تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - تدقیق الفاظ ترکی در تاتی تاکستان-8

تدقیق الفاظ ترکی در تاتی تاکستان-8

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-07:51 ق.ظ

201.  قچ(qeç):"پیچش ناگهانی مفاصل دست و پا". قیچ به قسمت مابین پا و زانو اطلاق می‌شود و در اینجا به معنایی خاص اختصاص یافته است.

202.  قُدُرمش:"ستمگر، قدرتمند"(ص175). بی‎تردید مشتقی از فعل قودورماق(qudurmaq) "هار شدن، وحشی شدن" است با پسوندی آشنا.

203.  قرباغه گیو:"جلبک، مدفوع قورباغه". جزء قورباغه معلوم بوده و تحلیل شده است. گیو بی‌شک، مأخوذ از "گؤ[ی]"به معنی "سبزه" است.

204.  قرخن(qerxen):"قیچی پشم‌چینی، چیدن پشم گوسفند". اتیمولوژی شفافی دارد. اسم فاعل از فعل قیرخماق "چیدن(پشم و نظایر آن)، تراشیدن(مو، پشم)" است. در آذربایجان بیشتر قیرخلیق/ قیرتلیق به این معنی رواج دارد.

205.  قرشقه(qoreşqe):"لیوان سفالی، فنجان". قوروشقا به عنوان لغت روسی دخیل، در یکی از سری مقالات آنادیل‌دن درلمه‌لر به اجمال تحلیل شده است. در تاتی قاعدتاً باید دخیل از ترکی باشد.

206.  قُرصاقه:"صبر(به همراه حوصله به کار رود)". قورساق در ترکی به معنی "معده، هاضمه" بوده و مجازاً به معنی صبر و تحمل و حوصله است. ربط معنایی مشابهی در حوصله هم دیده می‎شود. فرم قدیم کلمه قوروغساق بوده و محتملاً از قوروغ(=خشک؟)+ـساق/ـسوق مشتق شده که باغیرساق<باغیرسوق (=روده)، تانسوق<تانگسوق و..هم با این پسوند مشتق شده‌اند.

207.  قُرُق:"منطقه‌ای از باغات تاکستان". اسامی و توپونیم‎های مشابه زیادی در سایر نقاط هم وجود دارد. قُرق-با املاهای مختلف- در فارسی هم هست و در اصل از فعل قوروماق(=محافظت کردن، حراست کردن) مشتق شده و ظاهراً در اصل قوروغ(qoruġ) بوده است. زیرا در ترکی استانبولی به صورت قورو (koru) درآمده است.

208.  قرقشم(qorqeşem):"سخت، سفت". سابقاً تحلیل قورقوشوم و واریانت‌های آن را-در معنای اصلی یعنی "سرب"- آوردم. در اینجا معنای مجازی دیده می‌شود.

209.  قری ننه:"شخصی زن افسانه‌ای که در قصه‌های تاتی جایگاه حامی را دارد". قاری ننه(=مادر پیر، پیرزن) در قصه‌های ترکی هم کاراکتر مهمی است و حضورش در فولکلور تاتی از تعامل دو فولکلور حکایت دارد. قاری در اصل پیر و فرتوت بوده و با فعل قاریماق(=پیر و فرتوت شدن، حالت دست و پا زمانی که به مدت طولانی در آب می‌مانند)، قارت(=سبزه یا نبات خوراکی که زمان چیدنش سپری شده و سفت و بی مزه شده است) و قارتالماق(="قارت" شدن و فعل مشتق از صفت قبلی) مرتبط است.

210.  قری‎ننه چادر/جاجیم: "رنگین کمان". این تلقی اسطوره‎یی از تکوین رنگین کمان، در فولکلور ترکی هم وجود دارد.

211.  قزقن(qezqen):"موقع، زمان، مثلاً در ترکیب qezqen zōmaston (=اوج سرما)". طبعاً مراد قیزغین/قیزقین است که یکی از معانی آن "بحبوحۀ چیزی، زمان شدت یا اوج چیزی" است.

212.  قزل غرت/قرت:"تمام شدن صبر و طاقت". قزل قورت در فارسی بیشتر نوعی نفرین بوده و البته در اصل اسم نوعی بیماری(بویژه در اسپان) بوده است. اتیمولوژی کلمه شفاف محسوب می‎شود. معنای تعبیر تاتی، ممکن از شدت بیماری و بی‌طاقتی حیوان بیمار ناشی شده باشد.

213.  قزمش:"تحریک شهوت". در اصل از فعل قیزماق مذکور در مدخل قبلی به اضافۀ پسوند آشنای ـمیش به وجود آمده. رابطۀ داغ شدن و تحریک میل جنسی مشهور است.

214.  قزن(qezen):"دیگ". در فارسی کلاسیک و از آن در طریق در بسیاری از لهجات فرم قزقان و یا واریانت‎های آن مشاهده می‎شود. اما در اینجا بدیهی است که قزن از ترکی آذربایجانی اخذ شده است.

215.  قزی(qozey):"محل سایه و دور از نور"(ص177). بی‌شک همان قوزئی(quzey) ترکی است و سابقاً هم بحث شده است.

216.  قسره ماگاوه(qessere magavé):"ماده گاو نازا". جزء اوّل مراد ماست که قیسیر/قِسِر بوده و قبلاً به اتیمولوژی آن اشاره شده است.

217.  قُشقُن:"آزار و اذیت، پاردم". قوشقون یا قوشغون در فارسی هم رواجی داشته و مراد از آن قسمت عقبی پالان بوده که از زیر دم الاغ عبور داده می‎شد. قوشقون معانی ضمنی هم داشته است.

218.  قُلّق(qolloq):"پذیرایی، خدمت"(ص178). این کلمه در فارسی قاجاری هم رایج بوده و اتیمولوژی واضحی دارد: قول(=بنده، خادم)+ـلوق(پسوند اسم‎ساز که اسامی معنا و انتزاعی زیادی ساخته است)؛ خدمت، بندگی.

219.   قلی(qoley):"بد، زشت". تحلیل قولای قبلاً در مواضع متعددی آمده است.

220.  قموش(qamōş):"نی، قمش(نوعی گیاه)". در لهجات  متعددی ضبط شده و قبلاً از آن بحث شده است.

221.  قنداری(qondari):"نوعی کفش چرمی زنانه". قوندارا قبلاً در آنادیل‎دن درلمه‌لر تحلیل شده و منشأ ایتالیایی آن در بحث از الفاظ عثمانیه در فارسی مورد اشاره قرار گرفته است.

222.  قوری‌چای:"ناحیه‎ای از باغات انگور تاکستان". نظایر این توپونیم در سایر نقاط هم به وفور مشاهده می‌شود و شفاف است: قورو/قوری(=خشک)+چای.

223.  قیاق(qayāq):"نوعی علف شبیه چمن"(ص179). مراد گیاه مرغ است و قییاق سابقاً بررسی شده است.

224.  قیشه(qeyşe):"کمربند". قیش(<قاییش) در فارسی هم وجود داشته و تحلیل آن در مقالتی آمده است.

225.  قیقاج:"میان‌بُر"(ص180). در یکی از مدخلهای همین مقالت اتیمولوژی کلمه مورد اشاره قرار گرفت، کلمه‎یی که در فارسی هم رواجی دارد؛ از فعل قایماق+ -GVc




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo