. عربجه و فارسجادا دا بندرول/باندرول اولاراق گؤرونن کلمه،  ایتالیانجا banderuola  دان گلیر. ایتالیانجا سؤزجوک bandera "بایراق" دان گلیر و "کیچیک بایراق" دئمک اولور و اصلیندن رنگلی کاغیذلارا وئریلن آدایمیش.

8.      شورتان(şortan):"نوودان، شیرنوو". اورمودا و اطرافیندا یاشایان سؤزجوک، آنادولودا و تورکیه تورکجه‎سی نین یازی دیلینده ده گؤرولور و فرقلی ده‌ییشگه‎لری وار: چؤرتن(çörten)، شؤرتن(şörten)، چورتان(çortan) و باشقالاری..بیلیندییی کیمی سؤزجوک ارمنیجه‌دن آلینتی‌دیر. نیشانیان'ین یازدیغینا گؤره çur "سو"، و ortan "بورو، لوله، اولوق" کلمه‌لری‌نین بیرلشمه‌سیندن اورتایا چیخیب‌دیر.

9.      رئی(rey):"برکتلی، بارلی، یاغینلی-یاغمولور ایل". اردبیل بؤلگه‎سینده یایقین‌دیر آنجاق باشقا بؤلگه‌لرده ده وار. فارسجادا دا ریع، دانیشیق دیلینده "رونق، قازانج" معنالاری داشیر. کلمه‎نین نهایی قایناغی عربجه ریع/رَیَعان "هر زادین ایلکی و ان یاخشی‎سی" اولدوغو بیلینیر. آنادولودا رئی/ریع یوخ کیمی دیر.

10.  پئنجک(péncek):"کوت(پالتار)، جکِت". کلمه آنادولودا (قارص) بئیینجک(beyincek) اولاراق گؤرونور. روسجا pidjak دن گلدییی آنلاشیلیر. روسجا سؤزجوک ایسه اینگیلیزجه pea-jacket "گمیچی‌لرین پالتوسو" سؤزجویوندن گلیر. اینگلیزجه سؤزجوک، بیر آلینتی-ترجومه اولوب و هولندجا Pij-jekker "یون جکت"دن گلدییی بیلینیر.


[1]  وحید کاظم‌زاده قاضی‎جهانی، قاضی‌جهان در گذر تاریخ، تبریز:احرار، 1383. 97.ص




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-19

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 10 شهریور 1396-07:55 ب.ظ

1.      بیسک(bisk):"دَییرمان داش‌لاری‎نین اورتاسیندان گئچن دمیر میله". اسکی دییرمان‌چیلیق‌دا یایقین بیر سؤزجوک‌دور. آنجاق اسکی دییرمان‌لارین ییغیشیب، گئتمه‌لریله بو اصطلاح دا اونودولمایا اوز توتوبدور. سؤزجویو اوزون زامان آراشدیردیم. ایلک باش دا چتین گلدی. کشف ائدینجه چؤزومونده اَن چوخ سئویندیییم و حظ دویدوغوم سؤزجوک لردن بیر اولدو. بو بیچیمی ایله سؤزجوک آنادولودا یوخ. آنجاق کؤچوشمه(متاتز) یاشدیغی‌نی دوشونسه‌ک، هر زاد اورتایا چیخیر: سیبک>بیسک. آنادولو آغیزلاریندا، اوچ ده‎‎ییشگه‌سی وار بو سؤزجویون. اوچونون ده آنلامی بنزر. کلمه‌نین اوچ‌ده آنلامی وار: بئشیک‌دن سیدییی ائشییه چیخاران قامیش؛ ال دییرمانی‌نین اورتا آغاجی؛ محور. آنادولودا سیبک(sibek) یانیندا، سؤبک (söbek)، سوبک(sübek) ده وار.  اسکی قایناق‌لاردا، رابغوزی‌نین قصص الانبیا‌سی‌ندا اون یول گئچر. دیوان لغات الترک ده، سیبک بنزر معنالار داشیر(قطب الرحی و قصب اولاراق چئویریلیر). کلاوزن'ـا گؤره اساس معناسی "اورتادا اولان اوزون بیر زاد" بوتون بو آنلام‌لاردا گؤرونور(788.ص). منجه سیبک و بیسک، ایکی‌سی‌ ده دیلیمیزده "محور" قارشیلیغی اولاراق ایشله‌نه‌بیلر. فارسجاداکی سیبک، یئنی سؤزجوک‌دور. وسیله‌نین یومرولوغونا گؤره دانیشیق دیلینده بئله آدلاندیریلیبدیر. تورکجه‌ده کلمه سونو –sk اولمادیغی اوچون گلیشمه‌نی بئله آچیقلایابیلیریک؛ sibek>*bisek>bisk. بئله بیر سؤزجویون گونوموزه گلیب چیخابیلمه‌سی، آذریچی‌لیک یالان‌لارینی بیر داها اورتایا چیخاریر. دییرمانچیلیق سؤزجوک‌لری‌نین تامامینا یاخینی تورکجه اولدوغو اوچون، تورک‌لرده کؤکلو بیر دییرمانچیلیق گله‌نه‌یی اولدوغو اورتادا‌دیر.

2.      فیستان(fistan):"قادین کؤینه‌یی". یئرلی آغیزلاردان، خلیل دیزه‌سی کندیندن توپلانیب‎دیر. باشقا بؤلگه‌لرده ده اولابیلر. عثمانلی گئییم کولتورونون اؤنملی عونصورلاریندان ساییلیب، یونانجا-ایتالیانجا (fustagno: میتقال/میدقال قوماشی نین آدی) کیمی دیللر یانیندا، بؤلگه‎ده، عربجه و کوردجه کیمی دیللرده ده گؤرونور. تورکیه‌ده داها چوخ بیزیم "دون" دئدیییمیز گئیسی‌یه بنزر. عربجه‌ده، فستان، آشاغی-یوخاری بو معنالاردا دیر. "فُستان زفاف"(توی دونو/گلین‎لیک دونو) دئمک اولور. کلمه‌نین کؤکنی‌نه گلینجه، نیشانیان سؤزجویو آرامجا piştan:"کتن/کتان" سؤزجویونه باغلار و بو سؤزجویون آکادجا piştuایله کؤکدش اولابیله‌جه‎یینی یازار. آرامجا سؤزجوک آکادجادان آلینج اولابیلر. آذربایجانا شوبهه‌سیز، عثمانلی یولویلا گلیب‌دیر و داها چوخ آنادولو و ایستانبول ایله تماس‌دا اولان بؤلگه‎لرده یاییلیب‌دیر.

3.      میتیل(mitil):"یورقان آستاری اوچون ایشله‌نن قوماش". سؤزجوک آنادولو آغیزلاریندا دا، یایقین‌دیر و "اوزسوز یورقان، چیرکین آدام، اوزسوز یاتاق و.." کیمی معنالاری وار. آذربایجان‌دا بیر ده مجازی معناسی اولدوغونو ائشیتمیشم:"یورغون، ترپه‌نه‌جه‎یی اولمایان آدام". فارسجا سؤزلوک‌لرده، مَتیل و مِتیل بیچیم‌لریله "یاستیق/یورقان آستاری" معنالاری وار و تورکجه‎دن آلینتی اولمالی‌دیر. میتیل ایسه، آسترید منتس (Astrid Menz) آراشدیرماسینا گؤره[1]، ارمنیجه(mtil)دن آلینج‎دیر. شهریار مشهور شعرینده بو سؤزجویو گتیریر:"خان یورقانی، کند ایچره مثل‌دیر، میتیل اولماز".

4.      موغاببا(muğabba):"قولچاق، گلینجیک". بعضی بؤلگه‌لرده(ماراغا، ملیک کندی و..) گؤرولن سؤزجویون مجازی معنالاری دا واردیر:"چوخ سئویلیب باغیرا باسیلان شئی/نسنه". یئرلی آغیزلاردا موغاووا (muğavva) سؤیله‌ییشی ده وار. سانیرام کلمه‌نین کؤکنی آیدین‌لاشیر: آنلاشیلان مقوّا، بیلنن قالین(یا قالین‌لاشدیریلمیش) کاغیذلاردان حاضیرلانان "قورچاق/قولچاق"لارا بو آد وئریلیرمیش؛ سونرالاری قیسالاراق موغاووا>موغاببا اولوب‌دور. بوگون ده موقاووا قولچاق وار و ایگیلیزجه‌ده (moulded) paper doll اولاراق بیلینیر و قالیب‌لی کاغیذدان چیخاریلیر، کسیلیر.

5.      ناسیرقا(nasırqa):"کرپیج و بنزرلری‌نی داشیماق اوچون تخت کیمی، دؤرت یان‌دان توتولان و ایکی آدامین داشیدیغی وسیله، زنبه" بعضی یئرلی آغیزلاردا "فرغون" قارشیلیغی اولاراق دا گؤرولور. نه ایسه سؤزجویون روسجالیغی بیلینیر. روسجادا nosilki "برانکارد، سدیه" دئمک‌دیر. کلمه‎نین ایسلاوجا کؤکنی وار و تورکیه تورکجه‌سینده یایقین اولان سدیه(sedye) کیمی، اصلینده "اوتورماق" معناسیندا بیر فعل‌دن قایناقلانیر. سدیه ایتالیانجا sedia دان گلیر.

6.       مترت(metret):"یوغورت ساخلاماق اوچون ساخسی قاب". هادی به‌یین یازدیغینا گؤره(دیل دنیز، 760.ص) تبریزده یایقین‌دیر. سایین هادی کلمه‎نی بارت(>بارداق) کلمه‎سینه باغلاماق ایسته‌سه‌ ده بو گؤروش قبول ائدیله‌بیلمز. منجه آنادولودا و باشقا تورک دیللرینده گؤرونمه‎ین بو سؤزجوک آلینتی ساییلمالی و قایناغی دا عربجه دیر سانیرام. فارسجا قایناق‌لاردا "مِطْهَره" بو آنلام‎لاری داشیر:"ابریق، آفتافا، دستماز سویو اوچون قاب". آنلاشیلان بوردا کلمه سونوندا بیر ـه/ـت واریمیش یعنی "مِطْهَرَت" اولورموش. هـ سس‌سیزی دوشونجه مطرت/مترت اورتایا چیخار.

7.      پین(pin):"تویوق‌لارین قالدیغی یئر، هین<این>نین". سؤزجوک یئرلی آغیزلاردا گؤرولور. آنادولودا دا یایقین‌دیر. درلمه سؤزلویونه گؤره، چوروم، گوموشخانه، ایغدیر، قارص، وان، مالاتیا، غازی آنتپ، کرکوک (آلیتن کؤپرو) کیمی یئرلرده وار. آیریجا پوندوک(pündük) بیچیمی (اوردو)، پونه(püne)(آرداهان) و بنزر ..یان بیچیم‌لرده وار. سؤزجویون ارمنیجه‌دن گلدییی بیلینیر. پون، ارمنیجه‌ده، "یووا" دئمک دیر (دانکوف، 29.ص). دیلیمیزده پین قارشیلیغی دیلیمیزده اسکی‌دن این(in)دیر و اونون ده‌ییشگه‌سی، هین(hin) و نین(nin) اولاراق دا گؤرونور. تورکیه تورکجه‎سینده بو آنلام‌دا، یازی دیلینده کومس (kümes) وار. او دا آلینتی و یونانجادیر. آیریجا دیلیمیزده تونه‌ک(tünek) کلمه‎سی ده وار. بو گؤزل سؤزجوک، ایستانبول تورکجه‌سی‌نین یازی دیلینده ده گؤرونور و تونه‌مک(tünek) "گئجه‌له‌مک، گئجهنی بیر یئرده گئچیرتمک" فعلیندن گلیر. تونه‌مک فعلی ده، اسکی تورکجه‌ده‌کی "تون"(tün) "گئجه" سؤزجویوندن گلمک‌ده‌دیر. دیلیمیزده بو سؤزجویون قالینتی‌سی "دونن/دون" دور. او زامان تونه‌ک، یئرینه دونه‌ک گؤزله‌نیردی و بو بیچیم ده، آنادولو آغیزلاریندا(ایسپارتا، قیصری) گؤرونور. اسکی عثمانلی متین‌لرینده ده بو بیچیم وار. بنزر بیر کلمه باشی ت/t قورونماسی‎نی آذربایجان آغیزلاریندا و دوشونمک فعلینده گؤره بیلیریک. اؤنجه‌ده یازدیغیم کیمی بعضی یئرلی آغیزلاردا دوشونمک یئرینه توشونمک (tüşünmek) وار.

8.      یَل(yel):"جیلیققا(cılıqqa)، قولسوز جکئت". آذربایجاندا گؤرولن کلمه‌نین تورکیه‌ده‌کی قارشیلیغی یَلَک(yelek)دیر و اینگیلیزجه‌ده (Jellick/Jelick) اولاراق، فرانسیزجایا، عربجه یولویلا گیرره‎ک gilet بیچیمی قازانیب و باشقا آوروپا دیللرینده ده گؤرونور. فارسجا و تورکجه‌ده فرانسیزجادان آلینان "ژیله"ده یایقین‌دیر. آشاغی-یوخاری بوتون قایناق‌لار کلمه‌نین نهایی کؤکنی‌نی تورکجه یلک اولاراق گؤستریرلر. یلک، دیلیمیزده لَلَک اولاراق یاشار و "قانادین بؤیوک توک‌لری" دئمک اولور. آنلاشیلان یلک، یئل آلدیغی اوچون بئله آدلانیر. نیشانیان سیاحتنامه‌‌دن "باغیر یلگی" اؤرنه‌یی‌نی وئریر. کلمه‌نین یَلَه/یال کلمه‌سینه باغلاماغا چالیشان‌لار دا وار. منجه آذربایجان‌داکی "یَل" بیچیمینین، یلک‌دن گئری یاپیم یولویلا ایجاد اولونماسی چتین گؤرونور. او زامان یَلَه(=یال)/یَل‌دن گلمه‌سی داها گوجلو بیر احتمال‌ ساییلیر(بو احتمالی خدیجه شیرین اوسر(Hatice Şirin User) اورتایا آتیبدیر). اونون یازی‎سیندا، آذربایجان‌داکی "یَل" بیچیمی گؤزدن قاچمیش‌دیر. بو گون دیلیمیزده جیلیققا(عربجه‌دن می؟ روسجادان می؟) و ژیله یانیندا، داها یاشلی قادین‌لار یَل آدینی یاشادیر‎لار. روسجا ژیلت(کیچیلتمه‌سی: ژیلتکا)، جیلیتققا سؤیله‌ییشی و فارسجا سؤزلوک‎لرده‌کی جلیدقه، جلیتقه کیمی بیچیم‌لرین قایناغی ساییلابیلر.

9.      چور(çor):"مریض‌لیک، آفَت، درد". آنادولودا دا یایقین دیر و چؤر(çör) ده‌ییشگه‎سی ده وار. تیتسه قایناغی‌نی‌ بیلمیرمیش و کوردجه چور(çor) "سالغین، یاییلان حیوان مریض‌لییی"ندن گله‌بیله‌جه‌یینی یازار(530.ص). حسن ارن، دانکوف'ـا دایاناراق ارمنیجه‌دن گلدییی‎نی یازار(98.ص). سایین هادی، دیل دنیزده، دوغرو اولاراق اسکی تورکجه‌ده‌کی چور سؤزجویونه دایاندیریر کؤکو(400.ص). اما یانلیش اولاراق اونو کوْر/کورلاماق کلمه‌سییله قاریشدیریر. بعضی یئرلی آغیزلاردا چ<ک حادثه‌سی یاشانسادا، بو دوروم لهجه‌لیک ساییلیر و تورکجه‌ده و اؤزللیک‎له آنادولودا گؤرونمز. هله ک<چ ده‎ییشیمی، بیلدیییمه گؤره هئچ بیر تورک دیللرینده یاشانماز. نه ایسه فخری‌نین خسرو و شیرین  آدلی منظومه‌سینده(میلادی 1367.ایل‌ده یازیلمیش‌دیر)، دانکوف'ون نقلینه گؤره، بو سؤزجوک گئچر. منجه بو بیلگی ده کلمه‌نین کوردجه و یا ارمنیجه اولمایاجاغینی گؤرسه‌دیر. دیوان لغات الترک‌ده، کلمه اوغوزجایا مخصوص ساییلیر و ایکی معناسی وار:"دیشیلیک اورقانی بیتیشیک/دار اولان قادین، ساریلان بیتگی". کاشغرلی محمود'ـا گؤره، ایلک معنا ایکینجی‌سی‌ندن قایناقلانیر. آذربایجان‌دا داها چوخ اوزوم‌ده گؤرولن بیر آفته بو آد وئریلیر. قارغیش‌لاردا دا وار. آنلاشیلان بیر آفت و یا بیتگی‌لره ساریلان آفت‌دن، قادین‌لاردا گؤرولن غیرعادی دوروما گئچیلیب و عینی یولویلا، بیتگی‌لری مریض‌لدن و اونلارا ساریلان آفت، عمومی‌لشیب آفت آدی اولوبدور. آفت‌دن مریض‌لییه گئچمک، چتین ساییلماز. بیر زامان‌لار تورکیه‌ده، پاتولوژی قارشیلیغی اولاراق "چور بیلیمی"  اؤنریلدی، آما یایقین‌لیق قازانمادی.

10.  پیغی(pığı): رحمتلیک غلامحسین ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره(213.ص) مشکین‌ده، "لاشخور/لئشجیل، قوزقون" دئمک‌دیر. سؤزجوک پیغو/پیقو یازیم‌لاریلا فارسجا قایناق‌لاردا دا گئچر. سؤزلوک‌لردن علاوه معیرالممالک دوستعلی خان(تاصرالدین شاه'ین باجی اوغلوسو) خاطره‌لرینده وار[2]. بعضی قایناق‌لاردا بیر اسکی تورک لقبی اولان یبغو/یابغو ایله قاریشدیریلیب‌دیر. فارسجادا "نوعی باز" اولاراق آچیقلانیر. آنادولودا پوهو قوشو(puhu kuşu) آدی وار و اؤزللیک‌له "بیر بؤیوک بایقوش جنسی" ساییلیر. کلمه‌ اسکی تورکجه‌ده‌کی اوگی(ügi)دن گلمه‌لی دیر. کاشغرلی‌نین یازدیغینا گؤره، او چاغ‌دا بئله، کلمه اوهی (ühi) اولاراق دا سؤیله‌نیرمیش. اسکی عثمانلیجادا پوغو(puğu)دا وار. منجه کلمه باشینا پ/p سس‌سیزی سونرادان گلیر و حیوانین سسی‌نین تقلیدیندن قایناقلانیر. پیغو یئرآدلاریمیزدا دا گؤرونور. بُجنورد'ا باغلی بیر کندین آدی پیغو/پیقو بیچیمی‎نده‌دیر.


[1]  آسترید منتس، ارزروم آغزیندا ارمنیجه اؤدونچ سؤزجوک‌لر، تورک دیللری آراشدیرمالاری، 19.ج. 2009. 106-89.صص

[2]  معیرالممالک دوستعلی خان، وقایع‎الزمان(خاطرات شکاریه)، حاضیرلایان: خدیجه نظام مافی، تهران: نشر تاریخ ایران، 1390. 70.ص




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

شیرین بیان

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 7 شهریور 1396-05:52 ب.ظ

یکی از اولین کسانی که به تحلیل اتیمولوژیک اسم "شیرین بیان"(البته در ذیل آنالیز "ببر بیان") -این گیاه دارویی معروف و محبوب پرداخت- عباس ماهیار نوابی از طرفداران پرکار تئوری آذری بود که در مقالۀ "پنج واژه از شاهنامه" به این کار مبادرت کرد. به زعم وی، اجمالاً بیان در "ببر بیان" و "شیرین بیان"، متحول از "بَغان" به معنای خدایان بوده است. این دیدگاه به دلایل چندی معیوب و مشکوک است؛ صرفاً  اشاره می‌شود که اگر در ترکیب فوق به جای "بیان"، معادل مزعوم آن را قرار دهیم، ترکیبِ "شیرین خدایان" چه معنایی می‌تواند داشته باشد؟ بگذریم که تبدیل بغان به بَیان محتاج اقامۀ دلیل و ذکر شواهد بوده و تصور می‌کنم به سهولت نتوان از عهدۀ این مدعا برآمد. باری غرض از تسوید این اوراق آن است که ملاحظه کردم، محققِ اتیمولوژیست و اهل دقتی چون مصطفی ذاکری هم با تحلیل فوق همراهی و بر آن استدلال کرده است. وی در مقاله‌یی موسوم به "ریشه‌یابی یا ریشه‌تراشی" که در نقد اتیمولوژی‌های عامیانه و غیرعلمی نوشته، به دفاع از تز ماهیار نوابی برخاسته و اصولی را خود مطرح کرده، زیر پا نهاده و به بوتۀ نسیان سپرده است[1]؛ایشان توجه نداشته که اولاً شیرین بیان در فارسی متأخر است و می‌دانیم که در منابع فارسی کلاسیک به جای آن "مَهْک" و "سوس" وجود دارد. ثانیاً در منابع فارسی بر ترکی بودن آن تصریح شده است و من جمله در کتاب تحفۀ حکیم مؤمن، مؤلف حکیم آن، "شیرین بیان" را اسم ترکی سوس دانسته است. ثالثاً محقق ما به رواج کلمه در زبان‌های دیگر و بالاخص وسعت حوزۀ آن در زبان‌های ترکی توجه نکرده است. ضمن آنکه تعبیر شیرین بیان متأخر بودن فرم کلمه را، حتی در ترکی هم، هویدا می‌کند.

***

بیان(biyan) در ترکی اسمی کلّی است و با الحاق صفات مختلف به نباتات متعددی با شباهت ظاهری، اطلاق شده است. در ترکیه و آناتولی میان(meyan) تقریباً معادل شیرین بیان مورد نظر ماست. اما گاهی صفت تاتلی(=شیرین) هم دریافت می‌کند و نام گیاهی است که اسم علمی‌اش Glycyrrhiza Glabra است. در نقطۀ مقابل آن آجی بیان(acı biyan) یا فرم آناتولیایی آن آجی میان(acı meyan) قرار دارد. آجی بیان با اسم دیکنلی میان(dikenli meyan) و آجی پیان(acı piyan) هم خوانده می‎شود و در فارسی هم گاهی(احتمالاً تحت تأثیر فرم آشنای شیرین بیان و ترجمه از ترکی) تلخه بیان هم نامیده شده است. اما در فارسی اسامی دیگری نظیر ملو تلخه هم دارد. اسم علمی آجی بیان Gloebela alopercuroides بوده و در اغلب مزارع غلّات به عنوان علف هرز محسوب می‌شود. حتی وجود همین فرم هم بطلان ارتباط بیان با بغان را کفایت می‌کند. در آناتولی یک ساری میان/بیان(sarı meyan) هم وجود دارد و نباتی آندمیک یعنی مخصوص آناتولی محسوب می‌شود و اسم علمی‌اش Thermopsis Turcica است. کلمه بیان با فرم‌های متنوع در زبان‌های دیگر ترکی هم وجود دارد که ضرورتی برای بحث تفصیلی از آنها نیست و صرفاً اشاره کنم قیزیل میا(qızıl mia) در قزاقی معادل شیرین بیان است.

***

باری برویم سراغ اتیمولوژیِ کلمه. به دلیل تنوع فرم‌های کلمه و عدم تطبیق دقیق‌اش با قواعد فونولوژیک ترکی، احتمال دخیل بودنش جدّی است. نیشانیان منشأیی فارسی برایش ذکر کرده که خیال‌پردازی آن دست کمی از ادعای ماهیار نوابی ندارد و البته اشکالات بیشتری هم دارد. به زعم وی، بیان محرّف از بویان(=معطّر، بویناک) است. گذشته از اشکالات فونولوژیک و اینکه در فارسی کلمه فاقد مصوّت مدوّر است، شیرین بیان و آجی بیان، به واسطۀ بوی‌شان شهرت و برجستگی ندارند. ضمن آنکه کلمه از قدیمی‌ترین نمونه‌ها شکل میان یا بیان دارد. تیتسه با اشاره به تنوع اَشکال کلمه در لهجات ترکی، احتمال دخیل بودنش را طرح کرده و توجه را به mia(n) در مغولی جلب کرده است. احتمال دارد کلمه منشأ مغولی داشته باشد. اما ورود آن به ترکی نمی‌تواند متأخر باشد(و این منافاتی با مغولی بودن کلمه ندارد) زیرا کلمه را تقریباً به وفور در توپونیم‌ها می‌یابیم.

***

حسب اطلاع حداقل پنج روستا در ایران-که همگی در مناطق ترک‌نشین قرار دارد-اسم بیانلو دارد:

1.      بیانلو: روستایی تابع بخش مرکزی شهرستان بیجار.

2.      بیانلو: روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان خوی

3.      بیانلو: روستایی تابعۀ دهستانِ الویر در بخش خرقان شهرستان ساوه.

4.      بیانلو: روستایی در بخش مرکزی و دهستان اوریاد شهرستان ماهنشان

5.      بیانلو: روستایی از توابع دهستان تیرچایی در بخش کندوان میانه

·        حداقل یک بیانلوجه/بیانلیجا(Biyanlıca) هم وجود دارد:

1.      بیانلوجه: روستایی تابعۀ بخش سراجوی شرقی شهرستان مراغه

·        روستایی به نام "بیان" در دهستان شهیدآباد و بخش دشت مرغاب شهرستان خرم‌بید در استان فارس قرار دارد که با توجه به ترکیب جمعیتی ترک و فارس در شهرستان مزبور، اسم مذکور می‌تواند از مقولۀ اسامی فوق‎الذکر تلقی شود.

تصور می‌کنم این شواهد و قراین برای اثبات منشأ ترکی شیرین بیان و عدم ضرورت جستجوی اتیمون باستانی و شِبه آرکاییک برای آن، کافی باشد. در تبدیل بِیان به بَیان در فارسی، محتملاً کلمۀ شایع "بیان" مؤثر بوده و شاید هم شیرین بیان، معادل "شیرین سخن" پنداشته شده است!


[1]  مصطفی ذاکری، ریشه‌یابی یا ریشه‌تراشی، نامۀ ایران باستان، دورۀ 2، شمارۀ 1. صص7-96. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسکی خرمن‌لر XXIV

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 5 شهریور 1396-03:44 ب.ظ

اسکی خرمن‌لر XXIV

143.هولا(hola): خرمن دؤیمک/دؤومک". هولا قوشماق و هولا چکمک دئییم‌لری ده وار. سؤزجویو ماراغادا ائشیتمیشدیم. هادی به‌یین یازدیغینما گؤره، قاراداغ و باشقا یئرلرده ده وار. آراشدیرمالاریما گؤره آنادولو آغیزلاریندا بو سؤزجوک یوخ‌دور. یازیلی فارسجادا دا گؤرونمور. آنجاق یئرلی فارسجالاردا و دیللرده وار. ایلک اولاراق قاشقایجادان باشلایاق: آنلاشیلان قاشقای تورکجه‌سینده، هولا، هالای سؤزجویونه بنزدیلیب و اونا قاریشیب‌دیر. "قاشقایی سؤزلوگو"نه گؤره :"هولای(holay): خرمنکوبی( هالای و هلئی)" (814.ص). هالای ماده‌سینده ایسه ": 1. پای‌کوبی، 2. خرمنکوبی(هلئی)" وار(797.ص). هلئی(heley) ماده‌سینه گلینجه :"1. کوبیدن، زیر پا له کردن، 2. موسیقی مقامی، 3. نام آهنگی در موسیقی.." و بیرده "هلئی ائدمک" وار:"کوبیدن، زیر پا له کردن، خرمنکوبی.."(ص805) آچیقلامالارینی گؤروروک. منجه بوردا هالای و هولا[ی] آیری توتولمالی. یئرلی فارسجا و باشقا دیللره گلینجه، اؤیرندیک‌لریم بونلار:"هوله (houla) [بختیاری ائلی‌نین دیلینه باغلی گتوند لهجه‌سینده] "دؤیمک" و "هوله کردن: خرمن دؤیمک" دیر. مازندران‌دا هوله :"آت‌لا خرمن دؤیمک"دیر. کرمانشاه(هرسین)دا، اؤکوزلری بیربیرینه باغلاماق(خرمن دؤیمک اوچون) معناسیندادیر. اراک بؤلگه‌سی آغیزلاریندا(فارسجا و تورکجه آغیزلاردا)، هوله: خرمن دؤیمک دیر. سونوج اولاراق، منجه سؤزجوک اسکی یئرلی دیللردن قالینتی ساییلمالی و تورکجه‌میزه قونشو دیللردن آلینج‎دیر. هادی به‌یین سس تقلیدینه دایاندیردیغی آچیقلاما دویوروجو گؤرونمور.

144.کَلَم(kelem):"فرقلی تورلری اولان، یارپاق‌لاری و یا گؤوده‌سی یئییلن مشهور بیتگی". سؤزجویون دیلیمیزه فارسجادان گئچدییی آچیق‌دیر. فارسجادا کلم'ین کَرْنَب، کَرَم کیمی یان-بیچیم‌لری ده وار. یئرلی فارسجالاردا باشقا آدلار دا  وار؛ قنبط و قمریت کیمی(کلم قمری: داش کلم، بوردان گلمه‌لی). قنبیط عربجه‌ده ده یایقین‌دیر و قرنبیط کیمی یان-بیچیم‌لری ده وار. آنلاشیلان بوتون بو سؤزجوک‌لرین قایناغی، یونانجا krambi اولاجاق‌دیر. تورکیه تورکجه‌سینده، کلمه یئرینه لاهانا/لاخانا(lahana) وار. کلم، آنادولودا دا بؤیوک یایقین‌لیق قازانیب‌دیر؛ کوتاهیادان توتون قارص، موغلا، ماراش، سینوپ و بورسا کیمی ولایتلرده و بؤلگه‎لرده گؤرونور. لاهانا ایسه ایستانبول لهجه‌سینه و یازی دیلینه عایددیر. لاخانا اسکی یونانجا laxanon (=سبزه، گؤیرتی، یاشیلجا)دان گلدییی بیلینیر و تورکیه‌ده لاهانا تورشوسو مشهوردور.

145.کَردی(kerdi)"یئر/تارلادان، دووارجیق‎لارلا بیر زاد اکمک اوچون آیریلان یئر پارچاسی، لَک/اؤولک". آنادولو آغیزلاریندا، بنزر معنادا کرده(kerde) اولدوغو کیمی کردی(kerdi) ده وار. حسن ارن سؤزلویونده "کؤکنی‎نی بیلمییوروز" یازاراق کلمه‌نین قایناغی‌نی بیلدیرمز. هادی به‌ی دیل دنیز‌ده، کردی‎نی کرتمک (=کسمک) فعلینه باغلار و فارسجا "کرت" ایله "کرتی" سؤزجوک‌لری‌نی ده تورکجه‎دن گئچدیک‌لرینی  دیله گتیرر. آنجاق بو گؤروش دوغرو ساییلماز. فارسجادا، معین سؤزلویونه گؤره "کردو" بیچیمی ده وار. بعضی ایچ ایران تورکجه‌لرینده بو بیچیم‌ ده گؤرونور. کلمه اینگیلیزجه Garden(و آوروپا دیللرینده‌کی بنزر بیچیم‌لرله) توتوشدوردوغوموز زامان، کؤکنی‌نین فارسجا اولابیله‌جه‌یینی دوشونه‌بیلیریک. آیریجا اسکی یئرلی و بین‌النهرین دیللریندن قالما دا اولابیلر.

146. کَرؤووز(kerövüz):"کرفس اولاراق بیلینن سبزه/یاشیلجا". سؤزجویون بو بیچیمی‎نی ماراغادا ائشیتمیشم. تورکیه‌ده کَرَویز(kereviz) اولاراق گؤرولور. بیر چوخ بؤلگه‌ده، یئنیجه فارسجادان گئچن "کرفس" ده، آز-چوخ فرقله یاشار. ماراغادا "کَرؤووز"، داها چوخ کرفس و جعفری جینسی‌ندن اولان و جعفری‌دن ایری/قالین، کرفس‌دن اینجه/کیچیک یارپاق‌لاری اولان بیر بیتگی دیر و تورشو قویماق‌دا ایشله‌نیر. نه ایسه سؤزجوک عربجه-فارسجا کرفس‌دن آیریلماز. عربجه‌ده‌کی سؤزجوک مؤحتملن سوریانیجه/آرامجادان گلیر. بو دیل‌ده جعفری و کرفس'ین آدی، kraps و krapsā اولاراق گؤرونور. آوروپا دیللرینده‌کی Celery یونانجادان گلسه‌ده، یونانجا سؤزجویون کؤکنی بللی ده‌ییل و آلینتی اولاجاق‌دیر.

147.پاخلا(paxla):"بیر ایللیک قابوقلو و لوبیه‌ کیمی دنلری اولان بیتگی". فارسجادا باقله/باقلا/باقلی کیمی یازیم‌لاری وار. اسکی‌دن درمان اوچون و داوالیق اولاراق اکیلن بیتگی بوگون داها چوخ قوروسونو/ یاشینی پیشیریب یئمک و یا دویو ایله پیلوونو حاضیرلاماق اوچون اکیلیر. آنلاشیلدیغی کیمی فارسجا و تورکجه بیچیم‌لرین قایناغی بیر اولمالی؛ ایکی‎سی ده عربجه "باقله: بیتگی، گؤیرتی"دن گلیر. تورکیه ده باقلا (bakla) اولاراق یاشار.

148.بادیمجان(badımcan):" یئرآلماسی‌گیل عایله‌سیندن، قارا، اوزونسوو میوه‌سی اولان بیتگی". آذربایجان‎دا بعضی بؤلگه‌لرده، قارابادیمجان آدلاندیریلیب، "قیرمیزی بادیمجان" یعنی پامادور'دان آییرد ائدیلیر. بیر چوخ دیل‌ده گؤرولن "بادمجان"، فارسجا "پاتنگان"دان عربجه‌لشدییی دوشونولور. بیلیندییی کیمی، کلمه‌نین کؤکنی-بیتگی‌نین آناوطنی اولاراق بیلینن-هیندیستان‌دادیر؛ سانسکریتجه vatigagama دان گلدییی دوشونولور. آوروپا دیللریندن فرانسیزجا و اینگیلیزجه‌ده aubergine، ایسپانیولجا یولویلا عربجه البادنجان‌دان گلیر. آذربایجان‌دا، بادیمجان، دولما، قیزارتما و تورشو اوچون ایشله‌نیر و اسکی‌لری داها چوخ ائو باخچالاریندا اکیلیردی. تورکیه‌ده کلمه‌نین فرقلی بیچیم‌لری اولسادا، بوگون پاتلیجان(patlıcan) اَن یایقین شکیل ساییلیر.

149. سو(su):اکینچی‌لیک ایش‌لری‌نین اساس احتیاج‌لاریندا بیری‌دیر. اسکی تورکجه‌دن بری سوو(suw) و بنزر بیچیم‌لرده دیلیمیزده یاشایان سؤزجوک، آشاغی-یوخاری بوتون تورک دیللرینده بو بیچیم‌ده‌دیر. سو'یو موغولجادا usu(n) ایله توتوشدوروب، ایکی‎سینه اورتاق آلتایجا قایناق آختاران‌لار دا وار. آذربایجان دا سو قایناق‌لاری‌نین باشلیجالاری بونلار:

الف)قویو(quyu): کلمه‌نین اوزرینه باشقا بیر یازی‌دا دوردوق و یئرآدلاریمیزدا گئچن اؤرنک‌لری‌ده مومکون اولدوقجا سایدیق.

ب)چای(çay):کلمه داها غرب تورکجه‌سینده گؤرولور و اَن چوخ آذربایجان‌دا یایقین‌دیر. کلمه‌نین آلینتی اولدوغونو و بیر دوغو ایران دیلی‌ندن(قارشیلاشدیرین فارسجا و پهلویجه:چاه/چا) گلدییی‌نی سؤیله‌ین‌لر وار. آنادولودا ایرماق(ırmak) یایقین ساییلیر بو معنادا و ییرماق/یارماق فعلیندن گلدییی دوشونولور (چای‌لار یاتاق‌لارینی یاریب، درین‌لشدیردیک‌لری اوچون). اسکی تورکجه‌ده داها چوخ اؤگوز(ögüz) وارایدی و بوگون ده بیر چوخ تورک دیلینده یاشار.

ج)بولاق(bulaq):"یئردن چیخان سو قایناغی". بولاماق "قایناییب چیخماق" فعلیندن گلدییی دوشونولور. بولاق ایله قورولان مینلرجه یئرآدیمیز وار. قاهره‌نین یاخیندا واقع اولان و مطبعه‌لریله مشهور اولان "بولاق" دا، تورکجه‌ اولدوغو سؤیله‌نیر. آنادولونون دوغو کسیمی‌ندن بولاق یایقین‌کن، باتی آنادولودا، پینار(pınar) ایشلک‌دیر. اسکی تورکجه مینگار/مینغار(mıŋar) و غرب تورکجه‌سینده puŋar و پینار اولاراق گئچن سؤزجوک، *بونغاماق "قایناییب چیخماق" فعلیندن گلدییی سانیلیر. دیلیمیزده بیلدیییمه گؤره بعضی یئرآدلاریندا گؤرونور؛ آغ‌مینار(ملیک کندی‌نین گؤودیل دهستانینا باغلی کند)، بینارداغی (اورمو دا داغ آدی) بو کلمه‌نین قالینتی‌سی ساییلیر. آیریجا قاینارجا/قینرجه ده‌ دیلیمیزده بولاق معناسیندا دیر. بوگون بیر چوخ یئرآدیندا یاشایان(زنجان، بیجار، خدابنده، رزن و تاکستان‌دا بو آدی داشییان کندلر وار)، بیر چوخ تورک دیلینده هله‌ده اسکی ایشلک‌لییی‌نی قوروماق‌دادیر. بعضی آغیزلاریمیزدا گؤزه (göze)ده وار "بولاق" قارشیلیغی. گؤزه آنادولو آغیزلاریندا دا گؤرونور و فارسجا "چشمه" ایله عربجه "عین" کیمی سؤزجوک‌لرله قیاس ائدیله‌بیلیر. آنجاق کلمه‌نین فارسجا "چشمه" تأثیری آلتیندا اورتایا چیخابیله‎جه‌یی ده دوشونوله‌بیلر.

د)کهریز(kehriz): فارسجادا کاریز و قنات اولاراق بیلینن، "یئر آلتی‌ندان قویولارین بیرلشدیرمه‎سییله اورتایا چیخاریلان سیستم". آذربایجان‌دا داها چوخ یئر آدلاریندا گؤرونور و فارسجادان آلیندیغی آچیق‌دیر. آنادولودا سانیرام یالنیز ارزروم کهریز وار.

هـ)گؤل(göl):"چای و یا بولاق سولارینی بیریکدیرمک اوچون اؤنونه چکیلن سدّ و بو سدّین دالینداکی سو". گؤل‌لرده داها چوخ گئجه‌لری سو ییغیلیردی و گوندوز، سو گور اولاراق باغ‌لارا و زمی‌لره یول‌لانیردی. گؤل اسکی تورکجه‌ده‌کی کؤل(köl)دن گلیر و یئرآدلاریمیزدا دا چوخ گؤرونور.

سو'دان سؤز دوشومش‌کن، سووارماق(suvarmaq) فعلیندن ده ایکی کلمه سؤز ائتمک ده فایدا وار. سووارماق عثمانلیجادا و آنادولو آغیزلاریندا وارکن، تورکیه تورکجه‌سی‌نین یازی دیلینده داها چوخ سولاماق(sulamak) وار. سووارماق اسکی تورکجه‌ده‌کی "سوو" بیچیمی‌نی قوروموش. ایستانبول تورکجه‌سینده، سووارماق یالنیز "حیوان‎لارا سو وئرمک" معناسی وار. سولاماق ایسه آذربایجان‎داکی سووراماق فعلی‌نین قارشیلیغی دیر. سولاماق آذربایجان‌دا "سو سَپمک، سو چیله‌مک"(فارسجا:آب‌پاشی) دئمک‌دیر. سووارماق/سووارما فارسجا آبیاری‌نین قارشیلیغی‌دیر. سو آرخ‎لارینی قورویوب و آشیب گئتمه‌سی‌نی، اوغورلانماسی‌نی، داشماسی‌نی ..گودَن آداما بیر چوخ بؤلگه‌ده سوباشی(subaşı) و سوبیگی/ سوبه‎یی(subeyi) آدی وئریلیرکن، بعضی بؤلگه‌لرده ایسه، فارسجادان آلینج اولان "میراب" کلمه‌سی بو معنادا ایشله‌نیر. 

150.دَیینمک(deyinmek):"آشیری درجه‌ده یئتیشمک(اکین، میوه و..)، واغاما گئتمک". کلمه‌نین دَیمک /دَگمک فعلی‌نین دؤنوشلو حالی اولدوغو آچیق‌دیر. دگمک اسکی تورکجه‌دن بری "بیر یئره چاتماق، دایانماق" معناسی وار. دَیینمک ایسه عثمانلی قایناق‌لاریندا "قاووشماق، واصل اولماق" دئمک‌دیر. آنادولو آغیزلاریندا "صحتی پوزولماق، دردلنمک" معناسی وار(نییده ده). بو ایسه بیزیم معنادان ایره‌لی گئتمه‌دیر. منجه فعل "یئتیشمک" فعلی ایله قیاسلانمالی. او زامان، ده‌یینمک "میوه/اکین'ین دریلمه واختی" یئتیشدییینی بیلدیریر.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-18

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 4 شهریور 1396-04:03 ب.ظ

1.      بیتیریم(bitirim):"قیویراق، هوشلو-باشلی اوشاق". سایین نقابی‌نین یازدیغینا گؤره خلیل دیزه‌سی کندینده وار سؤزجوک. بلکه باشقا یئرلرده ده وار. بیلدیییمه گؤره کلمه آنادولو آغیزلاریندا "ذکی، هوشلو" معناسی یانیندا "اوج، مرز" معناسی‎دا وار و بودا منطقلی گؤرونور. آیریجا تورکیه تورکجه‎سی‌نین یازی دیلینده "سفیل، پژمرده، پریشان، دوشگون" معنالاری دا تیتسه سؤزلویونه آلینیب‌دیر. بو ادبی معنالار، بیتگین‌لیک و یورغونلوق معنالارینا دایانمالی‌دیرلار. اوست-اوسته بیتیریم‌ده، اوچ معنادا گؤرونور:1. اوج، مرز، سینیر. 2. قیوراق، باشاریق‌لی. 3. پریشان، یورغون. بونلاردان ایکینجی‌سی بیر آز آچیشدیرمالی. –Xm اکی‌نین فاعل‌لیک معناسی قازاندیران باشقا اؤرنک‌لری ده وار. بودا آد-صفت گئچیشگن‌لییی‎نی گؤستریر تورکجه‌میزده.

2.      گیلدیک(gildik):"ایت بورنو آدییلا دا بیلینن داها چوخ چؤللرده قیزیل گوله بنز چیچک‌لری اولان، اما داها چوخ ساری/آغ رنگ‌لری چیچک‌لر آچان تیکانلی گول و اونون یومورتامسی میوه‌سی. فارسجاسی: نسترن وحشی". تورکیه‌ده، قوش بورنو، یابان گولو کیمی آدلارلا بیلینن بیتگی‌نین ایت بورنو آدی دا یایقین‌دیر. بیر آتاسؤزونده بئله گئچر:"هر زاد قوتولدو، ایت بورنو ساتان گلدی!"(غریب ادعالاری اولان بیرینه دئییلیر). سؤزجوک بو آنلامی ایله آذربایجانا مخصوص کیمی گؤرونور. آنجاق بیر آز فرقلی معنالاردا آنادولودا دا یایقین‌دیر. گیلدیک(سیواس-سوشهری)"قیغ(قویون، کئچی، دَوَه قیغی) دئمک‌دیر. آفشین (ماراش‌دا) "شار/بیلیه" آنلامی وار. غیلدیک(gıldik)، ارزروم‌ و الازیغ کیمی بؤلگه‌لرده گؤرولور. گیلیک(gilik) ایسه چرده‌ک/چکیردک معناسیندا ایسپارتا، ایزمیر، قونیا، آدانا و..کیمی یؤره‌لرده وار و شام آغاجی(کاج) کیمی آغاج‌لارین میوه‌لرینه وئریلن آد و تیکانلی آردیج(عرعر) معناسیندا دا گؤرونور. آشاغی-یوخاری اوسته‌کی معنالاردا گیللیک(gillik)ده آنادولودا بیر چوخ بؤلگه‌ده گؤرونور. دانکوف (78.ص) بو بیچیم‌لرین هامی‌سی‌نین، ارمنیجه‌دن گئچدییی‌نی یازار. اونا گؤره ارمنیجه klik، kltik "قیغ" دئمک‌دیر. تیتسه بو گؤروشه قاتیلیر(2.ج، 148.ص). آنجاق آذربایجان‌داکی بیچیم زامانلا و میوه‎نین شکلینه گؤره اورتایا چیخدیغی دوشونولمه‌لی‌دیر.

3.      سوماق‌پالان(sumaqpalan):"دویو سوزمه‌یه یارایان دلیک-دلیک قاب، دویوسوزه‌ن". سؤزجویو اهر'ده ائشیتمیشم. یازیلی فارسجادا گؤرولمه‌سه‌ ده، یئرلی فارسجالاردا(ان آزی اصفهان و قزوین‌ده وار) واردیر. بوردا منیم آنلایابیلمه‎دیییم "سوماق"'ین سوزولمه‌سی دیر! تورکیه تورکجه‌سینده کَوگیر(kevgir) یایقین‌سا دا، فارسجا کفگیر'دن گلدییی آچیق‌دیر. آنادولودا بونا قارشیلیق اولاراق، سوزه‌ک(süzek) وار. سوزه‌ک یانیندا، سوزگج(süzgeç) ده وار. سوزگج آذربایجان‌دا، تور'دان/قوماش'دان حاضیرلانان و ساغیلان سوتو، چؤر-چؤپ‌دن آریتماق اوچون ایشه یارایان وسیله‌نین آدی اولاراق گؤرولور. آنادولودا ایسه بو آنلام‎دا سوزه‌ک وار. سوزگج، دمیر/ پلاستیک و بؤیوک وسیله‌دیر یعنی فارسجا "آبکش" معناسینا یاخین دیر. سوزگج ده، سوزه‌ک ده، سوزمک فعلیندن، ایکی آیری آلت/وسیله آدی یارادان اک ایله تؤره‌ییب‌لر؛ سوساق(=سطیل، سوقابی) و سوسغوچ(susguç) کیمی. بو ایکینجی سؤزجوک، تورکمنجه‌ده "بئل، مالاغا(ملاقه<معلقه)" دئمک‌دیر. ایکی آد دا سوسماق(=سو چکمک، سو چیخارماق) فعلیندن گلیر. منجه بونلارین یانیندا، دیلیمیزده آبکش قارشیلیغی اولاراق-اؤنجه‌لری یازدیغیم کیمی- سوزه‌جک(süzecek) ده اؤنریلیب، ایشله‌نه‌بیلر. ایستانبول آغزیندا[1] و یازی دیلینده ایسه، یازیلدیغی کیمی، کَوْگیر یایقین‌دیر.

4.      قاروره(qarure):"چاتلاتما، تاراققا(ترقّه)" معناسیندا اورمودا یایقین‌ایمیش. کلمه‌نین چوخ اسکی کؤک‌لری وار. عربجه قاروره "شوشه قاب" دئمک‌دیر. اسکی طبیب‌لر/اوتاچی‌لار، مریض‌لرین ادراری‌نی اوندا توتوب باخارمیش‌لار. سونرالاری بو شوشه قاب‌لارا نفت کیمی یانیجی ماده‌لر دولدوروب ساواش اثناسیندا، دوشمان قالالارینا آتارمیش‌لار. بو "قاروره"لر بوگونکو بومبالار/ال بومبالاری‌‌نین آتاسی/آناسی ساییلیر. بلکه داها دوغروسو ایندیکی مولوتوف کوکتئیلی ایله مقایسه ائدیله‌بیلیر. نه ایسه کلمه‌نین بو آنلامی ایله یاشایا بیلمه‌سی ایلگی چکیجی‎دیر.

5.      قوبول(qubul):"دبّه، آغجا". گئنه‌ده اورمو دا ایشلک‌دیر. سؤزجوک فارسجا "قُبُل-منقل" دئییمی ایچینده ده واردیر. فارسجا دئییم "اثاث، قاب-قاجاق" کیمی معنالاری وار. اما قاجار دؤنمی‎نده، "دَوَه/قاتیرین خورجون کیمی ایکی یانیندان آسیلان، اوزون‌سوو بیربیرینه باغلانمیش ایکی قاب" معناسیندایمیش. سؤزجوک بو معناسییلا آنادولودا گؤرولن "قوبور"(qubur) سؤزجویونون ده‌ییشگه‌سی اولاجاق‌دیر. قوبور سؤزجویونو باشقا بیر یازی‌دا تحلیل ائتمیشدیک. موغولجادان آلینتی‌ ساییلیر.

6.       فینچ(finç):"گؤورچین نوعو". دیلیمیزه گیرن یئنی آلینتی‌لاردان ساییلمالی‌دیر. چونکو اینگیلیزجه Finch دن گلدییی آچیق‌دیر. اینگیلیزجه سؤزجویون بیر چوخ آوروپا دیلینده بنزری وار و ژئرمانجا/ گئرمانجا کؤکنی اولدوغو دوشونولور. فینچ آوروپا قوشلاریندان و آدی‎نین دا سس تقلیدینه دایاندیغی سانیلیر. آنجاق فینچ، گؤورچین/گؤیرچین جنسی‌ندن ده‌ییل، اؤتوجو قوشولاردان دیر. فارسجا "فنچ" مجازی معنالار دا قازانیب‌دیر.

7.      فیندو[2](findov):"آیاق‌لاری قیسا کؤپک جینسی". بو دا یئنی آلینتی‌لاردان تولاجاق‌دیر. ایشپیتس (spitz) جینسی کؤپک‌لردن ساییلیر بو ایت‌لر. مؤحتملن آوروپادا یایقین اولاراق گؤرولن فیدو(fido) کؤپک آدیندان قایناق‌لانیر. چونکو یازیلی فارسجا قایناق‌لاردا دا بئله بیر آدا راست گلینمه‌دی.

8.      بیجک(bicek):"گونه‎باخان چیچه‌یی‌نین یانیندان چیخان طاباق‌لار". آنادولودا بیجک داها چوخ "بوجاق، گوشه" معناسیندادیر. آنجاق تَزه‌جه گؤیرن-بیتن اکین و یاشیللیغا دا بو آد وئریلیر. نه ایسه بوجاق> بیجاق سؤزجویونون اؤن‌سیرالی بیچیمی ساییلیر بیجک. منجه یازی دیلینه ده آلینابیلر.

9.      لَه‎یَن(leyen):"دمیر-پلاستیک تشت کیمی، بلکه بیر آز داها درین قاب". داها چوخ پالتار یوماق دا و حامام‌دا یووونماق/یویونماق‎دان ایشه یارایان قابین آدی فارسجا لگن‎دن گلدییی آچیق‌دیر. سؤزجوک عربجه‌ده لقن و لکن یازیم‌لاریلا واردیر. سؤزجوک آرامجادا لقنا، یونانجادا ایسه lekane اولدوغو و بو دیللردن عربجه و فارسجایا گئچدییی دوشونولور. نیشانیان'ـا گؤره یونانجا سؤزجوک و لاتینجه    lanx (=تشت) بیر سامی دیل‌دن آلینتی اولمالی‌دیر. تورکیه تورکجه‌سینده ده یایقین اولان له‌یَن (leğen) بیر گزگین سؤز(Wanderwort) ساییلابیلر.  

10.  واغزال(vağzal):"دمیر یولو دوراغی". کلمه بو آنلامی ایله اونودولموش کیمی دیر. آنجاق تبریزده بیر محل آدی اولاراق خاطره‌لرده وار. سؤزجویون روسجادان گلدییی بیلینیر. روسجا سؤزجویون ده اینگیلیزجه‌ Vauxhall دان گلدییی بیلینمک‌ده‌دیر. Vauxhall لندن‌ده مشهور بیر گزینتی مکانی‌ایمیش اون یئددینجی و اون دوققوزونجو یوز ایللر آراسیندا. سانکی دمیر یولو ایشلرینی اؤیرنمه‌یه گئدن روس‌لار ایلک اولاراق بو دوراق‌دا، ترن‌لرله تانیش اولورلار. "واکسال" آدی ایسه اورتا اینگیلیزجه‌ده Faukeshale (فالکس/Falkes[آدلی کیشی‌نین] اوتاغی و یا باغی) دئییمی‌ندن گلیر. واغزال آذربایجان جمهوریتی‌ندن بوگون ده یایقین‌دیر. 


[1]  بوردا سؤز گلیمی آغیز سؤزجویو اوزرینه بیر-ایکی کلمه یازمالییام. سون زامان‌لاردا آغیز "شفاهی" قارشیلیغی اولاراق ایشله‌نمه‌یه باشلامیش. آغیز تورکیه‌ده و بیلیم دیلینده "لهجه/گویش" قارشیلیغی دیر. او زامان "آغیز ادبیاتی"، "لهجه ادبیاتی" کیمی معنالاری اولمالی.."شفاهی" قارشیلیغی دیلیمیزده هرکسین آنلایاجاغی "سؤزلو" کلمه‎‌سی دیر. "سؤزلو ادبیات"، راحاتجا "یازیلی ادبیات" دئییمی ایله contrast قوروب آنلاشیلیر.

[2]  فیندو، فینچ، قاروره، قوبول و بیجک آشاغی‎داکی قایناق‌دان آلینیب‌دیر: پرویز یکانی زارع، خوی یئرلی سؤزلری، ائل دیلی و ادبیاتی، 2. سایی، 1381.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-5

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:10 ب.ظ

1.  گَل‌گَل: در عبارت "گل‌گلِ فلانی به گل-گل شاه می‌ماند"(ص246) اصطلاحِ "گلمه‌یین شاه گلمه‌سی‌نی /شاه گلدی‌سی‌نی  گئچدی!" را به ذهن متبادر می‌کند و باید کپی و calque از آن باشد.

2. گولک(gevalak):"قارچ"(ص248). قبلاً در مطلبی تحلیل شده است.

.گی قوربغه(gi qorbaqa):"جلبک"(ص249). جزء دوم ترکی و مشهور است. کل عبارت را با تعابیر عامیانۀ "قورباغاجا، قورباغا پوخو" مقایسه کنید.

4. لغلو(laqlow):"یغلاوی"(ص252). این فرم در فارسی خراسانی رایج است. یاغلاوی/یاغلاغی را در "ماجرالی بیر اک" تحلیل کرده‌ام.

5. مرگان(margán ):"شکارچی".لفظی مغولی که قبلاً بررسی شده است.

6. مروز کردن(moruz k.):"عبوس شدن"(ص240). میریز و میرسیق در بحث از فارسی همدانی، مختصراً مورد اشاره قرار گرفته است. منشأ آن باید آناتولی باشد.

7. مین(meyn):"مغز، مخ". مؤلف می‌نویسد:"واژۀ مینه از زبان فارسی به زبان مغولی رفته و دوباره فارسی‌زبان‌ها آن را با تلفظ مین، از ترک‌ها گرفته‌اند"(ص264). جالب نیست که کلمه از فارسی به مغولی می‌رود(با فقدان تماس مستقیم بین فارسی‌زبانان و مغولان چگونه؟) ولی فارسی‎زبانان، آن را از ترک‌ها می‌گیرند! تا جایی که می‌دانم در مغولی کلمات کاملاً متفاوتی برای مغز وجود دارد. شکل قدیمی، که در آذربایجان و آناتولی به صورت بئیین(beyin) رایج است،méñi بوده و در ادوار بعدی فرمهایی چون méyi و béyi هم مشاهده می‌شود. به هر حال از آنجا که قدیمی‌ترین نمونه‌های ترکی غربی کلمه فرم beyni داشته و فرم مزبور در بالا، در قرون اخیره تثبیت و تحکیم شده است، شاید بتوان فرم اسفراینی را دخیل از ترکی شرقی تلقی کرد. البته در ازبکی فرم miya وجود دارد و دور از مین به نظر می‌رسد. این احتمال هم وجود دارد که از یک لهجۀ اوغوزی محافظه‌کار دخیل شده است.

8.  هچه:"هاچه/هاچا"(ص275). اتیمولوژی کلمه را قبلاً آورده‌ام. باید توسط مهاجران انتقال یافته باشد.

9. یارمه(yārma ):"گندم بلغور شده". سابقاً از آن بحث شده و عمدتاً ترکی آذربایجانی محسوب می‌شود.

10. یخه(yaxa):"یقه"(ص279). واژۀ معروفی که قبلاً  تحلیل شده است.

11. یُرغه: "حرکت سریع و هموار اسب". قبلاً بررسی شده است.

12. یُخه:"نوعی نان نازک/یوخا"(ص280). یووقا(yuwqa) از ترکی قدیم بدین طرف به معنی "ظریف، نازک" و تخصیصاً "نان/خمیر نازک" بوده است. در آذربایجان یووخا(yowxa) علاوه بر نان تُرد و ظریف، در اصطلاح "اوره‌یی یووخا" به معنی "نازک‌دل، دل‎رحم" هم مسموع است. یوفکا(yufka) فرم ترکی جدید است که اخیراً در فارسی مشاهده می‌شود.

13. یُلم(yolom):"چنگ انداختن و کندن، از مصدر یلماق ترکی"(ص281). اتیمولوژی آن واضح است اما به این شکل یولوم در ترکی رواج ندارد.

14. ینگه:"یاور عروس"(ص 281). قبلاً از آن بحث شده است.

چند کلمۀ جالب توجه و شایستۀ تحقیق تفصیلی‌تر

1.      گیله(geyla):"گوساله"(ص249). قبلاً در بحث از ترکی قزوینی، تحلیل شده است.

2.      گلّه(gella):حبّۀ انگور(ص246). گیله(gile) علاوه بر آذربایجان در آناتولی هم به معنای حبّۀ انگور (آرتوین، ایغدیر، ارزینجان، ارجیش) و "تخم/مردمکِ چشم"(ارجیش/وان) رواج دارد. گیلله(gille) به معنی "گرِد، مدوّر" در زونغولداق و به معنی "گوجه فرنگی" در اَرمَنَک(قونیه) و گولنار(ایچل) ضبط شده است. در متون عثمانی گولّه(gülle) معادل "تیله" آمده است. با توجه به کلمۀ گلوله به معنی "کلاف، توپ" به احتمال زیاد طی زمان، فرم گیله و گیلله هم به وجود آمده و به هر چیر مدوّر و من جمله حبّۀ انگور و مردمک چشم هم اطلاق شده است. با این حال، وجود گله به عنوان واحد شمارش در زبان‌هایی چون لکی و لری، باعث محافظه‌کاری در اصرار بر اتیمولوژی فوق می‌شود.

3.      لته‌چین(lattaçin):"مجازاً گدامنش و خسیس"(ص252). به نظر می‌رسد تحلیل مؤلف و مرحوم دهخدا، که لته‌چین را "کسی که کهنه‌ها و بقایا را جمع می‌کند" محسوب می‌کنند، صحیح باشد. لته‌چین مجازاً به معنی "انسان گداطبع" صحیح باشد. کلمه را نادراً در آذربایجان هم با فرم لته‌جین (letecin) شنیده‌ام و محتملاً در ادوار اخیر دخیل شده است.

4.      نجق(najaq):"ناچق"(ص266). کلمه در منابع فارسی به اشکال مختلف نظیر نجک، ناچخ، نچاق وو.. آمده و واریانت نجق ترکی تصور شده اسنت. احتمالاً ناچخ منشأ هندی دارد ولی در ترکی هم به صورتِ ناجاق(nacak) به معنی "ساطور، تبر" وجود دارد.

5.      قدمه(qodma):"قرص نانی که با روغن و ادویه مایه آن را آغشته کنند"(ص224). کلمه ترکی به نظر می‌رسد، اما نتوانستم شکل ترکی(یا غیرترکی) آن را حدس بزنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-4

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:08 ب.ظ

1.      قبرغه(qaberqa):"دنده، ستون فقرات"(ص224). محققین آن را دخیل از مغولی دانسته‌اند : kabirga(n). اما احتمال اینکه کلمه در اصل ترکی باشد و در دورانی متقدم‌تر وارد مغولی شده باشد وجود دارد. قبرغه در منابع فارسی هم مشاهده می‌شود و دؤرفر هم از آن(مادۀ267) بحث کرده است. معادل قابیرغا در متون کلاسیک ترکی اَیَه(eye) و ایه‌گو(eyegü) بوده  و در لهجات آناتولی همین کلمات موجود است.

2.      قچاق(qaçāq):"چابک و چُست/چارپای تندرو". از قاچماق"گریختن، دویدن" مشتق شده و معنای فاعلی دارد و علی‌رغم اشتقاق واحد، با قاچاق رایج در فارسی تفاوت معنایی دارد.

3.      قدلمه(qadlama):"نوعی نان روغنی گِرد"(ص224). قاتلاما/قتلمۀ/قطلمه معروف است که در سایر لهجات فارسی هم مشاهده می‌شود. مشتق از فعل قاتلاماق"تا کردن، لایه-لایه کردن" است.

4.      قرقه(qarqa):"کلاغ". گرچه گمان می‌رود قارغا در اصل کلمه‌یی انعکاسی/تقلیدی باشد، اما اتیمولوژی احتمالی آن را در جایی دیگر از قول مرحوم دؤرفر آورده‌ام.

5.      قرمه(qorma):"قطعات کوچک گوشت که کاملاً سرخ و نمکسود شود". واژۀ آشنایی است که در ترکیباتی چون قرمه‌سبزی(از غذاهای ملّی ایران) هم مشاهده می‌شود. به هر صورت اتیمولوژی کلمه بی‌نقص و ابهام است: قاوورماق>قاوورمه>قورمه.

6.       قره پخش کردن:"کابوس دیدن"(ص225). معنای تعبیر بر من معلوم نشد(پخش کردن؟) ولی بدیهی است که از قارا باسماق "دچار بختک شدن، کابوس دیدن" ترجمه-کپی شده است.

7.      قره قُریت(qara qorit):"قره قوروت"..قبلاً تحلیل شده است.

8.      قریت(qorit):"کشک". کذا نظیر مدخل فوق سابقاً تحلیل شده است.

9.      قره‌وول(qaravul):"قراول، نگهبان". کلمۀ مغولی معروفی است و سابقاً مورد بحث قرار گرفته است.

10.  قزرمه(qezerme):"لرز و تب". باید مخفف "قیزدیرما" به معنی "تب، مالاریا" باشد و اتیمولوژی فعلِ قیزدیرماق هم بدیهی است.

11.  قسّم(qessom):"مشت(واحد/اؤلچو)". مراد مشت پر شده از غلات و امثال ذلک است که در تعبیر "مشت نمونۀ خروار" هم مشاهده می‌شود. قیسیم(qısım) به این معنی در آناتولی و آذربایجان وجود داشته و مترادف آووج/اووج است. قیسیم از فعل قیسماق"فشردن" مشتق شده که خود محتملاً مقلوب سیقماق>سیخماق است.

12.  قشقرق(qeşqereq):"رسوایی". واژۀ مشهوری است و قبلاً از آن بحث شده است.

13.  قشو(qaşow):"بُرسی برای خاراندن اسب"(ص226). در فارسی هم رایج بوده و در مطلب "ماجرالی بیر اک" تحلیل شده است.

14.  قل(qol):"بازو، بغل". واژۀ ترکی قدیمی و رایج در همۀ السنۀ ترکی است.

15.  قلچماق:"آدم زورمند و چالاک"(ص227). لفظی است که در فارسی مکتوب هم رایج است و قبلاً تحلیل شده است.

16.  قلی(qoley):"آسان؟، نامرغوب؟"[1].  در بحث از الفاط ترکی دخیل در همدانی، تحلیل شده است.

17.  قِلق:"شیوۀ کار، چم". قبلاً بررسی شده است.

18.  قوچّاق(qoççaq):"قوی، ورزیده". مشتق از قوچ به اضافۀ پسوند تشبیه و تصغیر. در منابع فارسی هم مذکور. فرم دارای تشدید را در آذربایجان هم شنیده‌ام و محتملاً ناشی بلندی مصوّت کلمه بوده است.

19.  قوم:"ماسۀ نرم". از واژگان کهن ترکی و شایع در همۀ لهجه‎هاست.

20.  قیاق(qeyaq):"نوعی علف هرز شبیه فریز". این اسم در فارسی تهرانی هم وجود دارد و حسب اطلاع باید همان Elymus repens باشد. اصطلاح قییاق در آناتولی رواج زیادی ندارد و بیشتر در آذربایجان شایع است. در سنگلاخ "گیاهی ریز[و] خشک" ترجمه شده است.

21.  قیّق(qeiyeq):"پشکلِ گوسفند". همان قیغ و قیغی بوده که در آناتولی و آذربایجان شایع است و در دیوان لغات الترک نیز ثبت شده است.

22.  قیماق(qeymaq):"سرشیر"(ص228). تحلیل کلمه را قبلاً آورده‌ایم.

23.   کپری(kopri):"پُل". مقلوب آن کُرپی در فارسی استاندارد هم، در معنایی تکنیکی یعنی پیچ U شکل و اسکلۀ امتداد یافته در دریا(Jetty) کاربرد دارد. شکل تهرانی، تیپیک ترکی آذربایجانی است. از کؤپروگ(köprüg) در ترکی  قدیم متحول شده است.

24.  کَپَک:"سبوس گندم و جو ". از ترکی قدیم بدین طرف، کپک علاوه بر سبوس به "شورۀ سر" هم اطلاق شده است.

25.  کتل(kotal):"تلّ، تپۀ بلند"(ص231). لفظ مغولی معروفی که قبلاً از آن به تفصیل بحث شده است.

26.  کرپه(korpa):"زراعت دیرکشت، برّۀ دیرزاییده و لاغر"(ص232). در بسیاری از لهجات محلّی فارسی هم وارد شده و سابقاً مورد بررسی قرار گرفته است.

27.  کریب(kerib):کیروه(ص233). پیش‌تر از معنا و نهاد کیروه بحث شده است. حفظ این فرم قریب به سریانی، آدمی را به حیرت وامی‌دارد.

28.  ککرتک(kakertak):"قسمت غضروفی گوش حیوانات، خرخرۀ حیوانات". فرم ککرتک به ترکمنی کیکیردک(kikirdek) شبیه است تا قاقیرداق(kakırdak) و قیقیرداق(kıkırdak) در آناتولی. قاقیرداق به "غضروف، حنجره" اطلاق می‌شود و کیکیردک ترکمنی هم به معنی "حنجره" است.

29.  کلاش(kolāş):"سفال[پوستِ] گندم و جو". واریانت کُلش هم دارد(ص325). قبلاً از کولش در مواضع متعددی بحث شده است.

30.  کلّۀ منقو(k. manqow):"کلّه چرکین". مراد مینقوو است که از آن در "ماجرالی بیر اک" بحث شده است.

31.  کماج:"نان روغنی قطور"(ص 238). کلمۀ معروفی است که قبلاً تحلیل شده است.

32.  گزلک(gazlek):"خنجر"(ص245). با فرمهای گزلیک، و گزلک در فارسی هم به معنی چاقوی آشپزخانه و.. ضبط شده است. تصوّر می‌رود از کَز(käz)>گَز "تیر، خدنگ" مشتق شده و در اصل چاقوی مناسب تراشیدن تیر بوده است.


[1]  مع الاسف حین نت‌برداری معنی کلمه را ضبط نکرده‌ام. این دو معنی را حدساً آورده‌ام.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-3

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:04 ب.ظ

1.      تُلی(tolli):"تگرگ، باران درشت"(ص142). مؤلف آن را تلّ عربی مرتبط ساخته است. تولی(tolı) شکل قدیمی‌تر دولو(dolu) در ترکی غربی است و باید همانند تولوم و تولوق مدخل قبلی از فعل تولماق>دولماق مشتق شده باشد به واسطۀ سفتی و پُر بودن تگرگ.

2.      تمنه(tamana):"سوزن درشت، سوزن لحاف‌دوزی"(ص143). سابقاً از آن بحث شده است. واریانت تَوَنَه هم دارد(ص145).

3.       تور(tur):"دام، تور چراغ‌های توری[زنبوری]". قبلاً بررسی شده است.

4.      توزه(towza):"حق‌الزحمه‌ای که آسیابان بابت آرد کردن برمی‌دارد". مؤلف از کلمه را از توزیدن فارسی مشتق می‌داند. توزیدن فعلی ثانوی از مصدر توختن "اندوختن" است. لذا غیر از مشکل سمانتیک، اشکال مورفولوژیک در میان است. به نظر می‌رسد محرّف کؤوزه(kövze) به همان معنا در ترکی آذربایجان باشد که تحلیلش را قبلاً در سری مقالات "اسکی خرمنلر" آورده‌ام. بی‌تردید با مهاجرین انتقال یافته است.

5.      توی(toy):"جشن، جشن عروسی"(ص145). از لغات قدیمی ترکی است که در متون فارسی کلاسیک اغلب به صورت طوی ضبط شده است. مؤلف محترم کتاب ادعایی دارد مبنی بر اینکه در لهجۀ اسفراین تبدیل a>o وجود دارد و دو مثال ذکر می‌کند؛ یکی همین تُی/توی است که آن را مبدل از تای می‌داند(ص25) و دومی سُی/سوی:نژاد که آن را هم مبدل از سای محسوب می‌کند(ص24).

6.       تیرک زدن: "فوران کردن خون یا مایعات دیگر"(ص146). قبلاً در بحث از الفاظ ترکی دخیل در فارسی همدانی تحلیل شده است.

7.      جغرق(jeqreq):"چرخ دستگاه جدا کردن پنبه‌دانه از پنبه که با دست کار می‌کند"(ص149). در آذربایجان، فرم جییریق(cıyrıq) وجود دارد و در موضعی دیگر مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. به نظر می‌رسد واریانت اسفراینی از چیغریق(çığrıq) مأخوذ باشد.

8.      جیران:"آهو". قبلاً تحلیل شده است.

9.      جیک و پوک(jik-o-puk):"جزئیات هر چیزی"(ص152). جیک-بؤک(bök) از اصطلاحات قاپ‌بازی (آشیق اویونو) بوده و در ترکی هم به معنی اصطلاحی فوق رایج است. جیکین-بؤکون چیخارتماق "آمار کسی را گرفتن، اخبار مفصّل راجع به چیزی جمع‌آوری کردن". معنای اصلی در "چیک و بوک: پُشت و روی بجول"(ص162) هم آمده است.

10.  چاقپون:"سرمای شدید، کولاک". مؤلف می‌نویسد:"صورت درست کلمه چاپقون و یک واژۀ مغولی است"(ص154). در این که چاقپون مقلوب/متاتز چاپقون/چاپغون بوده، تردیدی نیست. اما کلمه ترکی است و نه مغولی. اشتقاقش هم کاملاً واضح. اما در آن تصرفی صورت گرفته است. به نظر می‌رسد که بین چاپغون و چاوغون(çavgun)/چووقون اختلاط و  contamination صورت گرفته است. زیرا چاووغون در ترکی به معنی "طوفان، برف همراه با باد شدید، کولاک" بوده و چاپغون از فعل چاپماق "تاختن، تاراج کردن" مشتق شده و علاوه بر معنای "یغما، غارت" بر اسپ تیزتک و سریع‎السیر هم اطلاق شده است. چاوغون/چاوغین باید از چاوماق/چووماق(çovmaq/çavmaq) که هنوز هم در آذربایجان رواج دارد، مشتق شده باشد. فعل مزبور به معنی "تغییر جهت دادن، منحرف شدن، گریختن، از دست رفتن" بوده و در توصیف وضع طوفانی رساست. بنابراین با آنکه مراد چاوغون بوده، اما به دلیل حضور فعل آشنای چاپیدن، کلمۀ مزبور به چاپقون>چاقپون مبدل شده است.

11.  چلک(çalak):"پیت حلبی، حلب"(ص158). کلمه را در جایی دیگر بررسی کرده‌ام انشاءالله به زودی منتشر شود.

12.  دُرناق(dornāq):"واحد اندازه‎گیری در روستاهای قصبه و خرنیان اسفراین"(ص176). ظاهراً مأخوذ از دیرناق ترکی است به معنی "ناخن" و مجازاً انگشت.

13.   دُلاق(dolāq):"جوراب شلواری"(ص178). دولاق را قبلاً تحلیل کرده‌ام.

14.  دلک(dellek):"کلیتوریس". سابقاً تحلیل شده است. در اینجا ظاهراً از واریانتی palatalized اخذ شده است.

15.  دلماچ(delmaç):"حرّاف(ترکی، مترجم)". قاعدتاً مأخوذ از دیلماج است با تحول معنایی. سابقاً از آن بحث شده است.

16.  دلیم(delim):"قاچی از خربزه و هندوانه". واریانت تلم هم دارد(ص180). قبلاً بحث شده و مشتق از تیلمک> دیلمک "بریدن[به اندازه‌های مشابه]" است. واریانت تلم(telem) ممکن است از ترکی شرقی اخذ شده باشد.

17.  ساتلجم(sāteljam):"تلفظ عامیانه از ترکیب ذات‎الجنب.." سَتَلجَم(setelcem) در آذربایجان هم رایج است و بر فرد مبتلا به ذات‌الجنب هم اطلاق می‌شود. باری از لغات تیپیک ترکی آذربایجان است.

18.  سارُق(saroq):"بقچه‌بند". از فعل ساریماق"پیچیدن، نوردیدن" مشتق شده و در آذربایجان و آناتولی به "عمامه و دستار" هم ساریق گویند.

19.  ساغ(saq):"سالم بی‌نقص و بیماری"(ص196). قبلاً بحث شده است.

20.  سقّج(saqqej):"سقز". سابقاً تحلیل شده است. تبدیل ج<ز قدری غیرعادی است.

21.  سلانه-سلانه: تعبیری که در فارسی تهرانی و سایر لهجات هم دیده می‌شود(ص202). تحلیل آن به شکل سهلانه-سهلانه از هر جهت معیوب و مشکل‌دار است.

22.  سُی(soy):"نژاد، اصل، سرشت"(ص204). اشاره کردیم که مؤلف اصل آن را سای دانسته است. ولی سای در فارسی غیر از آن که بن مضارع فعل ساییدن محسوب شود، معنای مستقلی ندارد. به هر حال با آن که واژۀ سوی، قدمت نسبتاً زیادی در ترکی دارد، ولی اتیمولوژی‌اش واضح نیست.

23.  چپاک(çappāk):"سیلی"(ص209). باید مأخوذ از چپیک"کف زدن، تشویق کردن با کف زدن" باشد که تغییر معنایی یافته است. چپیک را در موضعی دیگر بررسی کرده‌ام.

24.  غرو(qorow):"شبنم[قیروو]"(ص219). کلمه را در مواضع متعددی و من جمله در "ماجرالی بیر اک" تحلیل کرده‌ام. قیروو در بسیاری از لهجات محلّی فارسی هم وارد شده است.

25.  قاتق(qāteq):"ماست. این واژه اصلاً ترکی است"(ص223). قاتیق در اصل نانخورش است و به همین معنی در فارسی تهرانی هم وجود دارد. بعدها معنای ماست کسب کرده و از الفاظ تیپیک ترکی آذربایجانی محسوب می‌شود.

26.  قاین(qāyen):"برادر شوهر". قبلاً تحلیل شده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:02 ب.ظ

1.      باشلق(bāşloq):"مهریۀ زن"(ص111). در آذربایجان و آناتولی باشلیق "شیربها"ست. آیا ممکن است ضبط مؤلف دقیق نباشد؟ باری قبلاً بحث شده است.

2.      بالدوز(bālduz):"خواهر شوهر یا خواهر زن". از کلمات قدیمی ترکی است و در عموم زبان‌های ترکی رایج است. احتمال دارد با بالدیر(baldır) در ترکی قدیم "[فرزندِ] ناتنی" مرتبط باشد.

3.      بایار:"ارباب، کارفرما"(ص112). محتملاً با بای(=ثروتمند، غنی) مرتبط باشد. اما اتیمولوژی‌اش به طور قطع و یقین معلومم نشد. تحلیل بای+ار و یا اشتقاقش از فعل باییماق(bayımaq) "غنی/ثروتمند شدن"به اضافۀ پسوند اسم‌ساز –Ar قابل طرح و تحقیق است.

4.       بای دادن:"باختن در قمار، از دست دادن چیزی". مؤلف آن را با فعل باختن مرتبط می‎کند. اما اگر به فعل بایدیرماق(baydırmaq) "دسته گل به آب دادن، چیزی را مفت از دست دادن" در ترکی آذربایجان توجه شود، بای دادن را می‌توان ترجمه از ترکی تلقی کرد. فعل بایماق(baymaq) در لهجات آناتولی به دو معنی است:1. تهوع ناشی از غذا، 2. فریفتن، خدعه کردن. در منابع عثمانی بایماق به معنی "فریب خوردن، باور کردن" هم آمده است. فعل بایدیرماق هم فرم سببی همین بایماق است. در آناتولی فرم باییلماق "غش کردن، بیهوش شدن و مجازاً شیفته و حیران چیزی شدن" رایج است.

5.      بُتین(botin):"دست نخورده، سالم و سر به مهر"(ص113). دخیل از بوتون که سابقاً بحث شده است.

6.       بُساقه(bosāqa):"درگاهِ در، پای در". کلمۀ مغولی معروفی است که دؤرفر از آن(مادۀ105) بحث کرده، اما در فرهنگ‎های فارسی بوساقه، بُساقه، و سایر واریانت‌ها را نیافتم. در بسیاری از زبان‌‎های ترکی (تاتاری کریمه، چاغاتایی، ترکمنی، اویغوری جدید، قوموقی، یاکوتی و..) هم دخیل شده است. آن را مشتق از فعل basu-(معادل باسماق ترکی"پای نهادن") دانسته‌اند. در اصل "آستانه، محل خروج[از چادر]"بوده است.

7.      بغه(boqa):"گاو نر، گاو نر تخمی"(ص116). قبلاً مورد بحث قرار گرفته است.

8.      بق‌بند(boqband):"چادر شب بزرگ که رختخواب در آن می‌بندند". کلمه در بعضی لهجات محلّی فارسی هم وجود دارد. از بُق(boq) ترکی مشتق است که قبلاً بحث شده و اتیمون بقچه نیز می‌باشد. در اسفراین بقچه‌بند هم به پارچۀ بقچه اطلاق می‌شود.

9.      بُقُرمست(boqormast):"دختر جوان حشَری". واریانت "بُغه‌مست" هم دارد(ص117). ظاهراً مرکب از بوغور(buğur) "شتر نر" و مستِ فارسی است و دومی هم باید مرکب از بُغۀ فوق‎الذکر و مست باشد. اما تصور می‌کنم که در background این دو لفظ، دو فعل ترکی وجود دارد؛ بوغورساماق (buğursamaq) "نر خواستن شتر ماده" و بوغاساماق (boğasamaq) "نرخواهی گاو ماده" (ص119).

10.  بوق دادن(buq):"هُرم هوای دم کرده و شرجی "(ص119). پیش‌تر هم از بوغ/بوق/بوغو بحث شده است.

11.  بیدق(beydaq):"بیرق". سابقاً بحث شده و باید از الفاظ تیپیک منتقله از آذربایجان محسوب شود.

12.  بیغوش(beyquş):"جغد، بوم"(ص123). قبلاً تحلیل شده است.

13.  پُسقُل(posqol):"همیشه با (پناه-پسقل)=مخفی‌گاه"(ص130). بدیهی است که از بوسقو/پوسقو "کمین، مکمن" آمده و هجای باز انتهایی با ل بسته شده است.

14.  تپق(topoq):"قوزک پا" سابقاً تحلیل شده و مشتق از "توپ" است.

15.  تپه(tappa):"1. تارُک، 2. تَلّ"(ص139). به هر دو معنی دخیل از ترکی بوده و  پیش‌تر مورد تحلیل قرار گرفته است.

16.  ترس(tars):"مدفوع چارپایان"(ص140). قبلاً تدقیق شده است.

17.  تشی:"آلت قرقره‌مانند نخ‌ریسی.."در یکی از سلسله مقالات "آنادیل‌دن درلمه‌لر" تحلیل شده و دخیل از ارمنی محسوب می‌شود. لذا باید با مهاجران آذربایجانی و شرق آناتولی به آن صفحات منتقل شده باشد.

18.  تُرُّم(torrom):"اسب نر تخمی، برجسته و استثنایی(ظاهراً نسل)[مثال] مگر پسر فلان تُرُّمه؟" (ص141). توروم(torum) در لهجات ترکی به معنی "بچه شتر" بوده و آن را به معنی "اسپرم، نطفه" هم شنیده‌ام. در آناتولی در محدوده‌یی کوچک(بَسْنی، آدی‌یامان) به معنی "آدم باشخصیت و باپرستیژ" هم وجود دارد. علی‌القاعده با تور(tor) به معنی "طفل، کودک" ربطی دارد.

19.  تلس‌میش(talasmiş):"دستپاچه، شتایزده". فعل تله‌سمک به معنی "عجله کردن، شتافتن" بیشتر مربوط به آذربایجان و شرق آناتولی است. فرم‌های تله‌سمک، تله‌سه‌مک(telesemek) و تله‌سیمک (telesimek) در غرب آناتولی به معنی "با نگرانی شتافتن، نفس نفس زدن، کلافه شدن[از گرما]" رواج دارد. پروفسور محمد اؤلمز آن را متحول از تَلَوْسیمک(televsimek) و تَلَفْسیمک(telefsimek) دانسته که در قسمت‌هایی از آناتولی به معنی "گیج شدن، [از حرارت یا خستگی] به حالت غش افتادن" وجود دارد. لذا در بن آن، کلمۀ عربی تلف وجود دارد که با پسوند استفعال ترکی، فعل مانحن فیه را ایجاد کرده است. اخذ افعال ترکی با پسوند ـمیش/ـمیشی در زبان‌های ایرانیک سابقه داشته است(در کردی، تاتی، تاجیکی و فارسی).

20.  تُلُم(tolom):"مَشک کره‌گیری". از ترکی قدیم به این طرف، تولغوق(tolğuq) به معنی فوق ضبط شده است. تولوم به معنی مشک و نی‌انبان در آناتولی رایج است و در لهجات فارسی داخل ایران هم مشاهده می‌شود. تولوم و تولوق<تولغوق از فعل تولماق>دولماق "پر شدن" مشتق شده‌اند. تبدیل صدای o>u حادثه‌یی متأخر است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-09:57 ب.ظ

بحث از مبادلات لغوی ترکی با زبان‌های همجوار را-علی‌رغم آن که در لیست برنامه‌ها نبود- با تحلیل و بررسی لغات ترکی دخیل در لهجۀ فارسی اسفراین ادامه می‌دهیم. اسفرایین از مناطق مهم حضور ترکان خراسانی است. نوعاً ترکی خراسانی را ترکی اوغوزی می‎دانند که تأثیراتی(گاه شدید) از چاغاتایی پذیرفته است. باری تهجیر و کوچاندن ایلات فراوانی از جنوب آذربایجان و شرق آناتولی(عشایر ترک و کرد) باعث شده تا امروزه در زبان این نواحی، عناصر تیپیک ترکی آذربایجانی را شاهد باشیم و به مواردی از سنخ اشاره خواهد شد.

***

در رسالۀ مختصر، منبع کتاب "بررسی گویش اسفراین" تألیف آقای بابا همایونفر[1] خواهد بود. حتی‌الامکان تلاش می‌شود تا سلیقۀ مؤلف در ضبط تلفظ‌ها حفظ شود. یک استثناء حذف علامت ? از ابتدای کلماتی است که با مصوت آغاز می‌شوند یعنی مثلاً به جای ?olja فرم olja خواهد آمد. به جای š و č نیز ş و ç خواهد آمد.

در این مطلب به روال مطالب مشابه سابق عمل خواهد شد؛ یعنی کلماتی که قبلاً مورد بحث قرار گرفته‌اند، بدون توضیح و تشریح خواهیم آورد و از کلمات تحلیل نشده با تفصیل بیشتری بحث خواهد شد. چند لفظ مغولی هم در لابلای الفاظ ملاحظه خواهد شد.

1.      آبجی: خواهر(ص93). مشهور و مخفّف آغاباجی است.

2.      آپاردی:"حقّه‌باز، آدم هوچی و ناسپاس"(ص93). در فارسی تهرانی با فرم آپارتی به معنی "بی‌حیا و بدزبانی که حرف خود را با فحّاشی به کرسی می‌نشاند" وجود دارد. ظاهراً از آپارماق مشتق شده است. اما به نظر می‎رسد تفاوت سمانتیک وجود دارد. کلمه‌یی با این هیأت در ترکی وجود ندارد. لذا ممکن است تصحیف و تحریف کلمۀ دیگری باشد.

3.       آچر(āçar):"کلید"(ص94). غیر از معنای رایج در فارسی استاندارد است.

4.      آل: دیو؛ نه‌نه آل. قبلاً بحث شده است.

5.      آلشق(lşoqā):"وارۀ شیر"کلمه با این هیأت در بعضی لهجات ترکی(مراوه‎تپه، نقاط ترک‌نشین سبزوار) و با تفاوت جزیی در بدرانلوی بجنورد ضبط شده است.[2]

6.       آلیش(lişā):"عوض کردن، معاوضه کردن"(ص96). مختصر شدۀ آلیش-وئریش باید باشد. البته در نقاط دیگر هم وجود دارد. اشتقاقش از فعل آلماق(=گرفتن، خریدن) بدیهی به نظر می‌رسد، اما آلیش به معنی مزبور را در ترکی ندیده‌ام.

7.      اجه(aja):"پدر بزرگ"(ص98). کلمه با معانی مختلف "ریش‎سفید، رئیس، بزرگِ[قوم]، برادر بزرگ و.." ضبط شده و از کتیبه‌های اورخون به این طرف با فرم اچو(eçü) به معانی مزبور معلوم است. اصل کلمه احتمالاً از زبان کودکانه اخذ شده است.

8.      اُرُم(orom):"هر دفعه برداشت محصول..اُرُم اول، ارم دوم .." بدیهی است که از فرم اورماق(ormaq) به معنی "بریدن، چیدن" به اضافه پسوند –Xm مشتق شده است، پسوند که یکی از فونکسیون‌های آن ساخت اسامی با القای معنی "واحدیت" است. اوروم(orum) در دیوان لغات الترک به معنی "بُرش" آمده و از همین فعل است اوراق(=داس)<اورغاق و محتملاً اورمان(=بیشه و جنگل). اوروم به این معنی در آذربایجان و اناتولی رایج نیست.

9.      اُرنچه(orença):"یونجه. واریانت اُرینچه هم دارد"(ص99). ار یورینچغا(yorınçğa) در ترکی قدیم متحول شده و با حذف صامت guttural. یونجه هم فی‌الواقع واریانت دیگر(اوغوزی) همین کلمه است.

10.  اشماق(aşmāq):"سخن نگفتن عروس با بزرگان خانۀ داماد، یاشماق گرفتن"(ص102).  رسمی قدیمی با اَشکال و تنوعات فراوان در عموم مناطق ترک‎نشین جهان. واریانتی از یاشماق است که علاوه بر معنای مشهورش، معنای قدیمی و اصلی‌اش "مخفی شدن، پنهان شدن" است.

11.  الجک(aljak):"دستکش، معمولاً دستکش‌های کار"(ص103). کلمه‌یی قدیمی در ترکی که تیتسه اصل آن را الچیک(elçik) یعنی مصغّر اَل(=دست) می‌داند.

12.  اله(ala):"پیس، انگشت‌نما". قبلاً بحث شده است.

13.  اُماج(omāj):"آشِ معروف". در مطالب قبلی تحلیل شده است.

14.  انایی(anāyi):"آدم بی‌شخصیت و هردم خیال". قبلاً بحث کرده‌ام. صرفاً اشاره می‌شود که این داده هم سند و قرینۀ دیگری در ردّ فرضیه‌یی است که آنایین را پهلوی و آذری پنداشته و آن+آیین تحلیلش می‌کند.

15.  انکه(anka):"بزرگ، زیاد"(ص105). کلمه با همین هیأت و معنی در آذربایجان هم رایج است ولی در آناتولی وجود ندارد. به نظر می‌رسد دو تحلیل برای آن قابل طرح باشد: یا اکه(=بزرگ) با وارد شدن صامت نون (به واسطۀ ماهیت expressive کلمه) یعنی قاعدۀ epenthesis به وجود آمده و یا اینکه، اَنْکَه را متطور از انگن/اینگن(ingen/engen) "شتر ماده، ناقه" محسوب کنیم. اوّلی را محتمل‌تر می‌دانم.

16.  اولجه(olja):"قحطی‌زده، حریص در خوردن، چپاول. معنی مغولی این واژه، غارت و چپاول است" (ص107). معنی مغولی واژه "غنیمت و کسیب" است و از فعل ol- (تقریباً معادل آلماق در ترکی) مشتق شده و اسم اُلجایتو هم از همین لفظ مغولی اخذ شده است.

17.  اولنگ(olang):"مَرْغ، زمین سبز و باتلاقی"(ص107). در مطلب "اولنگ مینارنگ" از آن تفصیلاً بحث شده و توپونیم‌های مرتبط در آن مقالت و سایر مطالب تکمیلی آورده شده است. اولنگ در خطّۀ خراسان و افغانستان رواج زیادی دارد.

18.  ایاس(ayās):"جای غیرآفتابگیر[قوزئی]"(ص108). قبلاً بحث شده است.

19.  باجی(bāji):"همشیره، خواهر"(ص109). در آذربایجان و آناتولی رواج زیادی دارد. در ترکی رسمی، به جای آن آبلا(abla) شایع بوده و باجی در قرون متقدم سلجوق و عثمانی به زنان عضو طریقت‌های صوفیانه اطلاق می‌شد. منشأ کلمه را باجا(baca) دانسته‌اند که در مغولی و ترکی به معنی "خواهر بزرگتر" وجود داشته است. دربارۀ منشأ مغولی یا ترکی آن مناقشه وجود دارد. قیاس کنید باجا را با باجاناق/باجناق.

20.  بار:"قشر سفید که بر زبان بیمار ظاهر گردد"(ص110). "بار" علاوه بر معنای "آفْتِ دهان، سفیدی ظاهر شده بر لبان مریض" به "جِرم [در ظروف]، کپک [روی مواد غذایی]" هم اطلاق شده است. در شرق آناتولی رواج زیادی دارد و در زبان‌های گرجی، ارمنی و کردی هم ضبط شده است. دانکوف ظاهراً به اتیمولوژی ارمنی تمایل دارد. این کلمه از واژگان تیپیک ترکی آذربایجان است که باید توسط مهاجرین به منطقه آمده باشد.


[1]  بابا همایونفر، بررسی گویش اسفراین، تهران: چاپار، 1386.

[2]  مرتضی فرهادی، واره: درآمدی به مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی تعاون، تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم، 1387. ص169. براساس این تحقیق ارزشمند در قراء بین قوچان و مشهد آلچغ(alçeq)، در تربت جام آلیش(aliş) هم به معنی مزبور رایج است. در ترکی و آذربایجان-همان طور که در اثر فوق هم آمده است- فرم‌های زیر برای مبادلۀ شیر رایج  است؛ دگه‌شیک(dagaşik)(قراء اطراف سد شاه عباسی اصفهان و انالوجه در فریدن)(ص171)، دَییشیک(خلخال)، دییشتیک(قروه-همدان)، دَیشدیم(dayeşdim)(مهربان، سراب، اردبیل و..)(ص172) و گزن(gazan) در قراء اهر من جمله مرادلو(ص177) رواج دارد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سگمس‌ و سگریک

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:51 ب.ظ

سگمس‌آباد از روستاهای آوج در استان قزوین است که به دلیل فعالیت عمرانی ارتش در آن، در جریان زلزلۀ معروف بویین زهراء، به ارتش‌آباد موسوم شده است. وجود تلفّظ سَیمس‌آباد در کنار سگمس‌آباد نشان می‌دهد که صامت میانی گ/g بوده است. باری از آنجا که سگمس از سری اسامی تحلیل شده در مطلب "قیماس" است، در اینجا صرفاً به تجزیه و تحلیل این اسم و منشأ و معنای آن اکتفاء خواهد شد.

***

در لهجات ترکی، فعلِ سکمک(sekmek) به معنی "خرامیدن، جهیدن، جَستن" وجود دارد. اما افعال مشتق از سکمک، اغلب صامت گ/g دارند؛ سگیرمک/سگریمک(segrimek/segirmek)"پریدن، تیک عصبی داشتن، اختلاج یا جهیدن اعضاء" که از آن کلمۀ سِگِرمه در فارسی وجود دارد. سگرمه در  اصل بر "اختلاج اعضا، تیک" اطلاق می‌شده که قدماء بدان تفأل می‌زدند. ازین روست که "اختلاج‌نامه‌ها و سگیرمه‌نامه‌ها" تدوین شده است. فعل مشتق از سگیرمک، فعل سببی سگیرتمک(segirtmek) "جهاندن، پراندن، دواندن" شباهت لفظی و معنایی جالب توجهی با سکیزیدن/سکیزاندن در فارسی دارد.

در ترکی قدیم کلمۀ نسبتاً نادر سکیز(sekiz) در ترکیب سکیز-تتیک(sekiz-tetik) به معنی "چابک، تیز، سریع" است. مارسل اردال حدس می‌زند که فعل سکریمک(sekrimek) "پریدن، جهیدن" در ترکی قدیم از همین اسم/صفت مشتق شده باشد البته طی پروسه‌یی که کاملاً شفاف نیست. نمونه‎هایی از تبدیل ز/z به ر/r در جریان ایجاد فعل از اسم در ترکی کهن و دوران میانی وجود دارد و متخصصان از آن به روتاسیسم(Rhotacism) تعبیر می‌کنند. باری سکیرمک و سگیرمک به معنی جنبیدن و پریدن بوده و ظاهراً معنای لغزیدن هم داشته است و البته فاصلۀ دو طیف معنایی هم زیاد نیست. امروزه هم در ترکی آذربایجان یکی از معانی سکمک "لغزیدن، سُر خوردن و مجازاً مرتکب اشتباه شدن" است؛ بیری‌نین آیاغی سکسه، او ایش‎ده قویمازلار قالا!. در ترکی استانبولی سکمک عمدتاً معنی منحرف شدن و کمانه کردن[گلوله و نظایر آن] را دارد. با این اوصاف سگمس را باید اسمی قدیمی با معنای "ثابت قدم، استوار" تلقی کرد.

***

روستایی به نام سگریک در دهستان چالدران جنوبی شهرستان چالدران وجود دارد که نامش باید مشتقی همریشه با سگمس باشد. سگریک اسم مفعول بوده و به معنی "لغزیده، جهیده، افتاده و سُرخورده" می‌تواند باشد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیماس

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-10:07 ب.ظ

گاهی تصور می‎کنم مطالبی می‌نویسم که بدیهی‌اند و لذا برای اغلب افراد ملال‌آور. لذا گاه می‌شود که از نوشتن بعضی مطالب اجتناب می‌کنم. اما زمانی که می‌بینم آنچه بدیهی می‌پنداشتم، به طرز فجیعی بد فهمیده شده، ناچار احساس می‌کنم که باید قدری به توضحات واضحات و ایضاح بدیهیات پرداخت. این مطلب از آن قماش است.

***

قیماس، حداقل نام دو نقطۀ مسکونی در ایران است:

1.      قیماس: روستایی تابع بخش ماهیدشت شهرستان کرمانشاه.

2.      قیماس‌خان: روستایی تابع بخش بناجوی شمالی(بخش مرکزی) شهرستان بیناب

واضح است که قیماز فرم قدیمی(و چاغاتایی) قیماز یعنی قایماز است، و قایماز نام تاریخی معروفی بوده و اشخاص مهمی به این اسم موسوم بوده‌اند. حسب نمونه:

1.      ابومنصور امیر مجاهدالدین قیماز: اتابکِ زین‎الدین یوسف حاکم خردسال اربل/اربیل از سلسلۀ اتابکان اربل موسوم به بگ‌تگینی/بکتکینی.

2.      قطب‎الدین قایماز، امیرالامرای المستنجدبالله خلیفۀ عباسی.

 علاوه بر شخصیت‌های مزبور، می‌دانیم که طایفه‌یی از ترکمانان/ترکمنان یؤروک(Yörük) در آناتولی، نام قایماسلو داشته و در محلی که اینک به قوجاقایماز(Kocakaymaz) موسوم است، ساکن بودند و نام خود را بر "قضای قایماسلو" در عثمانی هم داده بودند. احتمالاً به دلیل رواج اسم خاص قایماز بوده که اینک در آناتولی چندین نقطۀ مسکونی، اسم قایماز (Kaymaz) دارد:

1.      قایماز: روستایی از توابع یاپراقلی در ولایت چانقیری

2.      قایماز: قریه‌یی از توابع بوجاق قایماز در استان اسکی‌شهیر

3.      قایماز: روستایی تابعۀ بوجاق قایماز در ولایتِ قوجاائلی

4.      قایماز: روستایی تابع بوغاز قلعه در ولایت چوروم.

5.      قایمازی: قریه‌یی از توابع ماردین

6.       قوجاقایماز: روستای مذکور در بالا که در قاندیرا(ولایت قوجاائلی) قرار دارد.

***

اسم قایماز از فعلِ قایماق "لغزیدن، منحرف شدن، برگشتن" مشتق شده و طبعاً بر "درستکاری، صحّت عمل، عدم انحراف[از حقّ و عدالت]، بی‌باکی" صاحب اسم دلالت دارد. در لغت‌نامه‌های فارسی(نظیر معین) قیماز "کنیز، خدمتکار" تفسیر شده و مستند آن دو بیت از مولاناست:

پس در خانه بگو قیماز را/تا بیارد آن رقاق و قاز را.. 

و بیت دوّم:

من این به طیبت گفتم و گرنه خاک تواَم/مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو.

مخصوصاً در بیت دوم آشکار است که قیماز همانند مبارک و سنجر از اسامی محبوب برای غلامان بوده و البته هر سه اسم مردانه‌اند. لذا باید گفت اسمِ قیماز بر اثر کثرت استعمال، معنای مجازی غلام هم کسب کرده بود. بیت سومی هم از مولانا وجود دارد که گاهی غلط ضبط شده است(نرم افزار دُرج):

چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان/که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان(کذا).

اگر لبان در مصرع دوم آمده باشد، تکرار قافیه است و این ضعف از مولانا بعید است. باری صحیح باید بَلَبان (Balaban) باشد(کمااینکه در طبع مرحوم فروزانفر چنین است) که آن هم اسمی ترکی و محتملاً رایج برای غلامان بوده است. مراد اعجاز یوسفی است که قیماز را به ادریس و بلبان را به سلیمان مبدل می‌کند. در اینجا هم قیماز به شکلی تقریباً مشابه ابیات فوق به کار رفته است.

***

یکی از فونکسیون‌های پسوند ـمز/ـماز(-mAz) ساخت صفات سلبی است که می‌توانند اسم خاص واقع شوند. نمونه‌ها کم نیست. چند مثال تاریخی را مرور کنیم:

1.      قُرقماز/قُرقماس(Qorqmas):شجاع، جسور. ابن قرقماس ادیب، مؤرخ و عالم حنفی معروف(متولد و متوفای قاهره در قرن هشتم و نهم هجری) و امیر قرقماس هم از امرای مشهور ممالیک است.

2.      صتماز/صاتماز/ستماز/ساتماز(Satmaz): وفادار، کسی که از او خیانت صادر نمی‌شود. چندین شخصیت تاریخی این اسم را دارند؛ من جمله ایلقفشت بن صتماز(از امرای اتابکان اذربایجان) و ستماز بن قیماز الحرامی (از امرای سلاجقه در قرن ششم). در شیله، از توابع استانبول روستایی به نام ساتمازلی(Satmazlı) وجود دارد.

3.      تایماز(Taymaz): اسمی که بیشتر در ترکستان و آسیای مرکزی و نزد ترکان شمالی رواج داشته و قاعدتاً مشتق از فعل تایماق است. فعلی که در دیوان لغات الترک تقریباً معادل قایماق است. لذا تایماز مترادف قایماز خواهد بود. تایماز ارتباطی با طهماسپ>طهماز>طهمز و نظایر آن ندارد و با "تای"( =نظیر و همتا) هم مرتبط نیست.

در دورۀ معاصر هم اسامی مشتق با این پسوند وجود دارد:

1.      ییلماز(Yılmaz):"جسور، شجاع". رایج‌ترین نام فامیلی در ترکیه است و مشتق از مصدر ییلماق "ترسیدن، مرعوب شدن".

2.      سولماز(Solmaz): نامی دخترانه تقریباً  به معنی"شاداب، با طراوت".

3.      اسم‎های قایماز و قورقماز هم در ترکیه رواج دارد.

در ایران معاصر، القاب/تخلّص‌هایی نظیر دؤنمز، سؤنمز و باریشماز با همین الگو ساخته شده‌اند. "بیلمز" گرچه مستقلاً در ترکی به کار نمی‌رود اما در فارسی تهرانی شنیده می‌شود. پسوند ـمز/ـماز در ساخت اسامی مرکّب هم به کار می‌آید و در زبان شفاهی نمونه‌های فراوانی دارد: دیل قانماز، دینمز-سؤله‌مز(=بی سر و صدا، ساکت و بی‌آنکه لام تا کام حرفی بزند)، تانری‌تانیماز(یکی از پهلوانان همراه کوراوغلو، لفظاً خدانشناس. در توصیف نوزدان گویند: دیل قانماز، تانری تانیماز..)، دوزبیلمز(نمک‌نشناس) و..

در توپونیم‌ها هم ردپای این پسوند فراوان است که اگر به نقل‌شان مشغول شویم، باعث اطناب ممّل خواهد بود. فقط اشاره کنم که روستایی از توابع دهستان آبش احمد کلیبر اسم نامناسب "دیل‌بیلمز" داشت و به همّت مسئولین به "دلاوران" تغییر نام داد! ظاهراً این نام را افراد و طوایف مخالف بر آن روستا نهاده‌اند و نام اصلی‌اش چیز دیگری بوده است. البته یک دیل‎بیلمز دیگر هم هنوز وجود دارد: روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان چالدران.

با این اوصاف، قیماس[خان] را نام پادشاهی اشکانی دانستن، اشتباهی فجیع نخواهد بود؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زبان‌گیری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-05:41 ب.ظ

در منابع تاریخی عصر صفوی به کرّات با تعبیر "زبانگیری" مواجه می‌شویم. مثلاً حسن بیگ روملو در احسن التواریخ می‌نویسد:" هم در آن ایام، چوپان بیگ ایچک اوغلی را به زبانگیری ارسال نمود"[1]. لغتنامه‌ها، زبان‌گیری را "گرفتن فردی از لشگر خصم برای تحقیق حال، نفرات و عِدّه و عُدّۀ دشمن" تفسیر می‌کنند. معنای کلمه غیرعادی است و در ادامه استدلال خواهم کرد که زبان‌گیری، گرته‌برداری و ترجمۀ calque از زبان ترکی است.

***

تیل(til/tıl) در ترکی قدیم، کلمه‌یی ذومعانی بوده است. کاشغری تیل را در مواضع مختلف، احتمالاً با توجه به طیف و هالۀ معنایی، تفکیک کرده است: تیل به معنی زبان و لسان(ص219)، لغت و سخن(صص7-496) و به معنی "اسیری که از دشمن گرفته می‌شود"(ص219 و ص 497)[2]. برای معنای اخیر کاشغری مثال تِلْ تُتّیم(tıl tuttım) را ذکر می‌کند و توضیح می‌دهد:"برای تفحص احوال دشمن، شخصی از آنان را اسیر کردم". کلاوزن معتقد است تیل دوم را باید "خبرچین، جاسوس" ترجمه کرد و این معنی ناشی از توسّع مفهوم لسان و سخن است. احتمالاً حق با اوست. اما واضح است که تمایز معنایی حاصل شده بود به طوری که کاشغری آنها را در مدخلهای مستقل آورده است.

***

تعبیر دیل توتماق در منابع عثمانی رایج بوده و قطعاً در قشون و دربار صفوی هم شناخته شده بود. لذا اصطلاح "زبانگیری" بدون توجه به معنای دوّم از روی معنای اوّل آن کپی شده است. این نوع اشتباهات در تماس‌های فرهنگی مستمر و طویل‎المدت مکرر رخ می‎دهد. مترجمین ناشی و تازه‌کار از این اشتباهات بیشتر مرتکب می‌شوند. اصولاً در علم ترجمه از "سندروم معنای اوّل کلمه" یاد می‌شود. یعنی مترجمی که یکی از معانی لفظ را در زبان مبدأ می‌شناسد، خود را مستغنی از رجوع به دیکشنری می‌بیند و لذا از معانی ثانوی مطلع نمی‌شود و معنای اوّل را بر لفظی دیگر در زبان مقصد تحمیل می‌کند. یک نمونه از این ترجمه‌های اشتباه، ترجمۀ front به جبهه است: front در فرانسه به دو معنی است:1. پیشانی، 2. محل مواجهۀ قوای متخاصم. مترجمین عثمانی، بی‌توجه به معنای دوّم، معنای اوّل را بر کلمۀ جبهه(یعنی معادل عربی پیشانی) تحمیل کردند و اینک در فارسی، عربی و ترکی (cephe) جبهه رواج یافته است. این نوع کپی‌برداری را semantic borrowing هم می‎خوانند. یک مثال نزدیک به نمونۀ فوق و کاملاً کلاسیک شده، ترجمۀ ربّ عربی به پروردگار در فارسی است. گویا مترجمین اولیه، ربّ را مشتق از فعل ثلاثی رَبی(>مُربّی) تصور کرده‌اند و نه از ثلاثی *رَبب>ربّ(این ثلاثی در عموم زبانهای سامی معنای صاحب، مالک و نظایر آن را القاء می‌کند). لذا پروردگار معادل ربّ شده است بی‌آنکه محتوای حقیقی آن را داشته باشد و البته خود هاله‌های معنایی جدیدی هم ایجاد کرده است.

***

"دیل" در کردی کرمانجی هم برجای مانده است. فرهنگ‎های کرمانجی دیل را "اسیر، توتساق/دوستاق" ترجمه می‌کنند. از دیگر کلمات مشابه یعنی بازمانده از ترکی قدیم در کردی می‌توان به پیرتوک (pirtuk) "کتاب" اشاره کرد که تطوّر یافته از "پیتیک" ترکی است و در آثار نویسندگان پیوریست کرد مشاهده می‌شود.


[1]  حسن بیگ روملو، احسن التواریخ، به تصحیح: عبدالحسین نوایی، تهران: انتشارات بابک، 1357. ص414.

[2]  ارجاعات به ترجمۀ فارسی زیر است: محمود بن الحسین الکاشغری، دیوان لغات الترک، ترجمه: حسین محمدزاده صدیق، تبریز: اختر، 1384. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :21
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo