لغات عثمانیه در فارسی-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 7 مهر 1396-10:55 ق.ظ

1.      فُرتنه(furtuna/fırtına):"طوفان دریایی". در منابع قرن نوزدهمی و بالاخص سفرنامه‌ها مشاهده می‌شود. برای مثال در سفرنامۀ فرهاد میرزا معتمدالدوله می‌خوانیم:"گرفتار فرتنۀ دریا بودیم"[i]. واژۀ فرتنه/فیرتینا با املاهای متنوع در متون عثمانی وجود دارد. در قرن بیست، تلفظ fırtına برای آن تثبیت شد. منشأ کلمۀ ایتالیایی fortuna است که در fortune انگلیسی و اصطلاح کلیدی تفکر ماکیاوللی یعنی "فورتونا" برایمان آشناست.

2.      خارته(harita):"نقشۀ جغرافیایی". در سفرنامۀ فرهاد میرزا به صورت "خارتۀ دریاها را دیدم" (ص277) مضبوط است. در فرم خریطه هم مکرراً مشاهده می‌شود من جمله در گزیدۀ اسناد سیاسی ایران و عثمانی. در رسائل ناظم‎الملک مکرراً(من جمله ص87) دیده می‌شود. همانند خریطۀ عربی، واژۀ هاریتا در ترکی استانبولی، Caritas ایتالیایی است و از همان لفظ است کارتوگرافی(Cartography)و سایر مشتقات آشنا.

3.      یانقون(yangın):"حریق، تشکیلاتِ آتش‌نشانی". در سفرنامه‌های قاجاری مکرراً مشاهده می‌شود. برج یانقین در تبریز هم وجود دارد. باز در سفرنامۀ فرهاد میرزا می‌خوانیم:"گویی باز یانقون شد"(ص278). در سفرنامۀ میرزا حسین فراهانی هم عبارت "بازار آتش گرفته و یانقین شده"[ii] مشاهده می‌شود. یانقین/یانقون ترکی است و مشتق از فعل یانماق با پسوند –GXn که مشتقاتش گاه وضعیت و موقعیت را بیان می‌کنند.

4.      قشله(kışla):"سربازخانه، پادگان". در متون مربوط به عثمانی در قرون نوزده و بیست مشاهده می‌شود. در سفرنامۀ فرهاد میرزا(صص126و194) مذکور است. در رسالۀ تحقیقات سرحدیه  مهندس باشی(ص 188) هم مذکور است. در رسائل ناظم‎الملک هم ضبط شده است(ص276). قشله در اصل همان قیشلاغ است که در ترکی آذربایجان و فارسی مبدّل به قیشلاق/قشلاق شده ولی در ترکی عثمانی به صورت سیستماتیک و با قاعده غ انتهایی حذف شده است.

5.      یلکن(yelken):"بادبان، کشتی بادبانی". شواهد آن متعدد است. باز هم از سفرنامۀ معتمدالدوله :"یک کشتی بزرگ یلکن که مسمّی به مسقو[=مسکو] است"(ص361). یئلکن مشخصاً مرکب از یئل(yél)+ـکن است که پسوند اخیر چندان شفاف نیست. نمی‌دانم آیا مقایسۀ آن با یئتیکن(yétikän) "صورت فلکی بنات‌النعش، هفت اورنگ" خیال‌پردازی خواهد بود یا نه؟ یلکن در لغتنامۀ دهخدا هم به معنی بادبان و شراع ضبط شده است بدون شاهد. در منابع فرم یلکنلی(=بادبانی) هم ضبط شده است.[iii]

6.       قمره(kamara):"اتاق کشتی". در سفرنامه‌های قاجاری مشاهده می‌شود. مثلاً در سفرنامۀ میرزا حسین فراهانی آمده است:"نمرۀ...که قمرۀ دویم باشد"(ص56). در سفرنامۀ آجودانباشی(ص 252) هم مزبور است. قمره در عربی هنوز هم رایج است و دخیل از ایتالیایی و لاتین camera/camara. واژۀ chambre فرانسه و chamber انگلیسی از همین اتیمون است. قمره در دهخدا آمده اما ذیلِ معنای لفظ عربی قَمَره(=قمارخانه) و البته بدون شاهد.

7.      پرتقال(portakal):"میوۀ معروف از خانوادۀ مرکبات". در اصل از نام کشور پرتغال آمده است. زیرا پرتغالیان در قرن شانزدهم، میوۀ پرتقال را از چین وارد اروپا کردند. به همین دلیل در بعضی السنۀ فرنگی مثل انگلیسی، نارنگی، Mandarin orange خوانده می‌شود. می‌دانیم که ماندارین اصطلاح پرتغالی برای نامیدن بوروکرات‌های چینی و زبان چینی اداری و استاندارد است و در سایر زبان‌های هم رایج شده است. در فارسی دو املای پرتغال و پرتقال برای تفکیک میوه و کشور بوجود آمده است. در بعضی زبان‌های اروپایی، پرتقال و واریانت‌هایش برای نامیدن میوۀ مزبور رواج دارد. لفظ Portugal از تعبیر لاتین Portus Cale تطوّر یافته است. در ترکیبِ مذکور جزء اوّل اصطلاح آشنایی معادل "بندر" است و Cale را واریانتی از Callaici و Gallicia می‌دانند که احتمالاً منشأ سِلتیک دارد. تصور می‌رود Cale در اصل به معنی بندر بوده و ترکیب پرتغال/پرتقال حاوی حشو است.

8.      یالی(yalı):"خانۀ کنار دریا، تقریباً ویلا". در لغتنامۀ دهخدا از آنندراج و ناظم‌الاطباء هم نقل شده است. در سفرنامه‎های قاجاری مکرراً مشاهده می‌شود که عمدتاً به یالی‌های بُغاز استانبول اشاره دارد. یالی مأخوذ از یونانی Yiali است که خود معنای "ساحل، ساحلِ شنی" دارد.

9.      بالیوز(balyoz):" نمایندۀ سیاسی در کشور دیگر، ایلچی". دهخدا آن را معادلِ کارگزار/شهبندر آورده و از فرهنگ نظام هم شاهد ذکر کرده است. مرحوم دهخدا حدس زده که مأخوذ از بایی و باییر فرانسه است. حدس زیرکانه اما غیردقیق است. در منابع عثمانی، بالیوز به سفرای ونیز اطلاق شده است. احتمالاً حدس نیشانیان صحیح است که آن را مأخوذ از bailos یونانی می‌داند. لفظ یونانی خود دخیل از bailo در ایتالیایی به معنی "نمایندۀ رسمی، مدیر" است. در نهایت منشأ لفظ لاتینِ baiulare است که منشأ فعل فرانسوی فوق‌الذکر هم محسوب می‌شود. در انگلیسی Bailiff "نمایندۀ شاه" هنوز از بقایای این کلمه است. بالیوز در عربی و کردی هنوز هم رایج است.

10.  باروت(barut):"مادۀ منفجرۀ معروف". در فرهنگ عمید دخیل از ترکی با منشأ نهایی poudre فرانسه معرفی شده است. شاید تعبیری نظیر gun powder و مشابهاتش مؤلف را به اشتباه انداخته است. لفظ باروت منشأ یونانی دارد و از pyroton "سوزاننده" اخذ شده است. از قرن پانزدهم به بعد در عربی و فارسی و ترکی رواج یافته و در عربی املای بارود هم دارد.

11.  بالیمز(balyemez): "نوعی توپ قلعه‌کوبی". با آنکه در منابع عصر صفوی مکرراً ذکر می‌شود، در لغتنامه‌های فارسی مذکور نیست. فرم ترکی براساس اتیمولوژی عامیانه شکل گرفته است. نیشانیان آن را مأخوذ از balla ramada (نوعی توپ ونیزی) می‌داند که البته از حیث منشأ ایتالیایی توپ صحیح است. اما تبدیل عبارت مزبور به بالیمز قابل توجیه نیست. به نظر می‌رسد نظریۀ محققینی که آن را مأخوذ از Faule Metze یعنی معادلِ آلمانی لفظ ایتالیایی فوق می‌دانند، بیشتر قرین صحّت باشد.

12.  قرنطینه(karantina): دهخدا و عمید آن را معرّب از quarantine فرانسه دانسته‌اند و معین صرفاً به منشأ فرانسوی اشاره کرده. قرنطینه اگر از فرانسه دخیل می‌شد، باید فرم کارانتین/*قرنطین می‌داشت. صحیح آن که مأخوذ از ایتالیایی/ونیزی Cuaratina است که همریشه با quarante(=چهل/چِله) فرانسه بوده و اشاره به مدّت قرنطینه دارد. در فارسی قاجاری فرم قرنطین هم وجود دارد.

13.  تلمبه(tulumba):"وسیلۀ آبکشی از چاه، پُمپ، وسیلۀ باد کردن لاستیک و..". اتیمولوژی و منشأ ایتالیایی‌اش را در یکی از سری مقالات "آنادیل‌دن درلمه‌لر" بحث کرده‌ام.

14.  لاستیک(lastik):"پلاستیک، تایرِ اتومبیل". در قرن نوزدهم در عثمانی از لفظ élastique فرانسه و احتمالاً از ترکیبِ élastique gome (=کائوچو، رِزین الاستیک/منعطف) اخذ شده است.

15.  ماشه(maşa):"مکانیسم شلیک کننده در تفنگ". منشأ کلمه عربی است؛ مِحشَّه. ولی فرم فارسی بالاخص در معنای فوق‌الذکر باید دخیل از ترکی عثمانی محسوب شود. کمااینکه بسیاری از اصطلاحات مربوط به سلاح‌های آتشین(نظیر گلن‌گدن، قنداق، توپ، شلیک و..) هم ترکی است. البته در ترکی جدید، معادلِ ماشه به معنی فوق تتیک(tetik) است که خود لفظ ترکی بسیار قدیمی است.

16.   چلبی(çelebi):"لقبی محترمانه برای علماء و احیاناً شاهزادگان عثمانی". بحث‌های مربوط به منشأ "چلبی" مفصل است. برای این لقب، اتیمون کردی و یونانی هم پیشنهاد شده است. از آنجا که در متون ترکی آسیای مرکزی مانند قصص‌الانبیای رابغوزی هم این لفظ وجود دارد، چنین پیشنهادهایی محلی از اِعراب نخواهند داشت. به نظر می‌رسد که تحلیل مارسل اردال در مقالۀ "اسامی ترکی قدیم برای خدای اسلام و لقب چلبی" بهترین نظریه باشد. به زعم وی چلبی در نهایت از اسم عربی "جلّاب" اخذ شده است. جلّاب در عربی به معنی "تاجر برده، کسی که برده را از شهری به شهر دیگر جهت فروش می‌برد" بوده و افرادی هم این لقب را داشته‌اند. از آنجا که در فهم قدماء از نسبت انسان و خدا، رابطۀ عبد و مولا مسلط بوده، چالاب و چَلَب در متون قدیمی معنای خدا/مولا یافته است. در دیوان نسیمی این الفاظ با همین معانی بسی شایع است. رابطۀ ربّ/ارباب، خدای/خدایگان در فارسی و Lord در انگلیسی و مشابهاتش در سایر زبان‌ها تحول مزبور را به وضوح تبیین می‌کند. یای انتهایی همان ضمیر اوّل شخص مفرد عربی است و قابل قیاس با الهی، مولوی(دخیل از عربی در فارسی)، مؤسیو(در فرانسه)، افندیم دخیل در لهجات عربی (مثلاً لهجۀ مصری). لذا چلبی در اصل کمابیش معادل "مولانا" است و شاید از همین روست که لقبی کمتر شایع بوده است. این نکته را هم ناگفته نگذارم که که چلبی به معنی تاجر هنوز در بعضی لهجات آناتولی موجود است و در لهجۀ زنجان به معنی آدم بیکاره و علّاف است و نوعی تنزّل معنایی را نشان می‌دهد. چلبی محدود به آناتولی و عثمانی نبوده و برای مثال قاسم انوار از مریدان شیخ صفی در ملمعات خود شعری با ردیف "چلبی بیزی اونوتما!"دارد. اما تبدیل چلبی به لقب باید اختصاص به عثمانی داشته باشد. تحلیل نیشانیان که می‌کوشد چلب را با چلیپای سریانی مرتبط کند، قانع کننده نیست. چلبی  در توپونیم‌ها مشاهده می‌شود؛ روستایی از توابع دهستان اسفند بخش مرکزی کمیجان، "چلبی" خوانده می‌شود.



[i]  سفرنامۀ فرهادمیرزا معتمدالدوله، به اهتمام: اسماعیل نواب صفا، تهران: کتابفروشی زوّار، 1366. ص241.

[ii]  سفرنامۀ میرزا حسین فراهانی به قفقازیه، عثمانی، مکّه 1303-1302 هجری قمری، به کوشش: حافظ فرمانفرماییان، تهران: مرکز تحقیق و مطالعۀ تمدن و فرهنگ ایران و خاورمیانه، دانشکدۀ ادبیات، 1343. ص45.

[iii]  سفرنامۀ مکّۀ دختر فرهادمیرزا، به کوشش: رسول جعفریان، میراث اسلامی، ج.5، 305. در اصل یکنلی، که قطعاً سهو است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo