ترکیجات ثقه‎الاسلام-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 10 آذر 1396-09:32 ب.ظ

ترکیجات ثقه‎الاسلام

  ثقه‎الاسلام تبریزی که به واسطۀ شهادت دراماتیکش به دست روسهای هوادار استبداد، از مظلومین و قربانیان انقلاب مشروطه محسوب می‎شود، در جای خود متفکر و محقق هوشمند و حائز اهمیتی بوده و آراء سیاسی و اجتماعی‌اش باید در مقامی مناسب تحلیل و تبیین شود. در این مختصر به روال کار وبلاگ، از مباحث فیلولوژیک آثار وی-آن هم محدود به نامه‎های ایشان به مستشارالدوله- سخن خواهد بود. مستشارالدوله از نمایندگان آذربایجان در مجلس اوّل بود و نامه‌های ثقه‌الاسلام، خطاب به وی را ایرج افشار منتشر کرده است[i]. از آنجا که در این مجموعه با اصطلاحات و کلمات ترکی(که احیاناً معادل‌های فارسی به حد کافی رسایی برایشان نیافته و یا آنها را صمیمانه ندانسته) و تعبیرات و امثال ترکی(که در هر زبانی اغلب منحصر به فرد است) مواجه می‌شویم. ابتدا می‌کنیم به الفاظ ترکی؛

1.      چاخان-پاخان:"دروغ و دغل". در عبارت "همه به چاخان پاخان می‎ماند"(ص5). اصطلاح در فارسی عامیانۀ تهرانی هم رواج دارد. از فعل ترکی چاخماق(=زدن، کوبیدن، مالیدن، چخماق زدن) مشتق شده است. در ترکی محاورۀ استانبول چاقما(çakma) به معنی "جعلی، تقلبی" است.

2.      گورال(göral):"نوعی مالیات سر خرمن". قبلاً از آن علی التفصیل بحث شده است:"خرج تعدیل کمتر از خرج گورال نیست"(ص45).

3.      اولدورم اولدورم(öldürrem öldürrem):"می‌کشم! می‎کشم!". شکل عامیانۀ اؤلدوررم (öldürerem) یا اؤلدورورم(öldürürem) است که ظاهراً در مقام نقل اصل کلام آمده است: "اولدوررم، اولدوررم میگفتند"(ص39).

4.      آردل(ardıl):"آردال". از این کلمه در مقامی دیگر مفصلاً بحث شده و اتیمولوژی‌اش آمده است. در اینجا اشاره به شغل آردل است که تقریباً معادل فراش بوده است:"برادری مهدی بگ، عزیزخان، که آردل است"(ص73).

5.      سورگون(sürgün):"تبعیدی، تبعید". سورگون در منابع قاجاری هم مشاهده می‌شود. اما عجیب آن که مصحح آن را سوزگون خوانده و استنطاق معنی کرده است. احتمالاً با راهنمایی ترکی‌دانان وگرنه خود تسلطی بر ترکی نداشت. ظاهراً کلمه سؤزگون(sözgün) تصور شده که چنین در ترکی نیست و با توجه به قواعد ترکی ساخت چنین کلمه یی هم غیرممکن است:"در بادکوبه بیست و چهار نفر را سوزگون(کذا) کرده‌اند" (ص72).سورگون از فعل سورمک(=راندن، تبعید کردن) مشتق شده است.

6.       اولماز(olmaz):"نمی‌شود!، ممکن نیست!". این کلمه در سایر آثار قلمی ثقه‎الاسلام هم آمده و اشاره به نقل عین کلام افراد دارد:"عبدالعلی به اوطاق آمده، بنا گذاشت به اولماز! اولماز! گفتن"(ص75).

7.      قره رعیت:"عامۀ مردم، رعیت بی‌زمین". قارا/قره در ترکی به معنی "عامۀ مردم، سواد مردم، رعیت[فاقد زمین در مقابل اربابان]" است. نمی‌دانم تعبیر قره رعیت واقعاً وجود داشته یا ثقه‎الاسلام آن را از ترکیب فارسی و ترکی ایجاد کرده است:"جمعی قره رعیت و عجزه دور و بر محمدقلی را گرفتند"(ص79).

8.      چو(çov):"شایعه، چو". از چاو در ترکی قدیم به معنی "شهرت، صیت" متحول شده است. در لهجات فارسی و ترکی به معنی "شایعه، شهرت بلااصل" رواج دارد:"اگرچه خیلی چو انداخته بودند"(ص85).

9.      سوغولمه(soğulma):"سقلمه". آذربایجان بیشتر دورتمه رواج دارد. ولی سقلمۀ فارسی هم مشخصاً از این کلمه است. از سوقولماق/سوخولماق(=فرو شدن، وارد آمدن، فرو رفتن) مشتق شده است:" بالاخره خلقم تنگ  شده، به یکی سوغولمه زدم"(ص122).

10.  کوک(kök):"ناراحت، آزرده خاطر". در ترکی کؤکلمک(kökelmek) در اصل معنای چاق شدن دارد و مجازاً به معنی "در باطن مملو از گفتنی‌ها و اعتراض شدن" است. در اینجا مراد معنای مجازی تعبیر است:"من کوک شدم"(ص134 و مکرراً).

11.  سوتول(sütül):"بوته‎های نارس گندم که در آتش پخته شوند". این اصطلاح را در اسکی خرمنلر بررسی کرده‌ام. در اینجا تعبیر محلّی است که ترجمۀ فارسی‌اش سهل نبوده است:"وضع دهاتیان را مطلع هستید، سوتول کرده یا باشاق نموده یا پیش‌خورد کرده، میبرند"(ص169).

12.  باشاق(başaq):"سنبل". در محاورۀ ترکی، بیشتر با شین مشدّد رایج است و شاهدش در ‎مدخل سابق گذشت. کلمه را در اسکی خرمنلر تحلیل کرده‌ام.

13.  اتالق(atalıq):"در منابع کلاسیک فارسی به معنی "مشاور، لـله، مربی" بوده و اتیمولوژی شفافی دارد. در زبانِ اردو هنوز این معنا حفظ شده است. در متن ما ظاهراً اشاره به ساختمانهای دولتی محل سکونت آتالیق‌ها در گذشته دارد:"کربلایی محمد که از دم رودخانۀ جلوی حیاط‌های اتالق می‎رفته" (ص177).

14.  چورک(çörek):"نان". در متون کلاسیک فارسی شواهدی دارد. باز هم در مقام نقل زبان روزمرۀ مردم آمده آن هم با لحن طنزآمیز:"عوام‌الناس هم به جوش و خروش آمده "النان، النان"، "الچورک، الچورک" می‌گویند"(ص169).

15.  باسدیق(basdıq):"باسلق، شیرینی معروف"(ص391)0 در این متن واریانت محلّی و صحیح آمده ولی در فارسی فرم علمایی(hypercorrection) یعنی باسلق رواج دارد. از فعل باسماق(=باسدیق درست کردن، فشردن) مشتق است با پسوند –dVQ که مشتقات محدودی دارد؛ تانیدیق(=آشنا)، بیلدیک (=معلوم، آشنا)، اولمادیق[سؤز، ایش] (غیرموجود، غیرممکن، هرچه بود و نبود) و..

16.  قره‌اوغری(qaraoğuru):"دزد شبرو". تعبیر اوغرو با اینکه از ترکی قدیم معلوم است، در ترکی رسمی ترکیه وجود ندارد. به جای آن خیرسز(hırsız) موجود است که مرکب از خیر(عربی) و پسوند نفی است. به نظر می‌رسد که اوغرو(oğuru) در نزد عامّه با اوغور(=بخت، شانس، خیر) خلط شده وتعبیر خیرسیز در نفی شگون و خیر سرقت ابداع شده است:"هر روز به رسم قره اوغری تاخت به سمت قره‌داغ" (ص392).

17.  یارش(yarış):"مسابقه، رقابت". در عبارتِ "کم کم کار به روزنامه‌ها می‌رسد و روزنامه یارشی به میان می‌آید"(ص330). یاریش باید از فعل یاریماق<یارماق مشتق شده باشد.

18.  قاندیرماق(qandırmaq):"فهماندن، حالی کردن". عین فعل در متن نیست بلکه شکل صرف شدۀ مصدر جعلی آن در فارسی مذکور است:"میرزا محمدعلی خان می‌رود و می‌قاندراند"(ص335). به نظر می‎رسد ثقه‎الاسلام بار معنایی فعل را در فارسی قابل انتقال نیافته است.

19.  آیاق آچما(ayaq açma):"پاگشا (رسم معروف)". در عبارت "بنده گفتم: هیچکدام نیست، آیاق آچما است"(ص341).

20.  تکانچی: ظاهراً مراد tükançı است به معنی "دکاندار، مغازه‌دار". در عبارت "این مهدی بگ، رئیس و آمرشان بوده، جمعی تکانچی داشت"(ص57). جالب آن که شکل علماییتر دکانچی نیامده است.

21.  اؤلکن(ölken):"طناب ریسمان ضخیمی که با آن پالان را می‎بندند". در عبارتی طنز و تلخ آمده است:"رشته‎ای در گردنم افکنده دوست یا به اختلاف نُسخ اولکنی و یا سیخکی(کذا)"(ص103). شکل مزبور باید محلّی باشد. در ترکی، فرم استاندارد اؤرکن وجود دارد که تحلیلش را در اسکی خرمنلر آوردم.

22.  سیجیم(sicim):"طناب، ریسمان تابیده". در عبارت منقول در مدخل قبلی باید سیخکی را سیجیمی/ سیجمی خواند. زیرا سیخک را نمی‌توان در گردن انداخت و با سیاق متن هم ربطی ندارد. از سیجیم در اسکی خرمنلر بحث شده است.

23.  بیق آلتی(bığ altı):"زیر سبیلی، زیز-زیرکی". در زبان روزمره فرم بیغ(bığ) شایع است. ممکن است در کتابت به فرم عثمانی(بیق/بییق) هم توجه داشته باشد. قرائن و شواهد فراوانی از آشنایی وی با ترکی عثمانی وجود دارد و در ادامه هم خواهد آمد:"بیق آلتی می‌خندد"(ص329). فرم بیق در ترکی قدیم بیدیق(bıdıq) بوده و بنابراین در ترکی آذربایجان کتابت با قاف یعنی فرم بیق صحیح خواهد بود.

24.  ناقا:"نهنگ[بزرگ]". در ترکی آذربایجان بیشتر تلفظ ناققا(naqqa) وجود دارد. ظاهراً در متون متقدم معنای تمساح هم داشته. در آذربایجان، زمانی که رعد و برق در افق و ماورای کوهها مشاهده می‌شود، می‎گویند: "ناققا بالیق الله‌دان سو/یاغیش ایستییر". ناقا باید مأخوذ از naga در هندی/سانسکریت باشد که در اصل به مار[غول‌پیکر] و خدایانی که در کالبد خزندگان عظیم‎الجثه متجلّی می‌شوند، اطلاق می‌شده است. ناقا باید یادگاری از دورۀ حضور اوغوزان در ماوراءالنهر باشد.در عبارت "کارشان ار نهنگی گذشته و به قول خودمان ناقا شده‌اند"(ص309).

25.    یازیق(yazıq):"بدبخت، بیچاره". یازوق در ترکی قدیم به معنی "گناه" بوده و از یازماق(=مرتکب گناه شده، اشتباه کردن) مشتق شده است. این معنا هنوز در اصطلاحات ترکی استانبولی محفوظ است. تحول معنایی کلمه جالب توجه است؛ انسان گنهکار، بدبخت و شقی هم محسوب می‎شود.در عبارت "یازیق است"(ص301).

26.  آچماروخ(açmarux):"باز نمی‌کنیم!" نمونۀ تیپیک لهجۀ تبریز است. در لهجۀ استاندارد، آچماریق است. در متن ظاهراً انعکاسی اظهارات شفاهی است:"بدون اغراق سر صادق نام گورکن و سقا و حمال و دوغ‌فروش فریاد می‎زنند: آچماروخ!"(ص80). در ابتدای عبارت اضطرابی هست.

27.  جرت‌قوز(cırtqoz):"فضول، اشکال‌تراش، ایرادگیر". از اصطلاحات عامیانه است و حالت expressive دارد. در آناتولی بیشتر به صورت جیرتیق(cırtıq) مشاهده می‌شود. یک پسوند ـز در آناتولی و در کلمات expressive هست مثل جادالوز(cadaloz) "عفریته" و یا شاشقالوز(şaşqaloz) "گیج و گول" ..بعید نیست که در اینجا هم، همان پسوند حضور داشته باشد. در عبارت "خیلی جر‌ت‎قوز است" (ص147).



[i]  نامه‌های تبریز از ثقه‌الاسلام به مستشارالدوله (در روزگار مشروطیت)، به‌اهتمام: ایرج افشار، تهران: نشر و پژوهش فرزان روز، 1375.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo