عین در کلمات فارسی؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:09 ق.ظ

شاعر و محقق محترم استاد شفیعی کدکنی در یکی از ضمایم کتاب قلندریه[1] مطلبی دربارۀ بعضی لغات به ظاهر فارسی که با عین کتابت شده‌اند، آورده و مدعی شده‌اند که گویا در فارسی صدایی مابین a و ā وجود داشته و مجزّای از آن بوده و با ع عربی نگاشته شده است. اما شواهدی که ذکر می‌کنند همگی مشکوک و محل تردید است. با اینکه این بحث ربط مستقیمی با فیلولوژی و اتیمولوژی ترکی ندارد و از این بابت از خوانندگان اغماض می‌طلبم، اما از آن حیث که نشان می‌دهد یک ادیب برجسته و شاعری مفلق هم در مقام اتیمولوژی می‌تواند دچار اشکال شود، آموزنده است. باری آنالیز این مجموعه نشان خواهد داد که چگونه گاهی مجموعه‌یی از کلمات با منشأهای متنوع، می‌تواند محقق را بفریبد و به نتیجه‌گیری‌های غیردقیق و مشکوک سوق دهد؛

1.      لعل: استاد از هرمزدنامه ابراهیم پورداود و حواشی مرحوم معین بر برهان قاطع آورده‌اند که این کلمه در اصل هندواروپایی بوده و با لاله مرتبط است. این یک حدس بوده و می‌تواند درست باشد. کمااینکه منشأ "لاله" را هم سانسکریت  ارزیابی می‌کنند. اما این کلمه با همین فرم معرّب است و نه کلمه‌یی فارسی.

2.      کعک: همان نان کاک که هنوز هم در بعضی نواحی مثلِ کرمانشاه شایع است. استاد خود تصریح کرده‌اند که کعک منشأ آرامی دارد و معرّب است. شباهت آن با کیک انگلیسی هم تصادفی است.

3.      زعفران: این واژه در زبانهای اروپایی نظیر انگلیسی(saffron) هم وجود دارد و اتیمولوژیست‌ها منشأ نهایی آن را نامشخص و نامعلوم می‌دانند. تحلیل‌هایی چون *زرپرن عامیانه به نظر می‌رسد. با این حال با توجه به ظاهر کلمه و شباهتش با اصفر/صفراء عربی و ?spr سریانی، منشأ سامی برای آن محتمل‌تر است. در ترکی استانبولی فرم zaferan هم وجود دارد.

4.      زعرور: علف خرس. گیاهی که در زبان‌های اروپایی با اسم مأخوذ از عربی اندلسی Ascerola خوانده می‌شود. همۀ منابع تصریح دارند که لفظ عربی از  a’zararta مأخوذ است.

5.      جعده: جادّه. تصور می‌کنم نوعی hypercorrection علمایی از جادّه است و منابع قدیم به آن اهمیتی نداده‌اند. لطیفه‌های فراوانی در باب تلفظ "غلیظ" الفاظ عربی یا عربی‌مآبی در تلفظ الفاظ فارسی وجود دارد. مثلاً گویند کسی از مغازه‌داری می‌پرسد که آیا "مُربَّع" دارد. مرادش مربا بوده. فروشنده جواب می‌دهد که داریم اما نه به این غلیظی!. اصرار بر تلفظ از مخرج صحیح مایۀ طنزهای متعددی بوده است.

6.       زعیر: تخم کتان/بزرک. در منابع قدیمی بیشتر با فرم زغیر ضبط شده. با عبارت دیگر، زعیر به احتمال قوی ghostword بوده و وجود خارجی ندارد. این واژه به احتمال قوی منشأ سامی دارد.

7.      صعلوک: سالوک/سعلوک، عیّار و راهزن. استاد ادعا می‌کنند که علی‌رغم وجود شواهد جاهلی، احتمالاً از ایران رفته است. ای کاش برای این قبیل پیشنهادها، اتیمون و منبعی هم در زبان‌های ایرانیک مطرح می‌ساختند. به هر حال برای علاقه‌مندان ادب عربی، طبقۀ شعرای صعالیک معروف است.

8.      سعتری: با واریانت‌های سعتر/صعتری و صعتر. استاد آن را با شاطر مرتبط دانسته و حتی در ص 304 در توضیح شعر سنایی تعبیر "خوبان سعتری" را معادل شاطر گرفته‌اند. حال آنکه شاطری به این معنا احتمالاً متأخر است. از طرف دیگر تحول شاطر به سعتری به لحاظ قواعد فونولوژیک عربی و فارسی محال می‌نماید. همان طور که استاد از مرحوم دهخدا نقل می‌کنند و از روی نام منظومۀ "سعتری و مشتری" به درستی حدس می‌زنند، تلفظ صحیح اسم باید سُعتری باشد و منشأ آن یونانی است. در معاجم عثمانی سعتری(ترکی جدید سویتاری/soytarı) به معنای "لِزبین/زن همجنس‌باز" بوده و مجازاً معانی "بی‌حیاء، مقلّد و مسخره‌باز" هم یافته است. در یونانی saturos، در اصل نام موجودی افسانه‌یی با پای بُز و ذَکَر عریان است. از آنجا، لفظ معنای "شهوتران، زنی که به خود آلت ذکوریت می‌بندد و با زنان همخوابه می‌شود" یافته است. کسب معنای "زن زیبارو و صاحب جمال" هم برای چنین لفظی به هیچ وجه عجیب نیست. احتمالاً سعتر به معنای گیاه معروف(کاکوتی) هم از همین جا نشأت گرفته است و نباتی مرتبط با آن موجود اساطیری تلقی شده است.

9.      شَعر: نوعی پارچه/بافته. استاد ارتباط آن را با شعر(=موی) انکار می‌کند. حال آنکه چنین ربطی استبعادی ندارد. موتاب فارسی امکان چنین تحولی را نشان می‌دهد. موتاب در عثمانی به صورت موتاف (mutaf) درآمده و در آذربایجان با تبدیل f>v به موتاو(mutav) و نهایتاً میتوو(mitov) مبدل شده است. هنوز هم در بازار مراغه(و احیاناً بعضی شهرهای دیگر) محلی به نام میتوولار(mitovlar) وجود دارد. موتاف در ترکی عثمانی معنای "بافته‌یی که از جنس پشم زبر/کرک(قیل/قَزیل) است"  هم کسب کرده است. به هرحال در صورتی که فرض استاد را هم قبول کنیم، از این نمی‌توان مصادره به مطلوب کرد و شَعر را فارسی دانست.

10.  شعبده: با املاهای شعبذه و شعوذه هم در فارسی و هم در عربی وجود دارد. در عربی معاصر "السحر و الشعوذه" عبارت رایجی است. تبدیل آن به شَوبَزی(=شب‌بازی) خیال‌پردازی است. منشأ کلمه را به قطع نمی‌دانم. اما همانطور که مرحوم قزوینی گفته است، ممکن است آرامی/سریانی باشد. قیاس کنید با šgwmy, šgwmyˀ به معنی "نیرنگ و فریب".

11.  کعب: قاپ. می‌دانیم که کعب کلمۀ عربی اصیلی بوده و نظایر قابل اعتمادی در السنۀ سامی دارد. محققان عموماً اصطلاح یونانی kybos "تاس شش‌وجهی/مسدّس" را مأخوذ از زبان‌های سامی می‌دانند کما اینکه عموم اصطلاحات نرد در این زبان از زبان‌های شرق مدیترانه دخیل است. لفظ یونانی منشأ    cubus لاتین و الفاظی چون cubic انگلیسی و اغلب زبان‌های اروپایی است. قیاس کنید با qwbws در آرامی. بنابراین کاملاً موجّه است که قاپ نمی‌تواند منشأ ایرانیک داشته باشد و الفاظ بچول/پژول و شتالنگ و نظایر آن در متون فارسی وجود دارد و شباهتی هم با قاپ ندارند.

12.  صعوه: پرندۀ کوچکی به اندازۀ گنجشک. شاید نوعی بلبل باشد. این واژه در اقصی نقاط عالم عربی رواج دارد و به پرندگان بومی اطلاق می‌شود. دخیل بودنش از پهلوی/فارسی محال می‌نماید. به فرض که دخیل است از کدام اتیمون؟

13.  سُعد: اسم خانواده‌یی از گیاهان با نام علمی cyperus که اقسامی چون سُعد کوفی، سُعد طویل و. . دارد. این واژه در منابع سُریانی هم با فرمهای se’da و su’da آمده است. در هر حال منشأ سامی آن معلوم است.

14.  جعفری: سبزی معروف. استاد گویا آن را با زعفری(=زردرنگ. که منسوب به زعفران است) یکی دانسته‌اند. باری جعفری از اقدم منابع تاکنون تنوع معنایی داشته است. اما به نظر می‌رسد که اسم این سبزی منسوب به اسم شخص/آنتروپونیم باشد. این قبیل تسمیه‌ها به وفور مشاهده می‌شود: عسکری (نوعی انگور)، خلیلی(هکذا)، صاحبی(هکذا قسمی انگور)، حسینی(نوعی انگور) و محتملاً قیسی(<قیس. نوعی زردآلوی مرغوب) و..در واقع همان‌طور که اصطلاحاتی مثلِ اُهم، وات، آمپر، ولت و.. اسامی مکتشفین و مبدعین خود را جاودانه کرده‌اند، در اعصار قدیم هم کاشفان و عمل آوردندگان محصولات و میوه‌ها و نباتات، گاهی اسامی‌شان را به محصولات‌شان می‌دادند.

15.  نعلبکی: همان طور که مرحوم دهخدا احتمال داده‌اند، ممکن است در اصل نعلک(کما اینکه در برهان قاطع مضبوط است) و لذا مصغّر نعل باشد. باز به قول مرحوم علامه قزوینی، نعلبکی باید از نعلکی مأخوذ باشد. گرچه مرحوم معین نوشته‌اند که نعلبکی در عربی معاصر رواج دارد، اما تا جایی که میدانم معادل عربی‌اش "صحن" است. شاید در لهجات محلّی(مثلاً عراقی) نعلبکی هم رایج باشد. ورود صامت ب/b در کلمه که برای مرحوم دهخدا مجهول مانده-قاعده‌یی است که در اتیمولوژی epenthesis خوانده می‌شود.

16.  عنک: واژه‌یی که استاد در ترکیب "خرانِ عنک" به معنی "شریر" دانسته و منشأ پهلوی برایش قایل شده‌اند. ناظم‌الاطباء(به نقل مرحوم دهخدا) آن را "خرِ پیشاپیش گلّه" معنی کرده و در فرهنگ سخن، "خرِ نَر" دانسته شده و تلفظش ang ضبط شده و باید صحیح همین باشد. با آن‌که اغلب شواهد عنگ، مستهجن و هزل بوده و قابل نقل نیست، اما قافیه شدنش با کلنگ، نهنگ و جنگ نشان می‌دهد که حرف نون ساکن بوده و صامت انتهایی هم گاف بوده و نه کاف. بنابراین بین آن و nakāپهلوی رابطه‌یی نمی‌تواند وجود داشته باشد. شباهت  این لفظ با آنگ(ŋa) ترکی کلاسیک که منشأ آنقیرماق(= عرعر کردن الاغ، آنیرماق در ترکی استانبولی)بوده، جالب توجه است. گرچه این قبیل الفاظ اصوات تقلیدی و انعکاسی‌اند و در عموم زبانها نظایر و مشابهاتی دارند، اما احتمال ورود آن از ترکی هم منتفی نیست. به هر حال کتابت آن با ع غلط رایج باید محسوب شود.

باری از تحلیل اجمالی این الفاظ معلوم می‌شود که عموم آنها دخیل در فارسی و معرّب‌اند و گاه املای اشتباه هم در میانشان وجود دارد(مثلاً عنگ به جای انگ/آنگ). علی‌القاعده با این شواهد مشکوک نمی‌توان دست به استنباط زده و قاعده‌یی کشف کرد.

***

البته آراء لغوی استاد شفیعی کدکنی به این موارد محدود نمی‌شود. آنچه در قبال اتیمولوژی واژه‌ها گفته‌اند، در بیش از 90 درصد موارد غیرعلمی، من‌عندی و غیرمستند است. برای مثال ایشان قوتی را با قوت(=غذا) توضیح داده و از لغویونی که منشأ ترکی برای کلمه قائل‌اند، انتقاد می‌کنند(ص480). در باب قوتی قبلاً توضیح داده‌ام. فقط یادآور می‌شوم که یکی از قدیمی‌ترین شواهد این لفظ در فارسی "قوتی معاجین" در سوانح‌الافکار رشیدی است و نشان می‌دهد که بسی قبل از شواهد استاد، قوتی نسبتی با غذا و قوت نداشته است. هکذاست توضیح‌شان در باب کلمه‌چی(ص484). استاد آن را به شکل کلمه‌چین تحلیل کرده و "سخنور و خوش‌سخن" تلقی کرده‌اند. نه کلمه‌چین لفظاً چنین معنایی را القاء می‌کند و نه با این املاء جایی ضبط شده است. ثالثاً پسوند ـچین فارسی هیچگاه به ـچی مبدل نشده است(حداقل در فارسی استاندارد و مکتوب). رابعاً کلمه‌چی، املایی است که با تحلیل عامیانۀ کلمچی مغولی(در اصل به معنی دیلماج و مترجم) پدیدار شده است. دؤرفر از این لفظ و مشتقاتش با تفصیل بحث کرده است(مادۀ 335، صص2-471). اما حیرت‌انگیزترین لغت‌جویی استاد شفیعی، تفسیرش از واژۀ "اله" است در عبارت "محمد و علی و سلمان هر سه اله اند" (ص60):"اله هر چیز که بیش از یک رنگ داشته باشد و هم اکنون در کدکن به همین معنی است". به لطف استاد فهمیدیم که "اله" در کدکن هم متداول است. اما تردیدی نیست که اله/آلا(ala) ترکی است و به معنی "رنگارنگ و ملوّن(به معنای حقیقی و نه مجازی)" رواج زیادی دارد. اما مگر سیاق متن-که فحوای هترودوکسی و غالیانۀ آن هویداست-نشان نمی‌دهد که اله در اینجا همان اِلاه (=خدا، تانری) است؟ غُلات و جریان‌های حلولی و قائل به تناسخ در قرون اولیۀ اسلامی و بعدها(در علویسم ترکیه، دروزیه، اهل حق و فرق مختلف در عراق و..) به حلول روح خدا در افرادی خاص و یا تجسّد خداوند در آنها قائل بودند. استاد که خود عمری در این زمینه قلم زده‌اند، عجیب است که به غرابت معنایی که استنباط می‌شود، تفطّن نداشته‌اند. شاید هم سهوالقلم ناشی از خستگی یا پراکندگی حواس بوده است. الله اعلم بالصواب.


[1]  محمدرضا شفیعی کدکنی، قلندریه در تاریخ: دگردیسی‌های یک ایدئولوژی، تهران: سخن، 1386.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 11:13 ب.ظ
وار اولون اردم بئی.بو یازینیز دوغرودان درین وگوجلو ایدی.
ادبیات اوخویان یولداشلاریمیزدان
کدکنی نین آنتی تورک دوشونجه سیندن دییردی.بیلمیرم بو دوغرو اولابیلر یا یوخ.
پاسخ محمد اردم : سلام
ساغ اولون. من ده بیر ایکی کتابینی اوخودوم گئچن لرده ائله بیر حسّ اویاندی منده ده! ان شاءالله دوغرو ده ییل!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo