یادداشت‌هایی از ترکی قزوین

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-08:59 ق.ظ

چندی قبل کتاب "تاریخ و فرهنگ مردم حسن‌آباد کلّج"(تألیفِ  داود وارسته‌نسب : قزوین: پرک، 1390)را خواندم. با آنکه کانون اصلی کتاب فولکلور نبوده و نوعی اتنوگرافی آماتوری عرضه شده و جامعیت مونوگرافی در آن مشاهده نمی‌شود، اما حاوی اطلاعات خوبی دربارۀ فرهنگ، زبان و حیات قدیم روستایی ترک‌نشین است. امیدوارم امثال این قبیل آثار با دقّت بیشتر و با مطالعۀ عمیق‌تر منتشر شود. برای مثال مؤلف محترم از ضبط لاتین الفاظ-عامدانه یا غیرعمدی-استفاده نکرده، توصیفی از لهجۀ محلّی و احیاناً تفاوت‌هایش با سایر نقاط به دست نداده و به استثنای نمونه‌هایی مختصر از امثال و تعبیرات، از زبان و فولکلور هم بحث نکرده است.  این هم غنیمت است و جای تشکر دارد. باری در این وجیزه، نکاتی را که جلب توجهم کرده-همچون همیشه-همراه با تحلیل‌های اتیمولوژیک عرضه خواهم داشت.

1.      آدامس/سقّز(ص 271): مؤلف محترم در معرفی پوشش گیاهی منطقه، در اغلب موارد، اسم ترکی نباتات را هم ذکر کرده است. دست مریزاد! در مواردی دیگر نمی‌دانم آیا مؤلف به اسامی ترکی واقف نبوده یا معادل فارسی جای ترکی را در لهجۀ محل گرفته است؟ علی ای حال، آدامس به عنوان معادل فارسی اسم گیاهِ سقّز آورده شده! می‌دانیم که سقز اسم نبات و درخت معروف و جویدنی مشهور مستخرج از درخت مزبور(صمغ) است. آدامس، اما، مارک معروف امریکایی "سقّز"ی خاص است که دهه‌ها قبل وارد ایران هم می‌شد. بعدها آن برند به صورت اسم عام درآمده است. نظیر آن است سوله که ظاهراً اسم شرکتی فرانسوی بوده، یا فاب که در اصل مارک پودر لباسشویی بوده و هنوز هم در آذربایجان به معنی عام پودر رختشویی کاربرد دارد. دوستی زنجانی تعریف می‌کرد که در آن صفحات، به جای فاب، برف رواج دارد که آن هم برند دیگری بوده و هنوز هم تولید می‌شود. مارک‌هایی مثلِ ساندیس، پُفک، تاید، اسکاچ و حتی سن‌ایچ از مرحله برند به اسم خاص عبور کرده‌اند. محققین باید به این قبیل تبدّلات-که در اعصار قدیم مشابهاتی داشته-بی‌توجه نباشند.

2.      ایلان یازی(ص328): توپونیمی در حسن‌آباد است. ظاهراً یازی در این نواحی رواجی دارد. اسم دیگر محل را قرمزتپه نوشته‌اند. آیا در اصل همین فرم را داشته یا بر اثر فارسی‌سازس/تفریس از قرمزی/قیرمیزی تپه به شکل مزبور درآمده است؟

3.      ایلان قارپوزی(ص302): به عنوان اسم دیگری برای حنظل جالب توجه است. اسامی "آجی قارپوز، جین قارپوزو، ابوجهل قارپوزو" را شنیده‌ بودم. فلسفۀ "ایلان قارپوزو" نامیدن این نبات طبی معلومم نشد. شاید اهالی محلّ بدانند.

4.      ایران یازی(ص76): توپونیم دیگری است؟ جزء دوم قاعدتاً "یازی" است. اما اوّلی چیست؟ ایلان؟ آیران؟ ایران؟

5.      وارَ اِلَماخ(ص201): واره در مناطق فارسی‌زبان معادل ایمه‌جی و "سوت ده‎ییشمک/ده‌ییشیک" ترکی است. در برخی مناطق حاشیه‌یی آذربایجان مانند خلخال(و احیاناً بعضی قرای اردبیل) واره با فرم وَرَه وجود دارد. در اینجا باید علی‌القاعده از همسایگان فارسی‌زبان یا تات اخذ شده باشد.

6.       قاروقچی‌های روستا(ص170) ضبط و یاد شده‌اند. کاری نیک و مفید است و به بقای حافظۀ تاریخی منطقه کمک می‌کند. قاروقچی/قاریق از طبابت عامّه ترکان است. هنوز هم در آذربایجان مشاهده می‌شود. قاروقچی در فرهنگ نصیری متعلّق به عصر صفوی هم مذکور است. اصل کلمه باید از قاروماق/قاریماق "پُر شدن و مملو شدن جوی و.." مشتق باشد. چه قاروق/قاریق "گیر کردن چیزی در گلو یا مجاری تنفّسی" است.

7.      کؤلبه(ص176): واریانتی از کوفله/کولفه است و اتیمولوژی‌اش را موضعی دیگر ذکر کرده‌ام.

8.      یولاق: در ص.206 ظاهراً مراد از آن "راه‌پلۀ پشتِ بام" است. ولی در ص.333 در کنار دالان(علی‌الظاهر به صورت عطف مترادفین) آمده است. در آذربایجان یولاق به راه/کوچۀ تنگ اطلاق می‌شود. پس اطلاق آن به دالان قابل فهم است. علاوه بر یولاق در آذربایجان یولاجاق هم وجود دارد که علاوه بر معنای "راه/کوچۀ تنگ"، "تونلِ تنگ برای عبور حیوانات یا انسان"، و معانی مجازی مثلِ "راه و رسم"(یول-یولاجاق) معنای دالان هم دارد. یولاجاق باید مصغّر از یولاج(=راهِ تنگ کوهستانی/معبر) باشد که ظاهراً در آذربایجان شایع نبوده و خود مصغّر از یول است. یولاج در آناتولی مشاهده می‌شود.

9.      کلانتی(ص73): فرم محلّی کرنتی است. اتیمولوژی‌اش را در سری مقالات اسکی خرمنلر آورده‌ام. معتقدم این قبیل الفاظ نکات مهمی را دربارۀ مهاجرت‌ها و حتی اتنوژنز منطقه به دست می‌دهد.

10.  گؤیج گوشی(ص323): مراد پرنده‌یی است که در آذربایجان بیشتر با اسم  "آری‌قیران" و احیاناً "آری‌قاپان" و در فارسی سبزقبا/زنبورخوار خوانده می‌شود. البته حدسم از روی عکس منتشره است و محتمل است خالی از اشکال نباشد. باری گؤیج واژۀ جالبی است. تا جایی که به خاطر می‌آورم آن را نشنیده‌ام. قاعدتاً از گؤگ به اضافۀ پسوند –Ac و احتمالاً متأثر از سبزقبای فارسی مشتق شده است. قیاس کنید با گؤگرچین>گؤیرچین.

11.  نخرچی(ص175): قاعدتاً ملفوظی از ناخیرچی رایج در آذربایجان و آناتولی است. اصل واژه ناخیر دخیل از ارمنی(=گلّه/گاو) بوده و مانند کلانتی فوق از حیث تاریخی و اتنوگرافیک مهم است.

12.  شباهت قابل توجهی بین مراسم عروسی سنّتی(صص195-185)، رفتار با زنان زائو/نوزادان، مثلِ قیرخلاماق:گذراندن آب از آبکش در بچۀ مبتلا به سرخک(ص195) و هکذا معتقدات عامیانه(صص 200-196)با سایر نقاط ترک‌نشین دیده می‌شود.

13.  تنوّع نان‌های منطقه جالب توجه بوده و به نظرم برای محققان فرهنگ عامّۀ ترکان مفید خواهد بود. چند نمونه را مرور کنیم(صص2-381):

الف)نان یوخا(در آذربایجان هم هست و یوفکا در ترکیه).

ب)پتو:نانی شبیه بربری با اسامی مترادف غلاج و گُلاج که احتیاج به تحقیق دقیق‌تر و اطلاعاتِ تفصیلی جهت تحلیل اتیمولوژیک دارد. احتمال دارد pütöv یا نظایر آن باشد به معنی "کامل، بی‌نقص".

ج)خامَ‌تو/خامتو(xametu?): نانی شبیه بیسکویت. تصور می‌کنم در نقاط دیگر هم این لفظ وجود دارد. حال و هوای مغولی دارد. اما تحقیق تفصیلی لازم دارد.

د)گؤله(göle?): نوعی نان. آیا همان‌ گؤله(göle) یا گؤلـله(gölle) موجود در آناتولی است؟

هـ)تابون: نوعی نان که ظاهراً داخل آتش و خاکستر می‌پزند. قیاس کنید با تابون(tabun) در آناتولی. تابون معنی "گودال نگهداریِ آتش" است.

14.  لفته: ساج(ناوبند)(ص382). در مطلب دیلیمیزده فارسجا آلینتی‌لاردان، از آن بحث کرده‌ام. باید واریانتی از ایلفیده/ایرفیده/ارفده باشد. معادل محلّی آن، یعنی چکه احتیاج به مطالعۀ بیشتر وجود دارد.

15.  گؤله: گوساله(ص322). باید از لهجات فارسیِ محلّی اخذ شده باشد. در بعضی لهجات ترکی مرکز ایران، مثلِ خمین، هم مشاهده می‌شود. پسوندِ تصغیرِ ـله در فارسی استاندارد زنده و زاینده نیست، اما در لهجات مشتقات فراوان دارد. احتمالاً گؤله<گاو+له بوده کما این‌که دوگوله<دیگ+له و شاید گلوله<گوی+ له باشد.

علاوه بر موارد فوق چند واژه و اصطلاح محلّی دیگر هم وجود دارد که شایان تحلیل و تدقیق بیشترند. بؤردلیک: محلّ خروج آب قنات(ص156). قجره: اسم قریه‌یی متروکه در آن حوالی(ص321)، شتّه: کاردک(ص 72)، بارانجیل(؟): کَتِل/کتیل(ص73).

این مطلب را با بحث از واژه‌یی که رواج زیادی در ترکی محلّی دارد و از خصوصیات کاراکتریستیک آن محسوب است، به انتهاء می‌رسانم:خور(xor)  به معنای خوب. بو آلما خوردو(=این سیب خوبست). لفظ خور از لهجات محلّی اخذ شده و فرم پهلویِ آن خوار(xwar) است. Xw- در فارسی واو معدوله (مثل خواهر و خوار مانحن فیه) یا اُ/o می‌شود (مثل خوردن). در ترکی استانبولی خور(hor) به معنی "حقیر، محقّر، پست" موجود بوده و در ترکی استاندارد آذربایجان هم مشاهده می‌شود. در ترکی استانبولی "آشاغی‌لیق و آشاغی‌لاماق" به تدریج جای آن را می‌گیرد. خوار در پهلوی هر دو معنای پستی یعنی یعنی دنائت و رذالت و کم‌ارتفاع بودن را توأمان دارد و لذا در اعلام جغرافیایی مکرراً مشاهده می‌شود. باری "خوار"ی به معنی سهولت و آسانی هم بوده(قیاس کنید با ضدش: دشخوار>دشوار) و احتمالاً همین معنا ضمن آمیختگی با "خیر" عربی در تاتی و زبان‌های فارسی محلّی در هیأت "خور" معنای مطلوب و خوب یافته است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo