نقد "سرزمینِ مانایی‌ها"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-12:13 ب.ظ

یکی از آفات تاریخ‌نویسان/محققان تاریخِ محلّی، نرسیدن به درجۀ اجتهاد و عدم اطلاع کافی از رموز و قواعد کار تحقیقی است. منظورم از فقدانِ قوّۀ اجتهاد، مطالعۀ اندک و عدم اِشراف و تسلّط بر منابع و مآخذ است تا فرد خود قادر باشد، نقّادانه متون را ارزیابی کرده و نکات صحیح و مفید را استخراج کند و سره را از ناسره تشخیص دهد. نتیجه آنکه این محققین به یکی-دو منبع اکتفاء می‌کنند، نقل‌قول‌های طولانی و ملال‌آور می‌آورند و چون قوّۀ قضاوت‌شان فعّال نیست، حتی گاه متوجّه تناقضاتِ موجود بین نقل‌قول‌های متفاوت نمی‌شوند. از طرف دیگر این قبیل محققان، کتاب نوشتن را عبارت از کنار هم گذاشتن نقل‌قول‌ها و افزودن چند چِفت و بَست از خودشان می‌دانند و به عبارتی امروزی کتاب‌نویسی را کپی-پِیست محسوب می‌دارند. شاید قبلاً به مواردی اشاره کرده باشم. علی ای حال "سرزمینِ مانایی‌ها" تألیفِ منصور حمدالله‌زاده[1] یکی از نمونه‌های تیپیک این نوع تحقیقات است.

·        کتاب تا صفحۀ 277 خلاصه‌یی بی‌نظم از تاریخ ایران است و طبعاً بی‌فایده. این قبیل مطالب را خوانندگان متوسط می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، می‌توانند و باید به کتب مربوطه رجوع کنند. افزودنِ 280صفحه به حجم کتاب چه سودی دارد؟ حیف کاغذ!

·        از صفحۀ 325 مجدداً مطالب مربوط به تاریخ ایران، بویژه مربوط به دورۀ معاصر و شرح عملیات‌های نظامی دورۀ جنگ تحمیلی تا صفحۀ 371 ادامه می‌یابد.

·        صفحاتِ 380 تا 386 کپی علی‌التوالی از تاریخ کسروی است بی‌ذکرِ مأخذ.

·        سپس 4 صفحه به فصل هفتم اختصاص می‌یابد. تصور کنید! در کتابی با حدود 740 صفحه حجم فقط 4 صفحه به زبان اختصاص یافته آن هم به چه نحوی! چهار صفحه کپی از مقدمۀ رسالۀ معروف کسروی که به شرح مهاجرت‌های اوّلیۀ ترکان(تا ابتدای عصر سلاجقه) به سمت نواحی غربی و آذربایجان تخصیص یافته است. در این صفحات کوچکترین اشاره‌یی به زبان ترکی یا حتی آذری مزعوم وجود ندارد. بالاخره معلوم نمی‌شود زبان مردم چه بوده یا چه هست؟ قبل از آن هم چهار صفحه کپی از جکسون داریم بی آنکه ربطی با آذربایجان معاصر داشته باشد. به عبارت دیگر تا اینجا حدود 400 صفحه مطالب بی‌ربط داریم. بعد از این، محقق وارد شرحِ مختصر و پراکندۀ تاریخ منطقه می‌شود و البته مطالب خالی از اشتباهات فاحش نیست:

1.      شیز را مکرراً شینر می‌نویسند(صص420-418). ابتدا تصور کردم غلط تایپی است. اما تکرار زیاد آن نمی‌توانست با اشتباه تایپی و شاذّ توجیه شود. بویژه آنکه در ایندکس(ص716) هم شیز آمده و هم شینر با صفحات خاص خودش!

2.      سراسر کتاب یک صفحه مطلب دربارۀ زبان، لهجه، فولکلور، ادبیات، ادباء و شعرای منطقه ندارد. خواهید گفت پس چه دارد؟ از صفحۀ 495 تا 519 فهرست روستاها و دهستان‌ها و.. منطقه است و بعد از آن تا انتهای کتاب شرح برخورداری‌ها و امکانات هر روستاست که باید از گزارش‌های دولتی و جهاد سازندگی و امثالهم استخراج و اقتباس شده باشد.

3.      مؤلف همه جا، تعبیر آذری را بر ترکی مقدم می‌دارد و به ندرت از ترکی یاد می‌کند. حتی در مواضعی (مثلِ ص.555) به نظر می‌رسد که لحن خصمانه‌یی نسبت به اسامی ترکی دارد؛ نمی‌دانم از ذهنیت مؤلف حکایت دارد یا رنگ و بوی مآخذ او را دارد؟ زیرا مؤلف در مقدمه از ایرج افشار سیستانی به دلیل راهنمایی‌هایش تشکر می‌کند. کوری عصاکش کوری دگر شود!

4.      مطالب مغشوش و درهم و برهمی دربارۀ تسمیۀ شاهین‌دژ می‌آورد که گویا صائین معرّب شاهین بوده است و سپس معنای آن را در آذری نقل‌ می‌کند(صص55-551)و باز می‌داند و نقل می‌کند که فرهنگستان اوّل صائین قلعه را به شاهین‌دژ مبدّل کرده است. وقتی می‌گویم اجتهاد و قوّۀ قضاوت نیست به این دلایل است.

5.      مطالب مربوط به تسمیۀ تکاب هم مغشوش و از مقولۀ لاطائلات است. مؤلف اذعان می‎کند که اسم اصلی و واقعیِ آن، قبل از دستبرد فرهنگستان، تیکان‌تپه بوده و معنای آن برای همۀ ترکی‌زبانان اظهر من الشمس فی وسط السماء است. اما باز هم از معنای تکاب و اینکه مردم دربارۀ آن چه می‌گویند، بحث می‌کند. آقاجان! وقتی چیزی من‌درآوردی است، بحث در ظرافت‌ها و تاریخ آن بیهوده است. اگر کسی برای اسم استان البرز، یا خرمشهر یا نظایر آن تاریخ و توجیه بیابد، خود را مضحکه قرار داده است. چه همه به چشم خود وضع و جعل(نه لزوماً به معنای منفی) این اسامی را می‌بینند.

6.       همۀ ینگیجه‌ها و ینگی‌ها به صورت نیگجه و نیگی(من‌جمله ص.625) ضبط شده است. محتملاً غلط تایپی است. اما چرا اشتباهات در این حجم وارد کتاب می‌شود؟ شاید فردا کسی پیدا شود و با استناد به امثال این کتب بگوید که اصل اسامی این نواحی، نگیجه و نیگی‌کند(نیکی کند!) بوده و پان‌ترکیست‌ها آن را به ینگیجه و ینگی‌کند تبدیل کرده‌اند!

حال برای آن که با دست خالی از این کتاب حجیم و قطور برنگردیم، چند نکته را از داده‌های خام آن التقاط و انتخاب کرده‌ام که با توضیح می‌آورم:

1.      روستا و پُل کوسه‌لر در 10 کیلومتری شمال شرق میاندوآب(ص453). باید یادگاری از ایل کؤسه‌لر (köseler) باشد که در آناتولی و مناطقی چون اطرافِ ورامین، ساوه و.. پراکنده و ساکن شده‌اند. تلفظ محلی اسم کوسالار(kosalar) است. چندین کؤسه‌لر/کوسالار به صورت توپونیم در آذربایجان و سایر نقاط وجود دارد؛ نمونه را، دو قریه واقع در مسیرِ جادۀ قدیم تبریز-میانه(غیر از اتوبان فعلی) باید ذکر کرد که به صورتِ رمانتیکی به کوهسالار علیا و کوهسالار سفلی مبدّل شده‌اند. ذوق شاعرانه هم در تحریف اسامی دخیل است! کؤسه‌لر مابین زنجان و بیجار هم باید از بقایای قبیلۀ مزبور باشد.

2.      زمانی که فهرست روستاهای منطقه را مرور می‎کنیم با اطمینان می‌توانیم بگوییم که بیش از نود درصد توپونیم‌ها ترکی(و گاهی مغولی) است. معدود اسامی کردی مذکور در این کتاب حال و هوای ترجمه از ترکی دارند؛ مثل تپه‌رش(=قراتپه)، گرده‌رش(=قره‌داش)..زیرا تسمیه با رنگ(بالاخص رنگ سیاه که دلالت بر شمال دارد) و عناصری چون تپه و داش در اقوام ترک شایع است. احتمالاً اسامی سوبسترات و ماقبل ترکی در این صفحات کمتر از سایر نقاط آذربایجان باشد.

3.      جوشاتو: اسم دو قریه با صفات علیا و سفلی در منطقه. پسوند بی‌تردید مغولی است. اما در لیست مینورسکی ذکری از آن نیست. در منابع مغولی دم دستم، اتیمون مناسب برایش نیافتم. تصور می‌کنم منشأ آن نظیر بسیاری از توپونیم‌های مغولی منطقه، باید الفاظ دخیل از ترکی باشد. با آنکه به قطع و یقین نمی‌توانم ادعا کنم، اما به احتمال زیاد، منشأ اسم، یاوشان/یووشان(yovşan/yavşan) ترکی است. تبدیل ج<ی در ابتدای کلمات ترکی دخیل در مغولی مکرراً مشاهده می‌شود. یاوشان/یووشان را میرزا مهدی‌خان در سنگلاخ، معادل "درمنه" فارسی(و "شحّ" عربی) دانسته است. فرم فرضی دخیل در مغولی باید *جاوشان باشد که با پسوند –tU به صورت جاوشاتو/*cavşatu درمی‌آید. تبدیل av>ov در ترکی آذربایجان به صورت سیستماتیک رخ می‌دهد. لذا covşatu/coşatu را خواهیم داشت که به معنی "محل وفور درمنه" است. قابل قیاس با یوشانلو/یووشانلی که مترادف ترکی آن می‌شود. حداقل دو روستا با اسم  یوشانلو در ایران وجود دارد:

الف) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستانِ رزن(همدان)

ب) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستان سلماس.

احتمال دیگری هم برای تحلیل جوشاتو قابل طرح است و آن مرتبط ساختن اسم مزبور با جوشن عربی است. در آن صورت جوشاتو"صاحبِ جوشن" خواهد بود. اما من این احتمال را ضعیف می‌دانم. یک دلیل آن که الفاظ عربی در مغولی آن دوران(و قرون بعد) نادر بوده و در آن مقطع(زمان حضور قبائل مغولان در ولایتهای اویرات و تورغای) ضرورتی برای اخذ این واژه نبوده است.


[1]  منصور حمدالله‌زاده، سرزمینِ مانایی‌ها: شهرستان‌های میاندوآب، شاهین‌دژ، تکاب با نگاهی کوتاه به تاریخ آذربایجان و ایران، تهران: انتشارات بهجت، 1389. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
داش بولاق
جمعه 5 خرداد 1396 05:58 ب.ظ
الیز قولوز وار اولسون استاد
پاسخ محمد اردم : ساغ اولون جانیم!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo