تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - ترکی و ماقبل ترکی: در نقد یک مفروضۀ شایع

ترکی و ماقبل ترکی: در نقد یک مفروضۀ شایع

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 17 تیر 1397-05:10 ب.ظ

یکی از مفروضات ضمنی یا صریح در پارادایم آذریسم این است که الفاظ غیرترکی و به زعم حامیان و مدافعان آذریسم- واژگان "آذری"- موجود در زبان ترکی و باز به لسان اغلب آنان- زبان کنونی آذربایجان- عناصری هستند که "آذریها" ضمن قبول ترکی، آنها را از زبان اصلی و قدیمی شان حفظ کرده و به زبان جدید انتقال داده‌اند. این مفروضه/ استدلال ضمنی بالاخص زمانی خود را آشکارا نشان می دهد که آذریست‌ها، از محفوظ ماندن الفاظ مربوط به زراعت و حیات محلی و ادوات کشاورزی متعلق به "آذری" بحث میکنند.

گذشته از این که در مقالات متعدد و بالاخص سری مقالات "اسکی خرمنلر" نشان داده‌ام که اغلب ادعاهای آذریست‌ها، رجم به غیب، تیر در تاریکی و اثبات به ضربِ غوغا و احاله به مجهولات و نظایر آن است، اگر توجه شود که الفاظ و اصطلاحات به انحاء مختلف بین زبانها مبادله میشوند و هر لفظ دخیلی را نمی‌توان بازمانده از زبان سوبسترات منطقه دانست، در آن صورت معلوم می‌شود که قبول چنین مفروضاتی ابهامات و ایرادات منطقی دارد. اجازه دهید ابتدا چند شرکت انتقال الفاظ را مرور کنیم؛

1.      تجارت و مبادلات اقتصادی: منطق و بنیان تجارت آن است که محصولات یا اجناسی در بعضی نقاط یافت/ تولید میشوند و در سایر نقاط وجود ندارند؛ در دوران‌های جدیدتر مزیت نسبی و کیفیت متفاوت محصولات و کالاها هم در رواج تجارت دخیل شده است. در صورتی که محصول/متاعی در نقطه‌یی یافت نشود، طبعاً اسمی هم ندارد و معمولاً اسم خود را از مبدأش میگیرد؛ برای مثال فلفل/پلپل-که قبلاً هم بحث شده است- منشا هندی دارد و در قسمت اعظم جهان با الفاظی بیان میشود که از همین لفظ اخذ و متحول شده‌اند. لفظ مورچ(murç) که در افغانستان و بسیاری از زبانهای ترکی هم دخیل شده و در منابع فارسی قدیمی هم مضبوط است، باز هم منشا هندی دارد. اسامی میوه‌هایی که خاص مناطق حاره بوده و یا مناطق خاصی از زمین می‌رویند نیز، به همین ترتیب منتقل شده و جا به جا میشوند.  برای مثال موز  در ترکی دخیل از فارسی/عربی بوده و در عربی هم دخیل ازفارسی است. اما لفظ فارسی خود دخیل از moça در سانسکریت است. حتی اسم علمی موز و خانواده آن یعنی  Musa و Musaceae هم دخیل از فرم عربی کلمه محسوب می شود. در زبانهای اروپایی هم Banana منشاء آفریقایی دارد و از طریق اسپانیولی و پرتغالی رواج یافته است. هکذاست نارگیل که در عربی و ترکی هم رواج یافته و ریشه در سانسکریت narikareh دارد. لفظ سانسکریت هم به احتمال زیاد منشاء دراویدی دارد. همین طور است نرگس/نرجس که از narkissos یونانی (احتمالاً نوعی زنبق بود) دخیل شده است. اسامی حیوانات مخصوص مناطق خاصی از زمین نظیر فیل و کرگدن وضع مشابهی دارند؛ کرگدن را قبلاً مورد بحث قرار داده‌ام. فیل هم احتمالاً منشاء بابلی دارد و از فارسی باستان به بعد در عموم زبانهای منطقه و حتی تا هندوستان رواج یافته است. بسیاری از ابداعات و اختراعات هم، نظیر تلفن، تلگراف، رادیو، بلوار، تابلو و.. در عصر جدید، در اعصار قدیم هم سکه‌ها و ابداعات به تعبیر جامعه‌شناسان انتشار مییافتند (diffuse)؛ مانند قپان و قنطار، فرچه و.. یک نمونۀ جالب silk(=ابریشم) در انگلیسی و الفاظ مشابه موجود در سایر زبانهای اروپایی است که حدس زده میشود، منشاء نهایی همه آنها si در چینی یا تلفظی محلی از آن باشد؛ نارنج و نارنگی و الفاظ اروپایی مأخوذ از آنها هم نمونه دیگری از انتشار واژگان فرهنگی محسوب میشود. بعضی از کلمات که در بسیاری از زبانهای جهان مشابهاتی دارند، در لسان علمی wanderwort خوانده می شوند و منشاء نهایی اغلب آنها معلوم نیست.

2.      تماس زبانی:منظور معاشرت و مجاورت اقوام و ملل است که میتواند از همجواری و همسایگی ناشی شود یا از امتزاج و آمیختگی اقوام در جوامع وسیع و کاسموپولیتن. برای تقریب به ذهن امریکای معاصر را در نظر بگیرید؛ مهاجرینی از دهها ملیت و زبان  در کنار هم زندگی می‌کنند. در این قبیل جوامع معمولاً یک lingua franca یعنی زبان واسطه وجود دارد؛ زبان واسطه و زبان‌های محلی از همدیگر متاثر شده و عناصری می پذیرند. جهت تأثیر و تأثر به فاکتورهای مختلفی بستگی دارد؛ دین و زبان دینی یکی از فاکتورهاست. زبانی که متون قدسی به آن تدوین شده و ادعیه و مراسم دینی با آن برگزار می‌شود، طبعاً اعتبار و پرستیژی دارد. به طوری که اطلاع از آن و اشراف بر آن امتیاز و فضل محسوب می‌شود. لذا به مرور الفاظی از زبان دینی وارد زبانهای اقوام معتقد به آن دین می‌شود. چنین رویه‌یی را در تعاملات عربی با فارسی، ترکی، اردو، بربری و ...در عالم اسلام می توان دید؛ همین طور  در تاثیرات یونانی و لاتین بر زبانهای اروپایی، تاثیر سانسکریت بر زبانهای هندی، تبتی و زبان های منقرض شده جنوب ترکستان نظیر ختنی و تخاری و هم چنین تاثیر چینی بر ژاپنی و کره‌یی. از آنجا که تاثیراتی از این دست ضرورتاً با تکلم و محاوره مرتبط نیست و اغلب از طریق لسان/ژارگون اهل علم و دین منتقل می‌شود، گاه الفاظ غیرفصیح و مجعول هم در این زبانها پدیدار می‌شود؛ الفاظی مانند کفّاش (از کفش فارسی)، نزاکت (از نازک)، فلاکت و صدها واژه به ظاهر عربی در فارسی و ترکی و اردو  از ساختههای همین طبقه باسواد و اهل فضل محسوب می شود. اهمیت علمی یک زبان را هم نباید از نظر دور داشت. گرچه کمتر اتفاق می‌افتد که یک زبان در فقدان حامی سیاسی-نظامی بتواند به مرتبه بالای علمی برسد، با این حال در ازمنه گذشته زبانهای متعددی را سراغ داریم که پس از کسب اهمیت علمی و فلسفی یا مذهبی در فقدان حکومت حامی و قوه نظامی، اعتبار خویش را قرنها حفظ کرده‌اند. برای مثال یونانی، آرامی و عربی چنین وضعی داشتند. به هر حال یونانی، قرنها زبان فلسفه و طب بوده است. در قرون جدید فرانسه شأن مهمی یافته بود و مثلاً علی‌رغم فقدان تماس مستقیم بین ایرانیان و فرانسویان، مهمترین اصطلاحات و اسامی و مفاهیم مدرن در ایران از فرانسه اخذ شده است. همین طور است الفاظ فراوانی که در زمینه موسیقی و معماری در زبانهای غربی و غیرغربی از ایتالیایی اخذ شده است. در چنین مواقعی، وجود طبقه تحصیلکرده و آشنا به هر دو زبان، همینطور پروسۀ علم آموزی و انتقال علم از یک جامعه به جامعه دیگر (و یا تکنولوژی) ضرورت دارد. زیرا الفاظ از طریق هوا یا آب منتقل نمی‌شوند، احتیاج به ناقلان انسانی دارند.

فاکتور دوم قدرت سیاسی/ نظامی است که از آن طریق الفاظ مرتبط با حوزههای مذکور به زبانهای اقوام تحت حکومت وارد می‌شود. برای مثال الفاظ مغولی فراوانی در دوره ایلخانی و پس از آن وارد زبان دیوانی و سیاسی فارسی، عربی و ترکی شده است که بقایای آن هنوز هم مشاهده میشود. ورود الفاظ مربوط به ساختار حکومت تزاری و شوروی در زبانهای قلمرو روسیه/شوروی سابق نمونههای فراوانی از این دست در اختیار ما قرار می دهد.

فاکتور سوم، تخصص و تبحر اعضای گروه قومی در حوزهی خاص است؛ برای مثال ونیزی‌ها و سیسلی‌ها و یونانی‌ها در مدیترانه، سابقه دریانوردی و تجارت دریایی طولانی داشتند. لذا زبانهای ترکی و عربی که بعدها وارد این حوزه شدند، عناصری از این زبانها را جذب و اخذ کرده‌اند. بعضی از آن واژگان حتی به ایران هم راه یافتهاند و در بحث از الفاظ عثمانی دخیل در فارسی، نمونه های متعددی از آنها ذکر شده است. بعضی از الفاظ مربوط به کشاورزی هم در شرق آناتولی و همین طور در لهجات آذربایجان، منشأ ارمنی دارند. این امر نشان میدهد که زارعین ارمنی سابقه و تخصص بیشتری داشتهاند. نمونه دیگر بعضی اصطلاحات سغدی( منجمله اصطلاحات تجاری) است که به دلیل حضور سغدیان در میان ترکان، در زبان‌های ترکی وارد شده است. سغدیان تجار معروفی بودند.

وضعیت چهارمی هم میتوان تصور کرد که در آن یک قوم، نه قدرت سیاسی و نظامی دارد و نه زبانش زبان دینی و مقدس است و نه به لحاظ تخصص مزیت بارزی دارد. در این حالت معمولاً عناصر قابل توجهی از این زبان دخیل نمی شود مگر دو دسته کلمات: گروه اول کلمات مربوط به خصائص و سنن فرهنگی خاص آن قوم است (نظیر جشنها، رسوم ازدواج، البسه، غذاهای مخصوص و نظایر آن). تعداد قابل توجهی از الفاظ فارسی که در متون متقدم عربی مانند اشعار ابونواس وجود دارد از این قسم و قماش به حساب میآیند؛ الفاظ هندی دخیل در انگلیسی، اصطلاحات کردی دخیل در ترکی جدید، الفاظ عربی دخیل در فرانسه از همین جنس به محسوب می‎شوند. دسته دوم الفاظی هستند که ابتدا با مایه طنز وارد زبان روزمره میشوند و سپس به جزئی از زبان آرگو/ عامیانه مبدل میشوند. بدیهی است که این وضعیت مستلزم اختلاط و امتزاج نسبتاً طولانی دو قوم است. الفاظ ارمنی موجود در لهجه استانبول اغلب از همین جنس است و قبلا نمونههایی از آنها ذکر شده است.

بنابراین نمی توان مدعی شد که الفاظ دخیل در یک زبان همواره بازمانده از زبان سوبسترات است. اقوامی که به مرور زبان خویش را از دست داده و زبان دیگری را می پذیرند، اغلب وضع اقلیت دارند؛ نظیر یهودیانی که زبانهای محل سکونت خویش را آموخته‎اند. اما از زبان عبری یعنی سوبسترات یهودیان چه به جای می‌ماند؟ در عموم زبان‌های یهودی عناصر عبری محدود به اصطلاحات مذهبی و سلام و علیک روزمره است. این مقدار از الفاظ عبری بسیار کمتر از کلمات عربی موجود در عموم زبانهای اسلامی است. به نظر میرسد که عناصر سوبسترات در درجه اول توپونیمها و بعد از آن در الفاظ دخیلی به جای می ماند که طرق ورودشان در بالا به اختصار مورد اشاره قرار گرفت؛ اگر هدف از تَرکِ یک زبان و اختیار زبانی دیگر، برقراری ارتباط، تفهیم و تفاهم و برخورداری از امتیازات و احیاناً فاصله گرفتن از شان و منزلت مادون زبان خویش است، حفظ لغات و واژگان مزبور، نقض غرض و نافی منافع تبدیل زبان خواهد بود. زیرا همچنان تمایز و تفاوت باقی خواهد ماند. مگر آنکه قائل باشیم که یک قوم از تکلم به زبان خویش منع شود و آنگاه از سر لجاجت و اصرار بر زبان خویش، الفاظی را حفظ کند. این فرض در آرای حامیان آذریسم، مکرراً مورد اشاره قرار میگیرد. اما گویا آنان توجه ندارند که لجاج و اصرار -در فقدان تفاوت مذهبی- قرن ها و نسل ها نمی‌پاید و به مرور رنگ می‌بازد و فراموش می‌شود. نمونه عرب‌های باقی مانده در اسپانیا پس از سقوط غرناطه، یکی از موارد گویا در این زمینه است.

حال که سخن بدینجا کشید، خالی از لطف نخواهد بود که در خصوص ضوابط تحلیل اتیمولوژیک واژگان دخیل نکاتی را عرض کنم. نکاتی که قبلا به مناسبتهایی عرض کرده‌ام و البته برای اهل علم بدیهی است، اما اتیمولوژیستهای آماتور و دیلیتانته، عموماً به دلیل عدم رعایت این شروط، اشتباهات فاحشی مرتکب می شوند:

1.       شرط مورفولوژیک: اگر دو لفظ را  مرتبط و یکی را دخیل از دیگری بدانیم، باید قواعد مورفولوژیک حاکم بر تبدلات و تحولات کلمه را بیان کنیم؛ برای مثال اوروج(oruc) در ترکی معادل روزه فارسی است و شباهت آنها هم بدیهی به نظر میرسد. بالاخص که مشهور است کلمات ترکی با صامت ر/R شروع نمی‌شوند و مصوتی به ابتدای این قبیل کلمات اضافه می‌شود. به یاد دارم دوستی اوروج را فارسی می‌دانست و استدلال می کرد که فی‌المثل در کردی روژ معادل روز بوده و تبدیل ز به ژ  اتفاق میافتد. ایشان توجه نداشت که تبدیل مزبور در فارسی اتفاق نمیافتد و کردی زبان مجزایی بوده و قواعد خود را دارد. مثال دیگر همانندی ژِن=زن و بِزی=بژی(=یاشاسین) و نظایر آنهاست؛ با توجه به این موارد، در کردی معادل زیستن باید ژیان باشد و هست. اما "زنده" موجود در کردی با قواعد این زبان قابل توجیه نیست و دخیل از فارسی است.

2.       شرط سمانتیک: دو کلمه ممکن است شبیه یا عین هم باشند، اما شرط ربط و دخیل بودن یکی از آنها وجود رابطه معنایی بین آنهاست، به طوری که بتوان تطور و تبدیل معنایی را حتی الامکان بدون تکلّف و ابهام تبیین کرد و توضیح داد. برای مثال با آن که دماغ و داماق شباهت زیادی دارند، اما فاصله معنایی‌شان بارز است(البته تطور مورفولوژیک و تاریخی دو لفظ هم متفاوت است).

3.       شرط تاریخی: به فرض وجود شباهت سمانتیک و مورفولوژیک، باید بتوان به طرز علمی و قانع کننده‌یی نشان داد که دو زبان با یکدیگر تماس داشته‌اند و یا احیاناً گروه قومی/زبانی دیگر حلقه واسطه بین آنها بوده است. برای مثال الفاظ عربی و فارسی موجود در زبانهای بالکان از طریق ترکی به  این منطقه راه یافته‌اند؛ تعداد قابل توجهی از الفاظ عربی موجود در زبانهای آسیای مرکزی و ترکستان با وساطت فارسی به این مناطق راه یافته‌اند و اهالی این مناطق با اعراب تماس مستقیم نداشته‌اند. حال اگر احیاناً الفاظ نادر عربی و فارسی را در یاکوتی بیابیم، باید به وساطت زبان‌های مانند مغولی هم توجه کنیم. با این اوصاف، جستن الفاظ ترکی در زبان‌های بومی آمریکا یا کشف منشأ اوستایی برای کراوات و جگوار و.. خیالپردازی بوده و حلقههای واسطه در اینجا وجود ندارد. به دلیل فقدان چنین شروطی است که بحث از رابطه ترکی با سومری و مباحث مشابه را بی فایده و غیر علمی و آماتوری دانسته‎ام.

چند نکته در خصوص زبان های سوبسترات

در این مطلب و سایر مقالات عامدانه از لفظ سوبسترات استفاده کردهام و آن را به الفاظ و معادلهای نوساز ترجیح دادهام. دلایل ترجیح خود حکایتی طولانی دارد. عجالتاً بنویسم که اغلب معادلهای موضوعه برای مصطلحات غربی و مدرن، به جای آنکه تفهیم و تفاهم را آسانتر کنند، باعث کج فهمی و برداشتهای غلط و تشدید ابهامات میشوند. باری منظور از زبان سوبسترات زبانی است که قبل از رواج/ورود زبان بالفعل موجود در منطقه/ناحیه وجود داشته است. در مورد آذربایجان، دعوی آذریسم، مبنی بر وجود زبانی به نام "آذری" در این منطقه بوده است. امروز در زبانشناسی تقریباً مسلم است که همه زبان‌های موجود کمابیش زبان/زبانهای سوبسترات دارند و هیچ یک از السنۀ فعلی از ابتدای عالم در محل کنونی‌شان نبوده‌اند. در خصوص تاثیر زبان سوبسترات در زبانهای جدیدالورود تصورات غیردقیقی در تئوری آذریسم وجود دارد. زمانی مرحوم محمدعلی سجادیه- استاد چشم‌پزشکی دانشگاه تهران- در کتاب تبار مشترک ایرانیان و تورانیان از پزشکی همکار و همفکر آذربایجانی با هیجان نقل میکرد که یک قوم هر چند هم زبان دیگری را بپذیرد، رایج‌ترین و مأنوس‌ترین الفاظ را  دست نمی‌دهد. بر همین مبنا بود که وی "من" موجود در ترکی آذربایجان را باقی مانده از همان آذری تصور می‌کرد. واقعیت آن است که تاثیر زبان سوبسترات بر زبانِ جدیدالورود به اشکال مختلف بوده و به فاکتورهای متعددی بستگی دارد؛ بارزترین شکل آن اخذ لغات/اصطلاحات از زبان سوبسترات است که به دلایل فوق‌الذکر اتفاق می‌افتد. اگر مدت و میزان تماس متکلمین دو زبان زیاد باشد، معمولاً یکی از دو زبان حالت کریول یا پیجین به خود می‌گیرد؛ زبانی، الفاظ و قواعد گرامری را از زبانی دیگر می‌گیرد و در نتیجه زبان ثالثی آمیخته از هر دو به وجود می آید. پیجین را معمولاً زبان واسطه با قواعد گرامری بسیار مختصر تلقی میکنند که بین تجّار و اهالی مناطق چند زبانه به وجود میآید. کریول حالت پایدارتری دارد و به صورت زبان مادری هم در می‌آید. ولی در نهایت کریول‌ها و پیجین‌ها عناصر پایداری نیستند و به خلق زبان و ادبیات مهمی هم منجر نمی‌شوند یا حداقل تاکنون نشده اند. اما اگر اخذ لغات به درجه اخذ/ آمیختگی گرامری نرسد، ولو آن که حجم عظیمی از واژگان از یک زبان وارد دیگری شود، زبان کریول پدید نمی‌آید. بنابراین اگر احیاناً کسانی زبان عثمانی را به دلیل حجم انبوه الفاظ عربی و فارسی در متون ادبی آن -و نه لزوماً همۀ متون - زبان کریول و نظایر آن تلقی میکنند از سر بی دقتی و تساهل است. زیرا گرامر آن زبان النهایه ترکی است. درست است که مثلاً جمع مکسر عربی یا احیاناً ترکیباتی با شیوه اضافه فارسی در آن مشاهده میشود، اما این ها محدود بوده‌اند و به سطح صرف افعال و ...نرسیده‌اند. همینطور متون متکلف فارسی مانند درّۀ نادره یا متون قاجاری را نمیتوان کریول دانست.

در خصوص ترکی آذربایجانی تمایل شدیدی در شخصیت‌ها و جریان های آذریست وجود دارد تا این زبان را کریول تلقی بکنند. بگذریم از رویازدگانی که حتی ترکیِ ترکیه را هم آذری استانبولی میخوانند و میخواهند. اما واقعیت آن است که گرامر ترکی آذربایجانی -صرف نظر از تاثیراتی که بالاخص شکل شفاهی آن از فارسی طی دو قرن اخیر پذیرفته است -کاملاً ترکی است و با قواعد لهجات ترکی آناتولی و عثمانی و منابع کلاسیک و قدیمی ترکی تفاوت مهمی ندارد؛ غیر از تحولات معمول و تاریخی زبان. پروسۀ تحول زبان بدون بقای عناصر سوبسترات، حتی در زبان های بومی شهرهای ایران -که اینک فارسی خراسانی/مکتوب جای آنها را گرفته است- به وضوح مشاهده میشود. شیرازی امروز چه چیزی متفاوت از فارسی استاندارد/تهرانی دارد. الّا یکی دو اصطلاح و لفظ محلی و لذا تفاوت آن دو کمتر از انگلیسی امریکایی و بریتانیایی شده است. هکذاست اصفهانی که زور لغت‌شناسانش به "چوریا از روی چینه ورمالیدن تو سیبه" رسیده است. حال آن که این زبانها بنا به آنچه قبلاً هم نوشتم با آهنگی کُند و طی سده‌ها و اغلب به صورت نامحسوس تغییر کرده اند و به تدریج عناصری را از فارسی مکتوب/خراسانی/استاندارد اخذ کردهاند. گذار به ترکی -در صورت وجود- که در چند و چون آن بحث های جدّی و علمی باید صورت بگیرد، باید بسیار سریع‌تر اتفاق میافتاد و فرآیند کریولیزاسیون که شاهدی برای آن در در زبان ها و لهجه های موجود در اختیار نداریم و به احتمال زیاد در گذشته نیز وجود نداشته است- نباید رخ داده باشد.

مخلص کلام آن که نمیتوان وجود واژگان دخیل را لزوماً به زبان سوبسترات نسبت داد که گفتیم طرق ورود متنوع است. بنابراین نمیتوان بین وجود کلمات دخیل در ترکی و تغییر زبان اهالی، رابطه منطقی و مستقیم برقرار کرد. اگر بتوان با ادّله و شواهد علمی و عقل پسند وجود عناصر قدیمی را در یک زبان جدید و مثلاً ترکی نشان داد، از این جا صرفاً می توان وجود تماس بین متکلمین آن زبان قدیمی و زبان فعلی و یا آشنایی افرادی از متکلمین به زبان کنونی با زبان سابق/ سوبسترات را استنباط کرد و نه بیشتر از آن را.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
امیر
شنبه 13 مرداد 1397 02:44 ق.ظ
از معدود نوشتارهای عالمانه و بی غرضی که در حوزه ترک شناسی خوندم تحریرات حضرتعالیه! به شما درود می فرستم و براتون آرزوی موفقیت دارم
پاسخ محمد اردم : ممنون از نظر لطفتان..
با آن که حسب حسن ظن تان تلاش دارم از موازین علمی منحرف نشوم...طبعاً این مسودات خالی از ایرادات و اشکالات نیستند...نقادی افراد بی غرض موجب مفیدتر شدن مطالب خواهد بود
ساغ اولون
اومود
شنبه 30 تیر 1397 09:39 ب.ظ
گوزلدی . اللرینیزه ساغلیق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo