گشت و گذاری در افعال پهلوی با چاشنی آذری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-08:31 ق.ظ

کتاب بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های پهلوی (فارسی میانه زردشتی) از دکتر یدالله منصوری اثری فاضلانه و عالمانه است و آن گونه که شایسته اهل فضل است، مرکب از دقت و احتیاط علمی. حقیقت آن است که آقای منصوری را قبل از مطالعۀ این کتاب نمی شناختم. طی یک تحقیق سرسری اینترنتی، مطالبی متناقض منسوب به ایشان دیدم. از جمله از ایشان نقل شده که گویا زبان مردم آذربایجان ترکی نیست. البته در بعضی مصاحبه ها ملاحظه می‌شد که از زبان‌ها و فرهنگ‌های "محلّی" دفاع می‌کنند. مایلم این برداشت اخیر را نظرگاه واقعی‌شان بدانم. به نکات متعددی در آن مصاحبه‌ها ایراد دارم. وقت و میل بیانشان را ندارم. به هر صورت مؤلف این کتاب، که خود ظاهراً ترکی‌زبان است، در مواضع متعددی شواهدی از "آذری" معهود می‌آورد و گاه با (م) مشخص می‌کند که علی‌الظاهر بر رأی شخصی‌شان دلالت می‌کند. مکرر نوشته‌ام که منکر وجود زبان‌های سوبسترات یعنی ماقبل ترکی نیستم. با یک کاسه کردن آنها تحت عنوان آذری مخالفم. با دعوی‌های بلادلیل کشف لغات آذری در ترکی مخالفم. با عَلَم کردن آنها به قصد انکار حقوق فرهنگی و زبانی مخالفم. از مطالعۀ تحقیقات عالمانه در این حوزه لذت می‌برم. البته به ندرت با این قبیل تحقیقات مواجه می‌شویم. بگذریم. منظورم آن است که اگر آذریست‌ها را نقد می‌کنم از این روست و گرنه ادعا نمی‌کنم که ترکان از آسمان بر این منطقه نازل شده‌اند. بالاخره هر قومی از یک جایی آمده و زمانی که آمده، این سرزمین‌ها خالی از سکنه نبوده است با آنان آمیخته‌اند و از آنان آموخته‌اند. برای مثال خانم کتایون مزداپور که از محقّقان منصف مطالعات پهلوی و زرتشتی است به منشأ نامعلوم تعداد زیادی از الفاظ فارسی، بویژه در لهجات محلّی اشاره کرده است[1]. همو و دکتر عبدالحمید ارفعی در مقاله‌یی به تأثیر ایلامی در زبان‌های ایرانیک اشاراتی کرده‌اند[2] و فی‌الجمله گفته‌اند اسامی میوه‌هایی مثلِ بِه، امرود، شاه‌توت، سنجد و الفاظی مانند کوشک و karir در الواح ایلامی هست. خانم مزداپور به منشأ آکدی شنبلیله، آجر، کباب، کبریت، لک‌لک، من(واحد وزن، احتمالاً منشأ قدیمی‌تری دارد)، مَشک هم اشاره کرده‌اند (ص616). این زبان‌ها حکم زبان‌های سوبسترات برای زبان‌های ایرانیک و فارسی را دارند. هر حکمی دربارۀ فارسی و زبان‌های ایرانیک صادر شود، همان حکم برای ترکی هم صادق است. اگر پارسیان اهالی بومی را قتل عام کرده‌اند و خود ساکن شده‌اند. همین حکم را در خصوص ترکان چرا نپسندند و نقد کنند؟ اگر اهالی بومی به مرور(به اجبار یا اختیار) زبان فاتحان را پذیرفته‌اند، چرا چنین حکمی دربارۀ ترکی روا نباشد؟ ممکن است گفته شود که آنان قرن‌ها زودتر از ترکان آمده‌اند. این حرف لغو است و شایستۀ بحث نیست. العاقل یکفیه الاشاره.

باری در این مختصر ابتدا آذریات را مرور خواهم کرد و مدعی‌ام که عموم مواردی که البته با قید احتیاط به آذری مزعوم نسبت داده شده، از منابع دیگر آمده است. سپس آموخته‌هایم از کتاب را هم خواهم آورد. مأخذم چاپ اوّل فرهنگستان است. ظاهراً چاپ‎ بعدی هم دارد که مرورش نکرده‌ام. ابتدا آذریات:

1.      در بحث از فعل آردن/آرد کردن نوشته‌اند:"احتمالاً آذری: nū(*r-nā>)"آرد" بدینجا مربوط است"(ص45). خوب است که احتمال داده‌اند و به جزم و قطع نگفته‌اند. ولی حقیقتاً چگونه است که همۀ واریانت‌های ایرانیک آرد، کمابیش به همین شکل‌اند. الّا "اون" که از اساس متفاوت است. "اون" در عموم السنۀ ترکی از سیبری تا بالکان شایع است. همۀ اینها چگونه از آذری مزعوم و محدود آمده‌اند؟ آیا استاد محترم می‌توانند تبیین کنند که از آن ریشۀ فرضی چگونه به اون می‌رسند؟

فرم این کلمه و استدلالش مرا یاد دعوی مشابهی از بهمن سرکاراتی انداخت که در کتاب سایه‌های شکار شده (مع‎الاسف الان زیر دست ندارم و صفحۀ دقیقش را نمی‌دانم) ann را (فکر می‌کنم با قید احتیاط) ایرانیک و آذری دانسته بود. به هر حال سرکاراتی زبانشناسی را به خوبی می‌دانست و علی‌القاعده باید می‌دانست که بعضی کلمات در لسان شفاهی دگرگونی‎هایی دارند. الفاظی مثلِ قارین، آلین، قویون(=آغوش)، بویون، باغیر(=مجازاً آغوش و در اصل "جگر") وو... پس از الحاق پسوند، مصوت هجای انتهایی‌شان حذف می‌شود؛ لذا داریم: قارنیم، آلنیم، قوینوم، بوینوم، باغریم وو.. چیزی که در آنّ/آنن یعنی تلفّظ عامیانۀ آلین و اغلب مشتقات آن پیش می‌آید، آسیمیلاسیون صامت ل/l در جوار ن/n است: annım<alnım.اما فرم اصلی در مثلاً آلین تری(=عرقِ جبین)  ظاهر می‌شود.

2.      در فعل چیدن/چین می‌آورند:"قس. آذری: čin"داسی برای ریزریز کردن علوفۀ دام" و bečin (*upa-čina->)  "درو"(ص107). حقیقت آن است که چین را نشنیده‌ و ندیده‌ام. احتمالاً در محدوده‌یی کوچک رایج باشد و دخیل به نظر می‌رسد. اما دوّمی از واژه‌های مورد علاقۀ آذریست‌هاست. اولاً تا جایی که می‌دانم، شنیده و خوانده‌ام در آذربایجان و آناتولی بیچین وجود دارد و نه بِچین. ثانیاً بیچین اتیمولوژی واضحی در ترکی دارد. پسوند deverbal و اسم ساز -Xn مشتقات فراوان و شفافی دارد: دوگ->دوگون/دویون(گِره/عروسی)، توتـ->توتون، اکـ->اکین، ییغـ->ییغین(=توده، تلّ)، آخـ->آخین (=هجوم، جریان)، و.. شباهت چیدن فارسی با بیچین(<بیچـ-) تصادفی است.

3.      مؤلف به دردجر هم اشاره کرده:"قس آذری:دردجر"(ص116). کلمه با فرم دردژار در دوبیتی‎های تالشی منسوب به شیخ صفی هم آمده است. احتمال آن که از یک زبان سوبسترات باشد بعید نیست. ولی آذری خواندن آن مصادره به مطلوب کردن است.

4.      در بحث از سامانیدن آورده‌اند:"شاید آذری sahmān "مناسب" بدینجا مربوط باشد"(ص370). همان طور که مؤلف از نیبرگ نقل کرده sahman در ارمنی  دخیل بوده و رایج است. به نظر می‌رسد که منشأ مناسب برای سهمان در ترکی همین لفظ ارمنی است. تعداد قابل توجه الفاظ دخیل ارمنی هم امکان چنین اخذی را تأیید می‌کند. از طرف دیگر فرم‌های ایرانیک هیچ کدام صامتh را ندارند. تا جایی که می‌دانم سهمان در ترکی نه به معنای "مناسب" که به عنوان صفت و قید با معنای "با دقّت، سالم و منظم" و اسم "نظم، صحّت" رواج دارد؛ سهمان گئدین! پالتارین سهمانی قالمامیش..

5.      در فعل widardan نوشته‌اند:"قس. آذری: güzar"گذار، گذر، راه"(ص459). به خاط نمی‌آورم این کلمه را شنیده باشم. در متون عثمانی وجود دارد. در ترکی علی‌القاعده به güzer مبدّل می‌شود که در عثمانی آن هم شواهدی دارد. مشتقاتی  مثلِ güzeran(=گذران(زندگی)، معیشت) در بعضی لهجات هست. البته در آذربایجان اغلب گئچینمه/کئچینمه به جای آن رایج است. güzergah در ترکی استانبولی کمابیش معادل گذرگاه فارسی در زبان رسانه‌ها بوده و معنای "سرِ راه" هم می‌دهد.  به فرض وجود هم، دخیل بودنش از فارسی بسیار محتمل‌تر و به حکم محتوای همین کتاب مسجّل است. زیرا در نمونه‌هایی که نام آذری بر آنها نهاده شده است، w آغازین پهلوی، در آنها حفظ شده است مثلِ ول به جای گل و لذا güzar مشکوک نمی‌تواند اتیمون "آذری" داشته باشد.

6.       مؤلف "بادکوبه" را هم در جزو مشتقات باد/wayidan محسوب کرده‌اند(ص453). گویا توجه نکرده‌اند که –کمااینکه کسروی بیان کرده- این فرم حاصل یک اتیمولوژی عامیانه و متأخر(احتمالاً عصر صفوی و بعد از آن) است و در منابع قدیمی همواره باکو ذکر شده است.

7.      مؤلف در بحث از wičir- نوشته‌اند:"قس. آذری. gizir". لفظ گیزیر در آذربایجان و در دوران حکومت خوانین، به معنی مشاور و معاون خان/کدخدا بوده و در آناتولی هم شیوع آن به حدّی است که نمی‌توانم همۀ نقاط حضور لفظ را در اینجا ذکر کنم. در فولکلور آناتولی، ترانۀ معروف گیزیز اوغلو مصطفی به‌ی! زبانزد است. گیزیز در ارتش جمهوری آذربایجان رتبه‌یی نظامی(در رده‎های پایین) است. در آناتولی به کدخدا، نگهبان روستا/قُرقچی هم اطلاق شده است. تردیدی نیست که منشأ لفظ ایرانیک است. اما با توجه به فرم و معنای کلمه، به نظر می‌رسد که از ارمنی دخیل شده است. کما اینکه دانکوف هم چنین رأیی دارد و تیتسه هم آن احتمال را در کنار احتمال ورود مستقیم از فارسی آورده است.

اما چند اشکال فرعی و جزئی:

1.      "دیس: خوان، طبق، سینی" را از "دیس" پهلوی و فارسی باستان(ص125) مشتق دانسته‌اند که سهوی واضح است. دیس از دیسک در زبان‌های اروپایی دخیل شده و مانند بسیاری واژه‌های فرنگی دخیل اوّلیه، تغییر شکل محسوسی کرده است: قیاس کنید با بطری<bottle، کتری<kettle، گیلاس<glass. دیس و مشتقاتش در پهلوی، مطلق شکل است و نه ظرفی گِرد و مدوّر که مضمون اصلی دیسک>دیس است.

2.      توجیه را توجیح(ص398) نوشته‌اند که سهوی فاحش برای یک نشریۀ فرهنگستان است.

3.      "تُلف: آنچه از انگور و جز آن پس از خوردن باقی ماند که شایستۀ  خوردن نباشد" را به نقل از نفیسی(ناظم الاطباء) در زمرۀ مشتقات trub-/truftan(=دزدیدن، غارت کردن)آورده‌اند(ص423). بدیهی است که ربط سمانتیک و حتی مورفولوژیک قابل قبول نیست. تلف و تیلیف ترکی اتیمولوژی واضح عربی دارند؛ تلف فارسی هم از همین ریشه است. باید به معاجم عربی رجوع کرد.

آنچه از این کتاب آموختم:

1.      "پرونده" را جعلی یا فی‌الواقع دساتیری می‌پنداشتم. اتیمولوژی واضحی داشته: parwastan/  parwand- و در متون متقدم فارسی هم به معنی "بستۀ قماش" آمده است(ص 317).

2.      بسیجیدن منشأ سغدی دارد(patsēč-)(ص321). حدس می‌زدم اما نمی‌دانستم.

3.      Hnby دخیل در ارمنی(=hamba سکایی/ختنی=شریک، سهیم)(ص184). آیا هامپای ترکی آن گونه که قبلاً نوشته ام از فارسی است یا از یکی از اینها دخیل شده؟ الفاظ ارمنی حوزۀ زراعت در ترکی زیاد است و این احتمال منشأ ارمنی را تقویت می‌کند.

4.      Brah در فارسی میانه "با زیب، نیکو، مناسب"(ص 95)است. آیا این کلمه منشأ واژۀ تشخیص داده نشدۀ bra در متون اویغوری می‌تواند باشد؟ bra را اغلب معادل چتر شاهی می‌دانند.



[1]  کتایون مزداپور، واژه و معنای آن: از فارسی میانه تا فارسی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390. ص.616.

[2]  کتایون مزداپور، عبدالمجید ارفعی ، واژه ای ایلامی در فرهنگ پهلوی و گویش های زنده ، فرهنگ بهار و تابستان 1383 شماره 49 و 50،

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo