تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - مطالب مهر 1395

آذربایجان در "سنگلاخ"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 30 مهر 1395-09:18 ق.ظ

اسم آذربایجان از ابتدا، معنای قومی و نژادی نداشته و همانند نامهایی نظیر خراسان، [ولایتِ]فارس، عراق و حتی ترکستان حدود و ثغور آن ثابت نبوده است. در اینجا قصد ورود به مناظره یا مشاجرۀ آران-آذربایجان را ندارم. چه این مناقشه ابعاد و نوآنس‌های سیاسی هم دارد. جوهرۀ این منازعه را هم سیاسی و پولمیک می‌دانم. برای مثال به خاطر دارم که چنگیز پهلوان در یک مصاحبه(حدود پانزده سال قبل. مع‌الاسف آدرس دقیقش را به خاطر ندارم) گفته بود که حتی اگر یک دلیل بر آذربایجان نامیدنِ جنوب قفقاز/ آران، قبل از قرن بیستم وجود داشته باشد، حرف خود مبنی بر مخالفت با اسم "جمهوری آذربایجان" را پس می‌گیرد(نقل به مضمون). سنگلاخ چندین دلیل برای این منظور دارد.

باری حین تصفّح چند سالۀ سنگلاخ چاپ خیاوی(مع‌الاسف چاپ دکتر محمدزاده صدیق به دستم نرسیده است) در چند موضع به به اسم آذربایجان رسیدم که ذکر و تأمل مختصر در آنها را خالی از فایده ندیدم. اما قبل از آن اشاره کنم که در بحث از ترکی، میرزا مهدی خان، از سه تعبیر بیشتر استفاده می‌کند:

1.      ترکی رومی/رومیه؛ که مراد از آن قاعدتاً عثمانیان و ترکی عثمانی است. اما در اکثر موارد کلمات محل بحث هم در آذربایجان و هم در آن آناتولی شایع‌اند.

2.      اتراک ایران؛ در همۀ موارد دقیقاً معلوم نیست که آیا مراد آذربایجان است یا طوایف دیگر مثلِ ترکان خراسان و قشقایی و..؟ قراین بیشتر اشاره به ترکانی دارد که در قشون نادرشاه-ولینعمت میرزا مهدی‌ خان-حضور داشتند. بیشتر آنها هم خواه اهل آذربایجان و خواه اهل خراسان باشند، زبانی تقریباً یکسان داشتند. زیرا که بسیاری از ترکان خراسان-مانند طایفۀ افشار–مهاجر از آذربایجان بودند و نادر با طوایف افشار در جنوب آذربایجان ملاقات کرد. مثلاً در مادۀ قراباش می‌نویسد:"به ترکی رومی نام بلبل بود و اتراک ایران کنیز را گویند"(ص119). قاراباش/قاراواش هم در آذربایجان و هم در آناتولی به "کنیز و خدمتکار" اطلاق شده است. در مادۀ قارلانقوچ می‌آورد:"به ترکی به رومی و ایران پرستوک باشد که آن را به عربی خطاف نامند"(ص203) که مانند مورد فوق، ترکی ایران معادل ترکی آذربایجان می‌تواند باشد. در مادۀ بورولغون هم مطلبی مشابهی وجود دارد:"به عقب خمیدن و برگشتن که اتراک ایران "قیقاج" گویند"(ص86). تعبیر اهل ایران هم گاهی مشاهده می‌شود که خالی از ابهام نیست؛ مثلاً در مادۀ باستوق، پس از اسامی رومی، شامی و حجازی کلمه گوید:" آنچه اهل ایرانند، شیرۀ انگوری که به قوام آورده، پهن کرده، مغز در آن پیچند، آن را "باستوق" نامند"(ص76). گرچه در آذربایجان باسدیق /باستیق شایع است، اما در فارسی این فرم ثبت نشده و باسلوق موجود، محتملاً جدید بوده و در آن literary hypercorrection مشاهد می‌شود. به نظر می‌رسد که در اینجا هم مراد از اهلِ ایران، "ترکان ایران" باشد. ظاهراً در آن دوره تفاوت لهجات ترکی نقاط مختلف ایران چشمگیر و قابل توجه نبوده است.

3.      اتراک توران(مثلاً ص 140 ذیلِ چوبان آلداتان) که گاهی از زبان آن به لغت چغتای(مثلاً ص 88 و مادۀ بوغاز) و زبان اهل ترکستان هم تعبیر می‌شود، ازبکان و بقایای چاغاتاییان است. علاوه بر اینها از اهل خطا هم یاد می‌شود که مراد محتملاً ترکان اویغور یا جنوب سیبری است(مثلاً ص90 و مادۀ بولغان). همچنین الفاظ مغولی متعددی هم در سنگلاخ آمده به تصریح یا بی‌تصریح. مرحوم کلاوزون در مقدمۀ تفصیلی‌اش بر چاپ فاکیسمیلۀ اثر و ایندکس‌هایی که تهیه کرده، عموم این الفاظ و السنه را به تفکیک آورده است.

باری برویم سراغ موارد ذکر نام آذربایجان:

1.      ذیل "اران" می‌نویسد:"(1) محال قراباغ را گویند. (2) اسمِ فارس بن پهلویست که آذربایجان، ارمن و موغان برادران اویند و قراباغِ اران منسوب به اوست"(ص20). در اینجا استنباط می‌شود که اران –از نظر میرزا مهدی خان- مترادف قراباغ بوده و نه آن گونه که گه‌گاه ادّعا می‌شود قراباغ از توابع اران/آران باشد.

2.      مدخل بعدی "آلاتاغ" است:"نام کوهی است در نواحی خراسان که مسکن اکراد است و نیز نام کوهی است در آذربایجان، در حوالیِ ایروان"(ص24). جالب است که به تصریح مؤلف ایروان در داخل آذربایجان قرار گرفته است. البته می‌دانیم که آلاتاغ فرم شرقی است و در آذربایجان فرم آلاداغ موجود است.

3.      در مدخل "توپ قراآغاج" آمده است:"نام محلی است از مواضع آذربایجان که پایین شیروان و گرجستان واقع است"(ص111). از اینجا ممکن است استنباط شود که شیروان غیر از آذربایجان بوده، ولی عکس آن هم  قابل استخراج است؛ زیرا فی‌المثل می‌توان گفت:"فومن از مواضع گیلان است که بالاتر از (شمالِ) رشت واقع شده". محل کنونی توپ قراآغاج باید، توپ قراآغاج تابعِ رایونِ بالاکن در منتهیالیه شمال غربی جمهوری آذربایجان و همجوار با داغستان و بورچالوی گرجستان باشد. 

4.      "سایین قلعه" در مدخل سایین آمده:"نام قلعه‌ایست که در آذربایجان از توابع تبریز واقع[است] (ص171). همانطور که در "کتاب الصاد سنگلاخ" آورده‌ام مراد شاهین‌دژ امروزی است.

5.      در مادۀ "قراباغ" آمده:"نام ولایتی است از آذربایجان که منسوب به ارّان بن فارس است و شهر گنجه دارالملک آن است"(صص199-200). این قصّۀ ارّان بن فارس و فارس بن پهلو(ی)، هم از اساطیر متأخّر است که با هدف تبیینِ توپونیم‎های نامفهوم و غامض و توضیحِ شجرۀ اقوام و ملل ابداع شده بود و بسط می‌یافت. به هر حال از جمع این مادّه و مدخل اران، ترادف اران و قراباغ، از نظر مؤلف سنگلاخ و تعلّقشان به آذربایجان، حداقل در آن مقطع، اسنباط می‌شود.

6.       ذیل مادۀ گوگرچینلیک آمده است:"به معنی برج کبوتر باشد و نیز نام قلعه‌ایست در ولایت آذربایجان"(ص234). مراد قلعۀ تاریخی غربِ دریاچۀ ارومیه است که شهرت تاریخی داشته و حالیه به گؤگرچین/گؤیرچین قلعه موسوم است. مدخل حاضر یکی از مسامحات قدما را هم انعکاس می‌دهد؛ در موضعی، قراباغ ولایتی است از آذربایجان. در جایی دیگر آذربایجان خود ولایت است. اگر آذربایجان واحد بزرگتری است، علی‌القاعده تقسیمات فرعی آن، باید اسم متفاوتی داشته باشد.

احتمال دارد که مواردی از ذکر اسم آذربایجان در این نوشتار فوت شده باشد. اما در مجموع به نظر می‌رسد که آذربایجان مدلول جغرافیایی داشته نه قومی و زبانی. در سنگلاخ هیچگاه با تعابیر نظیر "ترکی آذربایجان" مواجه نمی‌شویم. یک دلیل این می‌تواند آن باشد ترکی محدود به آذربایجان تلقی نمی‌شده است و همان‌طور که در اوایل مطلب هم آمد، تفاوت بارزی بین ترکی نقاط مختلف مشاهده نمی شده.



نوع مطلب : یئر آدلاری  توركجه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قانچی، آچاچی، گیوی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 24 مهر 1395-01:25 ب.ظ

هر سه توپونیم مورد تحقیق در این مختصر در مقالۀ مینورسکی آمده است. در اینجا با اصلاحات و اضافاتی بررسی خواهند شد.

قانچی: مینورسکی فقط از یک قانچی در شرفخانه یاد می‌کند. اما حداقل دو قانچی دیگر هم می‌شود اضافه  کرد:

1.      قانچی: قریه‎یی از توابع بندر شرفخانه در شبستر که اینک به محله‌یی از این شهر مبدّل شده است.

2.      قانچی: قریه‎یی از توابع بخش چشمه‌ساران آزادشهر

3.      تپۀ قانچی خرابه‌سی: سایت تاریخی و متعلّق به عصر مغول در ابهر.

مینورسکی قانچی را "آستین"(sleeve) معنی کرده است که قابل قبول نیست. می‌دانیم که برای مثال لقب معین‎الدین قاضی‌القضات اوایلِ سلطنت غازان خان، قانچی/غانچی بوده است. طبعاً آستین معنایی مناسب برای لقب مزبور نمی‌تواند باشد. به احتمال زیاد مینورسکی آن را با قانچوی(=آستین) که لفظی دخیل از چینی در مغولی است، خلط کرده است.

دؤرفر از این لفظ به تفصیل بحث کرده است(مادۀ 288) و آن را "چوپان یا مراقب احشام خان"(Viehhüter des Chans) ترجمه کرده است و ضمن نقلِ واریانت‌های قانچی، قمانچی و غانچی، فرم قناچی را اصل قرار داده است. به زعم وی اصل کلمه *قاناچی(*qanaçi) بوده و قانا با قانات ترکی موافق است که در پروتوترکی (UrTürkisch) *قانا بوده و ـت نوعی جمع محسوب می‌شود. اصطلاح قانات علاوه بر معنای حقیقی "بال و پر" معنای مجازی "پنجرۀ مشبّک چادر/خیمه" هم داشته. باری *قاناچی به افرادی اطلاق می‌شده که "احشام و چارپایان را در حصارهایشان نگه میداشتند و می‌چراندند". به بیان ساده مراد چوپان پادشاه بود. واژۀ قانات/ قنات در عصر صفوی هم از مصطلحات درباری بود و به "تأمین‎کنندگانِ مواد مطبخ سلطانی" اطلاق می‌شد. مواد غذایی مزبور اغلب گوشت بود. عجیب آن‌که قانچی و غانچی در کتب مهم لغت فارسی مندرج نیست و جالب آن‌که فرهنگ سخن(با فرم غانچی) کلمه و منشأ مغولی‌اش را ذکر کرده و معنایی دقیق برای آن آورده است:"متصدی پرورشِ گاو، گوسفند و مانند آنها برای مصرفِ دستگاه حکومتی". طبعاً اگر به واریانت‎ها هم-به جهت وفور در متون تاریخی- اشاره می‌شد، بهتر بود.

آچاچی: توپونیمی منحصر به فرد و روستایی(ظاهراً در حال حاضر شهری)است در ساحلِ قیزیل اوزن و از توابع میانه. در این ناحیه توپونیم‎های مغولی متعددی وجود دارد که قبلاً هم بررسی شده‌اند(مثلِ سبیز، ارباط، قافلانتی و..). آچاچی در تداول عامّه هاچاچی تلفظ می‌شود و در متون تاریخی فرم‌های آچاچی، هاچاچی، آجاچی، هاجاجی هم برای آن ثبت شده است[1]. مینورسکی آن را با آچان(achan) مغولی مرتبط می‌داند. آچا(ن)/Achaa(n) در مغولی به معنی "بار و بنه، احمال و اثقال" ات و طبعاً با پسوند ـچی(و حذفِ سیستماتیک ـن)فرم آچاچی به دست می‌آید و به احتمال زیاد مراد از آن "حامل یا متصدی حمل اثاثه و بار بزرگان و سلاطین" بوده است.

مرتبط کردن هاچاچی با هاچا(=چوب دو شاخه به شکلِ Y و دایاق/دیاق) قابل قبول نیست؛ زیرا هاچا-که در آناتولی هم به صورتی محدود(قارص و آرپاچای) رواج دارد و به فرهنگ اتیمولوژیک تیتسه هم راه نیافته-واژه‌یی دخیل از ارمنی است. رابرت دانکوف هم این نکته را متذکّر شده است(ص61). هاچا با فرم هاچه در فارسی هم دخیل شده و در دهخدا و معین هم مذکور است. *هاچاچای، با قواعد ترکی هیچگاه به هاچاچی تبدیل نمی‌شود. ضمن آنکه رود قیزیل اوزن در این ناحیه دوشعبه و دوشاخه نمی‌شود تا محملی برای این تسمیه باشد.

دو توپونیم هاچاکند/هاچه‌کند(روستایی از توابع گِرمی استان اردبیل) و هاچاسو/هاچه‌سو(قریه‌یی از توابعِ دهستان هولاسو، بخش مرکزی شاهین‌دژ/سایین قالا)به احتمال زیاد باید با همین هاچا مرتبط باشند. گرچه احتمال وجود عنصر مغولی فوق را نمی‌توان به طور کامل کنار گذاشت.

گیوی: اسم رسمی شهری(سابقاً روستایی) تابعۀ شهرستانِ کوثر خلخال است که در تداول عامّه کووو(küvü) و گاهی کویو(küyü) خوانده می‌شود. گیوی باید hypercorrection بوده و ابداع علماء و ادباء باشد. علی‌الظاهر بلغاء و فصحای مزبور، آن را با گیو شاهنامه(و منسوب به آن) مشابه، مرتبط و قابل تحلیل یافته و خلط کرده‌اند. فرم قدیمی "کوی" مندرج در کتب تاریخی هم مؤید تلفظ محلی و نافی فرم گیوی است. کوئین(in') اسم قبیلۀ تاتاری است که در قرون 13 و 12 میلادی در شرق مغولستان می‌زیستند و همراه قشون مغول به این صفحات هم آمده‌اند. در این توپونیم صامت انتهایی ساقط شده که حادثه‌یی معمول است. ظاهراً آن گونه که مینورسکی از  برزین نقل می‌کند، چندین کوئین در ایران وجود دارد؛ کوئین علیا از توابع بخش طالقان شهرستانِ ساوجبلاغ یکی از آنهاست. به نظر می‌رسد اسم‌هایی مانند کوهین(مثلاً در مسیر رودبار به قزوین) در اصل کوئین بوده و با اتیمولوژی عامیانه تحریف شده‌اند. کویو/کووو، احتمالاً جزئی از منطقۀ مغولیه است که حمدالله مستوفی در نزهه‌القلوب ذکر کرده است.



[1] Christoph Werner, An Iranian Town in Transition: A Social and Economic History of the Elites of Tabriz, 1747-1848 (Documenta Iranica Et Islamica) Wiesbaden: Harrassowitz, 2000. P.121.

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

اسکی خرمنلر XXII

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 23 مهر 1395-02:09 ب.ظ

125.  کؤکه(köke):"یومرو، کیچیک چؤره‌ک". آذربایجانین فرقلی بؤلگه لرینده، آیری-آیری شکیل لرده پیشیریلن یئرلی چؤره‌ک، اؤنملی کولتور سؤزجوک لریمیزدن دیر. کوکه(küke) بیچیمی دا وار آغیزلاردا. قونشو دیللره(تاتجا، قزوین فارسجاسی) ده گئچیب‌دیر. اسکی موغولجادان گلدییی بیلینیر. احمد جعفراوغلونون آذربایجان تورکجه‌سینده‌کی موغولجا آلینتی‌لار اوزرینه یازدیغی مقاله‌ده کؤکه دن سؤز ائدر. دؤرفر "یئنی فارسجادا، تورکجه و موغولجا عونصورلار" آدلی اثرینده، کلمه‌نی موغولجا کؤکه- فعلیندن(=سورماق، اممک) گتیریر و اسکی تورکجه ده‎کی اممک فعلیندن گلن امیگ(=امجک، دؤش) کلمه‌سییله توتوشدورور.

126.رانا(rana):"شوخوم یاریغی، شیار" کلمه‌نی "ترانه‌های کار در آذربایجان"(62.ص) دا گؤردوم. چوخ یایقین اولماسا گره‌ک. الیم‌ده‌کی سؤزلوک‌لره باخدیغیم دا، آنادولودا یوخ سانکی. آنجاق قاشقای تورکجه سینده، ایکی بیچیمی وار: "رنه" و "رهنه". بو سونکو بیچیم، فارسجا "رخنه" کیمی بیر قایناغا اشارت ائدیر. کسین بیر سؤز سؤیله‌مک مومکون ده‌ییل. چونکو آنلام باغی آچیق گؤرونمور.  کلمه‌نین آلینتی اولدوغو آچیق دیر.

127.   کؤزوم(közüm):شیار، شوخوم یئری". اوسته‌کی قایناق دا گؤردوم:"جوت سوره‌ک کؤزوم-کؤزوم" (73.ص). آنجاق بو کلمه ده سؤزلوک‌لرده گؤرولمه‌دی. گؤز(اسکی بیچیمی: کؤز) کلمه‌سییله ایلگی‌لی گؤرمک ایسته‌سم‌ده، آچیقلانماسی راحات گؤرونمور.

128.     قیندیرقا(qındırga):"توپال اوتو دئییلن بیتگی جنسی‌ندن بیتگی‌لر(باغلیق ائشمک‌ده ایشله‌نیر)". آنلاشیلان بیر بیتگی آدیندان چوخ، بیر سورو بیتگی لرین آدی‎دیر قیندیرقا. چاییر اوتونا بنزه‌ین بو بیتگی‌لرین عایله آدی بیتگی‌بیلیمی‎نده Cyperius دور. آنادولو دار بیر آلان دا(آدانا) قیندیرغا (kındırga) سؤزجویو وار. قیندیرقا(kındırka) بیچیمی ده محدود بیر آلان دا(آنکارا و چئوره‌سی) ضبط اولوبدور. باشقا یئرلرده قیندیرا(kındıra) یایقین دیر و آنادولودا اوچ قیندیرا آدلی کند وار؛ ایکی‌سی بولو دا، بیری ده آنتالیا، آقسو دا(بونون آدی سونرادان گول‎اولوق(Güloluk) اولاراق ده‌ییشدیریلیب‌دیر). کلمه سانکی اوغوز تورکجه‌سینه مخصوص‌دور. فارسجادا دا بو بیتگیه بللی-باشلی آد وئریلمه‌میش سانکی؛ "اویار سلام/آبیار سلام" آدی وارسادا یایقین ده‌ییل‌دیر. آذربایجان دا توپال/توپالاق و توپاللیق آدلاری دا وار و بو بیتگی‌نین فرقلی آما بنزه‌شن تورلرینه وئریلیر بو آدلار. فارسجا "جگن" اولاراق بیلینن بیتگی‌ده، باشقا بیتگی‌دیر آنجاق قیندیرقایا بنزه‌دیی آچیق دیر. سانکی میرزا مهدی خان دا بیتگی‌نین فارسجاسی‎نی بیلمیرمیش:"قندرغه: به ترکی رومی یک نوع گیاه است که از آن ریسمان تابند"(225.ص)

قیندیرماق فعلی چاغاتایجادا "تحریک ائتمک، هجوم ائتمک، استهزاء ائتمک"دیر شیخ سلیمان افندی‎نین یازدیغینا گؤره. آنادولودا قیندیراق(kındırak)، "وردنه، اوخلوو" دئمک دیر. قیندیشماق ایسه بیر زادی چوخ قوی-گؤتور ائتمک معناسیندادیر. کلمه‌نین سونوداکی –gA اکی ایله بیتگی و حیوان آدلاری قورولور اسکی تورکجه‌ده. آنجاق آنادولودا غ/ق سس‌سیزی دوشدویو گؤرولور. کلمه‌نین اوسته‌کی سایدیغیم فعل‌لره باغلانابیله‌جه‌یی منه آچیق-آیدین اولمادی. نه ایسه بو گون زنجانا باغلی بیر قیندیرقالی/قندرقالو آدلی کندیمیز وار. قیندیرقا سولاق یئرلرده یئتیشیر و اسکی طبابت‌ده ایشله‎نیردی (سُعد کوفی آدی وئریلن تورو).

129.      کئشیر(kéşir): بعضی یئرلی آغیزلاردا "هؤووج، یئر کؤکو" قارشیلیغی اولاراق یاشار. خاطیریم ده قالان مین اوچ یوز یئتمیش‌لرده، بیر آراشدیرماجیمیز، کئشیر سؤزجویونو، هؤووج، قارشیلیغی اولاراق تورکجه اولدوغونو یازیب و هؤووج یئرینه ایشلنمه‌سینی توصیه ائتمیش ایدی. کلمه‎نین اسکی بیچیمی دیوان لغات الترک ده(فارسجا ترجومه‌سی: 257.ص) کَزَر(kezer) اولاراق گئچر و چئویریجی قارشی‌سیندا، "کشیر" سؤزجویونو ده قئید ائدر. عربجه جَزَر´ی خاطیرلادان سؤزجوک ده، آنلاشیلان گَزَر کیمی بیر سؤزجوک‌دن گلمه‌لی‌دیر و عربجه‌لشمیش بیچیمی‌نده گ>ج حادثه‌سی یاشانیب‌دیر. بو سؤزجوک اسکی فارسجا متین لرده، چوخ یایقین دیر و بو گون آشاغی-یوخاری بوتون یئرلی فارسجا لهجه‌لرینده و دیللرینده "گزر" و "زردک" گؤرونور. هوشنگ اعلم´ین ایرانیکانین Carrot ماده‎‌سینده یازدیغینا گؤره، ایران دا سگگیز تور یئرکؤکو وار و  بیزیم ایلگیمیزی چکن‌لردن بیری ده خالخال دا "آغباش" آولاراق بیلینن جنس دیر.  افغانیستان بؤلگه‌سینین یئرلی بیتگی‌سی اولاراق بیلینن یئرکؤکو، بعضی بؤلگه‌لریمیزده ساده‌جه "کؤک" اولاراق دا بیلینیر. بوگون تورکیه ده هاووچ(havuç) اولاراق تانینان بو سبزه، آنادولو آغیزلاریندا و عثمانلی متین‌لرینده کئشیر، کئشیراوتو، کئشور(keşür) و کیشور(kişür) بیچیم لری واردیر. دهخدا، معین و عمید "هویج" سؤزجویونو، عربجه "حویج"دن گلدییی‌نی دوشونورلر. اصلینده "حوائج القدر"ایمیش دهخدانین یازدیغینا گؤره، سونرا قیسالیب "حویج" بیچیمی‌نه دوشدوبور. دئمک هویج یازیمی یایقین یانلیش ساییلمالی. بیلدیییمیزه یئرکؤکو "کؤکلو" سؤزجوک‌دور و سنگلاخ دا یئرآلیر:"یرکوکی: جزر که به فارسی زردک را گویند"(270.ص). بوگونکو یئرکؤکولر آوروپا و آمریکادان گلمه دیر(فارسجاداکی "هویج فرنگی" دئییمی بوردان‌دیر). اسکی یئرکؤکولره گؤره رنگ‌لری داها چوخ نارینجی-آل بویاغا یاخین‌دیر. اسکی یئرکؤکولر، فارسجا آدلاریندان آنلاشیلدیغی کیمی "ساری" و "ساریمتول" ایدی. کئشیر/گزرین نهایی قایناغی آچیق ده‌ییل.

130.        ده‌ییرمان(deyirman):"بوغدا دارتان وسیله، بوغدا/تاخیل‌لاردارتیلان یئر". اسکی یازیمی دگیرمان ایدی. آنادولودا دگیرمن(değirmen)دیر و بیزده‌کی بیچیم سسلی اویوموندان قاچیب‌دیر. دیوان لغات الترک‌دن بری دیلیمیزده وار. ایلک باخیش دا دگیرمی/دَییرمه(değirmi/deyirme) سؤزجویو ایله ایلگی‌لی گؤرونور. بو سؤزجوک اسکی تورکجه‌دن بویانا دیلیمیزده"یومرو، دایره بیچیمی‌نده، (فارسجاسی: گِرد)" دئمک اولوبدور. نیشانیان و بیر چوخ آراشدیرماچی بو سؤزجویو *دَگیرمک(=دؤندرمک، چئویرمک) فعلیندن گله‎بیله‌جه‌یینی دوشونورلر. آنجاق –mİ اکی آچیقلانماق گؤزله‌دییینی ده یازارلار. اسکی تورکجه‌دن بری تگره(tegre)(=دایره)، تکر/تگر یعنی ته‌یَر کیمی سؤزجوک‎لرین اوسته‌کی سؤزجوک‌لرله ایلگی‌لی اولدوغو دوشونوله‌بیلر. رحمتلیک طلعت تکین، "هون‌لارین دیلی" اوزرینه یازدیغی کتابجیق دا، تانری کلمه‌سی‌نی ده بو کؤک دن گتیریر. اونا گؤره تنگری کلمه‌سی‌نین ایلک آنلامی"گؤی/گؤک"ایمیش. گؤیه باخینجا، اوفوق‎دان اوفوغا "دایره" گؤرنور. طلعت تکین، *دَگیرمک فعلی‌نین داها اسکی بیچیمی‌نین *تانگیرماق(taŋırmaq) اولابیله‌جه‌یینی و تانری/تنگری سؤزجویونون بو فعل دن –İ اکی ایله اورتایا چیخابیله‌جه‌یینی دیله گتیرر. آنجاق آنلاشیلان بو فعلین تؤره‎تی(مشتق) لرینده قارشیق‌لیق وار. ده‌ییرمان داکی –من/-مان اکی ده بیر آز سیرادیشی اک‌دیر. نه ایسه ده‌ییرمان آدییلا چوخ سایی‌دا یئرآدیمیز وار. اونلارین آدینی بوردا سایماق و توپلاماق مومکون ده‌ییل.

131.   اون(un):"بوغدا، آرپا و بنزری تاخیل‌لارین دارتیلماسیندان الده ائدیلن توز". اسکی تورکجه‌دن بری دیلیمیزده و بوتون تورک دیللرینده گؤرولن سؤزجوک. بو سؤزجوک حاققیندا فرقلی گؤروش‌لر اولسادا، منجه حسن اره‌ن'ین اورتایا آتدیغی (و آد وئرمه‌دن اوندان نقل ائدن نیشانیان'ین) گؤروشو دوغرودور؛ اره‌ن'ـه گؤره اسکی تورکجه ده‌کی اووماق(uvmaq)(=اوغماق/اووماق، اَزمک، کیچیلتمک) فعلیندن +İn اکی ایله اورتایا چیخیبدیر. بو فعل‌دن اووشاماق(uvşamaq)(=دوغراماق، کسمک) فعلی گلیر و دیلیمیزده‌کی اوشاق ایسه بو فعل‌دن قایناقلانیر. او زامان اون'ون اووماق فعلیندن گلمه‌سی، اولاسی بیر دوروم ساییلیر.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‎لر() 

مرگن، مرکید، قالقاچی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 15 مهر 1395-05:27 ب.ظ

مرگن از توپونیم‌های مغولی جالب توجه است. مینورسکی به وجود سه مرگن در بخش قراقویون از توابع شوط اشاره می‌کند. امروزه مرکز این بخش شهر مرگنلر است که دارای محلّات آشاغی مرگن و یوخاری مرگن است. اما باید به نکتۀ مینورسکی بیفزاییم که حداقل چهار مرگن در این ناحیه وجود داشت: مرگن عزیرآباد، مرگن اسماعیل کندی، مرگن قدیم و مرگن وسط. براساسِ مصوبۀ وزارت کشور (در سال 1386)، از ادغام چهار مرگن فوق، مرگنلر به وجود آمده است.

مرگن(mergen) را مینورسکی "شکارچیِ ماهر" ترجمه کرده که یکی از معانی کلمه در مغولی است. معنای دیگر آن "حکیم، عالم" است. این نکته که معنی اصلی و بنیادینِ کلمه چه بوده، محل بحث است. استاروستین و همکارانش "تیرانداز ماهر" را معنی اوریژینال تلقی کرده و برایش اتیمولوژیِ آلتاییک پیشنهاد کرده‌اند(مقایسۀ آن با بوری(büri) ترکیِ قدیم به معنی "قطعۀ انتهایی نوکِ پیکان که وارد تیر می‌شود"). دؤرفر معنی "ماهر" را اصلی می‌داند و "تیرانداز ماهر" را مشتق از آن. به همین دلیل هم پیشنهاد اتیمون هندواروپایی(سانسکریت) توسط فاسمر را تأیید نمی‌کند و در باب اتیمولوژی آن هم نظری قطعی ابراز نمی‌کند. تردیدی نیست که کلمه از مغولی به زبان‌‎های مجاور راه یافته است. در زبان مانچو، مرگن به معنی "صیّاد و ماهیگیر ماهر"، دخیل از مغولی محسوب می‌شود. به هرحال رواج مرگن در ترکی آلتایی و اطلاق آن به یکی از خدایان در اساطیر این قوم، حادثه‌یی متأخر باید محسوب شود. الفاظ مغولی دخیل در آلتایی فراوان است. مرگن در زبانهای ترکی و بویژه چاغاتایی رایج بوده و تحوّل معنایی هم یافته است. مثلاً میرزا مهدی خان در سنگلاخ، مرگن را "تفنگچی را گویند"(ص243) معنی کرده است. وجود این تعداد روستا، به اسم مرگن، آن هم در جوار هم، حکایت از وجود گروه یا قومی با این اسم یا لقب دارد.

مرکید/مرگید را جمع مرگن محسوب می‌کنند که جمعی استاندارد در مغولی کلاسیک است؛ مرکیت قبیلۀ مغولی بزرگ و معروفی بوده و قبل از ورود چنگیزخان و لشگریانش به مغولستانِ فعلی، در آن نواحی روزگار می‌گذراندند. در فتوحات مغولات هم مکرراً با این قبیله مواجه می‌شویم. باری در توپونیم‌های آذربایجان، چندین نمونه مرگید/مرکید/مرکیت وجود دارد که دلالت بر سکونت و حضور اعضای آن قبیله در این صفحات دارد؛

1.      مرکید: قریه‌یی از توابع دهستانِ ذوالبین یامچیِ مرند.

2.      مرکید مشهور به مرکید خرابه/خرابه مرکید؛ روستایی در همان بخشِ مرند.

3.      جزیرۀ مرکید؛ یکی از جزایر دریاچۀ اورمیه

4.      مرکید: دهی از توابع دهستانِ بدوستان غربی بخش خواجۀ هریس.

5.      مرکید: اسم محله‌یی در وایقان شبستر که محتملاً در سابق روستایی مستقل بوده است.

6.       مرکید: اسم منطقه‌یی کوهستانی در حاشیۀ روستای قالقاچی/قلقاچی از توابعِ بخش انزل شهرستان اورمیه.

مینورسکی(احتمالاً به دلیل قلّت ماتریال‌هایی که در اختیار داشت) فقط از مرکید مرند و هریس یاد کرده است. با عنایت به موارد فوق‌الذکر، میزان قابل توجه انتشار این قوم در منطقه هم آشکار می‌شود.

حال که اشاره‌یی به نام قالقاچی شد، شایسته است به این توپونیم هم اشاره شود. مینورسکی در فهرست خود از آن یاد نکرده است. معتقدم که این اسم هم مغولی است: قالقا در مغولی کلاسیک معادل قالقان ترکی بوده و در باب اتیمولوژی‌اش بحث‌ها صورت گرفته است. رامشتدت آن از فعل قالماق(=پوشاندن) به اضافۀ قان "سپر" مشتق می‌داند. پوپ آن را دخیل از مغولی دانسته. اما دؤرفر با اشاره به قدمت کلمه(در دیوان لغات الترک کاشغری مضبوط است) منشأ مغولی را قبول نمی‌کند. نیشانیان آن را با قالقماق "برخاستن، برجستن، بالا آمدن" توضیح می‌دهد. باری اشتقاق هر چه باشد، تردیدی نیست که فرم قالقا مغولی است و در این زبان به "استحکامات، سنگر" اطلاق می‌شود. قالقاچی نیز مشتق از همین کلمه به اضافۀ پسوندِ ـچی(دخیل از ترکی) است و لفظاً "سپرساز یا سنگرساز" خواهد بود. شباهت قالقا با خالخا(لهجۀ رسمی و استاندارد مغولی معاصر) هم جالب توجه است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

از اربط تا هارباتان

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 13 مهر 1395-08:21 ب.ظ

در امپراتوری مغول، سازماندهی قشون براساس سیستم ده‌تایی بود؛ در این مدل به هر دستۀ ده نفره "آربات" اطلاق می‌شد و هر ده آربات "زوت/جیغاووت(Cigautzuut/)" خوانده می‌شد و الی آخر.. کلمۀ آربات در اصل مشتق از آربا(ن) (Arba(n)) مغولی به معنی عدد "ده" است. به نظر می‌رسد که به دلیل وفور و حضور این "یگان‌های ده نفره"(در متون فارسیِ آن عصر: دهه) تعداد زیادی اَعلام جغرافیایی به شکل آربات و یا نظایر آن بر جای مانده است که مهم‌ترین آنها حسب احصای احتمالاً ناتمام، به قرار زیرند:

1.      آربات: اسم ناحیه‌یی تاریخی در مرکز مسکو، همچنین اسم خیابانی مشهور در همین شهر. میدان آرباتسکایا، متروی آرباتسکایا هم در مسکو جزئی از مراکز مهم و حتی سمبولیک شهرند. براساس مندرجات ویکیپدیای انگلیسی سه اتیمولوژی مهم برای این اسمِ قدیمی(حداقل از قرن پانزدهم میلادی این اسم در اسناد و مدارک آمده) مطرح شده است؛ ارباض عربی(ظاهراً جمعِ ربض) به معنی حواشی شهر که بعید است صدای ض به ت تبدیل شود. ضمن آنکه رواج این کلمۀ عربی کلاسیک و قدیمی در آن زمان و آن صفحات محتاج شواهد است. دوّمی آربا(<آرابا) به معنی گردونه و گاری که در آن صورت تاتاری خواهد بود. اما ابهام در پسوند ـت است که منشأ و فونکسیون آن نامعلوم است. اتیمولوژی سوم روسی است و ظاهراً محل اعتنا نبوده و اهل علم منشأ غیر روس را محتمل‌تر دانسته‌اند. باری تصور می‌کنم که آربات مذکور در بالا به معنی "واحد ده نفرۀ نظامی" و توسعاً "محلِّ استقرار نیروی ده نفره" اتیمولوژی موجّه و معقولی می‌نماید و نشان می‌دهد که این نقطه ابتدا "اردوگاه" کوچکی بوده است.

2.      آربات: قریه‌یی از توابع استان آرارات ارمنستان.

3.      اربط: قریه‌یی از توابع شهرستانِ چاراویماق.

4.      اربط: روستایی از توابع دهستان گنبرف شهرستان اسکو.

5.      اربط علیا و اربط سفلی : دو قریۀ تابعه بخش باروق و دهستان آجرلوی شرقی شهرستان میاندوآب.

6.       اربط دهی از توابع دهستان غنی بیگلوی زنجانرود. ظاهراً تلفظ محلّی اربند هم برای آن وجود دارد که علی‌القاعده صامت ـن بعدها و با تبدیل ت به د وارد کلمه شده(epenthesis) است. مثلِ مملکند <*مملکد<مملکت.

7.      اربط‌دره: دهی از توابع ضیاء آباد شهرستانِ تاکستان و دهستان دودانگه. این اسم به صورت آرپادره هم ضبط شده است. احتمالاً به دلیل آنکه "آربات" مفهوم نبوده، به آرپا(دره)، مبدل شده است.

8.      ارباط: روستایی در جوار میانه و نزدیک سبیز.

هیچ بعید نیست که آربات‌های دیگری هم باشد که از قلم افتاده‌اند. در کنار تعداد قابل توجه آربات‌ها، چند نمونه "آرباتان" هم وجود دارد. این کلمه در سنگلاخ با فرم "هرباتن" چنین ترجمه شده است:"صده و دهۀ خاص لشگر را گویند"(ص215). ظاهراً برای میرزا مهدی خان کلمه شفاف نبوده است. زیرا آرباتان و هارباتان کلمۀ رایجی در آن دوران نبود. باری گویا در متون چاغاتایی هارباتان به "دستۀ صد نفره" و مجازاً "تعداد زیاد، انبوهِ جمعیت" هم اطلاق می‌شده است. از این اسم هم چندین توپونیم سراغ داریم:

1.      آرباتان: قریه‌یی از توابع شرور در ساحل راست آرپاچای در جمهوری خودمختار نخچوان.

2.      آرباتان: روستایی از توابعِ رایونِ سالیان در ساحل راست رود کور/کُر.

3.      اربطان: دهی از توابعِ دهستان ذوالبین بخش یامچی شهرستان مرند.

4.      اربطان: قریه‌یی تابعِ بدوستان غربی بخشِ خواجه شهرستات هریس.

به نظر می‌رسد که حداقل برخی از این اسامی در تلفّظ محلی واریانت هارباتان دارند. حال لازم است اشاره کنم که منطقۀ کوچکی به نام هارباتان(Harbatan) هم در مغولستان داخلی وجود دارد.

در آناتولی به صورت محدودی-ظاهراً در ارزروم و احتمالاً نقاط همجوار، زیرا که در فرهنگِ تیتسه نیامده است-آرباتان معنای "بی‌عار و بی‌شرم" هم یافته است. احتمالاً این معنا ثانوی است و حاصل تحلیلِ عامیانۀ کلمه و مرتبط ساختنش با آر<عار.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سبیز یا سبز؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 11 مهر 1395-08:46 ب.ظ

سبز اسم رسمی یکی از روستاهای همجوار میانه(5 کیلومتری) است. تلفظ محلّی آن سَبیز است. به نظر می‌رسد که مرتبط کردن آن با "سبز" فارسی به دو دلیل زیر صحیح و موجّه نباشد:

1.      سبز در فارسی صفت است و نه اسم علی‌القاعده به جای اسم به کار نمی‌رود و موصوفی لازم دارد. در ترکی هم همین طور است و یاشیل اسم واحد مستقل نیست و در اَعلام با موصوف قرین است(اشکال سمانتیک).

2.      گرچه سبز فارسی در ترکی دخیل نشده(به علّت عدم ضرورت) اما "سبزی" به واسطۀ معنای تکنیکی دخیل شده و با فرم سووزو(sovzu) به "تره" یعنی "گندنا/کراث/کاوار" اطلاق می‌شود. تلفظ دو صامت انتهایی در ترکی آسان نیست. لذا انتظار می‌رفت که سبز به صورت *sovuz درآید.

خلاصه بنویسم؛ معتقدم سبیز لفظی مغولی است. سبیز(sebiz)، سَویز(seviz)، سبیس(sebis) و سَویس (sevis) در لهجات مختلف مغولی به معنی "متراکم، غلیظ، فشرده، انبوه" است. واژۀ مغولی خود دخیل از ترکی است؛ سَمیز(semiz) در ترکی قدیم و جدید به معنی "ضخیم(قالین)، چاق و فربه" معانی ضمنی آن مثلِ "برجسته و گِرد "بوده است.

آنچه استدلال فوق را تأیید و تحکیم می‌کند وجود چندین توپونیم مغولی دیگر در همان حوالی است: ارباط و آچاچی که ان شاءالله در فرصتی نزدیک تحلیل‌شان را خواهم آورد. در مجموع املای "سبز" به جای سبیز را، باید ناشی از hypercorrection و پندار تصحیح غلط عوام توسط ادباء و فصحاء دانست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیطال یا بایتال

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 8 مهر 1395-03:29 ب.ظ

بایتال یکی از توپونیم‌های نادر و محتملاً منحصر به فرد در ایران و از توابع ماکوست. در ترکی آذربایجان-تا جایی که می‌دانم- دو معنا برای بایتال(baytal) وجود دارد؛ معنای اوّل-که در دیل دنیز هم آمده است-مبدّل از بیطار(= طبیب اسپ و دام یعنی دامپزشک) است: بیطار>بایتار>بایتال. در زبان شفاهی آذربایجان و آناتولی، فرم بایتار هم به این معنی موجود است. بیطار معرَّب و دخیل از یونانی است و در یونانی مرکب از hippo(= اسپ) و iyatri(=مداوا، معالجه). پسوند اخیر در Psychiatry هم وجود دارد که روانکاوی ترجمه شده است. این ترجمه در جای خود خوب است، ولی واژۀ اروپایی متضمّن معنای درمان و مداواست.

علاوه بر معنای فوق، بایتال دیگری هم وجود دارد که در نقاط مختلف به صورتی نادر مشاهده می‌شود. این لفظ یک معنای حقیقی دارد؛ اسپِ ماده یعنی مادیان، و یک معنای مجازی؛ یعنی آدم خُل، تنبل و بی‌عار. بایتال با معنای حقیقی‌اش در آناتولی هم-گرچه در محدوده‌یی کوچک-ضبط شده است. برای معنای حقیقی تعبیر "آت -بایتال"(=مادیان) و در ترکمنی "بایتال آت" موجود است. بایتال در السنۀ ترکی آسیای مرکزی، ناحیۀ ولگا و ترکستان هم وجود دارد. برای معنای مجازی هم قیاس کنید با مایدان که مقلوب مادیان دخیل است و باز حسبِ اطلاع، فقط در معنای مجازی(=آدم تنبل و کسی که تن به کار نمی‌دهد) رواج دارد. مبنای این تطوّر معنایی، باید تصوّر ضعفِ جنسِ مؤنث باشد که گویا غیر از عالم انسانی در عالم حیوانات هم صادق است.

گرهارد دؤرفر(مادّۀ 827) از بیطل بحث کرده و علی‌رغم ذکر اتیمون‎های پیشنهادی مختلف، نظری قطعی ابراز نمی‌کند. با این حال پسوند ـتال قطعاً مغولی است. محققان دیگر هم عمدتاً مطالب دؤرفر را تکرار کرده‌اند.

توپونیم مزبور در بالا، در اسناد رسمی، بیطال است. ولی فرمِ بایتال هم-که انعکاس تلفظِ محلّی و ترکی است- رواجی دارد. در آسیای مرکزی و ترکستان هم توپونیم‌هایی با اسم بایتال ساخته شده که یکی از مشهورترین آنها، آق‌بایتال در جبال پامیر تاجیکستان است. به هر صورت چون بایتال در ترکی رواجی داشته، توپونیم بایتال نمی‌تواند لزوماً انعکاسی از از سکونت مغولان در منطقه باشد. گرچه در صفحات خوی و ماکو، اسامی مغولی دیگری هم وجود دارد یافت می‌شود. من جمله آباتی که قبلاً تحلیل شده و قطعاً توسط مغولی‌زبانان نامگذاری شده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-7

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 5 مهر 1395-02:18 ب.ظ

1. جَب/جاب(ceb/cab):سایین هادی به‌یین دیل دنیز ده(338.ص) یازدیغینا گؤره، قاراداغ دا "چاتلاق/ جیریق" (داش دا، داغ دا و..) دئمک دیر. سؤزجوک، خوی آغزیندا، جاب بیچیمی ایله گؤرولور. هادی به‌ی کلمه نی عربجه، جَبّ فعلینه باغلار: عربجه ده، مجبوب (دلیک/دلینمیش، کسیک/کسیلمیش)، جبّ ایسه "دلیک، چوخور" دئمک دیر. بو آچیقلامادا سورون‌لار وار؛ کلمه آذربایجان دان باشقا-الیم ده‌کی قایناقلارا گؤره-یئرده (فارسجادا، آنادولودا)گؤرونمز. اؤزللیک‌له جاب بیچیمی آچیقلانماز. چونکو عربجه ده جابّ "دلیجی، کسیجی" دئمک دیر یعنی فاعل دیر. کلمه نین دوغرودان عربجه دن دیلیمیزه گیرمه‌سی چتین آچیقلانیر.بیلدیییمه گؤره، بو سؤزجوک عربجه ده ده، چوخ یایقین ساییلماز. قرآن کریم ده، ثمود ائلیندن بحث ائدرکن، اونلارین قایالاری کسدیک لریندن(یونتادیق‌لاریندن؟) سؤز گئدیر. بو فعل اوردا گئچیر و تفسیرلرده یئر آلیر. آنلام باخیمی‎ندان دا چتین‌لیک یوخ ده‌ییلدیر؛ هر حال دا "دلیک، کسیلمیش، قویو" کیمی معنالارلا، "جیریق، چاتلاق" آراسیندا فرق وار. منجه کلمه موغولجادیر. موغولجادا جاب(cab)، جب(ceb) و جاو(cav) "چاتلاق، یاریق" دئمکدیر.

2.  لاغ(lağ): دانیشیق دیلینده "مسخره" دئمک اولور و "لاغا قویماق"، "لاغ ائتمک" یایقین دیر. هادی به‌ی (748.ص) "عربجه لغو دن پوزونتو" دئمه‌سی دوغرو ساییلماز. چونکو لاغ یازیلی فارسجا متین‌لرده (اؤرنک اوچون مولانادا) گئچر. سؤزجویون آنادولو آغیزلاریندان یالنیز آرپاچایی(قارص)دا گؤرولمه‎سی دقت چکیجی دیر. عربجه لغو کؤکوندن "لاغی" سؤزلوک‎لرده "مسخره‎چی، مسخره‌جیل، میرت ائدن" معنالاری وار. آنجاق بورداکی فاعل‌لیک آنلامی ایله لاغ داکی اسم‌لیک معناسی‌نین آیریلدیغی گؤرونور. سؤزجویون، ایلک دؤنم فارسجا متین‌لرده و پهلویجه گئچمه‌مه‌سی، ایرانجا کؤکنلی اولما احتمالینی ضعیف‌له‌دیر.

3. اوچور(uçur): کلمه‌نی رحمتلیک بؤیوک بابام‌دان ائشیتمیش‌لیییم وار. بیر گون "گئدیب اوچورا دوروب بئش سومو آلاجاقسان" دئمیش‌ایدی. اوچوردان "صف، سیرا، نوبت" آنلادیق. سؤزجوک باشقا یئرلرده وارمی؟ بیلمیرم. آنجاق عقلیمه گلن ایلک آچیقلاماسی موغولجادان گلدییی یؤنونده‌دیر؛ اورتا موغولجادا اوچیر(uçir)، "زامان، سبب" دئمک دیر. باتی موغولجادا اوچیرا(uçira) و اوچرا(uçra) بیچیم‌لری وار(باخ. لسینگ سؤزلویونه). کلمه استاروستین گؤزتیمی‌نده حاضیرلانان آلتای دیللری کؤکنلی سؤزلویونده، تورکجه اوچون سؤزجویویله  قارشیلاشدیریب‌لار. سنگلاخ دا، سؤزجوک اوجور(ucur) آلتیندا وئریلیبدیر؛"به معنی وقت و زمان بود و با جیم عجمی(uçur) هم مستعمل است و نیز عبارت است از راست آمدن فال و ظهور اثرِ خواب و مؤلف رومی اجرو (uçra?) به معنی وقت و زمان نوشته، سهو کرده(39.ص). بلکه ده بوردا، روملو/عثمانلی یازاری یانیلمامیش و اوسته گتیردیییمیز اولاسی(احتمالی) شکلی(uçra) بیچیمی و یا اونون یان بیچیمی‌نی وئریب‌دیر. میرزا مهدی خان، اوزون اوزادییا بو سؤزجوک دن تؤره‌ین‌لری یازییا آلیبدیر:

اوچراماق/غ(uçramaq): دچار شدن

اوچراغان(uçrağan): دچار شونده

اوچرامیش(uçramış): دچار شده

اوچراماسی(uçraması): دچار شدنش و نشدنش

اوچراماق اولماس(uçramaq olmas): دچار نمی‌توان شد

اوچراغوجی(uçrağuçı): دچار شونده

اوچراغولوق(uçrağuluq): دچار شدنی

اوچراشماق(uçraşmaq): مفاعله است به یکدیگر دچار شدن

اوچراتماق(uçratmaq) و اوچراشتورماق(uçraşturmaq): مصدر متعدّی است یعنی دچار شدن(کردن) (38.ص).

اوچور سؤزجویویله اوسته‌کی کلمه لرین آنلام باغینی آنلاماق اوچون، تورکجه ده اوغور(=زامان، شانس) کلمه‌سییله اوغراماق، اوغراشماق، اوغراشدیرماق و.. فعل‌لری‌نین ایلیشگی‌سینه دقت چکمک ده فایدا وار.

4. اؤککم(ökkem): "ادعالی، غرورلو" آنلامیندا، دانیشیق دیلینده آرا-سیرا گؤرولور. ایلک باخیش دا، کلمه ده بیر بنزشمه(آسیمیلاسیون) یاشاندیغی سئزیلیر. اسکی قایناق‌لاردا، کلمه‌نین اؤکتم(öktem) اولدوغو آنلاشیلیر. تاریخی متین لرده یایقین اولان سؤزجوک، بوگون داها چوخ اورتا آسیا و قوزئی تورکجه‌لرینده یاشار. تورکیه‌ده، داها چوخ سوی آدلاریندا وار. دیل‌دنیز ده سؤزجویه یئر وئریلمه‎میش سانکی. منجه یازی دیلینه اؤکتم و یا اؤککم بیچیمی‌نده آلینابیلر. اسکی تورکجه ده اؤکته‌مک(öktemek) "مغرورلاشماق" فعلیندن گلدییی آنلاشیلیر. بوردا دا ـم اکینده فاعللیک آنلامی وار.

5. لووقا(lovqa):"یونگول آدام، اویناغان، هرزادی لاغا قویان، اویون چیخاردان و.." یازی دیلینده صابیردن بری ایشله‌نن لووقالاشما فعلی ده وار. هادی به‌یین "مترَّک لودۀ فارسی" دییه آچیقلاماسی(754.ص) قبول ائدیله بیلمز. چونکو ان آزی کلمه‌ده‌کی ق/q سسی آچیقلانماز. لوده تورکجه‌لشیرسه *لؤوده(*lövde) و یا *لوودا(*lovda) بیچیم‌لری گؤزلنیردی. لووقا، منجه عربجه کؤکنلی "لغو"دن گلیر. آنجاق بعضی آچیقلامالار لازیم گلیر؛ آنادولو و بعضی آذربایجان آغیزلاریندا، لاغوا(lağva) "تاخما آد" معناسیندادیر. آذربایجان دیالئکتولوژی لوغتی‌نه گؤره، لاغوا، "لاغلاغی" دئمک‌دیر. آنجاق آراشدیردیغیمیز سؤزجویه معنا باخیمی‌ندان سون درجه یاخین اولان لاوغارا (lavgara) "آلای، کیچیمسه‌مه"، لاوغاراجی(lavgaracı) "آلایچی، مسخره" و لاواغارجی‎نین آنلامداشی، لاوغار(lavgar)، کیمی سؤزجوک‌لرین لاغوانین کؤچوشمه‎لی بیچیمی سایماق چتین گؤرونور. اؤزللیک‌له، "لاوغارا/لاوغار"داکی ر/r سسی‎نین تؤره‌مه‌سی راحات آچیقلانماز. نه ایسه، لووغا /لووقا(lovqa) بیچیمی، راحاتجا آنلاشیلیر و آچیقلانیر. آ/a سسی، و/v سسی یانیندا یووارلاق‌لاشماسی گؤزله‌نن و یایقین حادثه‌دیر.

6.اؤجه‌شمک/اییه‎شمک:هادی به‌یین یازدیغینا گؤره، تبریز-قاراداغ دا، ایکی بیچیمی وار ایلک سؤزجویون (ائجه‌شمک(ceşmeké)). ماراغادا، ایجه‌شمک(iceşmek) بیچیمی‌نی ده ائشیتمیشم. آنلامی ایسه "یولا گئتمه‌مک، اویوشماماق(فارسجاسی: سر ناسازگاری داشتن)". کلمه آنادولودا گؤرولسه‌ده یازی دیلینده یئر آلماز. کلمه‌نین کؤکنی آچیق دیر و اسکی تورکجه‎دن بوگونه بیر چوخ تورک دیلینده یاشاماق‌دا اولان، اؤچ/اؤج(=کین، انتقام) سؤزجویوندن گلیر و قارشیلیق‍‌لی اولما آنلامی قاتان ـشمه- اکی آلیبدیر.

آنجاق بو ماده‎نی یازماقدا، اساس هدفیم، اییه‌شمک سؤزجویونو یازییا قازاندیرماق‌دیر. اییه‌شمک فعلی‌نی میانادا ائشیتمیشم. "ساتاشماق، دعوا آختارماق، اینجیتمک" کیمی معنالار داشییان اییه‌شمک، اؤچه‌شمک‎دن باشقا اولدوغو و اونونلا بیرلشدیرمه‎سی‌نین مومکون اولمادیغی آچیق‌دیر. کلمه آنادولودا یایقین دیر. او دا یازی دیلینده یئر آلابیلمه‎میش‌دیر. مارسل اردال اسکی تورکجه‎ده ـشمه-(-Xş-) اکی‎نین تؤره‎مه‌لری آراسیندا، ایکه‌شمک (ikeşmek) فعلی‌نی ده گتیریر. آنادولو و آذربایجان‌داکی بیچیم لره باخینجا، بلکه او سؤزجویو *ایگه‌شمک اوخوماق گره‌کیر دییه دوشونور انسان. اردال، ایکه‌شمک فعلینی، ایکیش(ikiş)"توتولماز، دیک‌باش حیوان"( دیوان لغات الترک´ون فارسجا ترجومه‌سینده: igiş اوخونوب "اسب سرکش" دییه چئوریلیبدیر(133.ص)) آنلامینداکی کلمه ایله کؤکدش ساییر و ایکی‎سی‌نی ده دیوان دا گلن ایکه‌مک(ikemek) فعلینه باغلار(276. و 557.صص). ایکه‌مک دیوان دا "عناد ائتمک، دیک‌باش اولماق" دئمک دیر. آیریجا اردال(353.ص) بیر عبارت ایچینده، ایکینچسیز(ikinçsiz) بیچیمی‌نده گئچن و "دایانماز، [دؤیوش‎دن]قاچان" اولاراق آنلاشیلان سؤزجویو ده بورایا باغلار. شاهیدسیز *ایکینچ(*ikinç) "عنادلاشما، توققوشما" دئمک اولاجاق‌دیر.

دیلیمیزده و تورکیه تورکجه سینده، یازییا آلینمایان بو سؤزجوک‌لر-ده‎ییشگه‌لریله بیرلیک‌ده- دیلیمیزین، بیلینجسیزلیک‌دن آتیلان سؤز ثروتی دیر.

7. قاهارماق(qaharmaq):"بیر بؤیوک/آغیر شئیی(قایانی، داشی، کؤتویو ..) یئریندن اویناتماق". کلمه‌نی میانادا ائشیتمیشم، باشقا یئرلرده ده اولابیلر. قاهارماق ایلک باخیش دا، عثمانلیجا و تورکیه تورکجه سینده یایقین اولان قاوراماق فعلی ایله بیر اولدوغو آنلاشیلیر. قاوراماق "برک‌دن توتماق، سارماق، بیر زادی بوتون جهت‌لریله و آیرینتی‌لاریلا آنلاماق" دئمک دیر و یئنی تورکجه ده مفهوم قارشیلیغی "قاورام"دان بو فعل دن قورولوبدور. آنلاشیلان سؤزجوک ایلک باش‌دا "برک توتماق، احاطه ائتمک" آنلامیندایمیش. قاوراماق، اسکی تورکجه ده قاوورماق(qawurmaq) "سیخماق، برک-برک توتماق" فعلیندن گلدییی آچیق دیر.

8. کوره‌ن(küren):بیر دئییم ایچینده ("کوره‌ن آت") ائشیتمیشم. بیلدیییم قدری‌ایله بو دئییمین مجازی معناسی یایقین دیر؛ "یوگوره‌ن/تپیلن آدام" دئمک اولور. کلمه‌نین اساس آنلامی "قویو(غلیظ) قهوه‌رنگی" دیر و موغولجادان آلینتی دیر. موغولجادا کورنگ(ŋküre) و کوره‌ن(küren) بیچیم لرینده گؤرولن سؤزجوک، اصلینده اسکی تورکجه‌دن، آلینج دیر. اسکی تورکجه ده، کوزه‌ن(küzen)، سووسارا بنزر بیر حیوان آدی‌دیر (اینگیلزجه‌سی:polecat). تورکیه ده "قیر سانساری(چؤل سووساری)" اولاراق بیلینن حیوان. بو حیوانین بویاسی ایسه چوخ یول قویو قهوه‌رنگی دیر. کوزه‌ن، سنگلاخ دا بئله آچیقلانیر:"جانوری است که آن را راسو گویند"(229.ص). هر حال دا بو آد، فرقلی جوغرافیالاردا و آیری-آیری دؤنم‌لرده فرقلی حیوان‌لارا وئریلمیش اولاجاق‌دیر. فارسجادا کُرنگ و کُرند سؤزجوک‌لری ده بو موغولجا کلمه دن آلینج دیر. بو ایکی سؤزجوک، موغولجا کؤکنی گؤستریلمه‌دن، سخن سؤزلویونده بئله آچیقلانیر:"اسبی که رنگ آن میان زرد و بور است". شاهرود´ون داها چوخ تورک‌لردن اولوشان میامی بؤلگه‌سینده، "کُرنگ" آدلی بیر کند وار. گلستان دا، داشلی بورون´ا باغلی بیرده کُرند کندی وار.

9. اَپمک(epmek): "چؤره‌ک" معناسیندا، یالنیز اوچ دئییم ایچینده ائشیتمیشم؛ اپمه‌یی بالا باتدی(=مرادینا یئتدی، ایسته‎دییینی قازاندی/آلدی)، ایکینجی‌سی "چوبان اپمه‎یی"، اوچونجو ایسه "قوش اپمه‎یی" دیر. سون ایکی دئییم، بیتگی آدی دیر. تورکیه تورکجه سینده ده، اپمک یالنیز بیر-ایکی دئییم ده وار؛ میدان اپمگی (meydan epmeği) "قازانج" دئمک‌دیر. اما چوبان اپمه‎یی، یوخ "چوبان اکمه‌یی" وار. بعضی سؤزلوکچولر (تیتسه کیمی) اپمک بیچیمی‌نی یان-بیچیم ساییب و اساس بیچیمی اَتمک/اؤتمک بیلیرلر. بعضی لری ایسه اپمک´ین مستقل بیر سؤزجوک اولدوغونو دوشونورلر(استاروستین ایله یولداش‌لاری، اونو تاتارجا ایپی(=پیشمیش چؤره‌ک) ایله توتوشدوروب، اتمک دن باشقا اولدوغونو، اما سونرالاری آنلام‌لاری‌نین قاریشدیغینی یازارلار). اتمک/ اؤتمک اسکی و اورتا تورکجه میزده یایقین دیر. خاقانی بیر طبریستان شاهی‌نین مدحینده، تورک رقیب‌لرینه اوستونلویونو گؤسترمک اوچون "تن گرچه سو اتمک ازیشان طلب کند/کی مهر شه به آتسیز و بُغرا برافکند" دییه سؤیلر. سنگلاخ دا اوتماک(ötmek) ماده‌سینده "نان بی‌روغن را خوانند و آن را رومیه اتمک(etmek) گویند" و اوتماکچی(ötmekçi) ماده‌سینده "خبّاز را نامند"(36.ص) یازیلیر. آیریجا، اتمک ماده سینده ده "به ترکی رومی نان را گویند"(18.ص) آچیقلاماسی یئر آلیر. آنلاشیلان، اتک سون دؤنم‌لرده، غرب تورکجه سینده (آذربایجانی دا ایچینه آلان) اکمک اولموش و اتمک/اؤتمک اونودولموشدور. اونا بنزر، آذربایجان دا، اکمک/اتمک یئرینه چؤره‌ک گئچیبدیر.  چؤره‌ک اسکی و اورتا تورکجه دن بو یانا "یومرو اکمک" ایمیش و بوگون تورکیه ده بو آنلامینی قورویوبدور. چؤره‌ک‌لنمک "بورولوب یاتماق(فارسجاسی: چنبره زدن)" ده بو معنانین قالینتی‌لاریندان دیر و چئویرمک فعلی ایله ایلگیسی اولدوغون دوشونر نیشانیان(منجه قبولو چتین گلیر!). سنگلاخ  دا " چؤره‌ک اوتی" وارسادا(141.ص) چؤره‌ک´ی تک باشینا گؤره‌بیلمه‌دیم. اپمک دانیشیق دیلینده، بنزشمه نتیجه سینده، اپبک(epbek) اولاراق سؤیله‌نیر.

 




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‎لر() 




Admin Logo
themebox Logo