تدقیق الفاظ ترکی در تاتی تاکستان-9

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 11 دی 1396-07:59 ق.ظ

226.  کُدری(kodari):"نوعی پارچۀ نخی"(ص182). در بحث از الفاظ عثمانی در فارسی از آن بحث شده است. معنای تاتی باید جدید و مأخوذ از اسامی اقمشۀ عصر پهلوی باشد.

227.  کرنتی(karénti):"داس بزرگ علف‌چینی"(ص183). تحلیل کلمه را قبلاً در اسکی خرمنلر آورده‎ام. علی‎رغم منشأ ارمنی، کلمه باید از طریق ترکی وارد تاتی شده باشد.

228.  کَسَر:"برندگی، غیرت، قاطعیت". از فعل کسمک(=بریدن، قطع کردن) با کمک پسوند –Ar (نظیر آچار، آخار، یازار و..) مشتق شده و محتملاً پسوند -Ur هم واریانتی از این پسوند است. کَسَر در آذربایجان به "چاقو، تیزی" هم اطلاق می‌شود.

229.  کفلی(kefli):"کثیف، جذامی". کئفلی در ترکی آذربایجان به "مست، گیج" اطلاق می‌شود که معانی ضمنی آن نظیر "آدم غافل از سر و وضع و ظاهر خویش" هم دارد. در اینجا با تشدید معنای مجازی مواجهیم. کئفلی خود از کیف عربی مشتق است و قابل قیاس با کیفور در فارسی.

230.  ککله‌پوتی(kakleputi):"کاکوتی". کلمه ظاهراً واریانت کلله‌اوتی هم دارد. در فرم اصلی پ/p پارازیتیک مشاهده می‌شود. کاکوتی را دخیل از ککلیک اوتو می‎دانند. اما به نظر می‎رسد، این اتیمون ابهاماتی دارد. ککلیک خود مشتق از کک(kek) است که تقلید صدای این پرندۀ زیباست. گاهی تصور می‌کنم که کاکوتی ممکن است در اصل *کک‌اوتی بوده باشد. ضبط فتحه با الف یعنی کاک=کَک، سنّت املایی قدیمی بوده است.

231.   کلیکه:"کبک(و اسم زنانه)"(ص184). به توضیح مدخل قبلی رجوع شود. فرم ککلیک  به عنوان اسم زنانه در همدان هم وجود دارد. در آذربایجان، فرم عامیانۀ کهلیک به زبان ادبی هم راه یافته است.

232.  کوتوروم(kōtōrōm):"ناتوان، ضعیف". گؤتوروم به این معنا در مطالب قبلی تحلیل شده و در لهجات آذربایجان و آناتولی رواج دارد.

233.  کورپه(kōrpé):"دیر کاشته شده، کوچکتر". قبلاً در مطالب متعددی مورد اشاره قرار گرفته و در اسکی خرمنلر با تفصیل بیشتر آمده است.

234.  کورتوک(kōrtōk):"برف جمع شده"(ص187). کلمۀ کورتوک(kürtük) در لهجات آناتولی رواج زیادی دارد و محتملاً با کورتون(kürtün) به معنی پالان  و کورتول(kürtül) به معنی "ضخیم، محکم" مرتبط است.

235.  کوسنگلینه(kōsangéliné):"کوسه گلین". رسم قدیمی رایج بین ترکان است و اتیمولوژی شفافی دارد.

236.  کول(kōl):"تنه و شاخۀ تاک". تصور می‎کنم در اسکی خرمنلر ازآن  بحث شده. کلمه در لهجات ارمنی هم وجود دارد.

237.  کوکیه(kukkiye):"کیک، نوعی نان قندی کوچک"(ص188). مراد باید کؤکه/کوکه باشد که قبلاً هم بحث شده و از نانهای سنّتی در آذربایجان می‌باشد.

238.  کولّوک(kōllōk):"خانه(در زمان عصبانیت)"(ص189). کوللوک(küllük) به معنی "زباله‌دان، محل انباشت آشغال محلّه یا روستا" بوده و اطلاق آن به خانه در مقام عصبانیت استبعادی ندارد.

239.  گجه شری(gajé şéri):"هیولا، شبح، جنّ"(ص192). "گئجه‎نین خیری-شرّی" اسمی است که به موجودی موهوم داده می‌شود، موجودی که شبها در محلهای تاریک در مقابل افراد ظاهر می‎شود. لذا دقیقاً با جنّ و هیولا منطبق نیست و اساساً موجود چندان شروری هم محسوب نمی‌شود.

240.  گَردک:"حجله"(ص192). در ترکی غربی به ویژه رواج داشته است. تیتسه آن را فارسی و گِرد+ک تلقی می‌کند. به هر حال، در این معنا، از ترکی وارد تاتی شده است.

241.  گل-گت(galget):"رفت و آمد"(ص193). اشتقاقش شفاف بوده و قبلاً آمده است.

242.  گوبلکه(gōbalaké):"قارچ"(ص194). کلمه را در بحث از پسوند ـه‎لک/ـالاق تحلیل کرده‌ام. گابلک درتالشی هم از این کلمه دخیل است.

243.  گورکوم(gōrkōm):"هیکل، شخصیت"(ص195). از گؤرکم(görkem) اخذ شده و این لفظ در آذربایجان و آناتولی به معنی "ظاهر، شکوه، جالب توجه" رواج دارد. نیشانیان حدس می‎زند که از گؤرک (görk) "زیبایی، جمال" مشتق شده باشد. اما پسوند ـم به افعال الحاق می‎شود. به نظر می‎رسد که از فعل گؤروکمک(görükmek) "نمایان/ظاهر شدن" به اضافۀ پسوند مزبور مشتق شده باشد.

244.  گونی(gōney):"آفتابگیر". از گونئی(güney) اخذ شده که در جای خود تحلیل شده است.

245.  گویشه(gévişé):"نشخوار"(ص197). گَویش از فعل گَوْشَمک(gevşemek) به معنی نشخوار کردن مأخوذ است.

246.  گیریشمیش(girişmiş):"خونگرم"(ص198). از فعل گیریشمک "مبادرت به کاری کردن، وارد میدان شدن" با پسوند آشنای ـمیش/ـمش ساخته شده است.

247.  لاب/لاپ:"کلمۀ تأکیدی، دقیقاً"(ص199). از ادات خاص ترکی آذربایجانی بوده و اغلب در ایجاد صفت عالی به کار می‌آید و در محاوره تا حدود زیادی جای اَن را گرفته است. اصل آن مغولی است.

248.  مکّه ویجه(makkévijé):"ذرّت بوداده"(ص207). راجع به مَکَه<مکّه قبلاً توضیحات تفصیلی ارائه شده است. بی‌شک دخیل از ترکی آذربایجان است.

249.  مله‎مز(malémaz):"انسان بی‌عرضه و غیرجاذب و غیراجتماعی"(ص208). مله‌مک فعلی است که از اسم صوت حیوان اخذ شده و به بع بع کردن گوسفند اطلاق می‌شود. مله‎مز اما مضمونی منفی دارد و مجازاً به کسی که از جماعت دوری می‌گزیند و نگران دیگران نیست، اطلاق می‎گردد. در آناتولی معنای فرد ناتوان و بی‌عرضه را هم دارد.

250.  منقُ(manqo):"سرمای شدید". مینقوو و مشابهاتش را در ماجرالی بیر اک تحلیل کرده‌ام.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo