تدقیقِ الفاظ ترکی فارسیِ همدانی(7)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 29 خرداد 1395-11:29 ب.ظ

150. قشقه<qaşqe>(هندی): نشان‌دار، نشان بر پیشانی...کبوتر قشقه(=پیشانی سفید)..[نمی‌دانم منشأ هندی برای کلمه را نفیسی ذکر کرده یا اذکایی آن را تشخیص داده است؟ علی ای حال غلط فاحش بل افحش است به تعبیر مرحوم علامه قزوینی. تلاش مؤلف برای مرتبط کردن آن با غژگاو هم به دلایل مورفولوژیک و سمانتیک قابل قبول نیست. قاشقا بی‌شک با قاش(=ابرو) مرتبط است و پسوندِ ـغا/ـگه هم در ترکی برخی صفاتِ ظاهری ساخته است. رواج و قدمت کلمه در زبان‌های ترکی منشأ احتمالی فارسی و هندی را منتفی می‌کند]. ص205.

151. قِشِو<qeşew>: شانه‌ای آهنین که بدن چارپایان را بدان بخارانند..[اتیمولوژی‌اش را در مطلب "ماجرالی بیر اک" آورده‌ام].

152. قشه<qoşe>(ظاهراً ترکی): بدبیاری، نحوست...[؟]

153. قُل<qol>(ترکی): بغل، دست و بازو؛ قُلّای: راه راست، سازگار و مناسب .. مثلاً فلان چیز قُلّایم نیست (=بابِ طبع/راه دستم نیست)[قول قبلاً آمد. اذکایی قولای=قُلّای را به طرز جالبی مشتق از قول دیده اما آن را عنصری مستقل تلقی نکرده. قولای به احتمال قوی، مرکب از قول به اضافۀ پسوند ـای/ـئی(-Ay) است که جهت را نشان می‌دهد(قیاس کنید با گونئی/گونای، قوزئی/قوزای). در مجموع یعنی "دمِ دست، نزدیک". از همینجاست معنی kolay در ترکی استانبولی(=سهل و آسان). قولای در ترکی آذربایجان به معنی "چیزِ بی‌کیفیت، بُنجُل" است. این معنی هم از دمِ دست بودن یعنی مبتذل(= در اصل به معنی "پیشِ پا افتاده") مشتق شده است.

154. قُلتق<qoltoq>(ترکی): زیرقُل/بغل، آغوش[جزء اوّل "قول" معلوم است و جزء ثانی باید پسوندِ نادری باشد. سئوان نیشانیان اصل آن را قالتیق(qaltıq) از فعلِ قالیماق(=بالا رفتن) می‌داند]

155. قُلچماق<qolçomaq>(ترکی): قلدر، پرزور و قدرت: در اصلِ ترکی به معنی "چماق بدست"..[تحلیلِ دکتر اذکایی عامیانه به نظر می‌رسد. شاید تحلیل دهخدا " کسی که بازویش چماق اوست" منطقی‌تر باشد].

156.قلدر<qoldor>(ترکی مغولی): زورگو و متجاوز: گویا ترکیب ترکی آن←"قُل"+"دورت"(=چهار) و معبّر از کسی که دستش بر روی همه بلند است...[ترکی مغولی چه صیغه‌یی است؟ کلمه یا ترکی است یا مغولی و یا احیاناً ترکی دخیل در مغولی و یا مغولی دخیل در ترکی. تحلیلِ اذکایی النهایه منتج به ترکی بودنِ کلمه می‌شود. گرچه این تحلیل عامیانه و آماتوری است].

157. قِلق/غِلِق<qeleq>: فن، راه و روش، مهارت، خلقِ خاص..[تدن. از فعلِ قیلماق به معنی "کردن، انجام دادن". در قرون اخیر در ترکی به " سر و وضع"، "ظاهر" و نهایتاً "لباس" توسّع معنایی یافته است]ص207.

158. قِوت<qewt>: ...قاووت[تدن. از فعلِ قاوورماق و محتملاً با حذف یک هجا *qavurut>qavut و یا از فعلِ ماقبل قاوورماق یعنی *قاوماق به اضافۀ پسوند –Xt حاصل شده است].

159. قوجاقین<qujaqin>(ترکی) منسوب به "قوجاق"(=آغوش، بغل) و آن تعبیر هم مسموع است:" چینی غنجین و قوجاقین بود و جیت و جیت را می‌رفت.."[آیا کلمه با پسوند instrumental است. اگر چنین باشد، باید قدمت زیادی داشته باشد. ممکن است پسوند ـین فارسی باشد. گرچه احتمال اوّل را اقوی می‌دانم والله اعلم]ص209.

160. قوچ<quç>: گوسفند نر شاخدار[تدن. کلمه از دیوان‌ لغات الترک تا به امروز در عموم السنۀ ترکی با دو فرم قوچ و قوچنغار(qoçungar)>قوچقار ضبط شده است].

161. قِوچخماق<qew-çaxmaq>(ترکی): سنگ آتش‌زنه..[تحلیلش را جایی دیگر " زبان ایرانی یک تاجر مشروطه خواه و ضدمشروطه" آورده‌ام].

162.قورت<qurt>(ترکی)+آمدن/رفتن: لاف زدن، فیس و افاده کردن[ربط معنایی کلمه با قورت ترکی بر من معلوم نشد]

163. قوروت<qurut>(ترکی): کشک...[از فعل قوروماق(=خشک شدن)+پسوند –Xt فوق‌الذکر]

164.قوطو<qutu>(تلفّظ): قوطی که مُعین اصل آن را ترکی دانسته...ولی بایستی از اسم سکایی "گوت"(غوط) در ترکی دخیل شده باشد..[نمونۀ دیگری از متد تحلیلی دکتر اذکایی. اسامی تاریخی معلوم بر ایشان را همه جا می‌یابند ولو در قوطی. چطور اسم قبیله به قوطی تبدیل شده؟ نیشانیان آن را دخیل از kouti  یونانی می‌داند]. ص210

165.قیچ<qeyç>--قیش(ترکی): کمربندِ چرمی..[واریانتی از قاییش که جای دیگر بحثش کرده‌ام]

166. قیقاج<qeyqaç>(مغولی): مارپیچ، مانند "قیقاج رفتن"...[نمی‌دانم مستند و دلیلِ مغولی خواندن کلمه کدام چیست؟ از فعلِ قایماق(=منحرف شدن، چپ رفتن) مشتق شده است]

167. قیماق<qeymaq>(ترکی): سرشیر و همچنین کاچی که با آرد برنج، شکر، روغن و زعفران می‌پزند[دو کلمۀ متفاوت خلط شده‌ است. قیماق/قایماق که در فارسی تهرانی هم وجود دارد و قویماق(quymaq) که فرمِ همدانیزۀ آن با قیماق اوّلی مطابق افتاده است].

168.قیمیش<qimiş>(ترکی)+ترکی: سهل‌انگاری کردن، دل ندادن[فرم ترکی قییمیش(qıymış) است از فعلِ قییماق که از معانی‌اش "گذشتن از چیزی، دل کندن، راضی به باختن چیزی شدن" است]ص211.

169.کپلک<kepalak>: از بیماری‎های حیوانی..[تدن. در آذربایجان عمدتاً کَپَنَک(kepenek) گویند. آیا در اینجا با فرم مقلوب کله‌بک(kelebek) که در آناتولی رایج است، مواجهیم؟]

170. کُترُم<kotorom>(ترکی)+شدن: تمرگیدن، نشستن(با تحقیر)؛ مانند "کُتُرم شو"(بتمرگ).[گؤتوروم (götürüm) در ترکی به معنی زمینگیر و افلیج است]

171.کَتره<katre>: سخن پوچ، یاوه‌سرایی؛ کتره‌ای: بیخودی و از روی هوا؛ نیز "کُتره": حدس و تخمین، مظنّه ..[تصوّر می‌کنم کَتره، فرم همدانیزه باشد و هردو کلمه یکی‌اند. کلمه سابقه‌یی نسبتاً طولانی در فارسی دارد. ظاهراً از گؤتورو(götürü) در ترکی به معنی "یک جا، فلّه‌یی" است. به همین دلیل در فارسی تهرانی، "گُتره‌یی"‌(گاف محتملاً حاکی از قدمت کمتر لفظ  در قیاس با فرم همدانی است) به معنی "الکی، بی‌حساب و کتاب" است و فرهنگستان آن را به عنوانِ معادل رندوم تصویب کرده‌ است]

172. کُتّو<kottew>: سرطان، در مقام عصانیت و ناسزا می‌گویند:"کُتّو بگیری!"[تدن. باید همان کتو باشد که در مقالت " سیزده اصطلاح تركی در یك اسپنامة فارسی" ذکرش آمد.]ص214.

173. کُرپه<korpe>: دیررس، محصولی که بر اثر سرما، کشتِ آن به تعویق افتد..[تدن. از دیوان لغات‌الترک به این طرف به معنی " محصول/کشتِ دوّم، نوزاد شیرخوار و ..در ترکی رایج است]

174. کُرپی<korpi>: پول[کذا! این آرکاییسم برای چیست؟] چوبی که بر روی رودخانه یا نهر بسته می‌شود [اذکایی آن را مرکب از کُر/کور(=کوچک)+پیل/پول/پُل دانسته و البته از دکتر صادقی نقل کرده که ترکی است [در ترکی قدیم فرم köprüg دارد. در ترکی استانبولی  köprü است. فرم همدانی به صراحت از شکلِ ترکی آذربایجانی و مقلوب استانبولی مأخوذ است]. ص215.

175. کُک<kok>(تلفّظ):کوک، بخیه‌ای که با دست روی پارچه و جامه زنند و نیز کوک ساعت و آلات موسیقی. [همۀ این معانی طبعاً در فارسی تهرانی هم هست. از کؤک(kök) ترکی. البته کوک در معنی موسیقایی کلمه باید از کؤگ(kög) ترکی قدیم باشد که خود دخیل از چینی است]. ص218.

176. کُماج<komaj>: نوعی نانِ شیرین[تدن. تحلیلش را در " صحنه‌یی از یورش امیر تیمور به دشت قپچاق" آورده‌ام] ص222.

177. گَبُرگه<geborge>: گوارگه/گَوُرگه که گونه‌ای میل (از ابزارهای ورزشِ باستانی) در زورخانه‌هاست[تدن. بحث از کلمه مجال وسیعی می‌طلبد. عجالتاً اشاره می‌شود که کووروگ(küvrüg) و کوبروگ(kübrüg) در ترکی قدیم و کؤگورگه(kögürge) و کئورگه(ke'ürge) در مغولی دوران کلاسیک به معنی طبل است. فرم فارسی احتمالاً دخیل از چاغاتایی است]ص228.  

178. گدوک/گدیک<geduk>-گروک(؟): گردنۀ کوه...[تدن. دکتر اذکایی گمان می‌برد که از گردوک (=گردنه) باشد.از فعلِ گتمک/کتمک(ketmek/getmek) به معنی "سوراخ کردن، حفر کردن" است و به معابر کوهستانی اطلاق شده. در آذربایجان و بسیاری لهجاتِ آن، مطلق تپه و کوه کم‎ارتفاع از آن مراد می‌شود ] ص229.

179. گیریش‌میش<girişmiş>+شدن(نوعی ترکیب تبعی): دست به گریبان/گلاویز شدن. صادقی آن را ترکی می‌داند...و ما تردید داریم[کاش استاد می‌گفتند که محمل تردیدشان چیست؟ هم پسوند و هم مصدر فعل معلوم است]. ص237.

180.یاتاق<yataq>(ترکی)-یتاق+ انداختن :لنگر انداختن در جایی...[از یاتماق+ پسوند –AQ که از فونکسیون‌های آن ساختِ اسم مکان است لذا در اصل به معنی محل خواب/تختخواب بوده]

181. یارمه<yarme>(ترکی): هر شاخه‌ای از بوتۀ خیار، پارۀ هندوانه و خربزه[از فعلِ یارماق "بریدن، قطع کردن" گرچه معنی "شاخۀ" آن محتاج توضیح است].

182. یال<yal>: خط الرأس کوه[تدن. از دیوان لغات الترک بدین سو به معنی یالِ اسپ و موارد مشابه و من جمله تپه ضبط شده است]

183. یالغوز<yalquz>(ترکی) یالگز/یالکیز[yalıŋuz]: تک و تنها، بی‌کس و مجرّد[محققان نوعاً آن را مرکب از یالینگ/یالین(=عریان، برهنه، صِرف و.) و اؤز(=نَفس و جان)می‌دانند]

184.یامان<yaman>(ترکی جغتایی)+آوردن: آماس کردن، باد آوردن[یامان به تعدادی از امراض اطلاق شده است] ص290.

185. یبراقی<yabraqi>(ترکی): یاپراق: یشمی، سبز روشن و غیره[یاپراق+ی نسبت فارسی]. ص 291

186. یخه<yaxa>(تلفّظ): یقه[تدن. فرم یخه جدیدتر است. از فعل یاقماق(=نزدیک شدن، پیوستن) مشتق شده است]

187.یِراق<yeraq>(ترکی): دهنۀ اسپ/زین‌افزار..[در اصل به معنی ابزار و وسیله است و در موضعی دیگر تحلیل شده است]

188. یَزنه<yazne>--آیزنه(ترکی): شوهر خواهر..[اذکایی در باب ترکی بودن کلمه تردید کرده، اما این لفظ از قدیمی‌ترین متون ترکی شواهدی دارد]

189. یُغُر<yoqor> یغور(ترکی): گردن کلفت، قوی‌هیکل و تنومند..[اذکایی ضمن ردّ تحلیل اتیمولوژیک دکتر معین مبنی بر ربط آن با فعل یوغورماق(=خمیر کردن، سرشتن) آن را محتملاً مرتبط با اسم قبیلۀ اویغور یا وجهی از آیغیر(به معنای آدم گنده همچون گاومیش و اسب آبی(کذا)) می‌داند. به نظرِ من کلمه، که در تهران به صورتِ یوغور هم رایج‌ است، محتملاً از یوغون(=ضخیم، شدید) مأخوذ بوده و تحت تأثیر contamination کلماتی مثلِ اُغُر و آیغیر، نون انتهایی به راء مبدل شده است]

190. یِلُم<yelom>(تلفّظ): یَلَم: سریشم، سریشم نجّاری. گویا از اسم نوعی ماهی آمده[تدن. تحلیل کلمه را در "چند واژۀ ترکی دخیل در فارسی تاجیکی و همدانی" آورده‌ام]ص292.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
محمود
دوشنبه 31 خرداد 1395 03:30 ق.ظ
سلام لار و سایقیلار.

1. لَوَرَه (LƏVƏRƏ) آذربایجانیمیزین بعض بؤلگه لرینده، السیز ایاقسیز و تؤر تؤکونتو آداما دئیلیر.
2. کَلاوا (KƏLAVA) «بعض بؤلگه لرده (کالاوا)»، ییخیلمیش و ترک ائدیلمیش بَنا (ساختمان) آنلامیندا چوخ یئرلرده ایشله نیر.
بولارین (لَوَرَه و کَلاوا) کؤکنی نه گؤره گؤروشونوز نه دیر؟ جسارتا منجه کلاوا کلمه سینین فارسجا کؤکو اولمالی دیر. (آوا = آباد)
تشکرلر.
ائل اوچون ووروشان اَللر وار اولسون.
پاسخ محمد اردم : سلام
دوغروسو ایندیلیک بیر فیکریم یوخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo