تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-4

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-4

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-09:08 ب.ظ

1.      قبرغه(qaberqa):"دنده، ستون فقرات"(ص224). محققین آن را دخیل از مغولی دانسته‌اند : kabirga(n). اما احتمال اینکه کلمه در اصل ترکی باشد و در دورانی متقدم‌تر وارد مغولی شده باشد وجود دارد. قبرغه در منابع فارسی هم مشاهده می‌شود و دؤرفر هم از آن(مادۀ267) بحث کرده است. معادل قابیرغا در متون کلاسیک ترکی اَیَه(eye) و ایه‌گو(eyegü) بوده  و در لهجات آناتولی همین کلمات موجود است.

2.      قچاق(qaçāq):"چابک و چُست/چارپای تندرو". از قاچماق"گریختن، دویدن" مشتق شده و معنای فاعلی دارد و علی‌رغم اشتقاق واحد، با قاچاق رایج در فارسی تفاوت معنایی دارد.

3.      قدلمه(qadlama):"نوعی نان روغنی گِرد"(ص224). قاتلاما/قتلمۀ/قطلمه معروف است که در سایر لهجات فارسی هم مشاهده می‌شود. مشتق از فعل قاتلاماق"تا کردن، لایه-لایه کردن" است.

4.      قرقه(qarqa):"کلاغ". گرچه گمان می‌رود قارغا در اصل کلمه‌یی انعکاسی/تقلیدی باشد، اما اتیمولوژی احتمالی آن را در جایی دیگر از قول مرحوم دؤرفر آورده‌ام.

5.      قرمه(qorma):"قطعات کوچک گوشت که کاملاً سرخ و نمکسود شود". واژۀ آشنایی است که در ترکیباتی چون قرمه‌سبزی(از غذاهای ملّی ایران) هم مشاهده می‌شود. به هر صورت اتیمولوژی کلمه بی‌نقص و ابهام است: قاوورماق>قاوورمه>قورمه.

6.       قره پخش کردن:"کابوس دیدن"(ص225). معنای تعبیر بر من معلوم نشد(پخش کردن؟) ولی بدیهی است که از قارا باسماق "دچار بختک شدن، کابوس دیدن" ترجمه-کپی شده است.

7.      قره قُریت(qara qorit):"قره قوروت"..قبلاً تحلیل شده است.

8.      قریت(qorit):"کشک". کذا نظیر مدخل فوق سابقاً تحلیل شده است.

9.      قره‌وول(qaravul):"قراول، نگهبان". کلمۀ مغولی معروفی است و سابقاً مورد بحث قرار گرفته است.

10.  قزرمه(qezerme):"لرز و تب". باید مخفف "قیزدیرما" به معنی "تب، مالاریا" باشد و اتیمولوژی فعلِ قیزدیرماق هم بدیهی است.

11.  قسّم(qessom):"مشت(واحد/اؤلچو)". مراد مشت پر شده از غلات و امثال ذلک است که در تعبیر "مشت نمونۀ خروار" هم مشاهده می‌شود. قیسیم(qısım) به این معنی در آناتولی و آذربایجان وجود داشته و مترادف آووج/اووج است. قیسیم از فعل قیسماق"فشردن" مشتق شده که خود محتملاً مقلوب سیقماق>سیخماق است.

12.  قشقرق(qeşqereq):"رسوایی". واژۀ مشهوری است و قبلاً از آن بحث شده است.

13.  قشو(qaşow):"بُرسی برای خاراندن اسب"(ص226). در فارسی هم رایج بوده و در مطلب "ماجرالی بیر اک" تحلیل شده است.

14.  قل(qol):"بازو، بغل". واژۀ ترکی قدیمی و رایج در همۀ السنۀ ترکی است.

15.  قلچماق:"آدم زورمند و چالاک"(ص227). لفظی است که در فارسی مکتوب هم رایج است و قبلاً تحلیل شده است.

16.  قلی(qoley):"آسان؟، نامرغوب؟"[1].  در بحث از الفاط ترکی دخیل در همدانی، تحلیل شده است.

17.  قِلق:"شیوۀ کار، چم". قبلاً بررسی شده است.

18.  قوچّاق(qoççaq):"قوی، ورزیده". مشتق از قوچ به اضافۀ پسوند تشبیه و تصغیر. در منابع فارسی هم مذکور. فرم دارای تشدید را در آذربایجان هم شنیده‌ام و محتملاً ناشی بلندی مصوّت کلمه بوده است.

19.  قوم:"ماسۀ نرم". از واژگان کهن ترکی و شایع در همۀ لهجه‎هاست.

20.  قیاق(qeyaq):"نوعی علف هرز شبیه فریز". این اسم در فارسی تهرانی هم وجود دارد و حسب اطلاع باید همان Elymus repens باشد. اصطلاح قییاق در آناتولی رواج زیادی ندارد و بیشتر در آذربایجان شایع است. در سنگلاخ "گیاهی ریز[و] خشک" ترجمه شده است.

21.  قیّق(qeiyeq):"پشکلِ گوسفند". همان قیغ و قیغی بوده که در آناتولی و آذربایجان شایع است و در دیوان لغات الترک نیز ثبت شده است.

22.  قیماق(qeymaq):"سرشیر"(ص228). تحلیل کلمه را قبلاً آورده‌ایم.

23.   کپری(kopri):"پُل". مقلوب آن کُرپی در فارسی استاندارد هم، در معنایی تکنیکی یعنی پیچ U شکل و اسکلۀ امتداد یافته در دریا(Jetty) کاربرد دارد. شکل تهرانی، تیپیک ترکی آذربایجانی است. از کؤپروگ(köprüg) در ترکی  قدیم متحول شده است.

24.  کَپَک:"سبوس گندم و جو ". از ترکی قدیم بدین طرف، کپک علاوه بر سبوس به "شورۀ سر" هم اطلاق شده است.

25.  کتل(kotal):"تلّ، تپۀ بلند"(ص231). لفظ مغولی معروفی که قبلاً از آن به تفصیل بحث شده است.

26.  کرپه(korpa):"زراعت دیرکشت، برّۀ دیرزاییده و لاغر"(ص232). در بسیاری از لهجات محلّی فارسی هم وارد شده و سابقاً مورد بررسی قرار گرفته است.

27.  کریب(kerib):کیروه(ص233). پیش‌تر از معنا و نهاد کیروه بحث شده است. حفظ این فرم قریب به سریانی، آدمی را به حیرت وامی‌دارد.

28.  ککرتک(kakertak):"قسمت غضروفی گوش حیوانات، خرخرۀ حیوانات". فرم ککرتک به ترکمنی کیکیردک(kikirdek) شبیه است تا قاقیرداق(kakırdak) و قیقیرداق(kıkırdak) در آناتولی. قاقیرداق به "غضروف، حنجره" اطلاق می‌شود و کیکیردک ترکمنی هم به معنی "حنجره" است.

29.  کلاش(kolāş):"سفال[پوستِ] گندم و جو". واریانت کُلش هم دارد(ص325). قبلاً از کولش در مواضع متعددی بحث شده است.

30.  کلّۀ منقو(k. manqow):"کلّه چرکین". مراد مینقوو است که از آن در "ماجرالی بیر اک" بحث شده است.

31.  کماج:"نان روغنی قطور"(ص 238). کلمۀ معروفی است که قبلاً تحلیل شده است.

32.  گزلک(gazlek):"خنجر"(ص245). با فرمهای گزلیک، و گزلک در فارسی هم به معنی چاقوی آشپزخانه و.. ضبط شده است. تصوّر می‌رود از کَز(käz)>گَز "تیر، خدنگ" مشتق شده و در اصل چاقوی مناسب تراشیدن تیر بوده است.


[1]  مع الاسف حین نت‌برداری معنی کلمه را ضبط نکرده‌ام. این دو معنی را حدساً آورده‌ام.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo