الفاظ ترکی در لهجۀ مشهدی-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 18 آذر 1396-09:47 ب.ظ

لهجۀ فارسی مشهدی، نظیر اغلب لهجات محلّی، تحت تأثیر فارسی تهرانی و رسانه‌ها قرار گرفته و به مرور خصوصیات ممیزۀ(characteristics) خویش را از دست می‌دهد. با این حال هنوز هم عناصری محلّی و دخیل از ترکی در آن هست که بعضی از آنها در فارسی تهرانی/استاندارد نیست. در این مطلب برمبنای تحقیق پویا شهریاری‌راد[1]، الفاظ ترکی لهجۀ مزبور تحلیل خواهد شد. در ضبط تلفظ‌ها اساس کار، رویۀ مؤلف خواهد بود، گرچه در یکی دو حرف تصرف خواهد شد و مثلاً به جای j از y  استفاده خواهد شد.

1.      آغل(ağol):"لانۀ پرندگان"(ص74). قدری تحول معنایی دیده می‌شود. آغل در فارسی و ترکی به معنی "طویله" بوده است.

2.      اچه(aççe):"چوبی که برای جلوگیری از شکستن شاخه‌های سنگین و یا نگه داشتن آنها زیرشان قرار می‌دهند"(ص76). قبلاً  از هاچا و اتیمولوژی آن  بحث شده است.

3.       ارخَلِق(arxaleq):"جلیقه، کُت". در فارسی تهرانی هم رواج داشته ولی روبه فراموشی است. اتیمولوژی شفافی دارد و به نظرم هنوز معادل خوبی برای پالتو یا شنل است.

4.      اروس(orus):"روس"(ص75). اسم خاص/اتنونیم است. اما در زبان‌های ترکی است که کلمه نمی‌تواند ابتداء به ر/r باشد و لذا باید از یک لهجۀ ترکی وارد مشهدی شده باشد.

5.      امبا(omba):"نفهم و عامی"(ص76). در اصل ترکی به معنی "استخوان درشت لگن، قاپ درشت" بوده و مجازاً به افراد قوی‌هیکل و "نرّه ‎غول و لندهور" هم اطلاق می‌شود و رابطۀ سمانتیک آنها واضح است. در ترکی واریانت اونبا(onba) هم وجود دارد.

6.       ایاز(ayaz):"شبنم، ژاله، مکانی سرد که در گذشته کاربرد یخچال و فریزر داشت"(ص77). از آیاس>آیاز ترکی که قبلاً تحلیل شده است.

7.      الیجه(alice):"نوعی پارچۀ نخی که ترکمن‌ها و کردها می‌بافند"(ص77). کلمه در منابع قدیمی‌تر فارسی هم وجود داشته است. شکل ترکی آن آلاجا/آلجه بوده و معانی و اصلی‌اش "رنگارنگ، ملّون".

8.      الیش(aliş):"+کردن=عوض کردن"(ص77). کلمه را در بحث از فارسی اسفرایین، تحلیل کردیم.

9.      بیقوش(biqoş):"جغد"(ص81). کلمه به مناسبت‌های مختلف مورد بررسی قرار گرفته و از کلمات ترکی رایج در بسیاری از لهجات محلّی ایران است. این لفظ را تقی بینش[2] هم آورده البته با املای بیغوش و تلفّظ beyghush.

10.  پُخ(pox):"قی چشم"(ص82). کلمه فرم ترکی آذرربایجانی دارد. البته در فارسی تهرانی هم- بیشتر در معنای مجازی-به کار می‌رود. کاشغری اشاره می‌کند که بوق(boq) به "کپک سبز نان" اطلاق می‌شود و اوغوزان آن را معادل غایط می‎گیرند.

11.  تُلُم(tolom):"مشک ماست‎زنی"(ص85). در مطالب مختلف تحلیل شده است. حضور تلم/تولوم در لهجات فارسی خراسانی و ترکی آسیای مرکزی، منشأ یونانی مطروحه برای آن را منتفی می‎سازد.

12.   چاغ کردن:"درست کردن"(ص89). این معنی مؤید تحلیلی است که چاغ را کامل و مرتب کردن و مجازاً سالم می‌داند و قبلاً از آن بحث شده است.

13.  چَپو(çapow):"چپاول و غارت"(ص89). طبعاً از فعل چاپماق(>چاپیدن، غارتیدن) مشتق شده است. اما آیا با پسوند –AGU و لذا اصلش *çapağu بوده است یا آنکه از ترکی شرقی اخذ شده. این فرم در آذربایجان و فارسی تهرانی هم هست.

14.  خان باجی: خواهذ بزرگتر خانواده(ص92). اشتقاقش شفاف است.

15.  دیزه: خاله(ص96). دایزه/دیزه(dayza) و..به معنی خاله قبلاً هم مورد بحث قرار گرفته است. تقی بینش هم از آن یاد کرده است[3].

16.  دیشلمه: چای قند پهلو(ص96). در فارسی تهرانی هم شایع است. به نظر می‌رسد اشتقاقش بدیهی بوده و از فعل دیشلمک(گاز زدن/گرفتن) باشد. احتمالاً مراد حرارت چای بوده و دمایی که در آن چای زبان‌گز بوده است.

17.  ساچ: "طرّۀ مو"(ص98). ساچ در ترکی گیسو/زلف است و در اینجا شاهد معنایی تخصیص یافته از آنیم. ممکن است با ساچماق "افشاندن، نثار کردن، به اهتزاز درآمدن در باد" مرتبط باشد. بالاخص که ممکن است در ابتدا، مراد طرّه و گیسوان روی پیشانی بوده است. به ساچاق "منگوله، شرابه" توجه کنید که مشتق از ساچ می‌باشند.

18.  ساچمه پلو: "پلویی که خوب پخته نباشد"(ص98). تعبیر در فارسی تهرانی هم شایع است. تحلیل ساچمه را در بحث از "لغات عثمانی در فارسی" آورده‌ام.

19.  سارُق(saroq):"بقچه"(ص98). از فعل ساروماق>ساریماق "پیچیدن، بانداژ کردن و." مشتق شده است. در ترکی ساریق به معنی دستار است و آن را به معنی "عمامه" هم از معمرین شنیده‌ام. باری نسبت دستار و بقچه واضح است.

20.    سگرمه(segorme):"چین پیشانی"(ص99). قبلاً تحلیل شده و در فارسی تهرانی هم رواج دارد.

21.  شُله:"نوعی آش"(ص102). در فارسی تهران بیشتر در ترکیب شله زرد، رواج دارد. منشأ کلمه مغولی است(شیلن/شؤلن/ شیله/شؤله=ضیافت) ولی ممکن است از طریق ترکی وارد لهجۀ مشهدی و سایر لهجات محلّی(البته با معانی متنوع) شده باشد.

22.  شیشک: "گوسفند نر یک ساله"(ص102). قبلاً تحلیل شده است. رواج کلمه در لهجات فارسی و فارسی استاندارد جالب توجه است.

23.  غرغشم(qorqoşom):"[+ بستن]رویۀ نازک یخ روی آب بسته شدن، طبقۀ نازک روی شیر پدید آمدن" (ص103). کلمه تیپیک ترکی اوغوزی است. اما ربط معنای اصلی آن یعنی سرب با این معنی، برایم واضح نیست. تحلیل احتمالی آن را در مقامی دیگر آورده‌ام.

24.  قاق:"نان خشک، کنایه از آدم لاغر"(ص104). کلمه در فارسی افغانستان هم بسیار شایع است. در آذربایجان بیشتر به برگۀ خشکیدۀ میوه‎جات(بالاخص زردآلو) اطلاق می‎شود. البته معنای نان خشک/نوعی نان در منابع و  متون تاریخی فارسی هم به کرّات مشاهده می‌شود.

25.  قبرقه(qabarqe):"دنده‎های پهلوی انسان و حیوانات"(ص104). تحلیل کلمه را در جایی دیگر آورده‌ام.

26.  قورمه(qorme):"قرمه"(ص105). بالاخص در ترکیب قرمه سبزی، در فارسی رواج تامّ داشته و در عداد "غذاهای ملّی ایرانی" درآمده است. تحلیل کلمه را-که شفاف نیز تلقی می‎شود- در مطالب سابق آورده‎ام.

27.  قوروت:"کشک"(ص105). اتیمولوژی شفاف کلمه را قبلاً ذکر کرده‌ام. در ترکیب قره‌قروت فارسی و به صورت منفرد در لهجات محلّی مشاهده می‌شود.

28.  قیل:"سرگین الاغ ماده"(ص106). فرم کلمه عجیب است. آیا در ضبط آن اشتباهی رخ داده(قیل به جای قیغ که در لهجات خراسان هم مشاهده می‌شود)؟ یا قیل خود تحول معنایی یافته است؟ زیرا می‌دانیم که قیل به معنی موی زبر و زائد بدن بوده است. نیاز به چک کردن دارد.

29.  قیماق(qeimaq):"سرشیر"(ص106). از کلمات شایع در لهجات فارسی و من جمله تهرانی است که قبلاً تحلیلش آمده است.


[1]  پویا شهریاری راد، بررسی گویش مشهدی، تهران: کتابدار، 1395.

[2]  تقی بینش، "لهجۀ مشهدی"، در نامۀ مینوی، به اهتمام: حبیب یغمایی، ایرج افشار، تهران: 1350. ص70.

[3]  منبع فوق، ص66.

[4]  منبع فوق، ص67.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo