لغات عثمانیه در فارسی-8

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 7 مهر 1396-11:01 ق.ظ

1.      فشنگ(fişek):"استوانۀ حاوب باروت جهت پرتاب گلوله". کلمه ابتدا به معنی "فشفشه" و سپس "گلولۀ تفنگ" و از آغاز قرن هفدم در عثمانی رایج شده است. نیشانیان تصور می‌کند که از ریشۀ "فشاندن" فارسی توسط ترکی‌زبانان ایجاد شده است. به نظر می‎رسد این تحلیل دقیق نباشد. احتمالاً از ریشه‌یی انعکاسی/تقلیدی (قیاس کنید با فیشقیرماق/فیسقیرماق و..) ایجاد شده است. تبدیل ـک/ـگ به ـنگ در گرچه در عثمانی هم نظایری دارد و حتی فرم فشنگ(fişeng) هم در منابع عثمانی ضبط شده، بیشتر در شرق آناتولی و آذربایجان شایع است. تفنگ هم سرنوشت مشابهی دارد. اما از آنجا که به احتمال قوی، در اصل از تفک فارسی قدیم مأخوذ است، در فهرست حاضر وارد نشد. فشنگ هنوز هم در آذربایجان فیشک تلفّظ می‌شود.

2.      قرابینه(Karabina):"نوعی تفنگ قدیمی با لولۀ کوتاه". در فارسی واریانت قرابین و کارابین هم دارد. قرابینه باید دخیل از ترکی باشد و در این زبان از قرن هفدهم شواهدی دارد. احتمالاً فرم قرابین بعدها تحت تأثیر فرم فرانسه به وجود آمده و فرم کارابین هم مستقیماً از فرانسه دخیل است. Carabina در ایتالیایی معادلِ Carabine فرانسه/انگلیسی بوده و در اصل از نام منطقۀ کالابریا/Calabria در جنوب ایتالیا مشتق شده است. تفنگ قرابینه و مصطلاحات آن منسوخ محسوب می‌شود. شاهدی از عصر قاجار:"آلمان باید پانصد هزار قبضه تفنگ و پنج هزار قبضه قرابینۀ موزر به عثمانی دهد"[i].

3.      صف‌پوزن(Safpozan):"نوعی تفنگ فتیله‌یی قدیمی، نوعی توپ". در منابع فارسی به این شکل ضبط شده و مثلاً در عالم‌آرای نادری مکرراً مزبور است من جمله در این عبارت:"به طور فرنگ، بنای مجادله را گذاشته، از پشت موصل و مزغل و بروج و بارو به انداختن توپ و خمپاره و بادلیج و ضربزن و صف‌پوزن و معرکه‌گورن و موشک‌سوزن و قناق سوزن، و از عجایبات فرنگ اسباب آتشخانه مهیا و آماده بود، اشتغال داشت".(ج3، ص 1073). اما در منابع عثمانی سلاح مزبور به شکل آلای‌بوزان(Alaybozan) ضبط شده است. به نظر می‌رسد کلمه از فیلتر ترکی آذربایجانی/قزلباشی گذشته و به جای آلای، صف و در جای بوزان(bozan)، پوزن/پوزان(pozan) نشسته است. صف‌پوزان، به معنی "صف‌شکن" خواهد بود.

4.      خنکار(Hünkar):"لقب سلاطین عثمانی در قرون 14 و 15 میلادی". واریانت‎های بسیاری دارد و دهخدا آنها را ذکر کرده است من جمله خوندگار(Hondgar)، خونگار، خوندکار، خوتکار و.. بدیهی است که همۀ اینها به خداوندگار فارسی برمی‌گردند و خداوندگار، در آناتولی، از قرن هفتم هجری به بعد، ابتدا به صورت لقبی برای مولانا جلال‎الدین رومی به کار می‌رفت(مثلاً در اشعار یونس امره). بعدها به سلاطین متقدم آل عثمان هم همین لقب اطلاق شد. دهخدا و بعضی منابع فارسی اشاره می‌کنند که قزلباشان/ایرانیان، پادشاهان عثمانی را خونکار می‌خواندند که خالی از کنایه و تعریض خونریزی نبوده است.

5.      قادرغه(Kadırga):"نوعی کشتی پارویی و بادبانی عظیم". با آنکه در متون تاریخی مکرراً مشاهده می‌شود، تنها در ذیل فرهنگ سخن کلمه را دیده‌ام که به اشتباه "نگهبان، قراول" ترجمه شده است. قادرغه/ قادیرغا در منابع ترکی سابقۀ زیادی دارد(از قرن چهاردهم به بعد) و در منابع بیزانسی هم از یکی دو قرن قبل از آن پدیدار می‌شود. به هر حال منشأ فرم ترکی، Katergon یونانی بوده، اما منشأ نهایی واژۀ یونانی نامعلوم است. حسن بیگ روملو ضمن نقل واریانت قدرقه، آن را بدون بادبان می‌خواند:"اسامی و اصناف کشتی بر این موجب است: گوکه، ماونه، بارجه، قدرقه، قالیان.."(ص56).

6.       ماونه(Mavna):" نوعی کشتی باری بزرگ". در منابع عصر صفوی دیده می‌شود. از جمله در نقل قولی که از حسن بیگ روملو در مادۀ قادرغه آمد. وی همچنین اشاره می‌کند که "ماونه مثال حصاری است وسیع و گشاده"(ص56). باری اصل لفظ را "ماعونه" دانسته‌اند. ماعونه در عربی معاصر هم به "کشتی باری با عرشۀ وسیع" اطلاق می‌شود.

7.      گوکه(Göke):"کشتی عثمانی شبیه به قالیون/قلیون". گؤکه از زمان پیری رئیس، دریانورد شهیر عثمانی پدیدار شده و از سفاین خاص عثمانی محسوب شده است. اتیمولوژی اسم گؤکه معلومم نشد. ارتباط آن با گؤک(آبی، آسمانی) به دلایل مورفولوژیک و سمانتیک با اشکال مواجه است.

8.       سردن گیچدی(Serdengeçdi):"دسته‌یی نامنظم در سپاه عثمانی". نمونه‌یی از ذکر این گروه در فقرۀ منقوله از خُلد برین مشاهده شد. سردن گیچدی مرکب از سر(=باش) فارسی به اضافۀ پسوند مفعولٌ منه و گئچدی مشتق از فعل گئچمک است. در منابع عثمانی فرم سردن گئچمیش هم وجود دارد. پسوند –dU علاوه بر اینکه فعل ماضی(سوم شخصی مفرد) می‌‎سازد، می‌تواند در ساخت اسامی هم به کار آید که امکان بحث از آن و امکانات آن در اینجا میسور نیست. باری در آذربایجان به جای آن، تعبیر "باش‎دان گئچمک/ باش‌دان گئچدی" وجود دارد و کلّ تعبیر با معانی تحت‌اللفظی( و نه لزوماً اصطلاحی) "سرباز" در فارسی مشابهت دارد.

9.      الشه(alaşa):"اسپِ ضعیف، اسپِ غیراصیل". با آن که اصل کلمه مغولی است، اما ظاهراً در منابع کلاسیک فارسی ضبط نشده و در تحقیق عظیم گرهارد دؤرفر هم نیامده است. آلاشه/آلاشا در لهجات آناتولی رواج زیادی داشته و معانی ضمنی و مجازی هم کسب کرده است. شاهد زیر را از قصۀ عامیانۀ حسین کرد شبستری نقل می‌کنم:"دیدند که الشه‌سواری نمودار شد"(ص173). تصور می‌رود loşadı در روسی هم دخیل از همین آلاشا و از کانال زبان‌های ترکی باشد.

10.  شله(şile):"نوعی قماش رنگارنگ". این نوع پارچه در شیله از توابع استانبول بافته می‌شد. در دهخدا، معین و عمید نوعی پارچۀ نخی نازک و سرخ توصیف شده و احتمال منشأ هندی را برایش مطرح کرده‌اند بالاخص با فرم شیله. این واژه در دیوان البسۀ نظام قاری هم آمده و لذا احتمال دارد که دو واژه در اختیار داشته باشیم. گرچه در میان اقمشۀ هندی با این اسم مواجه نشدم. باری تصور می‌کنم آنچه در شاهد زیر نقل می‌کنم، با اطمینان زیاد، شیله/شلۀ مورد ادعای ماست:"جلوی عمارت عالی که خانۀ طومانیانس است و خودشان ساخته، و با شله و بیرق‌های الوان و قالی و قالیچه و چراغ‌های زیادی زینت داده و روشن کرده بودند، پیاده شده، از پله‌های زیادی بالا رفتیم"[ii]. شیله/شله اگر مراد ما باشد در واقع توپونیمی است که به واسطۀ محصولش شهرت یافته و به اسم عامی مبدل شده است. توپونیم شیله هم ممکن است در اصل شیلان=شیله=شؤلن مغولی باشد.

11.  پوتین(potin):"کفش نظامی یا زمستانی معروف بویژه برای خانم‌ها". اصل کلمه فرانسوی و bottine است، اما از قرن نوزدهم در عثمانی به شکل پوتین درآمده و از آنجا به ایران منتقل شده است. در آذربایجان به دلیل progressive assimilation فرم پوْتون(potun) پدیدار شده است. Bottine فرانسوی مصغّر botte بوده و در ترکی جدید، فرم بوت(bot) هم رایج است. Botte در فرانسوی به کفش ضخیم و زمخت اطلاق می‌شود.

·        از الفاظ دخیل غربی مشهور-که از کانال عثمانی وارد فارسی شده‌اند-بیش از این بحث نخواهم و صرفاً به چند مورد زیر اکتفاء می‌کنم:

1.      قومیسیون(komisyon):"کمیسیون". در رسائل ناظم‎الملک(ص82 و..) و منابع قاجاری مکرراً مشاهده می‌شود. از آنجا که کمیسیون در عربی لجنه خوانده می‌شود، منبع دیگری غیر از عثمانی قابل تصور نمی‌نماید. لفظ کمیسیون از ریشۀ لاتین commis- "سپردن، سفارش" دادن مشتق شده است.

2.      قنال(kanal):"کانال". باز در رسائل ناظم‌الملک(ص179 و ص172 و..) و منابع قاجاری وجود دارد. فرم فرانسوی-که مستقیماً وارد فارسی شده است-جای آن را گرفت. اتیمولوژی کلمه قبلاً بحث شده است.

3.      پروتستو(protesto):"پروتست، اعتراض، اِعلام نظر رسمی[اصطلاح حقوقی]". فرم فرانسوی یعنی پروتست مدتی در فارسی شایع بود. فرم عثمانی دخیل از ایتالیایی است. در رسائل ناظم‎الملک مکرر مذکور است من‌جمله در عبارت زیر:"از طرف دولت علیه ایران هم پروتستو شده است"(ص134 و هکذا در صص 139 و 149 و..).

4.      استاتوقو(statüko):"status quo، وضع موجود". در منابع قاجاری در کنار املای اسطاطکو و اسطاطسکو، استاتوقو هم مشاهده می‌شود که انعکاسی از املای عثمانی است. من‎جمله در عبارت زیر از رسائل ناظم‎الملک:" در حق حدود مابین ایران و عثمانی، به طور استاتوقو منعقد شده.."(ص68).

5.      مانوره(manevra):"مانور". فرم عثمانی هم دخیل از فرانسه است. مثال از نامه‌های تبریز و قلم ثقه‌الاسلام :"گارد دو منسیپال، دسته دسته آمده، مانوره کرده، دعا نموده، مراجعت می‌کردند" (ص82 و هکذا ص 139). مانور در فرانسه از manuoperare در لاتین مشتق شده و مرکب است از manu "دست" و operare "انجام دادن، کردن". لفظ اخیر در کلمۀ اُپراتور آشناست. مانور در اصل بر هدایت دستگاه و بالاخص کشتی دلالت داشت.

6.       آبلوقه(abluka):"محاصره، سدّ مسیر". ظاهراً ناشر محترم نامه‌های تبریز، آن را عبارت "مردم آنجا آبلوقه کرده‎اند"(ص92) متوجه نشده است زیرا در حاشیه می‌نویسد: کذا. ابلوقه در عثمانی محتملاً از ایتالیایی و A blocco مشتق شده است. از همین ریشه بلوک و بلوکه در فارسی آشناست.

7.      آقتور(aktör):"آکتور، بازیگر". کلمۀ فرانسوی مشهوری است که با املای عثمانی دخیل شده و شاهد آن هم عبارت "آقتور این تیاتر یقیناً اوست"(ص94) در نامه‌های ثقه‌الاسلام. آکتور از actor لاتین است که از فعل agere/act- "کردن، انجام دادن" مشتق شده و از همین ریشه اکشن در فارسی آشناست.

8.      تلغراف(telgraf): در منابع قاجاری فراوان است و البته در قیاس با فرم دخیل از فرانسه کمتر رایج است. در گزیدۀ اسناد سیاسی ایران و عثمانی به وفور مشاهده می‌شود(مثلاً در ج4 ص106 و ج2 ص 458). تلگراف اتیمولوژی واضحی دارد.

9.      پساپورط(pasaport):"پاسپورت". املای پساپورت هم دارد. املای فوق در گزیدۀ اسناد سیاسی ایران و عثمانی(ج3. ص250) مشاهده می‌شود. پاسپورت دخیل از فرانسه و پساپورت از ایتالیایی است؛passaporto "سند/جواز عبور از بندر". پاساپورت در ترکی سابقۀ زیادی دارد و ار قرن هفدهم ضبط شده است.



[i]  شرح احوال سلطان عبدالحمید و اوضاع مملکت عثمانی، ترجمه: محمد حسن خان اعتمادالدوله، تصحیح و تحشیه: محمد حسن کاووسی عراقی، تهران: موسسۀ چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1377. ص 34.

[ii]  سفرنامۀ دو فرنگستان مظفرالدین شاه، به نقل از :رحیم رئیس‌نیا، ایران و عثمانی در آستانۀ قرن بیستم، تهران: مبنا، 1385. ص323.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo