داغینیق دوزلتمه‌لر-3

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1396-09:25 ق.ظ

گئنه‌ده گؤزدن قاچان، اونودولان، یئنیجه ال‌ده ائدیلن بیلگی‌لری بوردا پایلاشیرام. بو بیلگی‌لرین اؤنملی قیسمی‌نی، اؤزللیک‌له یئرآدلارینی آرخاداشلار بیلدیرمیش‌لر.درین شوکران دویغولاریم‌لا بو یازی اونلارا سونولور..

1

·        اسکی خرمن‌لرده "اکره"(ekere) "یئر، تارلا" اوزرینه بیر زادلار یازمیشدیم. سؤزلوک‌لرده بیر "اَکَره" (=اکینچی‌لر" وار عربجه‌دن آلینتی. بیزیم آراشدیردیغیمیز اکره بوردان گلمیش اولابیلر.

·        اسکی‌ خرمن‌لرین ایلک یازی‎لاریندان بیرینده، "زولاتا" و اونون زؤوله ایله اولاسی ایلیشگی‎سی اوزرینده دورموشدوق. قایناقلارا گؤره(مثلا محمد عماره،  قاموس المصطلحات فی الحضارة الإسلامیة، 270.ص) زولاطا، زولوط، زلطه، ایزولطه و...بیچیم‌لریله بیلینن بیر پول بیریمی ساییلیر و لوبنان، سوریه، عراق کیمی بؤلگه‌لرده یایقین‌لاشیب، دَیَرینی ایتیرمیشدیر...سانیرام بو باخیم‌دان بیزده‌کی منفی معناسینی قازانیب‌دیر.

2

·        به توپونیم‎های مرکب از اولوم در آذربایجان باید "داش اولوم" را هم اضافه کرد که در رسالۀ تحقیقات سرحدیۀ مهندس باشی(ص181) از قراء مفقودۀ بلوک آخورک(غرب آذربایجان) محسوب شده است.

3

·        در مطلب پروفایلی از یک پسوند، چند لفظ زیر را هم باید به مشتقات ـه‌جک/ـاجاق، افزود:

1.      باشاراجاق: توانایی عملی، مهارت، کاردانی و قابلیت

2.      ترپه‌نه‌جک(terpenecek): نای حرکت، توان جنبیدن.

3.      اکینه‌جک(ekinecek): کِشت و زرع. لفظ در جایی دیگر ذکر شده و باید مشتق از فعل *اکینمک باشد. اما چون فعلی با هیأت فوق موجود نیست. بعید نیست که مبدّل از اکیله‌جک(ekilecek) باشد که آن هم البته شاهدی ندارد ولی به صورت قاعده‌مند و قیاسی می‌تواند از فعل اکیلمک مشتق شود. در عین حال این احتمال که اکینه‌جک از طریق آنالوژی با کلمات مشابه کثیره ایجاد شده باشد، جدّی است.

دو واژۀ زیر را هم-اگر در لسان شفاهی یا کتابی موجود نباشد-پیشنهاد می‌کنم:

1.      سَره‌جک(serecek):مفروشات، گستردنی

2.      دؤشه‌نه‌جک(döşenecek):مبلمان، لوازم خانه و ملزومات زندگی

4

·        به مشتقات پسوند –XşXQ باید بؤلوشوک(bölüşük) را هم اضافه کرد که در تسو/تسوج(و بعضی مناطق دیگر) رایج و به معنی "هم‌سهم" بوده است(عباس نبئی، تسوج در گذر تاریخ، ص317).

5

·        دو توپونیم زیر هم ممکن است با قره‌ناس/قراوناس مرتبط باشند:

1.      قره‌بناس: قریه‌یی از توابع کنگاور(بخش مرکزی)

2.      قره‌اونه(Qaraona): روستایی از توابع بستان آباد

6

·        به مجموعۀ مشتقات و توپونیم‎های مرکب از ناوور باید دو مورد زیر را هم افزود:

1.      نُهُر(Nöhür): قریه‌یی از توابع بستان‌آباد

2.      نهور(Nohur): روستایی از توابع بخش سنگان(دهستان بستان) شهرستان خواف در خراسان رضوی

7

·        به مطلب تک‌آلتی و شیبلی باید توپونیم زیر را هم اضافه کرد:

1.      سرتکلتو: روستایی از توابع سرشیوه شهرستان سقز

8

·        در مطلب قمچقای و قبچغای باید دو توپونیم مشابه زیر را هم افزود. این دو نقطه هم به لحاظ جغرافیایی فاصلۀ زیادی با قمچقای بیجار ندارند:

1.      قمچقای:  روستایی از توابع بخش افشار شهرستان خدابنده

2.      قمچقای: روستایی تابع بخش مرکزی ایجرود زنجان

9

·        در مطلب "تأملات اتیمولوژیک دربارۀ موغان/مغان" باید مغانلوی زیر را هم به فهرست اضافه کرد:

1.      مغانلو: قریه‌یی تابعِ دهستان قزل گچیلو/قره‌گل در ماهنشان استان زنجان

10

·        در پُست "ولایت اویرات کجاست؟" دو نکته را باید اضافه کرد:

1.      ارتلو(Oratlu): براساس جلد چهارم فرهنگ جغرافیایی ایران(رزم‌آرا)، نام قدیم اکرم‌آباد(دهی از توابع دهستان کله‌بوز میانه) واریانتی از "اوراتلو" بوده است. در ویکی‌پدیای انگلیسی این واریانت به صورت Urluli ضبط شده است. یکی از دو فرم باید تصحیف باشد.

2.      اویراتلی(Oyratlı): روستایی تابع ایلچۀ بَسْنی در ولایت آدی‌یامان. این نام واریانت اوریاتلی هم دارد و ظاهراً غربی‌ترین توپونیم و تنها توپونیم از این دست در آناتولی است.

11

·        اسکی خرمن‌لرده، نووون(novun) سؤزجویوندن بحث ائدرکن، اونو نویان کلمه‎سییله بیرلشدیرمه‌یه چالیشدیم. داها گؤزل بیر آچیقلاماسی اولابیلر: آناموغولجادا niğun، غرب موغولجاسیندا niğun و nuğn و اورتاموغولجادا no'un و.. "اوغلان اوشاغی" دئمک‌دیر(EDAL, S.964). بودا آنلام و بیچیمجه آپ-آچیق بیزیم کلمه‌ایله اؤرتوشور.

12

·        ـه‌لک/ـالاق اکی‌نین تؤره‌تمه‌لری آراسیندا آشاغیداکی نادیر سؤزجویو ده اکله‌مک لازیم دیر:

1.      دؤشه‌لک(döşelek): تپه‌جیک بیچیمی‌نده قالانان داش و داش پارچالاری. داها چوخ توپلومون وجدانی‌نی یارالایان جنایت‌لرده(اؤلدورمه، ناموسا توخونماق و..) آنادولو کندلرینده، حادثه یئرینده بو قالاق‌لار اورتایا چیخاریلیر. دؤشک کلمه‌سیندن گلمه‌سی دوشونوله‌بیلیر.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یکان و یئگن در توپونیمی ترکی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 26 تیر 1396-11:30 ب.ظ

یکانات نام رسمی دهستانی از بخش یامچی شهرستان مرند است که در آن حداقل سه روستای مهم نام یکان دارند:

1.      یکان علیا/داش یئگن

2.      یکان کهریز/کهریز یئگنی

3.      یکان سعدی/سادی یئگنی

·        در کنار این سه قریه، روستایی مهم و ترک‌نشین از توابع بخش مرکزی شهرستان همدان(دهستان الوندکوه غربی) "یکن‌آباد" خوانده می‌شود.

·        علاوه بر موارد فوق، در آناتولی(سوروچ، در ولایت اورفا) روستایی به نام یئگن(Yeğen) وجود دارد

فرم قریب به اسامی فوق، یعنی یئگنلی(Yeğenli) اسم حداقل چهار روستا در آناتولی است:

1.      یئگنلی/یگنلی: قریه‌یی تابع تیره(بوجاقِ گؤگچه) در ولایت ازمیر

2.      یئگنلی/یگنلی: روستایی از توابع بوجاقِ قوزجاغیز در استان بارتین

3.      یئگنلی/یگنلی: قریه‌یی از توابع سیلیفکه(بوجاق قیرباشی) در ولایت مرسین

4.      یئگنلی/یگنلی: روستایی تابع گؤره‌له در استان گیره‌سون

***

اولین نکته‌یی که در این اسامی به چشم می‌خورد آشفتگی و اغتشاش در ضبط آنهاست. اهالی سه یکان فوق (موسوم به یکانات)، آن را یئکن(Yéken) و یئگن(Yéğen) می‌خوانند. تحصیل‌کردگان و فضلاء اغلب، یئکان (Yékan) تلفظ می‌کنند که بی‌شک تحت تأثیر املای رسمی و دولتی است. اسم قریۀ ترک‌نشین همدانی را، دهخدا یگن‌آباد ضبط کرده و تلفّظ‌های محلّی متنوعی از جمله یئگناباد(Yégnabad)، یئگن‌آباد (Yegenabad) و..برای آن ضبط شده است. در این آنارشی، دو نکته جلب توجه می‌کند؛ نوسان بین گ/ک و é/a (آ/ اَ) در هجای دوم.

در اسم روستای اورفا هم املای عثمانلی حکایت از ضبط یگان(Yégan) دارد. در نام ملا یگان/یگن از علماء و مشایخ عثمانی(متوفای حدود 865هـ.ق) هم تنوع ضبط را شاهدیم[1]. نوسان بین آ و فتحه را می‌توان به سنّت املایی قدیمی در ترکی(بالاخص در چاغاتایی) نسبت داد که در آن الف به جای فتحه کتابت می‌شد و قبلاً هم شواهدی برایش ذکر شده است. عجالتاً اشاره می‌شود که تَرکان خاتون/تَرْکَن خاتون بوده و تومان، تومن. کما اینکه سنّت شفاهی فارسی همین تلفّظ را حفظ کرده و سنّت کتبی، کتابت سنّتی را. در خصوص نوسان بین ک/گ، معتقدم تأثیرات contamination یک/یِکان فارسی موجب گرایش به املای یکان شده و نوعی hypercorrection علمایی را موجب شده است. لذا فرم و املای صحیح یگن/یئگن خواهد بود.

***

در خصوص تسمیۀ یکانات گفته‌اند که بواسطۀ اسکان ایل یگانلو/یکانلو در آن صفحات، چنین اسمی رواج یافته است. این ایده محتاج تحلیلی تفصیلی است بالاخص با رجوع به قبالجات و اسناد قدیمی. اما آنچه قبولِ تحلیل مزبور را دشوار می‌کند، این امر است که در صورت قبول اسکان یگانلوها، این نقاط باید یگانلو یا *یگانلولو خوانده می‌شدند و نه یگان. این نکته را باید اضافه کنم که ایل یا طایفۀ بزرگ و مهمی با نام یگانلو/یئگنلی در تاریخ آذربایجان و آناتولی شهرت ندارد. شاید در قرون اخیر، طوائف کوچک یا محلّی با این اسم تشکیل یافته باشند ولی با توجه به کثرت و پراکندگی توپونیم یئگنلی در آناتولی توجیه فوق ضعیف می‌نماید. آیا تصور معکوس روند فوق ممکن نیست؟ به عبارت دیگر، اسم طایفه/شخصیت‌های ملقب به یگانلو از محل سکونت/ حکومت‌شان یعنی یئگن/یگان اخذ شده باشد. یئگن اورفا و یگن‌آباد همدان هم این احتمال را تقویت می‌کند.

***

یئگن واژۀ ترکی بسیار قدیمی است. به واسطۀ صدای é (قاپالی e)، املای ییگن(yigen) هم در منابع شایع است. یئگن در کتیبه‌های اورخون موجود است و در یکی از سنگ‌مزارهای معروف ینی‎سئی، با اسم "اؤز ییگن آلپ توران" موجه می‌شویم. اؤز، علی‌القاعده اشاره به تنی بودن نسبت فامیلی دارد و توران هم مناسبتی با مملکت اساطیری توران ندارد و مشتقی از فعلِ تورماق>دورماق(=ماندن، تداوم یافتن) است. باری یئگن هنوز در زبان ادبی و شفاهی ترکی استانبولی به معنی "خواهرزاده، برادرزاده" رواج دارد و برای افراد مسنّ‌تر کاملاً طبیعی است که جوانان غریبه را با آن مورد خطاب قرار دهند. در چنین حالتی در آذربایجان تعبیر قارداش‌اوغلو یا باجی‌اوغلو رایج است. با آن که در اغلب لهجات آذربایجان یئگن جای خود را به "قارداش‌اوغلو/ باجی‌اوغلو" فوق‌الذکر داده است، اما هنوز در بسیاری از نقاط من جمله مناطقی در زنجان و همین طور اردبیل و احتمالاً نقاطی دیگر، کلمه شایع است. آن گونه در اینترنت دیدم در گرمی/گئرمی یک تیم فوتبال محلّی متشکل از نوجوانان، اسم زیبای "دایی-یئگن" را برای خود انتخاب کرده‌ است. به هرحال دریغ است که چنین کلمۀ زیبا و ریشه‌داری، در کتابت و ادبیات هم رایج نشود.

***

چگونگی اطلاق این نسبت فامیلی به یک نقطۀ جغرافیایی را شاید بتوان این گونه تبیین و توجیه کرد؛ بعضی افراد منسوب به اعیان، مقامات و خوانین با لقب شهرت می‌یافتند مانند میرداماد، یا داماد فرید پاشا و.. گاه لقب بر اسم غلبه می‌کرد و لذا همانند اسمی خاص می‌توانست مبنای تسمیه قراء و قصبات قرار گیرد. پیش‌تر از نام‌هایی مانند خانلق/خانلیق یاد شده بود که خود فی‌الواقع لقب‌اند و نه اسم.

***

تعبیر یکانات، نظایر بسیاری در اقطار عالم اسلام دارد: جمع بستن اسم خاص متکثر را در هرزندات، لواسانات، شمیرانات، شامات، اورامانات، قائنات و امثال آنها می‌توان ملاحظه کرد.



[1]  شخصیت‌های ترک‌تبار مهمی در جهان عرب شهرت یا لقب یکن دارند از جمله فتحی یکن(فتحی محمد عنایه) (2009-1933): متفکر، عالم و نویسندۀ ترکی‌الاصل لبنانی و معاون اسبق رییس پارلمان این کشور.



نوع مطلب : توركجه  یئر آدلاری 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کَپَز

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 24 تیر 1396-09:25 ب.ظ

کثرت توپونیم‌های کپز در آناتولی، قابل قیاس با اَعلام جغرافیایی موجود در آذربایجان و ایران نیست. در ایران دو قریه با این نام می‌شناسیم:

1.      کپز: روستایی تابع دهستان انگوران در استانِ زنجان

2.      کپز: روستایی از توابع دهستان پشتکوه شهرستان سمنان

علاوه بر این دو، منطقه‌یی توریستی در مشکین‌شهر هم نام کپز دارد. در جمهوری آذربایجان فی‌الواقع یک کپز وجود دارد، اما به چندین واحد از تقسیمات کشوری و جغرافیایی هم تسرّی یافته است: کپز نام کوهی در نزدیکی آقسو و در رایونِ گؤی‌گؤل(Göygöl) به ارتفاع 3036 متر است. از همینجاست نام کلوپ معروف فوتبال کپز. یکی از رایون‌های شهر گنجه هم بر این اساس کپز نام گرفته و اسم بلدیه/شهرداری کپز هم از اینجا اخذ شده است. میدان نفتی محل اختلاف جمهوری آذربایجان و ترکمنستان در خزر هم، در طرف آذربایجان کپز خوانده می‌شود و مأخوذ از نام کپزداغی است.

تعداد کپزها در آناتولی البته قابل ملاحظه است. جالب آن که اغلب این توپونیم‌ها در غرب و مرکز آناتولی قرار دارد(به استثنای توقات و اورفا):

1.      کپز(Kepez): شهرکی در بخش مرکزی ولایت چاناق‌قلعه.

2.      کپز: روستایی تابعۀ سیندیرغی در بالیکسیر.

3.      کپز: روستایی تابع بوجاقِ کؤپرو اؤرن در کوتاهیا.

4.      کپز: ایلچه‌یی تابع بخش مرکزی آنتالیا.

5.      کپز: روستایی تابع بوجاقِ گَریش در ولایت آنتالیا.

6.       کپز: محله‎یی در ارگلیِ استان زونغولداق.

7.      کپز: روستایی تابعِ سیدی‌لر در ولایتِ کاستامونو

8.      کپز: روستایی از توابعِ سیلیفکه در استانِ مرسین

9.      کپز: قریه‌یی تابع موجور در استان قیرشهیر.

10.  کپز: روستایی در دوراغان ولایت سینوپ که اینک گون‌گؤرن خوانده می‌شود.

11.  کپز: قریه‌یی تابع زیله در استان توقات

12.  کپز: روستایی در آفشین واقع در ولایت ماراش که در قرون اخیر آغجاشار(=آغجه‌شهر) خوانده می‌شود.

13.  کپز: قریه‌یی واقع در بوجاق قاباحیدر(Kabahaydar) در استان اورفا

14.  کپز: شهرکی تابع بوجاق تالاس در ولایتِ ‌قیصری.

15.  کپز: روستایی تابع آقچاداغ در ولایت مالاتیا(ملطیه).

***

از حیث اتیمولوژیک، کپزهای آناتولی باید به همان معنایی باشند که واژۀ مزبور در ترکی استاندارد دارد: تپه، باشلق، هر نوع پوششِ سر، تاجی که عروسان بر سر نهند، تاج خروس و.. منشأ کپز باید یونانی باشد   kapasion (=کلاه، باشلق، کلاهخود). به نظر می‌رسد لفظ یونانی خود مأخوذ از لاتین باشد؛ قیاس کنید با capital(=سر-مایه) و caput(=سر/باش) و الفاظی نظیر کاپیتان(captain)، decapitation(=قطع سر) و..

آیا کپز دخیل از یونانی از طریق لهجات آناتولی و مهاجران آن خطّه به داخل ایران و آذربایجان، انتقال یافته است؟ چنین به نظر می‌رسد. البته یک احتمال ضعیف هم وجود دارد؛ کَپَز(käpäz) در متون ترکی و اویغوری قدیم به معنی "پنبه" است. این لفظ ماجرایی مفصّل دارد و همریشه با کرباس فارسی است. در زبانهای سامی هم نظایری دارد مانند karpas در عبری. در لاتین هم carbasi و مشتقات آن به معنی کتان/پارچۀ کتانی وجود دارد و دخیل از Karpasos یونانی است که خود مأخوذ از السنۀ سامی محسوب می‌شود. در عموم زبان‌های منطقۀ پامیر، هندوکش و ختن باستان، کپز و واریانت‌های آن وجود دارد. با آن که منشأ نهایی کلمه غامض و مبهم است، محققین متفق‌القول‌اند که همۀ واریانت‌ها، مآلاً، به karpāsa در هندی قدیم و kappasa در پالی ختم می‌شود. به هر حال احتمال آنکه کپز موجود در سمنان چنین منشأیی داشته باشد بیش از سایر موارد است. البته با آن که کپز به معنی پنبه و کتان در ترکی غربی ضبط نشده، اما احتمال این تسمیه در عهد ایلخانی منتفی نیست.

***

به نظر می‌رسد که قاپاز"توسری زدن/قاراما وورماق" شکل velarized کپز مانحن فیه باشد. قاپاز(kapaz) در آناتولی در محدودۀ بسیار کوچکی(قاراوئران در ایسکیلیپ، ولایت چوروم) وجود دارد. اما در آذربایجان کاملاً رایج است. در گیلکی و فارسی محاوره هم باید دخیل از ترکی باشد. مؤلفین فرهنگ سخن منشأ آن را مجهول و با علامت استفهام(؟) نشان داده‌اند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بکتر

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-11:25 ب.ظ

حسب اطلاع دو نقطۀ جغرافیایی در ایران نام بکتر(با ضبط لاتین baktar) وجود دارد:

1.      بکتر علیا: روستایی تابع بخش مرکزی(دهستان خدابنده‌لو) شهرستان صحنه در استان کرمانشاه.

2.      بکتر سفلی: قریه‌یی تابع بخش، دهستان و شهرستان مزبور در بالا.

اهالی هر دو روستا اهل حق محسوب شده و کردی‌زبان‌اند. در بکتر سفلی امام‌زاده‎یی موسوم به "دده بکتر" مدفون است که مزارش زائرانی دارد.

***

بکتر در میان اَعلام مغولی اسمی نسبتاً رایج است. ریباتسکی(ص236)، چندین شخصیت مغولی را با این اسم ذکر می‌کند که یکی از آنان برادر ناتنی تموجین بوده است. ریباتسکی سه اتیمولوژی احتمالی برای بکتر نقل می‌کند:

1.      بگ(bäg) ترکی/اویغوری قدیم(=بیگ)>Begder/bekter

2.      بَرک/بَک(kärk/bäb)(= محکم، استوار ، ثابت) > bekter/bekder

3.      بکتر (bäktär) دخیل از ترکی؛ در خالخا(مغولی استاندارد معاصر) هم بگتر وجود دارد و به معنی "زره، جوشن" بوده است.

بگتر به این معنا در فارسی هم ضبط شده و فرهنگ‌های فارسی عموماً آن را دخیل از ترکی و چاغاتایی دانسته‌اند. اما منشأ نهایی بگتر مجهول است. تیتسه به نقل از دؤرفر آن را در ترکی عثمانی دخیل از فارسی دانسته است. البته دؤرفر در مدخل مربوطه منشأ کلمه را فقط با علامت استفهام (؟) آورده و دربارۀ منشأش اظهار نظر نهایی نمی‌کند. شاید مراد تیتسه وساطت فارسی بین ترکی عثمانی و ترکی شرقی باشد.

***

باری کثرت توپونیم‌های مغولی در نقاط کردنشین امری بدیهی است. تبدیل اسامی خاص/آنتروپونیم به توپونیم هم کاملاً شایع بوده است. لذا مانعی در قبول این تحلیل مشاهده نمی‌شود. اما با توجه به اسم دهستان خدابنده‌لو و احتمال حضور ترکان خدابنده‌لو در این صفحات، این احتمال را نمی توان منتفی دانست که بکتر در اصل نام فردی ترکی زبان بوده باشد. لقب دده، در نام ولی(؟)/صوفی(؟)/عالم(؟) صاحب مزار در بکتر سفلی هم، این حدس را تقویت می کند و در عین حال احتمال تبدیل آنتروپونیم به توپونیم را تأیید و تحکیم می‌کند. گرچه این احتمال هم منتفی نیست که ترکان بعدها، بر مقبره‌یی باقیمانده از مغولان، لقبی ترکی نهاده باشند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قویو، قویوجاق و قویولار(2)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 17 تیر 1396-04:53 ب.ظ

(5)

ساری‌قویو نام منطقه‌یی در مغان است که چندین روستا با آن پسوند شناخته می‌شوند؛قشلاق سیدلر ساری قویی عین‌الله(؟)،قشلاق سیدلر ساری قویی عیسی، قشلاق سیدلر ساری قویی حاج‌علی، قشلاق سیدلر ساری قویی احمدخان، قشلاق سیدلر ساری قویی شاه، قشلاق سیدلر ساری قویی میکاییل(همگی در دهستان قشلاق شمالی، مغان).

در آناتولی با نام ساری قویو مواجه نشدم.

(6)

از مثالهای فوق برمی‌آید که قویو به چشمه و قنات هم اطلاق می‌شده و طبعاً مزۀ آب هم در نامگذاری مؤثر شده است. لذا شیرین‌قویو و شورقویو و نظایر آن خواهیم داشت. شیرین‌قویو از این قرارند:

1.      شیرین‌قویی: مزرعه و روستایی از توابع اخترآباد ملارد.

2.      شیرین‌قویی: روستایی از توابع زرند ساوه

3.      شیرین‌قویی: روستایی از توابع ساوه

در آناتولی به جای شیرین قویی، تاتلی‌قویو(Tatlıkuyu) وجود دارد:

1.      تاتلی‌قویو: قریه‌یی از توابع پولاتلی(آنکارا)

2.      تاتلی‌قویو: قریه‌یی تابع قاراتای(قونیه) که در دهه‌های اخیر آق‌باش خوانده می‌شود.

3.      تاتلی‌قویو: روستایی تابع ارِگلی(قونیه).

4.      تاتلی‌قویو: روستایی تابع جیحان(آدانا)

5.      تاتلی‌قویو: روستایی تابع آقچاقلعه در ولایت اورفا.

در نقطۀ مقابل اینها، شورقویو، قرار دارد:

1.      شورقویی: قریه‌یی دهستانِ قشلاق جنوبی شهرستانِ مغان.

2.      شورقویی قشلاق محمد: قریه‌یی دهستانِ زرند ساوه.

3.      شورقویی قشلاق صمد: قریه‌یی تابع اخترآباد ملارد

معادل آن در آناتولی، آجی‌قویو(Acıkuyu) است و حداقل 4 روستا این اسم را دارند:

1.      آجی‌قویو: روستایی از توابع قولو در ولایت قونیه

2.      آجی‌قویو: روستایی از توابع شرفلی قوچ‌حصار تابعۀ آنکارا

3.      آجی‌قویو: روستایی از توابع ارگلی در قونیه

4.      آجی‌قویو: روستایی از توابع آقچاقلعه در ولایت اورفا.

(7)

شکلِ چاه/چشمه/قنات هم در تسمیۀ آن مؤثر و دخیل بوده است:

الف: طول

1.      اوزون قویی(1): روستایی از توابعِ دهستان تازه‌کند پارس‌آباد

2.      اوزون قویی(2): روستایی دیگر در همان منطقه

حداقل 4 اوزون‌قویو هم در آناتولی وجود دارد:

1.      اوزون‌قویو: روستایی تابعِ آلاداغ(آدانا)

2.      اوزون‌قویو: روستایی از توابع چومرا در ولایتِ قونیه

3.      اوزون‌قویو: قریه‌یی تابعۀ اورلا در استانِ ازمیر

4.      اوزون‌قویو: روستایی تابع بوجاق سووارلی در ولایت آدی‌یامان.

ب: وسعت

در آناتولی حداقل دو روستا با اسم کوچوک‌قویو وجود دارد:

1.      کوچوک‌قویو: قریه‌یی تابع آیواجیق در ولایت چاناق‌قلعه.

2.      کوچوک‌قویو: روستایی از توابع قادین‌خانی در استان قونیه

ج: عمق

دو روستا با اسم درین قویو در آناتولی می‌شناسیم:

1.      درین‌قویو: روستایی تابع تاواس در ولایت دنیزلی

2.      درین‌قویو: روستایی از توابع چاملی‌دره در ولایت اورفا

د:جنس

حداقل یک تاش‌قویو در تارسوس ولایتِ مرسین شناخته شده است. یک گوزل‌قویو(Güzelkuyu) هم در بوجاقِ پایاملی در استان اورفا وجود دارد.

هـ: تعداد

علاوه بر قویولار/قویلار مذکور در بالا، اسامی متشکل از قویو و عدد-که من می‌شناسم-از این قرارند:

1.      اوچ‌قویی: روستایی از توابع گنبد کاووس

2.      اوچ‌قویی: نام روستایی در مغان که ظاهراً به دلیل قرابت جغرافیایی با چند قشلاق، نام خود را به صورت پسوند به آنها داده است: قشلاق اوچ‌قویی علی‌اکبر، قشلاق اوچ‌قویی حاج حسین شالقی(دهستان قشلاق شرقی)حدود ده اوچ قویو(Üçkuyu) هم در آناتولی وجود دارد.

3.      قوشه‌قویی:قریه‎یی از توابع بخش مرکزی شهرستان آوج/آوَه. یک چیفته‌قویو(Çiftekuyu) هم در ولایت اورفا وجود دارد.

4.      چوخلی‌قویی/چوخلوقویو: نام حدود هشت قشلاق در آسلان‌دوز(قشلاق چوخلی‌قویی خُداش، قشلاق چوخلی‌قویی حاج‌اکبر، قشلاق چوخلی‌قویی حاجی رمضان، قشلاق چوخلی‌قویی ساواج و..)

5.      قشلاق تک‌قویی قره‌پیران: روستایی تابع قشلاق غربی بخش آسلان‌دوز

6.       تک‌قویی: روستایی تابع دهستان زاینده‌رود جنوبی در فریدن

7.      قطارقویی: قریه‌یی تابع بخش گل‌تپه کبودرآهنگ. احتمالاً اسم اشاره به چاه‌های متعدد و در امتداد هم (شبیه قنات) دارد.

8.      قطارقویی: روستایی از توابع ساوه.

(8)

و: موارد  متفرقه

1.      داق‌قویی: قریه‌یی تابع ملارد کرج. شکل صحیح باید داغ‌قویو باشد.

2.      قویی/قویو: تصور می‌کنم چند روستا با این اسم موجود باشد. حداقل یکی از آنها روستایی تابعۀ گرماب در خدابنده است.

3.      گندقویی: روستایی تابع پلنگ‌آباد اشتهارد. نمی‌دانم که آیا عنصر اوّل، گَند(=بدبو/قوخاغان) فارسی است یا در اصل گَن/گئن(=گشاد، پهن) بوده و بعدها به دلیل خلط با لفظ فارسی مزبور به این شکل درآمده است؟

4.      آراقویی: روستایی از توابع بخش داشلی‌برون گنبد کاووس(گلستان)

5.      یانقویی علیا/سفلی: ذو روستا از توابع بخش خرقان زرندیۀ ساوه. از ظاهر اسم چنین استنباط می‌شود که گویا چشمه/قناتی است که از دیوارۀ کوه/تپه سرازیر می‌شود. این اسم را باید با نظیرش یعنی یان‌بولاق/ یان‌بلاغ(روستاهایی در میانه، هشترود، مراوهتپه) مقایسه کرد.

6.       زنجیرلی‌قویو(Zincirlikuyu):چندین توپونیم در ترکیه وجود دارد: یکی محلّه‌یی در شیشلی استانبول، دومی روستایی در تپه‌باشی(از توابع اسکی‌شهیر) و سومی در توسیا از توابع کاستامونو.

7.      قویی‌های مسمی با اسامی افراد هم زیادند: فولادلو قویی، نادر قویی، اسماعیل قویی و..

8.      چندین قویولوق(Kuyuluk) هم در آناتولی وجود دارد: اوّلی محلّه‌یی است در مزیتلی مرسین، دوّمی قریه‌یی در قوزان آدانا و سومی روستایی تابع ارزین استان هاتای.

***

تسمیه با قویو/قویی، مبین اهمیت چاه در تأمین مایه/مایعِ حیات در دوران قدیم و البته جدید است. کثرت اسامی با نامگذاری "بئر..." اعراب قابل قیاس است که هزاران توپونیم عربی با فرمول فوق وجود دارد. در مناطق ترک‌نشین ایران، تجمع این قبیل اسامی در دو ناحیه دیده می‌شود: یکی در شمال و منطقۀ مغان که قشلاق بوده و چاه‌های آن صفحات برای تأمین آب احشام و دواب ضرورت داشته است. دومی در قلمرو جنوبی‎تر زبان ترکی یعنی ساوه و ساوجبلاغ که ظاهراً بیش از مناطق کوهستانی آذربایجان به چاه وابسته بوده‌اند.

***

در ابتداء تصور نمی‌کردم مطلب تا این حدّ تطویل یابد. امید که موجب ملال نشود. این وجیزه دعوی استقصای تام-نه در آناتولی و نه در ایران-ندارد. صرفاً برای به دست دادنِ نمونه‌یی از اشکال و اقسام ترکیب یک اسم عمومی و کلّی با پسوندها و صفات، قلمی شده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قویو، قویوجاق و قویولار(1)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 17 تیر 1396-04:53 ب.ظ

این مطلب یکی از محصولات فرعی سری مقالاتِ "اسکی خرمن‌لر" است. مقالاتی که برای عیارسنجی ادعاهای آذریسم آغاز شد و علی‌رغم وقفه، ان‌شاءالله تداوم خواهد یافت. باری در آن سری مقالات به قویو رسیدم و کثرت توپونیم‎های مشتق از آن جلب توجهم کرد. چون امکان بحث مستوفا و کماهو حقه از آنها در سری مزبور نبود، مطلب مجزایی تدارک دیدم.

***

قویو(quyu) در قدیمی‌ترین منابع ترکی به صورت قودوغ(quduğ) آمده و همین فرم در مغولی دخیل شده و شکل کهن در آن زبان حفظ شده است. در عصر تیموری قودوغ از مغولی مجدداً وارد ترکی چاغاتایی شده و در معاجم آن زبان و همین‌طور ازبکی معاصر مشاهده می‌شود. تصور نیشانیان بر این است قودوغ، از قودیغ(qodığ) "به سمت پایین" و قودماق(qodmaq) "قویماق، نهادن" مشتق شده است. وی در توجیه این اتیمولوژی به مسالۀ پر کردن چاه با ریختن آب اشاره می‌کند. اما توجیه وی اشکال موروفولوژیک و سمانتیک دارد. ریباتسکی تفسیر متفاوتی دارد و معتقد است که باید قودوغ را مشتق از فعل قودماق(qudmaq) و به معنی "چیزی که [آب] بیرون می‌ریزد" گرفت. به نظر می‌رسد این تحلیل بی‌نقص است.

***

 تعداد قابل توجهی اسم مشتق از "قویو" در ایران و آناتولی وجود دارد. از آنها به ترتیب اشتقاق در ادامه بحث خواهد شد. ابتدا اسامی مصغَّر؛ قویوجوق(quyucuq) مصغر قویو، حَسَبِ استقصای ناقص من حداقل 7 قویوجوق در ایران وجود دارد:

1.      قویوجق: روستایی از توابع بخش انزل اورمیه.

2.      قویجق: روستایی از توابع بخش مرکزی شاهین‌دژ/سایین قالا.

3.      قویجق: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستان کلاله در گلستان.

4.      قویجوق علیا و سفلی: دو روستای تابعۀ بخش افشار شهرستان خدابنده.

5.      قویجوق: روستایی از توابع چاراویماق

6.       روستایی از توابع دهستان شاهسونکندی در شهرستان ساوه.

·        روستایی به نام قویوجوق(Kuyucuk) هم در ولایت قارص در ایلچۀ آرپاچای و بوجاق مرکزی واقع شده است.

***

توپونیم‎های بسیاری هم به صورتِ قویوجاق(Quyucaq) ضبط شده است. ـجاق باید استطالۀ ـجه/ـجا باشد که یکی از فونکسیون‌های اصلی آن ایجاد اَعلام جغرافیایی است. لذا قویوجاق به معنی "محلِ چاه، سرِ چاه" خواهد بود:

1.     قویجاق: روستایی از توابع بخشِ مرکزی میانه(دهستان قزل اوزن).

2.      قویوجاق: قریه‌یی از توابع دهستان مواضع خان شهرستان هریس.

3.     قویوجاق: روستا‌یی از توابع بستانآباد

4.     قویوجاق: محلّی در ترکمنچای میانه که سدّ ترکمنچای در جوار آن است. این محلّ، از جمله مناطقی است که در تکوین شهر ترکمنچای فعلی سهیم بوده است.

در آناتولی هم دهها قویوجاق(Kuyucak) وجود دارد که به سبب کثرت، فهرست‌وار ذکر می‌شوند:

·        قویوجاق: روستاهایی در مندرس(ازمیر)، برهانیه(بالیکسیر)، کمال پاشا(ازمیر)، قیرق‌آغاچ(مانیسا)، بوجاق یئرکسمیک(موغلا)، آجی پایام(دنیزلی)، بخش مرکزی اوشاق، آلتین‌تاش(کوتاهیا)، صاندیقلی(آفیون)، کئچی بورلو(ایسپارتا)، اودون پازاری(اسکی شهیر)، یالواچ(ایسپارتا)، آق سکی(آنتالیا)، بَی پازاری(آنکارا)، قلعه‌جیک (آنکارا)، دودورغا(چوروم)، مجید اؤزو(چوروم)، رشادیه(توقات)، باغ پینار(آدی یامان)، آق زیارت (اورفا).

·        قویوجاق: شهرکی در نیکسار ولایت توقات

·        آشاغی قویوجاق/یوقاری قویوجاق: به ترتیب یک روستا در یوزغات(آیدینجیق) و دو قریه در کاستامونو و چوروم.

·        قویوجاق: نام ایلچه‌یی از توابع ولایت آیدین

***

با آنکه تسمیه به صورت جمع یعنی قویولار رایج بوده و احتمالاً در عموم شهرها و قصبات ترک‌نشین مناطقی با این اسم وجود دارد، ولی حسب اطلاع فقط یک روستا هم با این اسم ثبت شده است:

·        قویلار/قویولار: روستایی از توابع دهستان قزل اوزن

***

پس از تسمیه از طریق تصغیر، الحاق پسوند اسم مکان و جمع، نوبت به یکی از تکنیک‌های بسیار رایج در ایجاد اعلام جغرافیایی ترکی یعنی تسمیه با رنگ می‌رسد: ترکیب قویو با آق/آغ، قارا/قره/قاراجا، گؤک، یاشیل، قیزیل ثبت شده است:

(1)

آق قویی/قویو در اسامی روستا به صورت قابل توجهی رواج دارد:

1.      آق قویی(1 و2): نام دو روستا از توابع زرند ساوه

2.      آق قویی: قریه‌یی از توابع بخش خرقان ساوه.

3.      آق قویی: قریه‌یی از توابع دهستان ایپک بخش اشتهارد شهرستان کرج.

4.      آق قویی: روستا‌یی تابعۀ دهستان سگزآباد(بخش مرکزی بویین زهرا)

5.      آق قویی: روستا‌یی از توابع دهستان بن در چهارمحال و بختیاری

6.       آق قویی: قریه‌یی از توابع دهستان لار شهرستان شهرکرد.

7.      آق قویی: قریه‌یی از توابع خدابنده.

8.      آق قویی: روستا‌یی از توابع بخش ملارد شهرستان شهریار(دهستان اخترآباد).

در آناتولی هم تعداد آق قویو(Akkuyu)ها قابل ملاحظه است:

1.      آق قویو: روستایی از توابع سولاق یورت در قیریق قلعه.

2.      آق قویو: روستایی از توابعِ ساری چام، در ولایت آدانا.

3.      آق قویو: روستایی از توابعِ نیزیپ در ولایت غازی آنتپ.

4.      آق قویو: قریه‌یی تابعِ بسنی(Besni) در ولایت آدی یامان.

5.      آق قویو: محله‌یی در بوجاقِ شام‌بیات ولایت آدی‌یامان.

6.       آق قویو: منطقه‌یی در سینوپ واقع در ساحل دریای سیاه که ماجرای تأسیس نیروگاه اتمی در آنجا، چند سالی است که موضوع مباحث سیاسی، مطبوعاتی و رسانه‌یی ترکیه شده است

(2)

قره‌قویی/قراقویوها هم،در ایران، کم نیستند:

1.      قره‌قویی: چشمه‌یی در جنگل شادی یزد(هرات)

2.      قره‌قویی: ناحیه‌یی در نزدیکی شهر زاویه از توابع زرندیه(ساوه)

·        حداقل دو قره‌قویو هم در شمال سوریه می‎شناسیم؛ قره‌قویو[ی] تحتانی و  قره‌قویو[ی] فوقانی که ظاهراً حالیه کردنشین‌اند.

·        یک قاراقویو(Qaraquyu)هم در رایونی به همین نام در شبه جزیرۀ کریمه وجود دارد. تعداد قاراقویو (Karakuyu)ها در آناتولی هم قابل توجه است و حدود 26 مورد از آنها فهرست‌وار ذکر می‌شود:

·        قاراقویو: قریه‌هایی از توابع مندرس(ازمیر)، توربالی(ازمیر)، میلاس(ولایت موغلا)، گوره(اوشاق)، دینار (آفیون)،‌ قورقوت ائلی(آنتالیا)، امیرداغ(آفیون)، پولاتلی(آنکارا)، موجور(قیرشهیر)، بخش مرکزی(آقسرای)، قاراعیسالی(آدانا)، سیحان(آدانا)، بوغازلیان(یوزغات)، صاییم بَه‌یلی(آدانا)، گورون(سیواس)، قیزیل‌تپه (ماردین)، توتاق(آغری)، بخش مرکزی(ایغدیر)، آشاغی قاراقویو(گؤل‌باشی، آدی یامان).

·        یک قاراجاقویو هم در آناتولی وجود دارد: روستایی از توابع آخیرلی(قونیه).

(3)

حداقل یک گؤک‌قویو و یک یشیل‌قویو در آناتولی موجود است:

·        گؤک‎قویو: روستایی تابع قاراعیسالی در ولایتِ آدانا.

·        یشیل‌قویو(Yeşilkuyu): محلّه‌یی در تارسوس(طرسوس) ولایتِ مرسین.

(4)

چندین قیزیل‌قویو در ایران وجود دارد:

1.      قزل‌قویی:روستایی از توابع دهستان اخترآباد

2.      قزل‌قویی:نام مکانی در استان همدان و مابین قروۀ درجزین و کمیجان

3.      قزل‌قویی:مزرعه‌یی از توابع دهستان زرند ساوه.

در آناتولی هم چندین قیزیل‌قویو(Kizilkuyu) موجود است:

1.      قیزیل‌قویو: قریه‎یی در گؤینوک ولایت بولو.

2.      قیزیل‌قویو: قریه‎یی از توابع قادین‌خانی در قونیه

3.      قیزیل‌قویو: روستا‎یی از توابع کاظم قارابکیر در ولایت قارامان.

4.      قیزیل‌قویو: قریهیی تابع بوجاقِ پایاملی در استان اورفا.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قویطول

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-08:31 ب.ظ

در توپونیمی مناطق ترک‌نشین و کردنشین ایران حداقل شش روستا با نام قویطول وجود دارد:

1.      قیطول: روستایی از توابع بخش گوار، شهرستان گیلانغرب، استان کرمانشاه.

2.      قیطول: روستایی از توابع بخش بیستون، شهرستان هرسین،  استان کرمانشاه.

3.      قیطول: روستایی از توابع بخش طارم سفلی، شهرستان قزوین.

4.      قیطول: روستایی از توابع بخش زنجانرود، شهرستان زنجان.

5.      قیطول: روستایی از توابع اؤنگوت غربی، شهرستان مغان.

6.       قیطول: از روستاهای دهستان آبش‌احمد، بخش آبش‌احمد، شهرستان کلیبر.

·        حداقل یک قویتول(Kuytul) هم در آناتولی وجود دارد: روستایی از توابع تورهال در ولایتِ توقات.

***

در متون عصر ایلخانی و تیموری قیطول/قویطول/قیتول و..در متون تاریخی مکرراً دیده می‌شود و در فرهنگها هم ضبط شده است. عموماً معنای آن "اردوگاه، قرارگاه، اقامتگاه، استراحتگاه سپاهیان، قلعه و استحکامات" تلقی می‌شود. گرهارد دؤرفر در قویتول(مادۀ 317) بحثی تفصیلی دارد. بنا بر نقلِ وی، محققینی نظیر مینورسکی(احتمالاً به واسطۀ املای قیتول)، قویطول را qaitul خوانده و آن را با فعل قاییتماق(=برگشتن) ترکی مرتبط کرده‌اند. اما اشکال کار در اینجاست که شکل صحیح واژه، فرمی که در لهجات آناتولی هم ثبت شده است، قویتول(koytul/kuytul) است. به زعم دؤرفر، احتمالاً منشأ کلمه qoyi(=قفا، پُشت‌ِ سر) مغولی و فعلِ *qoyid- به اضافۀ پسوند –ğul است. قویتول در روسی و بعضی لهجات ترکی(آناتولی و تووا) هم دخیل شده است. لذا شاید نتوان همۀ نامگذاری‌ها را به مغولان منتسب دانست. اما از آنجا که قویتول در ترکی آذربایجان بر جای نمانده، احتمال تسمیه توسط مغولان قوی‌تر است. ضمن آن که قویتول-همان طور که دؤرفر اشاره می‌کند-معادل خوبی(آغروق) در ترکی داشته است. ربط قویتول و قویتو(kuytu) در ترکی عثمانی و ترکی جدید"محلّ متروکه، مکان سوت و کور، گودی و مغاک، محل دور از نور و باد" هم جالب توجه است. شباهت qoyitu در مغولی "قفا، پشت سر" چشمگیر است. بویژه آن‌که اتیمولوژی‌های پیشنهادی برای قویتو رصایت‌بخش نیستند. ضمناً خلط معنایی هم رخ  داده و برای مثال در لهجات توقات(اربعا) و سامسون (چارشامبا)، قویتو معنای "اقامتگاه و مقرّ" هم کسب کرده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنته و تالوار

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 8 تیر 1396-08:09 ب.ظ

دو توپونیم مغولی که در این مختصر تحلیل خواهد شد در فهرست مینورسکی جای ندارند:

1.      سُنته: قریه‌یی از توابع زیویۀ شهرستان سقز است. ظاهراً تلفظ کردی و محلّیteēSun  بوده و احتمالاً منحصر به فرد است. این اسم بی‌شک از سونتای مغولی مأخوذ است که اسم خاص معروفی بوده و در جامع‌التواریخ رشیدالدین فضل‌الله از دو شخصیت با این اسم یاد می‌شود که یکی از آنها برادر هلاگو(ج.4، ص2886) و ملقب به سونتای نویان بوده است.

این اسم را محققین به اشکال مختلف ضبط کرده‌اند، اما فولکر ریباتسکی(Volker Rybatzki) که تحقیق مفصلی دربارۀ اسامی و القاب مغولی دوران میانی منتشر کرده، فرم سؤنیته‌ی(Sönitei) را اساس کار قرار داده و از دو اتیمولوژی مطروحه برای آن یاد کرده است[1]؛ اتیمولوژی اوّل سؤنیته‌ی را مرتبط با اسم قوم و اتنونیم معروف سونید(Sunid) می‌داند و دوّمی که محتمل‌تر می‌نماید، منشأ اسم را سؤنی (söni) و واریانت‌هایش می‌داند که در مغولی به معنیِ "شب" بوده و معانی ضمنی‌اش را هم دارد.

2.      تالوار: توپونیم نسبتاً رایجی است. فهرست را مرور کنیم:

2.1   تلوار: قریۀ کوچکی از توابع شهر لالی در استان خوزستان.

2.2   تلوار: روستایی از توابع بخش ییلاق شهرستان قروه.

2.3   تلوار/تالوار: روستایی نسبتاً بزرگ در شهرستان دهگلان کردستان در کنار رودخانۀ تالوار و در جوار قریه "تپۀ تالوار" قرار دارد که از سایت‌های باستانی محسوب است.

2.4   چای تالوار: روستایی از توابع دهستان کله‌بوز شرقی بخش مرکزی شهرستان میانه. در مجاورت روستا اندیس چای تالوار قرار دارد که معدن منگنز محسوب می‌شود.

2.5   تالوار بولاغی: قریه‌یی از دهستان فوق‎الذکر در شهرستان میانه.

2.6   تئلاوار(Telavar): قریه‌یی از توابع رایونِ یاردیملی در جمهوری آذربایجان.

2.7   رود تالوار: نهری مهم که سدّ تالوار روی آن در بیجار ایجاد شده و در محلّ اتصال سه استان زنجان، همدان و کردستان قرار دارد.

2.8   طلاور: اسم سه روستا از توابع بخش صیدون شهرستان باغملک خوزستان که به شکل طلاور(Talavar) [یک]، طلاور دو[طلاور سفلی] و طلاور سه[طلاور علیا] خوانده می‌شوند. این اسامی املای تلاور هم دارند.

کثرت اسامی تلاور در خوزستان جالب توجه است. احتمال آن هست که این اسامی، از نام طایفۀ خاصی اخذ شده باشند و یا آنکه به مابقی اسمی ارتباطی نداشته باشند. گرچه احتمال قوی‌تر را ربط مستقیم این اسامی با تالوارهای فوق می‌دانم.

***

اگرچه تالوار در بعضی لهجات ترکی به معنی "کَبک" موجود است، اما تصور می‌کنم صحیح آن است که این اسامی را مأخوذ از مغولی بدانیم؛ در مغولی دورۀ میانی تالبار(talbar) با واریانت‌های متعددش، تالوار(talwar)، تالابار(talabar)، تالاوار(talawar) و تالاوور(talawur)، به معنی "محلِ پَست، محل کم‌عمق، آب پایاب، ساحل شنی، محل باز داخل جنگل، میدان، ساحَت" ضبط شده و بسیار رایج بوده است. ظاهراً در بعضی لهجات مغولی متأخر معنای"بشقاب" هم یافته و در ترکی سالار/سالور(در چین) معنای "بشقاب کوچک" دارد. جالب آن که در مازنی/طبری تلوار به "سرپناه وسیع برای دام‌ها، چادر بزرگ صحرایی برای پذیرایی بوده و تلوارسر معنای"محدودۀ طویله، طویله" دارد.

***

مینورسکی از تالوانتو(Talvantu) به عنوان یکی از سرچشمه‌های قزل اوزن یاد می‌کند. این اسم را در یکی دو منبع مرتبط با تاریخ کُرد هم دیده‌ام اما ظاهراً در منابع کمتر ضبط شده است. مینورسکی از اتوریتۀ مهمی چون پوپ(Pope) نقل می‌کند که تالوانتو باید متحول از *Talvangtu باشد. واژۀ مغولی به صورت *talvang را در منابع نیافتم. احتمالاً پوپ آن را اشتقاقی در مغولی محلی دانسته است. آیا اسم روستای تلاونگ[2](Talvang) که تلاوک(Talvak) هم خوانده می‌شود(از توابع ساری)، با این نام ربطی دارد؟ به نظر می‌رسد ممکن است اسم تالوانتو را به شکل زیر هم تحلیل کرد:talbiğun>talbiun>talbantu 

***

در اینجا بی‌مناسبت نخواهد بود که از توپونیم دیگری از همین ریشه، مختصراً بحث شود؛ طلا که در منابع مغولی از آن در کوه شاهو در ساحل دریاچۀ اورمیه یاد می‌شود و مدفن هلاگو و محل گنجینه‌های مغولان بود در اصل ربطی به طلای عربی نداشته و به معنی "مرغزار، دشت، دریاچۀ کوچک" در مغولی ضبط شده است. امروزه طلاتپه توپونیم معروفی است و نام روستا و دهستان در بخش نازلوی اورمیه است. در بعضی زبان‌های ترکی، تالا[ن] به معنی "چمن، مرتع" دخیل شده است. بدیهی است که این لفظ را نباید با فعل تالاماق (=غارت/یغما کردن) که در مغولی هم دخیل شده است، خلط کرد.


[1] V. Rybatzki, Die Personennamen und Titel der Mittelmongolischen Dokumente: Eine lexikalische Untersuchung, Publications of the Institute for Asian and African Studies:8, Yliopistopaino Oy

Helsinki 2006.

[2] . این اسم طبعاً با برند تِلاونگ قابل قیاس نیست. اساس اشتقاق آن تِلا(خروس)+ونگ(بانگ/صدا) ابراز شده است. چنین اسمی برای یک روستا محتمل به نظر نمی‌رسد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سَوَنتو و تمنتو

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 4 تیر 1396-04:59 ب.ظ

سَوَنتو(Seventu) اسم روستایی از توابع انگوران زنجان است که علی‌القاعده تلفظ محلّی نامش سَوَنتی (Seventi) است. در جوار روستا کوهی به نام تَمَنتو(Tementu) وجود دارد و گفته می‌شود که چشمه‌یی در آن نواحی به نام "حجه‌توو" وجود دارد[1].

از این سه اسم، اتیمولوژی تمنتو واضح و بلاتردید است. در خصوص دو اسم دیگر با احتیاط نظرم را خواهم نوشت؛

1.      تمنتو: علی القاعده براساس قاعدۀ هماهنگی اصوات در ترکی به تمنتی تبدیل می‌شود. تَمَن در مغولی به معنی شتر بوده است. در مغولی دوران میانی teme´en و در مغولی قدیم temegen وجود داشته است. این کلمه را با دَوَه<تَوَه<تَبَه در ترکی مقایسه کرده و لفظ مغولی را دخیل از ترکی دانسته یا برای هر دو منشأ آلتاییک قائل شده‌اند. به هرحال تردیدی نیست که تمنتو به معنی محلّ شتردار است. این نکته را هم بنویسم که تمنه(temene) به معنی "سوزن درشت، جوالدوز" از واژگان قدیمی دخیل از ترکی در مغولی است و همان است که با فرم تَبَنه/تَمَنه در آذربایجان شایع است. اما بعید به نظر می‌رسد که کوهی این چنین نامگذاری شده باشد.

2.      سَوَنتو: به نظر می‌رسد که با سابان در ترکی قدیم و جدید "خیش، ابزار شخم" قابل تحلیل باشد. ابهام این تحلیل آن است که باید در اینجا فرم palatalized سابان یعنی *سَبَن>*سَوَن را مفروض بگیریم. اگرچه چنین حادثه‌یی در زبانهای ترکی به کرّات اتفاق می‌افتد، اما مایل نیستم جانب احتیاط را رها کنم. با تحلیل فوق سونتو به معنی "محل دارای آلات و ادوات شخم" خواهد بود. احتمال دیگری هم هست که ذهنم را مشغول می‌دارد و آن فرض اتیمون سامان "کاه، ساقۀ غلات" برای کلمه است. تبدیل سامان به سَوَنتو همان مراحلی را می‌پیماید که سابان طی کرد. اضافه کنم که برخی محققین مانند مرحوم حسن اَرَن منشأ هر دو لفظ را واحد می‌دانند.

3.      حجه‌توو: تلفظ دقیق کلمه هنوز برایم مسلّم نیست. اگرچه یکی از دوستان اهل فضل و لطف زحمت کشیده و از محققان محلّی هم استفسار کردند. اگر تلفظ hecetov اساس کار باشد ممکن است از اسمی نظیر "حاجت آب" مشتق شده باشد..که قدری دشوار به نظر می‌رسد. اگر تلفظ heceti یا hecetu باشد، ممکن است حاجت عربی به اضافۀ پسوند مغولی ـتو باشد "محل حاجت"..در عین این احتمال هم بعید نیست که *آچاتو منشأ کلمه باشد..می‌دانیم که آچان در مغولی به معنی "اَحمال و بار و بنه" است و اسم آچاچی را هم براین اساس(بر مبنای تحقیق مینورسکی) تحلیل کردیم. حذف ـن انتهایی پس از الحاق پسوند ـتو در مغولی مکرر اتفاق می‌افتد..به هر حال این دربارۀ این اسم همچنان حکمی قطعی نمی‌توان صادر کرد.



[1]  روستای سونتو، http://angurankandlari.mihanblog.com/post/9




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تأملات توپونیمیک دربارۀ موغان/مغان

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 2 تیر 1396-11:17 ق.ظ

حداقل یک بار اشاره کرده‌ام که املای موقان در قیاس با مغان بسی قدیمی‌تر است. وقتی که توجه و تمرکز بیشتری کردم، ملاحظه شد که در منابع قاجاری نظیر عهدنامۀ ترکمنچای و ضمایم و اسناد آن و حتی تا اوایل عصر ناصری(نظیر مکتوبات قائم مقام فراهانی) اساساً موقان در منابع مشاهده می‌شود. شاید موقان بعد از این تاریخ باشد. لذا تبدیل موقان به مغان متأخر بوده و تحت تأثیر تعابیر ادبی نظیر "پیرِ مغان" و "خراباتِ مغان" و... تبدّل مزبور حاصل یک التباس یا اشتباه یعنی شبیه‌پنداری و به قول خودمان یاراشدیرما است.

***

در خصوص اتیمولوژی اسم موقان/موغان/مغان، از عارف و عامی، کسانی بوده‌اند که آن را با قبیلۀ "مغان" مادی یا جمع "مُغ" تطبیق داده‌اند. به نظر من هیچ دلیلی به نفع این مدعا در دست نیست. ولی شاید دلایلی در ردّ آن بتوان ارائه کرد. لذا هرکس حسب علائق و تاندانس سیاسی و فرهنگی‌اش می‌تواند تحلیل مزبور را قبول کند یا نکند. بشخصه این ایده را که اسم مزبور توپونیمی قدیمی و متعلق به اعصار قبل از مادهاست، اقوی و منطقی‌تر می‌بینم. توپونیم مزبور چند بار ممکن است در جریان دست به دست شدن منطقه و ورود مهاجرین جدید، با درک و دریافت‌های مختلف تغییراتی کرده باشد.

***

در اسناد و وثائق تاریخی و قبالجات به مجموعۀ منطقۀ مغان و ملحقات آن "الکاء موقانات/موغانات" هم نام داده‌اند[1]. در واقع موقان در دو ساحل ارس قرار داشته و اینک در ایران و جمهوری آذربایجان دو "مغان" موجود است. در منابع تاریخی از شهرهای متعددی در این منطقه یاد می‌شود که عموماً عمری طولانی نداشته‌اند و محتملاً چندان وسیع و عظیم هم نبوده‌اند؛ مثلاً در صفوۀ‌الصفاء ابن بزّاز اردبیلی، مکرراً از هماشهره یاد می‌شود؛ نوشهر را قشون جلال‌الدین مینکبرنی احداث کرده بود؛ الجایتوآباد نیز از شهرهای احداثی ایلخانان در منطقه بوده است. مؤرخین و جغرافیون قرون اولیۀ اسلامی از چند شهرک من جمله باجروان ذکر نام کرده‌اند که بنا بر توصیفات‌شان، بیشتر به قریه یا اتراقگاه و یا اردوگاه سپاهیان شباهت داشته‌اند تا شهرهای وسیع و معتبر و دایمی.

***

بارها در نقاط مختلف آذربایجان و از زبان روستاییان شنیده‌ام که منطقۀ مملو از علوفه و مراتع خوب را "موغان" می‌خوانند. تبدیل اسامی خاص به اسامی عام(Apellativa) حادثه‎یی آشنا در زبانشناسی است؛ مکرراً شاهد بوده‌ایم که افرادی از نقاط مختلف ایران، شهر یا روستای خود را کویت یا پاریس کوچک خوانده‌اند. اما گذشته از این القاب در قدیم نمونه‌های متعددی از تسمیه به اسامی مشابه وجود داشت. این تسمیه یا ناشی از اطلاق اسمی عام بود و یا آنکه اهالی دو یا چند مکان از قوم/قبیلۀ واحدی بودند و یا اهالی منطقۀ مستحدث و جدید، مهاجرینی بودند از مکان سابق و اقدم کوچیده بودند و به دلیل علاقه به موطن سابق، "کلنی" جدید را به همان نام می‌خواندند. بویژه در ایالات متحده این قبیل اسامی منتقله از بریتانیا به وفور مشاهده می‌شود؛ نیویورک(به یاد یورک لندن)، نیواینگلند (انگلستان جدید)و ..عادت انتقال اسامی به موطن جدید در میان عشایر کوچنده و کؤچری‌ها رواج بیشتری داشته است. باری جهت تفکیک این قبیل اسامی از توپونیم‌های مشابه به آنها القاب متفاوت داده می‌شد؛ اسکی تسوج در مقابل ینگی/ینی تسوج، آشاغی کوسالار در برابر یوخاری کوسالار، داش چاوان و آشاغی چاوان و..تصغیر اسم جدید یکی از شیوه‌های رایج بوده است.

***

اسم موغانجیق/موغانجوق/مغانجیق را حداقل از صفوۀ‌الصفای ابن بزّاز بدین سو می‌شناسیم. امروز مغانجیق قریه‌یی در جوار مراغه است، دقیقاً همانجایی که ابن بزّاز اشاره کرده است. مغانجیق/مغانجوق دیگر، روستایی بزرگ از توابع بخش مرکزی شهرستان سلماس(دهستان زولاچای) است. این اسامی باید یادگارِ مهاجرانی باشند که از موقان به این صفحات کوچیده‌اند. اشاره  به چند اسم مصغّر مشابه هم خالی از فایده نخواهد بود:

1.      اصفهانجق/اصفهانجیق: قریه‌یی از توابع سراجوی مراغه. در تواریخ از قریه‌یی به نام اصفهانک در اطراف اصفهان یاد شده است.

2.      خراسانجق/خراسانجیق: روستایی مهم در محال هشترود که به دلیل قرار گرفتن در مسیر ریلی تبریز-تهران، فرهنگستان نامش را به خراسانک مبدّل کرد. حالیه خراسانک شهرک معتبری است. خراسان (Horasan) اسم ایلچه‌یی از توابع ارزروم ترکیه هم بوده و روستایی از توابع ولایت دنیزلی(تاواس) خراسانلی نام داشته که اخیراً به محلّه تبدیل شده است.

3.      شیروانجیق: روستایی از توابع سراب در جوار رازلیق. احتمال آن هست که بانیان یا سکنۀ آن از شروان/ شیروان بوده باشند. اسم رسمی روستا شیره‌جین است. بعید می‌نماید یکی مبدل از دیگری باشد. ممکن است، نظیر بسیاری از روستاها، این قریه دو اسم متفاوت داشته باشد که حسب تصادف شباهت آوایی هم دارند. احتمالاً بعضی از اسامی دیگر دارای پسوند ـجیق از همین قماش باشند، مانند سومای‌جیق با اسم رسمی صومعه باز از توابع سراب.

4.      بغدادک شهرکی در خوارزم بوده که منسوبین آن هم بغدادی خوانده می‌شدند.

5.      قریه‌یی به نام "شیراز" از توابع عجب‌شیر وجود دارد که نمی‌دانم ارتباطی با "شیراز" معروف دارد یا نه؟ ممکن است بانیان یا سکنۀ آن هم مهاجرانی از آن نواحی باشند.

***

توپونیم‌های زیر هم احتمالاً همراه مهاجران "موغانات"، انتقال یافته و به موطن جدید اطلاق شده است:

1.      موغان: روستایی‌ ترک‌نشین از توابع فریدن اصفهان.

2.      مغان/موغان: قریه‌یی از توابعِ رایون گنجه‌لی در جمهوری آذربایجان.

3.      مغان/موغان: روستا‌یی از توابعِ رایون بیله‌سووار در جمهوری آذربایجان.

4.      مغان/موغان: روستا‌یی از توابعِ رایون حاجی‌قبول در جمهوری آذربایجان.

5.      مغان/موغان: روستا‌یی از توابعِ رایون جلیل‌آباد در جمهوری آذربایجان.

6.       گول‌موغان/گل‌مغان(Gülmuğan): قریۀ سابق و محلّۀ فعلی اردبیل هم از این زمره باید باشد.

***

از اسامی خانوادگی و پسوندها متوجه می‌شویم که محلّی به نام "آق‌مغان" وجود داشته است. در نقشه‌ها و اسناد حالیه چنین اسمی را نیافتم. ظاهراً منطقه‌یی ییلاقی در جنوب ایروان به این اسم وجود داشته. چندین خانواده در ترکیه هم اسم Akmuğan/Akmugan دارند. آیا آنان نیز نَسَب به این آق‌مغان ایروان می‌برند یا از آق‌موغان دیگری برخاسته‌اند. گویی در ذهن دارم که از قراء مفقود سرحدات ایران و عثمانی، روستایی بدین نام وجود داشت.

***

بی‌شک طوایف و عشایر بسیاری در تاریخ بوده‌اند که ساکن/متوطن موقان بودند و لذا لقب موقانلو/مغانلو کسب کرده‌اند. یکی از نمونه‎های جالب ایلات مزبور، طایفۀ مغانلو از ایل قشقایی است. اما در اردبیل و جمهوری آذربایجان هم طوایف مغانلو بسیار است. به نظر می‌رسد که از مهاجرت و اسکان مجدد این طوایف توپونیم‎های متعددی به صورت مغانلو شکل گرفته است:

1.        مغانلو: قریه‌یی تابع بخش کرانی دهستان گرگین بیجار.

2.      مغانلو: روستا‌یی تابع دهستان قلعه‌جوق ماهنشان

3.      مغانلو: قریه‌یی تابع بخش کورائیم شهرستان شهرستان نیر.

در جمهوری آذربایجان حدود 18 موغانلی(Muğanlı) وجود دارد که مهم‌ترین‌ها به قرار زیرند:

4.      موغانلی: روستایی تابع رایونِ خوجاوند

5.      موغانلی: قریه‌یی از توابع رایون آغستفا.

6.       موغانلی: روستایی در رایونِ آغسو/آقسو.

7.      موغانلی: روستایی از توابع رایون بردعه

8.      موغانلی: قریه‌یی تابع رایون کوردَمیر

9.      موغانلی: روستایی از توابع جمهوری خودمختار نخچوان

10.  موغانلی: قریه‌یی از توابعِ رایون قوبادلی

11.  موغانلی: روستایی تابع شاماخی.

12.  موغانلی: نام دو روستای تابع زنگیلان که اینک در اشغال ارمنستان است.

حداقل یک موغانلی هم در خاک جمهوری ارمنستان بوده که اینک به هوتاشن(Hovtashen) موسوم شده و در استان آرارات ("ولایت ایروان" سابق) قرار دارد.

کثرت این قبیل اسامی و همین‌طور اسم مغان/موغان در آن صفحات نباید موجب تعجب شود. زیرا این نواحی مراکز ییلاق و قشلاق طوایفی بوده که کانون حیات‌شان موقان/موغان بوده است.



[1]  مثلاً در سلسلة‌النسب صفویه، چاپ:ادوارد براون، برلین: انتشارات ایرانشهر، 1343.هـ.ق.ص104.



نوع مطلب : یئر آدلاری 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بویناش

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1396-12:10 ق.ظ

اصطلاح بویناش(boynaş) که در ترکی زنجان ثبت شده[1]، به معنای " ایکی داغین آراسیندا اوْلان بالاجا تپه " واژه‌یی محلّی و dialectism بوده و استثنایی به نظر می‌رسد. بویناش بی‌شک باید از بویون/بوین مشتق شده باشد و شباهت زیادی هم با گردنۀ فارسی دارد. اما پسوند –Aş که به اسامی ملحق می‌شود، در متون  و منابع قدیمی کمتر مورد توجه بوده است. در تحقیق پرفسور مارسل اردال ذیل پسوندهای‌ مربوط به رنگ از پسوند lş  بحث شده است. اما علاوه بر شواهد اردال، چندین واژۀ دیگر هم داریم که با رنگ مرتبط نیستند و به نظر می‌رسد، منشأشان پسوندی به شکلِ –Aş باشد. پسوندی که فونکسیونش القای شباهت است. علاوه بر دو مورد فوق‎الذکر، یک پسوند مرخم‌ساز اسامی خاص هم در ترکی وجود دارد که فونکسیون آن تحبیب و ایجاد رابطۀ خودمانی و صمیمیت است(ممیش<محمد و..). مایلم مطلبی در باب مورد اخیر بنویسم. بنابراین، ظاهراً سه پسوند داریم:

1.      –Aş که احتمالاً واریانت –Vş هم داشته و با الحاق به اسامی، اسم جدیدی براساس معنای اصلی (احتمالاً با فونکسیون تشبیه/تصغیر) ایجاد می‌کند و موضوع این مقال است.

2.      پسوند –Iş که به اسامیِ رنگها الحاق می‌شود و معنای "مایل به.." القاء می‌کند: نظیر ماویش<ماوی، گؤیوش<گؤی/گؤک و..

3.      پسوند –Vş که از اسامی خاص اسامی تحبیب و تعزیز ایجاد می‌کند.

جهت فهم واژه و پسوند، باید امثلۀ موجود را مرور کنیم. پروفسور مصطفی کاچالین[2]، فهرست مفصلی از آن قسم اسامی که تصور می‌رود با این پسوند مرتبط‌اند، به دست داده است. اما چون به نظرم می‌رسد در آن لیست، خلط‌هایی وجود دارد، در اینجا فقط نمونه‌هایی که محل اعتماد و قابل بحث‌اند، خواهم آورد:

1.      آغیش(ağış)" ثروت، مکنت". در کتیبۀ کول تیگین مذکور است. باید مشتق از آغی(ağı) "قماش ابریشمین، پارچۀ گران‌قیمت" باشد. وجه اشتقاق معلوم است. در ترکی قدیم آغیلیق معادل "خزانه/خزینه" بوده است.  

2.      باغیش(bağış): در دیوان لغات‎الترک "محل گِره/بستن، مفصل" است از باغ"بند، پیوند".

3.      بوگوش(bügüş):"حکمت". در منابع ترکی قدیم وجود دارد  و باید مشتق از بوگو(bügü) باشد به معنی حکیم. بویو(büyü) در ترکی جدید "سِحر، جادو" از بوگو متحول شده است.

4.      گئنیش(géniş):"وسیع، گسترده". در ترکی اوغوز دیده می‌شود. باید مشتق از گئن(gén)"وسیع، گشاد" باشد. فرم گئنَشلیک(géneşlik) را هم شنیده‌ام. ظاهراً باید بین دو فرم پسوند تردیدی بوده باشد.

5.        یئمیش(yémiş):"میوه". از منابع قدیم ترکی به این طرف رواج دارد. باید مشتق از یئم(yém)"غذا، وعدۀ غذایی، خوردنی" باشد. اشتقاق مستقیم از فعل یئمک ممکن به نظر نمی‌رسد.

6.       گَبَش(gebeş):"حامله، آبستن". در لهجات آناتولی وجود دارد. باید مشتق از گبه(gebe) باشد. به لحاظ سمانتیک و مورفولوژیک اشتقاقش از *geb-/*keb- ممکن به نظر نمی‌رسد.

7.      یاغیش(yağış):"قربانی[تقدیمی به خدایان]". به زعم کاچالین از *یاق(yaq) "نزدیک، قریب" مشتق شده و لذا رابطۀ معنایی‌اش با قُرب و قُربان عربی قابل قیاس است. به نظرم می‎رسد که بعید نیست از یاغ "چربی /شحم" مشتق شده باشد. زیرا تقدیم چربی قربانی و احیاناً سوزاندنش در مراسمات قربانی بالاخص در ادیان  متقدم شایع بوده است. یاغیش از تِرم های مهم دین قبل از اسلام(و بودیسم و مانویت) ترکان است.

8.      گونش(güneş):"آفتاب، خورشید". باید از گون/کون"روز، آفتاب" مشتق شده باشد.

9.      اَنیش(eniş):"سرازیری، سرپایینی". واریانت اینیش(iniş) هم دارد. از اَن/این(in/en) به معنی "فرورفتگی، چاله، گودال" مشتق شده باشد. واریانت یئنیش(yéniş) که در بعضی لهجات محلّی وجود دارد، باید ناشی از خلط آن با فعل اَنمک/یئنمک(yénmek/enmek) باشد.

10.  یوخوش/یوققوش(yoqquş/yoxuş):"سربالایی، تپه". قاعدتاً باید مشتق از یوق(yoq) "تپه، سربالایی" باشد. مشتق دیگر یوق، یوخاری<یوقارو است. نیشانیان به اشتباه در تحلیل این کلمه پسوند آن را با پسوند اسم‌سازی که به افعال الحاق می‌شود، خلط کرده است.

11.  اوغوش(uğuş):"خانواده، طایفه". در منابع ترکی قدیم و دوران میانی بسیار شایع بوده و باید مشتق از اوق(uq) "قبیله، نَسَب" باشد.

12.  اولوش(uluş):"شهر، قریه". در ترکی قدیم شایع بوده و فرم مغولی شدۀ آن یعنی اولوس(ulus) "ایل، طایفه، قوم، ملت" در بسیاری از زبان‌های ترکی رواج دارد و در منابع فارسی هم مشاهده می‌شود. ظاهراً مشتق از اول(ul) است "اساس، بنیاد". تصوّر می‌رود اولوغ(uluğ) ترکی قدیم و اولو در ترکی جدید به معنی "عظیم، کبیر" در اصل *اوللوغ(*ulluğ) بوده و با این کلمه همریشه باشد.

13.  کَلَش(keleş):"کچل". قاعدتاً باید مشتق از کَل "کچل، طاس"(دخیل از فارسی) باشد. لذا این مشتق با کلمه‌یی غیرترکی و متأخر به وجود آمده و به نظر می‌آید در حال و هوای تحبیب و تصغیر است. چنین احتمالی در مورد گَبَش هم وجود دارد.

14.  اویناش(oynaş):"فاسق، رفیقۀ[مردان]، زن[شوهرداری]که با مردان دوستی می‌کند". با آنکه نسبت‌اش با اویناماق "بازی کردن، رقصیدن، سبکسری کردن و.." بدیهی به نظر می‌رسد، اما تحلیلش بسیار دشوار است. آیا ممکن است از اویون"بازی، رقص، حیله" و پسوند مزبور  مشتق شده و مجموعاً به معنی "آدم سبکسر و جلف، بی‌ثبات و مذبذب" باشد؟ توجه شود که در ترکی آذربایجان "اویناغان(oynağan)" همین معانی را دارد.

15.  بویناش: به نظر می‌رسد که از سریِ الفظ مشابه مذکور در لیست فوق باشد؛ بالاخص شباهتش با اَنیش و یوخوش چشمگیر است. زیرا هر سه دلالت بر عوارض جغرافیایی دارند. باری بویناش علی‌رغم رواج در محدودۀ جغرافیایی نسبتاً کوچک، نباید جدید باشد. زیرا این پسوند در دوران‌های اخیر فعال نبوده است.



[1] ابوالفضل ملکی زنجانی، زنجان یئرلی سؤزلری، آذری 8 -جی سایی (ائل دیلی و ادبیاتی درگیسی 15-جو سایی)  1384-جی ایل.

[2]  مصطفی کاچالین، دده‌م قورقوت´ون اوغوزنامه‌سی، ایستانبول: کیتاب‌ائوی، 2006. 221-220.صص.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-17

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-06:24 ب.ظ

بو یازی، ایلک یازی‌لاردان بیرایدی. آنجاق کاغیذلارین آراسیندا گؤزومدن ایتمیش‌ایدی. سانیرام بعضی یازی‌لاریم‌دا سانکی بو یازی یایینلانمیش‌ایمیش کیمی دوشونوب یازمیشام.

1.      کوت(küt): "تندیره یاپیلیرکن دوواردا دورماییب، ایچری دوشن چؤرک، تندیر کولونده پیشَن خمیر". بیلدیییمه گؤره آشاغی-یوخاری بوتون آذربایجان‌دا یایقین دیر. آنادولو آغیزلاریندا دا چوخ فرقلی بیچیم‌لرده گؤرونور؛ ارزینجان آغیزلاریندا غود(ğud) یانمیش چؤرک اولور؛ بیتلیس‌ده گود(güd)، قارص، وان، سیواس و کرکوک‌ده کوت(küt)؛ موش ایله ارزینجان´ین بعضی بؤلگه‌لرینده کود(küd) اولاراق گؤرونور. کلمه‌نین ارمنیجه‌دن گلدییی‌نی دانکوف گؤسترمیشدیر(87.ص).

2.      کوفله(küfle): اوست‌ده‌کی کلمه کیمی بو سؤزجوک ده اسکی چؤرکچی‌لیک ایشی ایله باغلانتی‌لی ساییلیر. بیر چوخ بؤلگه‌ده کوفله وارسادا، کولفه(külfe) ده یایقین ساییلیر. سایین اسماعیل هادی، دیل‌دنیزده بو بیچیمی اساس آلاراق، کلمه‌نی یانلیش‌لیق‌لا کول(kül) سؤزجویونه باغلار. آنادولودا، چوخ فرقلی بیچیم‌لر وار. ارزینجان‌دا گولوَه(gülve)، وان، بیتلیس‌ده کولوَه(külve)، قارص، سیواس، یوزغات دا کوفله و ایچ آنادولودا، کولبه(külbe)، کویله(küyle) و..بیچیم‌لری وار. کلمه‌نین بو قدر فرقلی اولوشو، آلینتی اولما احتمالینی گؤستریر. حسن ارن´ین ده یازدیغی کیمی، فارسجادان گلیر. گُلوَه، معین و دهخدا سؤزلوک‌لرینده "سوراخ تنور نان‌پزی" اولاراق آچیقلانیر. بو ایسه کلمه‌نین آنادولو و آذربایجان‌داکی آنلامی ایله اؤرتوشور. کوفله‌نین بیر ده تَپَه‌جه‌یی اولوردو.

فارسجادا، "گُل" کلمه‎سی "اود، قور" کیمی معنالاری اولدوغو دوشونولور. مثلا "گلدسته"(میناره) باشیندا اود یاندیریلدیغی اوچون(اوزاق دان گلن مسافرلر گؤرسون دییه) بو آدی آلدیغی سؤیله‌نیر؛ گُلخن (گُل+خن/خان=خانه):حامام اوجاغی و..گلوَه´نین بئله بیر آچیقلاماسی اولمالی‌دیر.

3.      شاماخی(şamaxı):"چارقات/چارقد". بعضی بؤلگه‌لریمیزده بو آدییلا تانینیر چارقاد. رحمتلیک غلامحسین ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره، خییوو/مشکین‌ده بو کلمه یایقین دیر. هر حال دا مشهور، شاماخی شهریندن گلن اؤزل چارقادلارا وئریلن آدیمیش. سونرالاری یایقین‌لاشاراق چارقادین هر جورونه بو آد وئریلیر. اؤزل آدلارین، عمومی آد حالینا گلمه‌سی، چوخ گؤرولور. تورکیه‌ده شیله(Şile) قارادنیز ساحیلینده ایستانبولا باغلی بیر ایلچه‌دیر. اورانین رنگارنگ بئزی مشهوردور. زامان‌لا "شیله" هر جنس‌دن آلا-بولا رنگی اولان قماشا وئریلن آد اولوبدور. "استانبولی" فارسجادا، شهر آدیندان گلره‌ک ایکی آنلام قازانیب‌دیر: بیری کیچیک، درین تشت، او بیریسی دویو ایله پیشیریلن و "خوروش"سوز یئییلن یئمک‌دیر(بلکه "استانبولی پلو" کیمی بیر دئییم‌دن قیسالتمادیر)؛ مشهد قووونو مشهور اولدوغو اوچون، تورکجه‎میزده، "قووونو"، دوشوب، مَشَد تک باشینا بو قووون جنسی‌نی بیلدیریر. مثلا: دونن ایکی مَشَد آلدیم! دئییلر. اینگیلیزجه‌ده هئشترخانـا turkey آدی وئریلیر. بیزده‌کی "هئشترخان" یئر آدیندان گلدییی کیمی، بو آمریکانین یئرلی حیوانی‎نین آدی دا تورکیه آدی‌ندان گلمک‌ده‌دیر. قیساجاسی ایلک اولاراق ماداگاسکاردان، عثمانلی/تورکیه یولویلا آورپایا گئدن بوگونکو هئشترخان‌لارا بنزر(بلکه چوللوق(çulluk) اولاراق بیلینن تویوقسو قوش) بیر قوشا "تورکیه قوشو" دئییلیر. سونرالاری آمریکادان گلن گرچک "هئشترخان"لارا دا بو آد وئریلیر. تورکیه‌ده هشترخان یئرینه "هیندی" وار. آذربایجان جمهوریتی‌نده روسجادان گلن هیندوشقا. ایکی‌سی‌نده ده هیندیستان قصد اولونمور. آوروپالی‌لار، یئرلی/قیزیل‎دریلی آمریکالی‌لارا "هیندلی"(The Indians) آدی وئریرلر و بو یانلیش کریستوف کولومب زامانی‌ندان بوگونه دوام ائدیر(کریستوف کولوموب عؤمرونون سونوناجان هیندیستانا واردیغی‌نی سانیرمیش). اوزون سؤزون قیساسی، شاماخی‌دا دا بئله بیر حادثه یاشانیب‌دیر هر حال دا. اؤزللیک‌له اون دوققوزنجو یوز ایل‌ده ایکی بؤلگه آراسیندا جدّی گئدیش-گلیش و آلیش-وئریش وارایمیش.

4.      یوروماق(yorumaq): رحمتلیک ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره مشکین‌ده (اونون یازیمی ایله: یوروماخ) "حرکت دادن" دئمک‌دیر. آذربایجان دا آزاراق گؤرولن سؤزجوک‌لردن دیر. اسکی تورکجه‌دن بری دیلیمیزده یوروماق، یورومک(yürümek) فعلی ایله بیرلیک‌ده، ایشله‌نیر. سانیرام ایکی فعل آیری توتولمالی‌دیر. اوزونجا آراشدیرماق نیتیم یوخ. قیساجاسی اسکی تورکجه‎ده یؤریمک(yörimek) فعلی وار. بیزده یئریمک اولان فعل. اما یوروماق´ین، باشقا بیر فعل‌دن، بیر یورماق فعلیندن گله‌بیله‌جه‌یینی دوشونمک اولار. چونکو یورتماق(yortmaq) :"دؤرت نالا آت چاپدیرماق" بئله بیر فعل‎دن قایناقلانمالی (>فارسجا یُرتمه=یورتما). منجه یازی دیلینه قازاندیریلمالی. بو فعلی یوگورمک(yügürmek) /یویورمک(yüyürmek)/یووورمک(yüvürmek) فعلی ایله ده قاریشدیرماق یانلیش اولور.

5.      موجورو(mücürü): بعضی بؤلگه‌لرده گؤرولن کلمه‌نی رحمتلیک ساعدی موجری(müjri) اولاراق مشکین‌ده ائشیتمیش. آذربایجان جمهوریتی‌نین یازی دیلینده ده یایقین اولان کلمه "صاندیق، قوتو" دئمک‎دیر. قدیم بؤیوک آنالاریمیزین پال-پالتار، دَیَرلی شئی‌لر قویوب ساخلادیق‌لاری صاندیق‌لار یانی. کلمه فارسجادیر  و یئرلی فارسجالاردا دا گؤرونور. دهخدانین یازدیغینا گؤره ایلک فرهنگستان اونو پیکسید(pyxide)/کپسول(میوه‌لرده، بیتگی‌لرده مثلا بات-بات‌دا) قارشیلیغی اولاراق اؤنرمیش. دئمک کلمه‎نی کؤکلو فارسجا بیلیرمیش‌لر. منجه نهایی قایناغی بللی اولمادی.

6.       ارمنی کیفیری(Ermeni kifiri): اینترنت گؤردویوم قدری ایله و رحمتلیک ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره، مشکین ده "خاچ‌شوران/خاج‌شویان" قارشیلیغی اولاراق بیلینیر. آنجاق "خاچ یودو" قیش‌دا و اوجاق (ژانویه) آیی‌نین آلتی‎سیندا اولور. حال بوکی ارمنی کیفیری، آغلار-گولر/فروردین‌ آیی‎نین ییرمی بئش‌یندن باشلایاراق بیر هفته/یئددیجه زامان دیلیمی‎نده اولور. آتامین سؤیله‌دیینه گؤره، ایلین بو زامانلاریندا، یاغین آز اولونجا، ارمنی‌لر یامان-یوووز دییرمیش‌لر. کیفیر، آذربایجان ساحه‌سینده داها چوخ "چیرکلی، کیرلی" دئمک اولسادا، آنادولودا کوفور(küfür) "یامان، سؤیوش، سؤوگو" دئمک اولور. بو سؤزجوک چاغداش ارمنیجه ده kufur اولاراق گؤرولور. ارمنیلر بو زامان‎لار خاچ(=صلیب)لاری سویا آتارمیش‌لار و یاغین اولورموش(بلکه اسکی تورک‌لرده اولان "یَده" داشی مراسیمی کیمی بیر اسکی قایناغی وار بو اینانجین). آنجاق کیفیردن بوردا قصد ائدیلن "چیرک" اولابیلمز و "یامان/سؤیوش" داها اویغون گؤرونور.

7.      قورس(qurs):"پاییزین سون آیی، آذرآیی". آذربایجان تقویمی ایله ایلگی‌لی یازیلاجاق چوخ شئی وار. بیر گون بیری بو ایشی اله آلمالی. ایندی‌لیک او ایش اوچون ملزمه/ماتریال اولسون دییه بیر زادلار یازابیلیرم(ارمنی کیفیری اؤرنه‌یی ده بونا داخیل). قورس منجه اسکی تقویم ده "قوس"(=یای، کمان) آیی‎نین آدیندان گلیر. رضاشاه دؤنمی‎نده بو یئنی و زردوشتچولویه دایانان تقویمه گئچمهدن، آی آدلاری بورج آدلاریلا بیلینیردی(بوگون افغانیستان‌دا بو تقویم ایشلک‎دیر). او تقویمده "قوس" آذر آیی‌ایدی. نه ایسه بوردا بیر کلمه‌ایچی سس‌سیز تؤره‌مه‌سی/ایچ تؤره‎مه(epenthesis) یاشانیب‌دیر. بنزر اؤرنک‌لر آز ساییلماز؛ توفک>توفنگ، فیشک>فیشنگ، محک>محَنگ، مملکت>مملکند..بوردا ن/n سس‌سیزی تؤره‎میش..ر/r سس‌سیز تؤره‌مه سی آز راستلانیر. سانیرام پاتلاماق>پارتلاماق بیر اؤرنک ساییلابیلر. قوس‌دا دیشلی-دوداقلی و/v سسی‌نین ییغیلماسی، بوردا ر/r سس‌سیزی‌نین تؤره‎مه‌سینه یاردیمچی اولوبدور.

8.      خاناخاه/خوناخاه(xonaxah/xanaxah):"قوناق ساخلایان، ائو یییه‌سی، دوشرگه یییه‌سی". بیر آتا سؤزو ایچینده ائشیتمیشم میانادا؛ کوردو دؤمه‎یینجه خاناخاه اولمور(Kürde dövmeyince xanaxah olmur). زور/گوج اولمایینجا حقی قبول ائتمه‎ین‌لره سؤیله‌نیر. سانیرام بورداکی کورد´دن، خالخال بؤلگه‎سینین کوردلری قصد اولونور. میانادا بیر-ایکی کورد کندی واریمیش خالخال قونشولوغوندا. آنجاق آفشارلار/آوشالار دؤنمی‎ندن بری خالخال‌دا قیرخا یاخین کندده کورد یئرلشیر. ایلک اولاراق خان‎لارا و حوکومته سیلاحلی گوج اولاراق گلن کوردلر، زامانلا یئرلی حایاتا گئچیرلر، شیعه‌لشیب، تورک‌لره قاریشیرلار. بوگون اون بئش-اون آلتی کندده کورد قالیر. او بیری کندلرین نفوسونون چوخو تهرانا و باشقا شهرلره(اؤزللیک‌له گیلان تورپاغینا) کؤچوبلر. تورک‌لره قاریشان‎لار دا وار. نه ایسه میانالی‎لارین گیلان‎لا آلیش-وئریش‌لری چوخ اسکی‌لره دایانیر. سؤز ائتدیییمیز کوردلر بو گل-گئت یولو اوستونده‎ایدیلر. سانیرام میانایا گلیب قوناق اولان کوردلردن بعضی‌لری، میانالی تانیشی‎نی گؤرونجه، تانیشلیغی دانیرمیش‌لار و گئریسی‎نی بو آتاسؤزو آنلادیر. ایلک اولاق خاناخاه´ی فارسجا خانه‌ خدا(=ائو یییه‌سی) کلمه‌سیندن گلیشدییینی دوشوندوم. دهخدا سؤزلویونده، غیاث اللغات و آنندراج کیمی سؤزلوک‎لردن "خانه‌خواه" سؤزجویونو "بیر شهره گلن یولچو/مسافر تانیش/تانیدیق‎لارینا قوناق گئدیب ائولرینه یئرلشیر، بو ائو یییه‌سینه خانه‌خواه دئییلیر" آچیقلاماسییلا گتیریر. آیریجا یئرلی فارسجالاردا بنزر سؤزجوک واردیر. خوناخاه بیچیمی بیر آز سیرادیشی/غیرعادی ساییلیر. دانیشیق فارسجاسی‌نین تأثیرینده می، یوخسا کوردجه، تالیشجا کیمی دیللرین تأثیرینده می؟ کسدیره‌بیلمه‎دیم.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

مجدداً اندر چاقی دماغ

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-03:45 ب.ظ

اشارۀ مختصری به منشأ ترکی تعبیر "دماغ‌تان چاق است؟" داشتم. به تشویق یکی از دوستان قرار شد تا مفصل‌تر در این باب بنویسم.

دربارۀ دماغ قبلاً اشاره کرده‌ام که سه دماغ در فارسی وجود دارد. گرچه فرهنگ‌های فارسی(نظیر سخن) آن را ذیل دو مدخل آورده‌اند؛ دِماغ عربی به معنی مغز(تعبیر اختلال دِماغ به این کلمه برمی‌گردد)، دوّمی دَماغ فارسی به معنی بینی(بعید نیست با دَم فارسی مرتبط باشد یا از آن متأثر شده باشد)، دماغ دخیل از ترکی که املای صحیحش دَماق=داماق خواهد بود به معنی کام(با اغلب نوآنس‌هایی که این کلمه در فارسی دارد). در باب اتیمولوژی این کلمه بحث تفصیلی نمی‌کنم. فقط اشاره کنم که داماق ترکی از تامغاق ترکی قدیم متحوّل شده است.

***

بحث اصلی بر سر چاق خواهد بود. چاق در فارسی معنای فربه دارد. البته طیف معنایی نسبتاً وسیعی هم دارد. نظیر چاق کردن قلیان که حاضر/آماده/مرتب کردن در آن مراد است؛ یا چاق کردن نفس که به تازه کردن و مرتب کردن تنفس پس از دویدن و عجله مربوط است. چاق به معنای سالم هم بوده(به تعبیر "چاق سلامتی" توجه کنید) و چاق شدن به معنی بهبود بیماری و رفع کسالت هم بوده است. در ترکی برخی تصوّر کرده‌اند که چاغ/چاق واریانت دیگری از ساغ(=صحیح و سالم و تندرست) است. چنین تحلیلی نمی‌تواند قابل قبول باشد. زیرا تبدیل چ<س در ترکی وجود ندارد. چاق خود کلمه‌یی مستقل است و در متون کلاسیک معانی متعدد، ولی نزدیک به هم دارد؛ چاق از ترکی قدیم به این سو به معنی "تمام، دقیق، دقیقاً" بوده است. تیتسه نمونه‌هایی از متون عثمانی می‌آورد؛ سبحان الله! چاق گؤزینه می اوردونگ؟( آیا دقیقاً از چشمش زدی؟)؛ کیمه شیدادور؟ نجاتی دئرایسن/چاق سانا ای گول‌عذاریم چاق سانا. در کنار آن لفظ چیق و همین‌طور چیلق(çılq) هم وجود دارد. چیلق>چیلخ شکل چیلخا(çılxa) هم در آذربایجان و آناتولی دارد که تحلیلش دشوار است. چیلق را می‌توان با قاعدۀ ورود حرف بی‌صدا در میان کلمه(epenthesis)، واریانتی از چیق دانست. اما این تحلیل وسوسه‌انگیز، بدلیل صائت انتهایی در چیلخا دچار ابهام و اشکال می‌شود. باری واریانت چیق بسیار قدیمی است. تیتسه مثال زیرا را برایش نقل می‌کند: همان اول نامه‌نون یازدی جوابین/چیق اوچماق بوداغی گیبی خطابین. چیق به معنی "خالص، پاک، صِرف، ویژه" بوده و هنوز در آذربایجان، بالاخص در امثال و تعابیر شنیده‌ می‌شود؛ خرمن‌ده قالان جیق/چیق بوغدادیر. تعبیر جیق بالا(=نی‌نی، بچه‌کوچولو) هم در آرگو مسموع است. نمی‌دانم که آیا چیق/جیق واریانتی از چاق است یا لفظی مستقل؟ اما اگر هر دو لفظ مستقل باشند، باز هم اختلاط معنایی(contamination) در آنها رخ داده است. هر دو لفظ معنای نزدیک هم "کاملاً، خالص، تمام" دارند.

***

خواهید گفت که چه ربطی بین "خلوص، تمامیت" با سلامتی برقرار است؟ باید بگویم که  درعموم زبان‌ها بین کامل/تمام بودن و سلامتی رابطه‌یی وجود دارد؛

·        تندرست در فارسی شفاف است و اگر توجه شود که دُرُست در پهلوی خود مستقلاً به معنی سالم و غیرمریض بوده، این رابطه واضح‌تر می‌شود.

·        صحیح/صحّت دلالت بر ناقص نبودن دارد(به تعبیر"صحیح و سالم" توجه شود)

·        ساغ-بوتؤو: در آذربایجان به معنی سالم، "سُر و مُر و گنده" است.

·        Heal و health در انگلیسی همریشه با whole محسوب شده و wholesome به معنی سالم، مغذّی و سلامتی‌بخش است.

اصولاً تصور بر این بوده که انسان مجموعۀ اعضاست و اگر یکی از آنها نقصی داشته باشد دیگر کامل‌الاعضاء نبوده و صحّت و سلامت حاصل نیست(ناقص‌الاعضاء). تئوری اخلاط اربعه هم به تعادل و صحیح بودن میزان هر یک از عناصر اشارت داشت. از طرف دیگر کلّیت و تمامیت(totality) نزد فلاسفه هم موضوع مهمی است. در این بحثِ مختصر اتیمولوژیک مجال ورود بدان مبحث نیست و صرفاً اشاره کنم که از نظر گئورگ لوکاچ، درک totality جامعه و پراکسیس بشری، زمینه و عنصر اصلی آگاهی طبقات پرولتاریاست. 

***

اما لفظی که به معنی سلامتی و صحّت است چگونه مترادف فربهی شده است؟ به نظرم این نکته ناشی از یرداشت قدماء از سلامتی است. بالاخص مرادم فهم عامّۀ مردم است که چاقی را علامت سلامت می‌دانستند. در واقع در عرف عامه، نزاری، نحافت، تکیدگی و لاغری علامت بیماری و رنجوری بوده است. برخلاف امروز، لاغری، حُسن و ملاحت محسوب نمی‌شد. بلکه بالعکس فربهی نشان سلامت، جمال و زیبایی بود(طبعاً خروج از حدّ اعتدال همواره نامطلوب بوده است). هنوز هم در خرید حیوانات(مثلاً برای قربانی) به چاقی توجه می‌شود چرا که لاغری ناشی از مرض یا انگل تلقی می‌شود.

***

بنابراین و در مجموع، چاقی دماغ بر "کمالِ/سلامتِ داماق" یعنی "شیرینی کام"، "به کام بودنِ[اوضاع/ایّام]" دلالت داشته و در عین حال تخلیط دماغ عربی و داماق ترکی، حداقل در بعضی اصطلاحات و تعابیر بعید نیست.. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قازا هایکولار/بو اؤته‌کی دونیا

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 24 خرداد 1396-11:07 ب.ظ

اوچ ایل اؤنجه دن حاضیرلادیغیم ترجومه اثری آشاغیداکی باغلانتی دان اندیره بیلیرسینیز

http://s8.picofile.com/file/8297791368/%D9%82%D8%A7%D8%B1%D8%A7_%D9%87%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1.pdf.html



نوع مطلب : چئویری  شعر  توركجه 

داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

پروفایلی از یک پسوند(ـه‌جک/ـاجاق)-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 19 خرداد 1396-05:47 ب.ظ

31.     دَله‌جک(delecek): مته، وسیلۀ ایجاد سوراخ. معادل دیگر آن و مشتق دیگر همین فعل، دلگچ(delgeç) است.

32.     چکه‌جک(çekecek): پاشنه‌کش(کفش).

33.      سورته‌جک(sürtecek): سنگ فسان جهت تیز کردن چاقو و سایر آلات بُرنده، رنده. از فعل سورتمک: ساییدن، صاف کردن.

34.      باقاجاق/باخاجاق: آینه، مَرصد/محل رَصَد. منظرۀ عالی، پنجره.

35.      یازاجاق(yazacak): قلم(لاپسکیِ چاناق قلعه). این واژه را پیش خود معادل لوازم‌التحریر ساخته بودم(یا جایی خوانده بودم؟) و به نظرم کاملاً مناسب این معناست. قطعاً بهتر و رساتر از قرطاسیه(kırtasiye) است.

36.       قازییاجاق(kazıyacak): واریانت قازییجاق(kazıycak) هم دارد؛ رنده، وسیله‌یی پارو مانند که با آن خمیر را از تغار جدا می‌کنند. معادل آن در ترکی آذربایجان قازاجاق(qazacaq) می‌شود. قازییاجاق در سنوات اخیر به زبان کتابت هم را یافته است.

37.      یوناجاق: رنده(نجّاری). از فعل یونماق(=تراشیدن).

38.      سوره‌جک(sürecek): پارویی خاص برای برف‌روبی. چوب الف(مکتبخانه‌های قدیم و پوینترهای جدید)

39.      گئچینه‌جک(geçinecek): معیشت، معاش، گذران زندگی.

40.  گییه‌جک(giyecek): لباس، ملبوسات.

41.  چیمه‌جک(çimecek): حمام و گرمابه در لهجات آناتولی. به نظرم معادل خوبی برای استخر شنا باشد.

42.  اوفوراجاق(ofuracak): لوله‌یی برای دمیدن در آتش در لهجات آناتولی.

43.  آتاجاق: فلاخن(ساپان)، تخماق/مشتۀ حلّاجان، پرتگاه. این واژه را پیش خود معادل رامپا(=سکّوی پرتاب راکت و امثاله) ساخته بودم و هنوز قابل قبول می‌دانم.

44.  دایاناجاق: مقاومت، مَسند، مَبنا. در آذربایجان معنای اوّل رایج‌تر است. ولی در لسان فلسفه و حقوق معنای دوم هم قابل استفاده است.

45.  یویاجاق(yuyacaq)؛ واریانت دیگرش یوواجاق(yuvacaq):البسۀ کثیف و شستنی.

46.  بورونه‌جک(bürünecek)؛ واریانت دیگرش بورونجک(bürüncek): چادر زنانه/چرشاب. از بورونمک: پوشیده شدن، محجوب و محفوف شدن. این لفظ در منابع فارسی هم ضبط شده است.

47.  یورویه‌جک(yürüyecek): وسیله‌یی که نوپا را راه رفتن می‌آموزد. تقریباً: رو-روَک.

48.  پیشیره‌جک(pişirecek)؛ واریانت دیگرش بیشیره‌جک(bişirecek): وسیله‌یی که با آن نان(یا غذا) را روی ساج(یا در ظرف غذا) برمی‌گردانند. معادل دیگر آن و مشتق دیگر همین فعل، پیشیرگچ(pişirgeç) است.

49.  یاپاجاق(yapacaq): وردنه یا اخلوو که با آن خمیر را روی تخته پهن می‌کنند. یکی از معانی یاپماق: چسباندن و پهن کردن.

50.  چئویره‌جک(çevirecek): در قارادنیز معادلِ چکه‌جکِ فوق‌الذکر است و اتیمولوژی‌اش واضح.

51.  ساغاجاق: ظرفِ شیر یا ماست.

52.  دؤگه‎جک/دؤیه‌جک: چوب قصّاری که با آن البسۀ کثیف را می‌کوبیدند تا چرک و آلودگی‌شان خارج شود.

53.  اَنه‌جک(enecek)؛ واریانت دیگرش اینه‌جک(inecek): پلّه، پلکان و احیاناً نردبان.

54.  دیکه‌جک/تیکه‌جک: سه‌پایه. از فعلِ دیکمک/تیکمک(=کاشتن، فرو کردن در زمین و..).

55.  تاقاجاق/تاخاجاق: طنابی که به دور کوزه و نظایر آن می‌بندند تا حمل آن روی دوش ممکن شود.

56.  سویاجاق(soyacaq): وسیلۀ پوست کندن، چاقو.

57.  سوناجاق(sunacaq): چارشاخ/شنه که با آن بسته‌های علوفه یا غلّات را جهت بار زدن بالا می‌برند. باید از فعل سونماق(=دادن، تقدیم کردن) مشتق شده باشد.

58.  آریناجاق(arınacaq): غسّالخانه. مترادف آن و مشتق دیگر همین فعل، آریناق(arınaq) است. زمانی آریناق را به عنوان معادلی برای تصفیه‌خانه/پالایشگاه ساخته بودم. به نظرم هر دو اصطلاح قابلیت این کاربرد را دارد.

59.  آساجاق: چوبی که روی دوش گذاشته می‌شد و از دو طرفش اشیاء یا دو سطل آویخته می‌شود. در ترکی کلاسیک معادل آن چیگیندیریک است.

60.  سَپَه‌جک: نازلی که آب را با فشار زیاد می‌پاشد، اسپری. به نظرم معادل خوبی برای اسپری یا نازل است.

61.  سینه‌جک: چادر زنانه/چرشاب. از فعل سینمک(=مخفی و نامرئی شدن، ..).

62.  آشاجاق: دیوار یا دری که از چَپَر ساخته شده است.

63.  کسه‌جک(kesecek):قیچی، وسیله‌یی جهت برش چرم در کفاشی.

64.  گمیرجک(gemircek): غضروف. به احتمال زیاد این اصطلاح از فرم قدیمی کَموردک(kemürdek) متحول شده و بعدها به دلیل شباهت با پسوند مانحن فیه، این فرم را پذیرفته است. گمیرجک در آناتولی وجود ندارد و به جای آن  کمیردک(kemirdek)، کمیرتلیک(kemirtlik)، و قیقیرداق(kıkırdak) رواج دارد.

65.  گئچه‌جک(géçecek): گذشته، قدیم. همان طور که آقای هادی حدس زده‌اند کلمه به تقلید از گله‌جک ساخته شده و ظاهراً تنافر معنایی دارد. اما چون در لسان عامّه شایع است، غلط نمی‌تواند محسوب شود. شاید در معنای "حادثه[یی که در]گذشته[رخ داده]" کاربردش خالی از اشکال باشد.

علاوه بر پیشنهادهایی که در لابلای مثال‌ها آمد، چند پیشنهاد هم مطرح می‌کنم که ممکن است اهل فن مفید بدانند:

1.      ساتاجاق: معادل مال‌التجاره. آنچه در مغازه و یا انبار یک شرکت جهت فروش وجود دارد.

2.      مینه‌جک:[اتومبیل]سواری. البته برای مَرکَب در ترکی بینیت(کتاب دده قورقوت) و نظایر آن وجود دارد.

3.      آناجاق(anacaq): یادگار/یادگاری. هرآنچه که باعث یادکرد شخصی/حادثه‌یی/و.. شود.

4.      دویاجاق(duyacaq): سنسور. وسیله‎یی که کمیت‌های محیطی را به کمیت‌های آنالوگ یا دیجیتال تبدیل می‌کند.

5.      سئزه‌جک(sézecek): قوۀ شهود(İntuition). حسّ ششم. با الهام از قاناجاق و دوشونه‌جک در لسان عامّه ساختم.

6.       سوره‌جک(sürecek): هر نوع وسیلّ نقلیه(اعم از کامیون، تاکسی، سواری، اتوبوس و..).  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :19
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo