تدقیقِ الفاظ ترکی فارسیِ همدانی(6)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 24 خرداد 1395-11:49 ب.ظ

126. قاب<qab>(ترکی): رویه، پوشش و ظرف[از فعلِ *قاـ به معنی پوشاندن]؛ قاب قُجاق: ظروف آشپزخانه [قاپ-قاجاق از ترکی قدیم به قورت اتباع مستعمل بوده و به احتمال قوی قاجاق مصغّر قاب است. مؤلف به قُجاق ارجاع داده، ولی قُجاق(qucaq) مزبور کلمۀ دیگری است و ربطی به این مدخل ندارد].

127. قاپیدن/قَپیدن<qapidan>:--قَپ زدن(ترکی):ربودن، به چالاکی دزدیدن[از فعلِ قاپماق، مصدری جعلی ساخته شده است].

128. قاتماقه<qatmaqe>(ترکی): پینۀ رویِ دست و پا، لایۀ چرکین و آلوده[قاتماق به این معنی در آذربایجان مسموع است. اما فرم قاخماق<قاتماق هم متداول است و به شورۀ سر اطلاق می‌شود. معادل این لفظ در فارسی قزوینی قاتمه است. در آذربایجان برای شورۀ سر، قوواق(quvaq) (<قونگاق (qongaq) ترکی کلاسیک) هم موجود است. در ترکی استانبولی شکل ادبی کپک (kepek) مستعمل است. این فرم در آذربایجان وجود دارد. برای لایۀ چرکِ رویِ پوستِ دست و پا، اصطلاح چارپاناق(çarpanaq) هم شایع است].

129. قاتمه<qatme>: ریسمان نازک موئین که در پالان[دوزی] و جوالدوزی به کار می‌برند(ظاهراً ترکی است)[قاتمه در آذربایجان و آناتولی هم به همین معنی و به معنی نخ ضخیم رایج است].

130. قاتی/قاطی<qati>(ترکی): درهم و آشفته؛ قِرمه قاتی(از اتباع): درهم برهم[این کلمه که در فارسی تهرانی و حتی ادبی استاندارد هم رواج یافته، باید قاتیِ متحول از قاتیغ(qatıġ) ترکی قدیم به معنی مخلوط مأخوذ باشد. در ترکیبِ قرمه-قاتی، جزء اوّل هم به معنی مخلوط و مرکب و ممزوج است از فعل قارماق (مادّه‌یی را به مادّه‌یی دیگر افزودن و هم زدن)>قاریشماق>قاریشدیرماق. قارما (karma) در ترکی استانبولی به معنی مختلط و مرکّب است].

131. قارت<qart>(ترکی): سفت و سخت و پیر؛ مانند "کچلِ قارت"(=سخت بی مو)[کلمه در ترکی آذربایجان و آناتولی هم رایج است. ولی در همدان به معنی "خالص و اصل" نزدیک شده است. به هرحال باید با فعلِ قاریماق(=پیر شدن، کرخت و بیحسّ شدن پوست در اثر ماندن در آب و نظایر آن) مرتبط باشد].

132. قازمه<qazme>(ترکی): وسیله‌یی بزرگتر از تیشه برای کندن زمین[در نواحی مختلف دقیقاً معادل کلنگ است از فعلِ قازماق(=حفر کردن، کَندن) به اضافۀ پسوندِ ـما/ـمه که دهها اسم آلت ساخته است] ص201.

133. قاین<qayn>(ترکی): برادرزن و از آنجا قاین قُده/قُدا: خانوادۀ همسر؛ قاین بابا/پدرزن/پدرزن/پدر شوهر؛ قاین ننه: مادرزن/مادرشوهر[از قادین ترکی قدیم(با قادین در ترکی جدید که متحول از خاتون است، اشتباه نشود). قایین-قودا در آذربایجان و قسمت‌هایی از آناتولی هم رایج است و عنصر دومش لفظِ مغولی معروفی است].

134. قِبراق<qebraq>(ترکی): آماده، تند و تیز و چالاک[مصنّف صورت مقلوب قرباق را هم ذکر کرده. در ترکی فرم جدیدتر قیوراق(qıvraq) رایج بوده و قبراق که در فارسی تهرانی هم شایع است، فرمی قدیمی‌تر است. از فعلِ قیبراماق(qıbramaq) در ترکی قدیم به معنی جستن، پیچ خوردن و..]

135. قُجاق<qojaq>(ترکی): بغل، آغوش، به اندازۀ یک بغل، مانندِ "یک قُجاق هیزم"[از فعلِ قوجوماق/ قوجاماق به معنی در آغوش کشیدن].

136.قُجه/قوجه<qo/uje>: پیرمرد/بزرگ و هم دخیل در ترکی. وجهی است از خوجه(خواجه) فارسی. [قوجا به احتمال قوی از خوجا<خواجه اخذ شده، اما فرم قوجه/قوجا را با تطوّرات فونولوژیک فارسی نمی‌توان توضیح داد. مثلاً در فارسی صدای قاف اصیل نیست. لذا باید مأخوذ از ترکی تلقی شود]

137.قُچاق<qoçaq>(ترکی):عمله، کارگر پرزور که در اصل ترکی به معنای "جسور و شجاع" است [تلقی دکتر اذکایی صحیح است. قوچاق با پسوند ـاق/ـک که شباهت و تصغیر القاء می‌کند، قوچ مشتق شده است. قوچ خود به تنهایی هم معادل جسور و جوانمرد بوده. تعبیر قوچ ایگیت به حد کافی این معنی را القاء می‌کند] ص202.

138.قِچ قُل<qeç-e-qol>(ترکی): پا و دست...[مرکّب از قیچ(qıç) به معنی پا و قول(qol) به معنی دست و بازو].

139. قرّان<qerran>: بلا و آفت، نکبت و بدبختی(ظاهراً از "قران کواکب نحس" برآمده)..[باید از قیران (qıran) ترکی به معنی "مرگ دسته‌جمعی احشام و طیور و ..." مأخوذ باشد که خود از فعلِ قیرماق(= کشتار کردن، قتل عام کردن) مشتق شده است].

140. قُرباغه<qorbaqe>(تلفّظ): قورباغه[تدن. قبلاً هم اشاره شد که عنصر دوم در اسامی تعدادی از حیوانات خزنده و دوزیستان دیده می‌شود. عنصر اوّل هم تقلیدی از صدای غوکان است].

141.قِرپاندن/قِرتاندن<qerp/tandan>(مت.): بریدن، گسستن؛ قرپیدن/قرتیدن(لا.): بریده شدن..قِرته: تکه،پاره. صادقی گوید که این فعل از قرتماق ترکی مأخوذ است[تحلیل دکتر صادقی دربارۀ فعل دوم صحیح است. اما فعل اوّل هم از فعل قیرپماق(qırpmaq) به معنی "پیچیدن و کندن، پاره کردن" مشتق شده. قرته باید صورتی از قیرتی(qırtı) باشد که در آذربایجان به صورتی قیرتی-قیرتی(=اندک اندک، ذرّه-ذرّه دادن یا گرفتن چیزی) رواج دارد]. ص203.

142. قِرقاج<qerqaj>(ترکی): قره‌آغاج(گویا به معنی عرعر) در گویش قشلاق چهاربلوک به معنی درخت عرعر است[قره‎آغاج/قاراآغاج در ترکی عمدتاً به نارون اطلاق می‌شود. درخت عرعر را آردیج می‌خوانند]

144.قُرقُشُم<qorqoşom>(ترکی): گلولۀ سربی تفنگ‌های قدیمی، سرب آب کرده؛ در مقام ناسزا می‌گویند:"قرقشم به دلت"؛ در اصل ترکی "قورقشون" بوده که به معنای جنگ‌افزار یا تسلیحات نظامی است[این مادّه از تأملات انتزاعی بهرۀ زیادی برده است. فرم قدیمی‌تر کلمه که هنوز هم در آذربایجان رایج است، قورقوشوم(qurquşum) بوده و در دیوانلغات الترک کاشغری قورقوژون (qorqujun) است. گویا مؤلف آن را مرکب از قور(=سلاح) و قشون تصور کرده که بطلان چنین نظری بدیهی است. زیرا که هر دوی این الفاظ متأخرتر و مأخوذ از مغولی‌اند. منظور از ناسزا هم باید نفرین باشد].

145. قرمه<qorme>:گوشت ریز شده که آن را تف دهند و از آن خوراک می‌سازند..(همان "قدید" و "نمکسود" فارسی)..[از قاوورما/قوورمه(qavurma) ترکی قدیم که در ترکی آذربایجان و در عموم لهجات به صور قووورما(qovurma) تلفظ میشود. همین تلفظ مبنای فرم های تهرانی و همدانی کلمه است. البته کلمه در متون متقدم‌تر فارسی هم ضبط شده بالاخص در کتب طباخی و اطعمه. قورمه‌سبزی که ترکیبی ترکی به نظر می‌رسد، از غذاهای ملّی ایرانیان معرفی می‌شود و این هم از ایرونی‌های روزگار و تاریخ و فرهنگ است. نظیر این وضع در نقاط دیگر جهان هم هست.].ص 204.

146. قِرِول<qerewl>--قِرِوی: یخ بستن بخار موجود در هوای سرد به صورت برفک روی شیشه، شاخۀ درخت وو... ظاهراً مأخوذ از اسم یونانی(korallion) به معنی "مرجان"(=بُسّد)..[مأخوذ از قیرو (qırov) ترکی است و تحلیلش را جایی دیگر(ماجرالی بیر اک و واژه‎های ترکی در تاجیکی و همدانی) آورده‌ام. مرتبط کردن چنین کلمه‌یی به یونانی آن هم بدون ربط سمانتیک و زمینۀ اجتماعی و تاریخی،تنها حاکی از استعمال افراطی قوۀ خیال و بی‌اطلاعی از ترکی است].

147. قِشقراق<qeşqeraq>--قِشقِرق/قشقِره(ترکی): هیاهو، غوغا و جنجال...[از فعلِ قیشقیرماق (qışqırmaq): جیغ و داد به راه انداختن، جنجال کردن].

148. قُشقن<qoşqon>(ترکی): پاردم..[در آذربایجان و آناتولی هم کمال رواج را دارد. اصطلاح مذکور در این مادّه هم ترجمه از ترکی است].

149. قشقو<qoşqo>(ترکی): عصبی، ناراحت، متوحّش از خواب پریدن[در آذربایجان بیشتر فرم مخفّف قوشق اولماق(=بدخواب شدن) را شنیده‌ام. نظیر فرم همدانی در ترکی استانبولی(kuşku) به معنی "تردید، نگرانی و شبهه" است. تصور می‌کنم تحلیل حسن ارن از کلمه صحیح است: مرکّب از قوش+اویقو(uyqu) به معنی "خواب پرنده‌وار، خواب سبک و تؤام با بیداری و نگرانی"].




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo