تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - تدقیق الفاظ ترکی در تاتی تاکستان-3

تدقیق الفاظ ترکی در تاتی تاکستان-3

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 10 دی 1396-10:10 ب.ظ

51.  بُغ(boq):"بخار آب". همان بوغ/بوغو معروف است که قبلاً هم بحث شده. گاهی تصور می‌کنم تعبیر عامیانۀ "بُغ کردن"-که اغلب مخفف بغض کردن تلقی شده-ممکن است واریانتی از همین لفظ باشد. زیرا کدورت، تیرگی و گرفتگی در اغلب زبانها نشان حزن و غم است.

52.  بقمه(boqmé):"خفه". از فعل بوغماق(=خفه کردن) مشتق شده و شفاف است.

53.  بقناق(boqonaq):"مه‎آلود"(ص73). از فعل بوغماق فوق‌الذکر و پسوند ـاناق/ـه‌نَک به وجود آمده است. پسوندی که فونکسیون‎های متعددی داشته و بر تدوام، داشتن خصوصیتی خاص دلالت دارد و اسم آلت و اسم مکان هم می‎سازد. علاوه بر بوغوناق/بوغاناق، گؤره‎نَک(görenek) "آداب و رسوم"، اکه‎نَک "مزرعه، کشتزار"، باخاناق "مردمک چشم" و نظایر آنها از مشتقات قدیمی پسوند بوده و امثال اولاناق "امکان"، سئچه‎نَک "گزینه، آلترناتیو"، توتاناق "صورتجلسه" و.. از مشتقات جدید آن است.

54.  بلرزک(belarzak):"حلقۀ اتصال گاوآهن به خیش"(ص74). معنای رایج بیلرزیک "النگو، دستبند" است. همان طور که محققین گفته‌اند، احتمال آن وجود دارد که مرکب از بیلک(=مچ دست) و اوزوک/یوزوک (=حلقه، انگشتری) باشد. مارسل اردال آن را با بئل(=کمر) و بَلَه‌مک(=دور چیزی پیچیدن و..) و پسوند –sOK توضیح می‌دهد.

55.  بلگه(balgé):"چنگک یا قلاب فلزی مخصوصی که یوغ را به خیش متصل می‌کرد". بلگه به معنی "مچ‌پیچ، مچ‌بند" را قبلاً تحلیل کرده‌ و آورده‎ام که آن را باید مجزای از بلگه به معنی "سند، مدرک" دانست.

56.   بلّه‌گوش(balléguş):"گوش پهن"(75). گرچه در تداول عامّه، فرم بلله‌قولاق را به همین معنی شنیده‌ام و اتیمولوژی‎اش را که با دشواری هم مواجه نیست-در سری آنادیل‌دن درلمه‌لر آورده‌ام، اما بعید نمی‌دانم که کلمۀ تاتی از تعبیر پَله‌قولاق دخیل باشد و تعبیر مزبور هم در یکی از مطالب آنادیل‌دن درلمه‎لر، تحلیل شده است. بلله‌قولاق بیشتر در مورد گوسفندان و بزهایی به کار می‌رود که گوششان فرمی لوله‌یی دارد.

57.  بوتو(bōtō):"کلّ، همه، کامل". دخیل از بوتؤو ترکی است که قبلاً در مقالت ماجرالی بیر اک، تحلیل شده است.

58.  بوتون(bōtōn):"تکمیل، کامل"(ص76). همریشه با لفظ فوق بوده ولی اشتقاق مجزایی دارد؛ با پسوند –n از فعل بوتمک/بیتمک "تمام/کامل شدن" پدید آمده است.

59.  بورمه(burmé):"اخته کردن/شده" قبلاً هم در تحلیل الفاظ ترکی تاتی طالقانی مذکور شد. مشتق از بورماق است.

60.  بورون(burun):"بوران". تبدیل u<a در هجای انتهایی امری معلوم است. بوران در فارسی و ترکی رواج دارد و خود دخیل از مغولی است: بوران<بوراغان.

61.  بوک(bok):"قسمت برآمدۀ قاپ"(ص77). از اصطلاحات قاپ‌بازی است که سابقه‌یی دیرینه در میان ترکان دارد و اصطلاحات ترکی آن هم در کتب تاریخی(مثلاً دیاربکریۀ ابوبکر طهرانی) مذکور است. در فارسی تهرانی هم تعبیر "جیک و بوک/پُک" به معنی "همۀ جزئیات، زیر و بم" رواج دارد.

62.  بولوگ(bōlōg):"گلۀ گوسفند شامل میش و بز". در واقع همان کلمه‌یی است که در فارسی به صورت بلوک/بولوک، به ویژه در ترکیباتی نظیر بلوکباشی مشاهده می‌شود. بؤلوک/بلوک علاوه بر تقسیمات کشوری، به معنی "قطعه، خیل، گروه، دستۀ نظامی" هم بوده و اشتقاقش از فعل بؤلمک(=تقسیم کردن) بدیهی و شفاف است. تخصیص معنایی آن به گلّه جالب توجه است. در آذربایجان تعابیری نظیر "بیر بؤلوک کیفلت/اوشاق" هم بر کثرت اعضای جمع دلالت دارد.

63.  بیبار:"فلفل"(ص78). در بحث از فارسی همدانی، از این کلمه هم سخن به میان آمده و اتیمولوژی‌اش بررسی شده است.

64.  بیزبیز:"سیخ-سیخ شدن مو". بیز به معنی "درفش، میخ یا چوبی نوک تیز که با آن الاغ را می‎راندند" بوده و "توک‌لریم بیز-بیز اولدو" همین معنی موجود در تاتی را القاء می‌کند نظیر "موی بر تنم سیخ/زوبین شد" در فارسی معاصر و کلاسیک.

65.  بیزه(bizé):"نوعی درفش، قلاب بافتنی". از بیز دخیل است و الحاق پسوند ـه به اسامی دخیله در تاتی مکرراً مشاهده می‌شود.

66.  بی‌قوش(beyqoş):"جغد، بدیمن". کلمۀ مشهوری است و در بسیاری از لهجات و زبانهای ایران دخیل است.

67.  بیلک(bilek):"مچ، ساعد"(ص79). از کلمات قدیمی و مشترک بین زبانهای ترکی است و احتمالاً از فعل بیلمک "محکم گرفتن چیزی" مشتق شده است.

68.  پُتُق(potoq):"خیلی چاق، باد کردن"(ص83). پوتوق(potuq) در اصل به بچۀ شتر اطلاق شده و مجازاً به فرد تپل و چاق هم گفته می‌شود. لفظ پوتا باید واریانتی از این کلمه باشد.

69.  پزمش(pozmeş):"به هم زدن کاری". تیپیک ترکی آذربایجانی است و مانند مثالهای متعدد فوق، با پسوند ـمیش/ ـمش از فعل پوزماق(=خراب کردن، بر هم زدن، چیدن یک بارۀ میوه‎های باغ/بستان) مشتق شده است.

70.  پسخت(posxot):"کمین، مترصد وقت مناسب بودن"(ص84). فرم کلمه جالب است. در فارسی پوسخو، بوسقو و حتی بُزخو ضبط شده و البته از فعل بوسماق>پوسماق (=کمین کردن، کز کردن و..) مشتق شده است.

71.  پورچوک(pōōk):"کاکول(کذا)، موی جلوی پیشانی". پورچوک(pürçük) در ترکی از بور(bür) "غنچه، گلبرگ" مشتق شده با پسوند تصغیر و واریانت بیرچک آن به "زلف زنان و بویژه مادران" اطلاق می‎شود. در لسان عامّه، پورچوک به معنی "پُرز، کُرک" نیز رواجی دارد.

72.  پورسق(pōrsoq):"چاق"(ص87). باید مراد معنای مجازی کلمه باشد. پورسوق(porsuq) در ترکی به معنی گورکن بوده و معروف است که پورسوق در اثر کتک خوردن چاق‎تر می‌شود. ظاهراً جانور بدنش را باد می‌کند تا هم صیاد را برماند و هم تحملش افزایش یابد. اشتقاق پورسوق محلّ اتفاق نیست. فعل پیرسیماق<پورسوماق ممکن است منشأ کلمه باشد و یا آنکه به طریق back formation از پورسوق پدید آمده باشد.

73.  پیس:"بدقیافه و زشت"(ص89). کلمۀ پیس  را چند بار بررسی کرده‌ام. پیس در فارسی و پهلوی به معنی "لکّه، برص" بوده است. در دیوان لغات الترک پیس به "رسوب ته مایعات، دُرد" اطلاق شده که معنای گندیدگی هم در آن مستتر است به نظر می‎رسد خلطی بین دو لفظ در زبانها و لهجات ایران رخ داده است.

74.  تات:"آریایی‎نژاد"(ص92). مسلماً تفسیر و تعبیری من‌درآوردی و تحت تأثیر ناسیونالیسم باستانگرا و آریانیسم است. تحلیلی از لفظ تات را در مطلب "ترک، کرد، عجم" آورده‌ام.

75.  تاقار:"دیگ بزرگ"(ص93). تاغار/تغار از واحدها و کیلهای مایعات و غلّات بوده و همین طور به ظروفی هم که اندازۀ کیل بودند، اطلاق می‎شد.

76.  تپرتمه(tapartmé):"خمیری که برای مداوای ضربدیدگی درست کنند". تپرتمک علی‌القاعده باید از فعل تپمک "زدن، ضربه زدن" مشتق شده باشد. فعل تپرتمک، در محدودۀ کوچکی در آناتولی وجود دارد. از میزان رواج آن در آذربایجان و مناطق همجوار بی‌اطلاعم. افعالی نظیر دَپَرتمک، دَبَرتمک، تَرپتمک و..همگی مشتقات فعل تپمک محسوب می‌شوند.

77.  تخماق(toxmāq):"کلوخ‌کوب"(ص94). در فارسی استاندارد و تاریخی هم رواج داشته و از فعل توقماق >توخماق "زدن، کوبیدن" مشتق شده است با پسوند ـماق/ـمک که اسم آلت‌های بسیاری ساخته است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo