تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - مطالب آذریسم / آذریچیلیک

گشت و گذاری در افعال پهلوی با چاشنی آذری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-07:31 ق.ظ

کتاب بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های پهلوی (فارسی میانه زردشتی) از دکتر یدالله منصوری اثری فاضلانه و عالمانه است و آن گونه که شایسته اهل فضل است، مرکب از دقت و احتیاط علمی. حقیقت آن است که آقای منصوری را قبل از مطالعۀ این کتاب نمی شناختم. طی یک تحقیق سرسری اینترنتی، مطالبی متناقض منسوب به ایشان دیدم. از جمله از ایشان نقل شده که گویا زبان مردم آذربایجان ترکی نیست. البته در بعضی مصاحبه ها ملاحظه می‌شد که از زبان‌ها و فرهنگ‌های "محلّی" دفاع می‌کنند. مایلم این برداشت اخیر را نظرگاه واقعی‌شان بدانم. به نکات متعددی در آن مصاحبه‌ها ایراد دارم. وقت و میل بیانشان را ندارم. به هر صورت مؤلف این کتاب، که خود ظاهراً ترکی‌زبان است، در مواضع متعددی شواهدی از "آذری" معهود می‌آورد و گاه با (م) مشخص می‌کند که علی‌الظاهر بر رأی شخصی‌شان دلالت می‌کند. مکرر نوشته‌ام که منکر وجود زبان‌های سوبسترات یعنی ماقبل ترکی نیستم. با یک کاسه کردن آنها تحت عنوان آذری مخالفم. با دعوی‌های بلادلیل کشف لغات آذری در ترکی مخالفم. با عَلَم کردن آنها به قصد انکار حقوق فرهنگی و زبانی مخالفم. از مطالعۀ تحقیقات عالمانه در این حوزه لذت می‌برم. البته به ندرت با این قبیل تحقیقات مواجه می‌شویم. بگذریم. منظورم آن است که اگر آذریست‌ها را نقد می‌کنم از این روست و گرنه ادعا نمی‌کنم که ترکان از آسمان بر این منطقه نازل شده‌اند. بالاخره هر قومی از یک جایی آمده و زمانی که آمده، این سرزمین‌ها خالی از سکنه نبوده است با آنان آمیخته‌اند و از آنان آموخته‌اند. برای مثال خانم کتایون مزداپور که از محقّقان منصف مطالعات پهلوی و زرتشتی است به منشأ نامعلوم تعداد زیادی از الفاظ فارسی، بویژه در لهجات محلّی اشاره کرده است[1]. همو و دکتر عبدالحمید ارفعی در مقاله‌یی به تأثیر ایلامی در زبان‌های ایرانیک اشاراتی کرده‌اند[2] و فی‌الجمله گفته‌اند اسامی میوه‌هایی مثلِ بِه، امرود، شاه‌توت، سنجد و الفاظی مانند کوشک و karir در الواح ایلامی هست. خانم مزداپور به منشأ آکدی شنبلیله، آجر، کباب، کبریت، لک‌لک، من(واحد وزن، احتمالاً منشأ قدیمی‌تری دارد)، مَشک هم اشاره کرده‌اند (ص616). این زبان‌ها حکم زبان‌های سوبسترات برای زبان‌های ایرانیک و فارسی را دارند. هر حکمی دربارۀ فارسی و زبان‌های ایرانیک صادر شود، همان حکم برای ترکی هم صادق است. اگر پارسیان اهالی بومی را قتل عام کرده‌اند و خود ساکن شده‌اند. همین حکم را در خصوص ترکان چرا نپسندند و نقد کنند؟ اگر اهالی بومی به مرور(به اجبار یا اختیار) زبان فاتحان را پذیرفته‌اند، چرا چنین حکمی دربارۀ ترکی روا نباشد؟ ممکن است گفته شود که آنان قرن‌ها زودتر از ترکان آمده‌اند. این حرف لغو است و شایستۀ بحث نیست. العاقل یکفیه الاشاره.

باری در این مختصر ابتدا آذریات را مرور خواهم کرد و مدعی‌ام که عموم مواردی که البته با قید احتیاط به آذری مزعوم نسبت داده شده، از منابع دیگر آمده است. سپس آموخته‌هایم از کتاب را هم خواهم آورد. مأخذم چاپ اوّل فرهنگستان است. ظاهراً چاپ‎ بعدی هم دارد که مرورش نکرده‌ام. ابتدا آذریات:

1.      در بحث از فعل آردن/آرد کردن نوشته‌اند:"احتمالاً آذری: nū(*r-nā>)"آرد" بدینجا مربوط است"(ص45). خوب است که احتمال داده‌اند و به جزم و قطع نگفته‌اند. ولی حقیقتاً چگونه است که همۀ واریانت‌های ایرانیک آرد، کمابیش به همین شکل‌اند. الّا "اون" که از اساس متفاوت است. "اون" در عموم السنۀ ترکی از سیبری تا بالکان شایع است. همۀ اینها چگونه از آذری مزعوم و محدود آمده‌اند؟ آیا استاد محترم می‌توانند تبیین کنند که از آن ریشۀ فرضی چگونه به اون می‌رسند؟

فرم این کلمه و استدلالش مرا یاد دعوی مشابهی از بهمن سرکاراتی انداخت که در کتاب سایه‌های شکار شده (مع‎الاسف الان زیر دست ندارم و صفحۀ دقیقش را نمی‌دانم) ann را (فکر می‌کنم با قید احتیاط) ایرانیک و آذری دانسته بود. به هر حال سرکاراتی زبانشناسی را به خوبی می‌دانست و علی‌القاعده باید می‌دانست که بعضی کلمات در لسان شفاهی دگرگونی‎هایی دارند. الفاظی مثلِ قارین، آلین، قویون(=آغوش)، بویون، باغیر(=مجازاً آغوش و در اصل "جگر") وو... پس از الحاق پسوند، مصوت هجای انتهایی‌شان حذف می‌شود؛ لذا داریم: قارنیم، آلنیم، قوینوم، بوینوم، باغریم وو.. چیزی که در آنّ/آنن یعنی تلفّظ عامیانۀ آلین و اغلب مشتقات آن پیش می‌آید، آسیمیلاسیون صامت ل/l در جوار ن/n است: annım<alnım.اما فرم اصلی در مثلاً آلین تری(=عرقِ جبین)  ظاهر می‌شود.

2.      در فعل چیدن/چین می‌آورند:"قس. آذری: čin"داسی برای ریزریز کردن علوفۀ دام" و bečin (*upa-čina->)  "درو"(ص107). حقیقت آن است که چین را نشنیده‌ و ندیده‌ام. احتمالاً در محدوده‌یی کوچک رایج باشد و دخیل به نظر می‌رسد. اما دوّمی از واژه‌های مورد علاقۀ آذریست‌هاست. اولاً تا جایی که می‌دانم، شنیده و خوانده‌ام در آذربایجان و آناتولی بیچین وجود دارد و نه بِچین. ثانیاً بیچین اتیمولوژی واضحی در ترکی دارد. پسوند deverbal و اسم ساز -Xn مشتقات فراوان و شفافی دارد: دوگ->دوگون/دویون(گِره/عروسی)، توتـ->توتون، اکـ->اکین، ییغـ->ییغین(=توده، تلّ)، آخـ->آخین (=هجوم، جریان)، و.. شباهت چیدن فارسی با بیچین(<بیچـ-) تصادفی است.

3.      مؤلف به دردجر هم اشاره کرده:"قس آذری:دردجر"(ص116). کلمه با فرم دردژار در دوبیتی‎های تالشی منسوب به شیخ صفی هم آمده است. احتمال آن که از یک زبان سوبسترات باشد بعید نیست. ولی آذری خواندن آن مصادره به مطلوب کردن است.

4.      در بحث از سامانیدن آورده‌اند:"شاید آذری sahmān "مناسب" بدینجا مربوط باشد"(ص370). همان طور که مؤلف از نیبرگ نقل کرده sahman در ارمنی  دخیل بوده و رایج است. به نظر می‌رسد که منشأ مناسب برای سهمان در ترکی همین لفظ ارمنی است. تعداد قابل توجه الفاظ دخیل ارمنی هم امکان چنین اخذی را تأیید می‌کند. از طرف دیگر فرم‌های ایرانیک هیچ کدام صامتh را ندارند. تا جایی که می‌دانم سهمان در ترکی نه به معنای "مناسب" که به عنوان صفت و قید با معنای "با دقّت، سالم و منظم" و اسم "نظم، صحّت" رواج دارد؛ سهمان گئدین! پالتارین سهمانی قالمامیش..

5.      در فعل widardan نوشته‌اند:"قس. آذری: güzar"گذار، گذر، راه"(ص459). به خاط نمی‌آورم این کلمه را شنیده باشم. در متون عثمانی وجود دارد. در ترکی علی‌القاعده به güzer مبدّل می‌شود که در عثمانی آن هم شواهدی دارد. مشتقاتی  مثلِ güzeran(=گذران(زندگی)، معیشت) در بعضی لهجات هست. البته در آذربایجان اغلب گئچینمه/کئچینمه به جای آن رایج است. güzergah در ترکی استانبولی کمابیش معادل گذرگاه فارسی در زبان رسانه‌ها بوده و معنای "سرِ راه" هم می‌دهد.  به فرض وجود هم، دخیل بودنش از فارسی بسیار محتمل‌تر و به حکم محتوای همین کتاب مسجّل است. زیرا در نمونه‌هایی که نام آذری بر آنها نهاده شده است، w آغازین پهلوی، در آنها حفظ شده است مثلِ ول به جای گل و لذا güzar مشکوک نمی‌تواند اتیمون "آذری" داشته باشد.

6.       مؤلف "بادکوبه" را هم در جزو مشتقات باد/wayidan محسوب کرده‌اند(ص453). گویا توجه نکرده‌اند که –کمااینکه کسروی بیان کرده- این فرم حاصل یک اتیمولوژی عامیانه و متأخر(احتمالاً عصر صفوی و بعد از آن) است و در منابع قدیمی همواره باکو ذکر شده است.

7.      مؤلف در بحث از wičir- نوشته‌اند:"قس. آذری. gizir". لفظ گیزیر در آذربایجان و در دوران حکومت خوانین، به معنی مشاور و معاون خان/کدخدا بوده و در آناتولی هم شیوع آن به حدّی است که نمی‌توانم همۀ نقاط حضور لفظ را در اینجا ذکر کنم. در فولکلور آناتولی، ترانۀ معروف گیزیز اوغلو مصطفی به‌ی! زبانزد است. گیزیز در ارتش جمهوری آذربایجان رتبه‌یی نظامی(در رده‎های پایین) است. در آناتولی به کدخدا، نگهبان روستا/قُرقچی هم اطلاق شده است. تردیدی نیست که منشأ لفظ ایرانیک است. اما با توجه به فرم و معنای کلمه، به نظر می‌رسد که از ارمنی دخیل شده است. کما اینکه دانکوف هم چنین رأیی دارد و تیتسه هم آن احتمال را در کنار احتمال ورود مستقیم از فارسی آورده است.

اما چند اشکال فرعی و جزئی:

1.      "دیس: خوان، طبق، سینی" را از "دیس" پهلوی و فارسی باستان(ص125) مشتق دانسته‌اند که سهوی واضح است. دیس از دیسک در زبان‌های اروپایی دخیل شده و مانند بسیاری واژه‌های فرنگی دخیل اوّلیه، تغییر شکل محسوسی کرده است: قیاس کنید با بطری<bottle، کتری<kettle، گیلاس<glass. دیس و مشتقاتش در پهلوی، مطلق شکل است و نه ظرفی گِرد و مدوّر که مضمون اصلی دیسک>دیس است.

2.      توجیه را توجیح(ص398) نوشته‌اند که سهوی فاحش برای یک نشریۀ فرهنگستان است.

3.      "تُلف: آنچه از انگور و جز آن پس از خوردن باقی ماند که شایستۀ  خوردن نباشد" را به نقل از نفیسی(ناظم الاطباء) در زمرۀ مشتقات trub-/truftan(=دزدیدن، غارت کردن)آورده‌اند(ص423). بدیهی است که ربط سمانتیک و حتی مورفولوژیک قابل قبول نیست. تلف و تیلیف ترکی اتیمولوژی واضح عربی دارند؛ تلف فارسی هم از همین ریشه است. باید به معاجم عربی رجوع کرد.

آنچه از این کتاب آموختم:

1.      "پرونده" را جعلی یا فی‌الواقع دساتیری می‌پنداشتم. اتیمولوژی واضحی داشته: parwastan/  parwand- و در متون متقدم فارسی هم به معنی "بستۀ قماش" آمده است(ص 317).

2.      بسیجیدن منشأ سغدی دارد(patsēč-)(ص321). حدس می‌زدم اما نمی‌دانستم.

3.      Hnby دخیل در ارمنی(=hamba سکایی/ختنی=شریک، سهیم)(ص184). آیا هامپای ترکی آن گونه که قبلاً نوشته ام از فارسی است یا از یکی از اینها دخیل شده؟ الفاظ ارمنی حوزۀ زراعت در ترکی زیاد است و این احتمال منشأ ارمنی را تقویت می‌کند.

4.      Brah در فارسی میانه "با زیب، نیکو، مناسب"(ص 95)است. آیا این کلمه منشأ واژۀ تشخیص داده نشدۀ bra در متون اویغوری می‌تواند باشد؟ bra را اغلب معادل چتر شاهی می‌دانند.



[1]  کتایون مزداپور، واژه و معنای آن: از فارسی میانه تا فارسی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390. ص.616.

[2]  کتایون مزداپور، عبدالمجید ارفعی ، واژه ای ایلامی در فرهنگ پهلوی و گویش های زنده ، فرهنگ بهار و تابستان 1383 شماره 49 و 50،

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم 3: پزونک

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 14 بهمن 1395-12:52 ب.ظ

شاید لازم بود در کنار تیتر این مطلب علامت+18 درج می‌شد!

محمد امین ادیب طوسی در سری مقالات(3 مقاله) "نمونه‌ای چند از لغت آذری" که در نشریۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز درج شده و بعدها در منابع و "تحقیقات" آذریسم تجدید چاپ شده و محل استناد قرار گرفته، سوژه‌های بسیاری برای سری مقالات ما مهیا کرده است. در این مقال، یکی از آن دسته گل‌ها را مورد ملاحظه قرار خواهیم داد و البته آن را بهانه‌یی برای تحلیل اتیمولوژیک و فیلولوژیک چند واژۀ تابو و آرگو و احیاناً مستهجن قرار می‌دهیم.

ادیب طوسی در مادۀ پزونک(با ترانسکریپسیون pezavak که احتمالاً غلط مطبعی است) آورده:"آدم کندفهم و از هم وارفته(پز=پیزی و آونک=آویخته و از راه کنایه به معنی فوق آمده؟)[1]. دو خصیصۀ بارز آذریست‌ها یکی استفاده از قوۀ تخیل و بی‌توجهی به قواعد زبانشناسی و دیگری عدم اطلاع‌شان از زبان‌های ترکی غیر از ترکی آذربایجانی است. بگذریم از اینکه ترکی آذربایجان را هم درست و حسابی نمی‌دانند. مثلاً همین ادیب طوسی تا چه حدّ ترکی می‌دانست؟ فردی که متولّد مشهد و تحصیل کردۀ تهران است، چگونه در دانشگاهی که رسالت و مأموریتش مقابله و مبارزه با ترکی بوده، ترکی آموخته است؟ فردی با این مایه از ترکی، از کرسی تخصصی آذریسم در باب واژگانی حکم صادر می‌کند که متخصصان بزرگ و شهیر جهانی در آنها جانب احتیاط را فرو نمی‌گذارند. در ترکی‌دانی ادیب طوسی همین قدر کافیست که بعد از توضیحِ  معنای "لار" به صورت "خم و کج و محلی که در آن بارندگی  زیاد است"(قسمت دوم مقاله، ص 242)، قوتورلار را به عنوان مثال ذکر می‌کند. گویا نمی‌داند که لار/لر علامت جمع ترکی است. خواهید گفت که با این اوصاف چه جای بحث و تحلیل از مقالات و مدعیات اوست؟ جواب این است که بسیاری هنوز این قبیل افراد را متخصّص "آذریات" می‌دانند و در آثار شبه‌علمی و شبه‌سیاسی‌شان به آنها استناد می‌جویند. برای مثال همین مقالۀ مانحن فیه که بدون ادنی تردیدی، حداقل نود درصد مدعیات و آذریاتش باطل می‌دانم، مستند و مبنای کتاب تبارشناسی قومی و حیات ملی( نشر و پژوهش فرزان روز، ۱۳۸۵) اسماعیل یوردشاهیان در بحث از ترکی آذربایجان و زبان مردم قرار گرفته است. کتابی که اولین بار توسط "مرکز گفتگوی تمدنها" منتشر شده بود. دربارۀ ادیب طوسی در ویکی‌پدیا نوشته‌اند که عبری و کلدانی، سانسکریت و پهلوی می‌دانست. در این سلسله مقالات اثری از این زبان‌ها نیست. اما تردیدی ندارم که که کمترین اطلاعی از فونولوژی و مورفولوژی و سمانتیک که ارکان زبانشناسی‌اند، نداشت. زیرا چه طور کسی می‌تواند، در یک مقالۀ سه قسمتی، هزاران بار قواعد علمی را نقض کند و خوشه‌یی از خرمن زبانشناسی چیده باشد؟

باری پزونک/پئزونک(pézevenk) را شخصاً نشنیده‌ام. ظاهراً در تبریز رواجی دارد. در متون عثمانی، از قرن شانزدهم شواهدی دارد. با توجه با کانتکست و سیاق شواهد، محققان نوعاً متفق‎القول بوده‌اند که پِزوَنک منشأ ارمنی دارد. اقوال متنوعی در باب اشتقاقش مطرح بوده که یکی از مُقنع‌ترین آنها تحلیل سئوان نیشانیان است. وی شکل اصلی را *pozavank دانسته مرکب از poz(=فاحشه) و آواک(=رئیس، سَروَر) و مجموعاً به معنای "رئیس فواحش". در آرگو و زبان کوچه و بازاری استانبول، واژگان ارمنی فراوان است. شاید بیش از 50 درصد الفاظ ارمنی دخیل در ترکی مکتوب و لهجۀ استانبول، مربوط به آرگو و به تعبیری زبان مخفی باشد. البته واژگان مربوط به جنسیت اغلب مستهجن/موهن تلقی شده و سریعاً تابو و قبیح می‌شدند و تدریجاً متروک شده و جای خود را به الفاظ دخیل از زبان‌های مجاور می‌دادند تا معنا و استهجان‌شان پوشیده شود. از این تیپ الفاظ در فارسی و ترکی فراوان است. چند نمونه را مرور خواهیم کرد. اما قبل از آن اشاره کنم که معنای اصلی و اولیۀ پِزوَنک "قوّاد، دیّوث" بوده یعنی کسی که واسطۀ  رابطۀ جنسی خارج از قاعده و عُرف و ازدواج بوده و "فاحشه‌خانه" اداره می‌کرده است. طبعاً  در جامعه‌یی که فحش‌هایش جنسی(sexual) و جنسیتی(gendered) است، این قبیل معانی به شکل دشنام و ناسزا هم درمی‌آید و معانیی مثلِ "بی‌غیرت، نفهم و بی‌عرضه" کسب می‌کند. این هم چند لفظ مشابه:

1.      دیّوث(deyyus):"مردی که زنش به او خیانت می‌کند و او یا تغافل می‌کند و یا توسط زنش فریب داده می‌شود". از عربی در ترکی و فارسی و همین‌طور عموم السنۀ مسلمانان دخیل شده و سابقۀ طولانی در این زبان‌ها دارد. در ترکی استانبولی در مقام فحاشی، از رواجش کاسته شده است. دیاثت در ادبیات سیاسی ایران، در تابستانِ 1395، شیوعی جنجالی یافت. در شرع و فقه اسلام دیاثت از کبایر است.

2.      قوّاد:"دلّال محبت، کسی که زن و مردی بیگانه و نامحرم را به برساند، واسطۀ زنا". دخیل از عربی و همریشه با قید بوده و دلالت بر واسطه‌گری دارد. در فارسی رواجش  کمتر شده. در ترکی استانبولی (kavat) هنوز در مقام فحّاشی کاربرد دارد. در آذربایجان کلمه را نشنیده‌ام. اما در متون کلاسیک مثلِ کتاب دده‌ قورقوت ضبط شده و تکیه کلام دلی دومرول بوده است. قیادت هم از  گناهان کبیره است.

3.      دورزو(dürzü):"مردی که زنش را برای فحشا عرضه می‌کند". در ترکی استانبولی متداول است و تکیه کلام کمال سونال(شعبان) هنرپیشۀ معروف بود. علی‌القاعده از اتنونیم دُرزی/دروزی متحول شده و باید منشأ در شایعاتی داشته باشد که در خصوص بی‌بند و باری جنسی طوایف اهلِ حق/علوی/دروزی وجود داشته است. دورزو، هنوز در میان طبقاتی از علویان ترکیه، لقبی محبوب است.

4.       داسقالوس(daskalos): به معنی "استاد در قیادت و دلّالی محبت" دخیل از یونانی است و در اصل به معنی "معلّم".

5.      داسنیک/داسمیک(dasmik/dasnik):"قوّاد، دلّال محبت، جاکش". واژه‌یی با اتیمولوژیِ مبهم. احتمالاً ترکیبی از داسقالوس فوق‌الذکر با آستیک آتی‌الذکر. در آرگوی ترکی استانبولی رواج دارد.

6.       آستیک(astik):"قوّاد". مأخوذ از  آسدیک ارمنی به معنی مزبور و رایج در آرگوی ترکی استانبول.

7.      دومبوک(dümbük) و دومبه‌لک(dümbelek):"قوّاد". مأخوذ از دمبک/تمبک و رایج در آرگوی ترکی آناتولی. گویی نواختن آلات موسیقی در ادوار گذشته، در نظر عامّه دلالت بر جلافت داشته و در نظر فقها و علما حکایت از عدم تقید به ظواهر شرع.

8.      غودوش(godoş):مترادف الفاظ فوق و مأخوذ از لهجات ارمنی. به زعم نیشانیان در اصل به معنی شاخ /بوینوز بوده که خود دلالت‌های جنسی معروفی دارد.

9.      قورومساق(qurumsaq):"کسی که زنش را برای فحشا عرضه می‌کند". در ترکی استانبولی و فارسی از رواجش کاسته شده، ولی در ترکی آذربایجان هنوز در مقام فحّاشی رواج دارد. اصل واژه مغولی دانسته شده است. قورومساغ در سنگلاخ به معنی تیردان/کماندان/ترکش است. آیا معنای اخیر از آن معنای مقدّم تطوّر یافته و بروز کرده است؟ در ترکی فعلِ قورومساماق به معنی "چیزی را شدیداً طلبیدن، در آتشِ طلب چیزی سوختن، خشکیدن" وجود داشته است. اشتقاق قورومساق از این فعل بدون اشکالِ مورفولوژیک است. اما ابهام سمانتیک محسوس می‌ماند. باری باید تحقیقی تفصیلی‌تر صورت بگیرد. قُرُمساق تکیه کلام معروف ناصرالدین شاه بود.

در جوامع منطقه که مفاهیمی مثلِ ناموس و عفّت، ولو در سطح ظاهری، مهم بوده، فحش‌هایی که منشأ جنسی و دالّ بر بی‌عفّتی، ضعف جنسی، قربانی تجاوز شدن دارند، شیوع داشته است. تا جایی که می‌دانم در ترکی استاندارد امروزی اصطلاح اصیل برای فاحشه وجود ندارد. در کنار فاحشه(fahişe) دخیل از عربی، اوروسپو(orospu)ی دخیل از فارسی(=روسپی) شایع است. البته روسپی هم در فارسی لفظی کتابی و ادبی است و نه عامیانه(در لسان عامه الفاظی مثلِ جنده، نشمه، لکاته و.. رایج بوده است) . سورتوک(sürtük) اگرچه دلالت مجازی بر فاحشگی می‌کند، اما معنی اصلی آن "مقیّد نبودن به آداب معاشرت زنان و مردان و حضور بیش از حد مقبول در کنار مردان نامحرم، هرزگی" است. لفظ اَرسَک(ersek) امروزه در لهجات وجود دارد. ولی در گذشته کمابیش معادل روسپی بوده و رواج بیشتری داشته است. گرچه دراصل، بیش از روسپی‌گری به معنای متعارف، متضمن "شدّت تمایلاتِ شهوانی یک زن"(ار+سک: پسوند طلب و نزدیک به معنی بابِ استفعال عربی) است و قابل قیاس با nymphomaniac.

باری بعد از این گریز طولانی بازگردیم به پزونک ابتدای مطلب. آنچه تحلیلِ نیشانیان را تأیید می‌کند، فرم püzevenk در برخی متون متقدم عثمانی است. اما ریشه‌تراشی ادیب طوسی هم اشکال سمانتیک دارد  و هم نقص مورفولوژیک و هم ایرادِ تاریخی. به لحاظ سمانتیک باید نشان داده شود که "آدم آویزان از ماتحت و مقعد" می‌تواند "قوّاد و دلّال محبت" شود؟ به لحاظ مورفولوژیک باید اثبات شد که *پزی‌آونگ می‌تواند به pézevenk مبدل شود. و مهم‌تر اینکه به لحاظ تاریخی واژه‌یی که در متون فارسی شاهدی ندارد، چگونه می‌تواند تا این حد در زبان‌های ترکی غربی رایج شود؟ توجه کنید که تداول لفظ در آذربایجان اندک بوده و عمدۀ عرصۀ شیوع آن استانبول و لهجات آناتولی است. در استانبول فرم مخفّف پئزو(pezo) هم وجود دارد.



[1]  محمد امین ادیب طوسی، "نمونه‌ای چند از لغت آذری"، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز، سال نهم، ش. 43 پاییز و زمستان 1343. ص265.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم (2): پیسمیریق

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 30 دی 1395-10:06 ب.ظ

آذریات ادیب طوسی(دربارۀ وی، در مقالتِ بعدی این سری بیشتر خواهم نوشت) برای تألیف حداقل ده هزار صفحه نقد کافی است. اما چه کنم که عمر انسان کوتاه است و غصه می‌خورم که مجال این کار را نخواهم داشت. پس بدون اتلاف وقت بروم سراغ سهم این رقیمه.

ادیب طوسی در قسمت سوم مقالۀ لغتی چند از آذری(ص265) و مادۀ 1124 نوشته:" پسمرخ(pesmerex). قس پزمریک؟". معلوم نیست چرا به جای تلفّظ محلّی، ملفوظ فارسی تهرانی ملاک ضبط شده است؟ منبع و اتیمونِ پزمریک چیست و کجاست؟  در هیچ فرهنگ و کتاب لغتی نیافتم. در اینترنت هم سرچ کردم. نشانی نیافتم. ظاهراً در قوطی هیچ عطّاری الّا مخیّلۀ استاد یافت می‌نشود. ظاهراً ادیب طوسی می‌خواسته آن را با پژمرده و پژمردن مرتبط سازد.

اول معنای کلمه را از فرهنگِ قشقایی اسدالله مردانی رحیمی بخوانیم:" پیسمیریق: کوتوله، کوچولو، خیلی کوچک"(ص251). ظاهراً در قشقایی معنای پژوراتیو ندارد. در ایضاحلی لوغت، "پیسمیریق"، "کوتاه قدّ(آلچاق بویلو) و کم‌جرأت(اوره‌ک‎سیز) معنا شده است. کلمه‌یی با این فرم در منابع ترکی آناتولی ضبط نشده اما ظاهراً به شکل محدود و لوکال وجود دارد. در آناتولی، لفظ دیگری وجود دارد که پرتوی بر اتیمولوژی پیسمیریق هم می‌افکند. پیسیریق/پیسریق(pısrık/pısırık) که در متون عثمانی هم با املای پصریق ضبط شده است. معنای آن، "عاجز و ناتوان(سونه‌په)، محجوب و خجول(چکینگن)، کم‌جرأت(اوره‎ک‎سیز)، بی‌لیاقت(بئجریک‌سیز)" ضبط شده است در مقابل گیرگین/تَپیلن. منشأ و ریشۀ کلمه کجاست؟

فعلِ پیسماق(pısmak) به صورتِ واریانتی از پوسماق(pusmak) در آناتولی شایع بوده و معنای "ترسیدن، در کمین نشستن و خوابیدن روی زمین" دارد. این افعال واریانت‎هایی از فعل قدیمی‌تر بوسماق(busmaq) محسوب می‌شوند به معنی"مخفی شدن، استراق سمع کردن، خوابیدن و دیده نشدن" است. ربط سمانتیک این افعال بارز است: مخفی شدن، کمین کردن، استراق سمع کردن به هم نزدیک‌اند. اسم پوسو(pusu) به معنی "کمین"، همین‌طور بُسقو و بُزخو در فارسی مشتق از همین فعل است. در آذربایجان فعل میسماق(mısmaq) هم هست که در حیدربابای شهریار هم آمده است:"کز کردن و به گوشه‌یی رفتن و قهر کردن".  این معنای اخیر باید متأثر از "میرسیق"(سگرمه‌های در هم کشیده، ترش‌رویی) کسب شده باشد. میسمیریق(mısmırıq) به عنوان واریانتی از پیسمیریق، علی‌القاعده تحت تأثیر و contamination با میرسیق معنایی متفاوت کسب کرده و به "اخم و تخم، ترش‌رویی(قاش‌قاباق)" متحول شده است.

باری معتقدم که پیسمیریق متحول از پیسیریق است. ورود یا صامت در داخل کلمه احتمالاً ناشی از تشدید صدای س/s و دیسیمیلاسیون متعاقب آن بوده است. زیرا به نظر می‌رسد که پیسیریق ماهیت expressive دارد. فعلِ پیسلاماق(pıslamaq)(که واریانت تیسلاماق هم دارد و فعلی expressive است) هنوز در آذربایجان و آناتولی به معنی کِز کردن و نشستن مرغ هنگام آمدن خروس، رایج است و مجازاً به ترس شدید، مرعوب شدن و چزاندن هم دلالت دارد و اینها خصوصیات انسان عاجز است. در عین حال کز کردگی و نشستن با کوتاهی قدّ و عجز هم نسبتی دارد.

اما رابطۀ فعل پیسماق/میسماق/بوسماق با پیسیریق احتیاج به توضیح دارد. به نظر می‌رسد که ابتدا فعل مزبور با پسوند –(U)r-  متعدی شده و به صورت *پیسیرماق درآمده و سپس با پسوند اسم‌ساز –(U)Q/-(I)Q کلمۀ پیسیریق حاصل شده است. اما احتمال آن وجود دارد که به دلیلِ ماهیتِ expressive کلمه، با تقلید از واژگان مشابه، نظیر قیشقیریق، فیشقیریق، آسقیریق، هیچقیریق، توکوروک و.. مستقیماً از فعل پیسماق مشتق شده باشد.

تا به خاطر دارم، محضِ انبساطِ خاطر، بنویسم که عزیزی نقل می‎کرد، معلمشان پیسمیریق را مخفّف "پوست و مو ریخته" محسوب می‌داشت؛ نمی‌دانم از متون آذریسم اخذ کرده بود یا استخراج ابتکاری خودش بوده؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم(1): چینچاوات

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 13 دی 1395-07:50 ق.ظ

نوشتن از آذریسم برایم حکم تفریح و کار علمی را، توأمان داشته است. زمانی طنزنویسی گفته بود که در ایران طنزنویس شدن استعداد نمی‌خواهد. کافیست روی یک حادثه، اظهار نظر، اقدام، برنامه و .. زوم کنید تا طنز از آن بجوشد(نقل به مضمون). حالا، به قول مرحوم عمران صلاحی، حکایت ماست! ادبیات آذریسم اغلب چنان است که اگر روی یک ادعا یا مطلبش زوم کنید، هم طنز و فکاهی می‌بینید و هم، بر اثر کاوش، نکته‌یی علمی کشف می‌کنید. اگر توفیقی باشد در سری مقالات "دُرر آذریسم" از این "فوکوس‌ها" خواهیم داشت. باری برویم سر صید اوّل!

  محمدرضا شعار که مانند یحیی ذکاء از سرهنگان فرهنگ‌ساز بود، در کتاب "بحثی دربارۀ زبان آذربایجان"[1] از جواهرات فوق صندوقچه‌یی دارد که عجالتاً یکی برایمان کافیست. وی در ضمن ذکر لغات فارسی دخیل در ترکی چینچاواد را هم می‌آورد و می‌نویسد:" مخفّف چنین و چنان باید=وسواسی"(ص106). این سرهنگان اگر زبانشناسان خوبی نبودند و نیستند، خیال‌پردازانی قهّارند. اما مع‎الاسف زبانشناسی علمی جدّی و دقیق است و اهل خیال در آن موفق نیستند. ممکن است فردی عامی باور کند "چنین و چنان باید" در هم مدغم شده و چینچاواد ایجاد شده، اما آیا فردی آشنا به قواعد علمی سؤال نمی‌کند که ربط سمانتیک چگونه برقرار می‌شود؟ چرا در فارسی از این عبارت(فی الواقع جمله) وسواس/وسواسی فهمیده نمی‌شود؟ بگذریم.

اگر به آناتولی نظر کنیم این واژۀ من عندی را در آنجا هم مشاهده می‌کنیم؛ در مرزیفونِ آماسیا و مناطق مجاور آرتوین، چینچاوات(çinçavat) به معنی "خودخواه، سودجو"(بنجیل، آچیق‌گؤز) است. فرم جینجاوات (cincavat) با معانی مشابه در ماراش و اورفا رواج دارد. فرم جالب توجه جینجالاپ(cincalap) هم در ماراش (مناطقِ البیستان، آفشین) ضبط شده است. در آرداهان، چینچاوات به معنی "خسیس، کِنس"(واریئمز، جیمری) کاربرد دارد. تا اینجا مشاهده می‌شود که لفظ ما نحن فیه تا مرکز آناتولی رایج بوده و طیف معنایی از "مُمسک" تا "منفعت‌طلب" دارد. عجیب است که این لفظ و واریانت‌های آن در فرهنگ اتیمولوژیک و تاریخی تیتسه نیامده است. تطوّر معنایی کلمه در ترکی آذربایجان باید حاصل خلط و contamination با چیمچَشمک(دچار چندش شدن، مشمئز شدن) باشد. اما رواج چینچاوات منحصر به اینها نیست. تراکمه و قراپاپاق‌ها، ترکان مسیحی آخیسقا، چیلدیر و آخالکلک را چینچاوات می‌خوانند. پوشاها(Poşalar) که با اسم لوم(Lom) هم شناخته‌ می‌شوند و از قرن یازدهم در منطقۀ شرق آناتولی پراکنده‌اند و از شعبات کولی‌ها/ رومانی‌ها محسوب‌اند، اقوام غیرپوشا/غیرلوم را چینچاوات می‌نامند. "چنین و چنان باید" از کجاها سردرآورد! از منظر توپونیمیک، اسمِ قدیم منطقۀ چیلدیر از توابع آرداهان فعلی، قبل از سکونت قبایل ترک/اوغوز، چینچاوات بوده است. از اینجا می‌توان استنباط کرد که توپونیم و اتنونیم چینچاوات قدمت بیشتری دارد و در اصل اسم خاصی بوده که اسم عام شده است(Apellative)؛به نظر می‌رسد که اسم جغرافیایی و قومی مزبور چند بار جابجا شده باشد. زیرا به اقوام مختلف و متنوعی اسم چینچاوات اطلاق شده است.

اما بالاخره منشأ اسم چینچاوات کجاست؟ با توجه به اینکه اتیمولوژی واضح کارتولی و ارمنی برای اسم مطرح نشده و با عنایت به منشأ هندی کولیان و پوشاها، شاید جستجو در زبان پوشاها مفید باشد. امروزه اغلب متکلمان این زبان در گرجستان، ارمنستان، شرق ترکیه و به تعدادی معدود در جمهوری آذربایجان، زبانشان را فراموش کرده‌اند و یا زبانشان به شدّت تحت تأثیر زبان اقوام غالب و اکثریت است. اما نقطۀ امید، هند است. در ورود به هند بلافاصله چینچاواد در مقابلمان ظاهر می‌شود؛Chinchwad/چینچواد شهری از توابع پونه در ایالت ماهاراشترا است. به احتمال قریب به یقین این ناحیه مبدا کوچ این اقوام سرگردان و wanderwort چینچاوات بوده است.



[1]    محمدرضا شعار، بحثی دربارۀ زبان آذربایجان، تبریز: کتابفروشی مهر، 1346.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منظور از "بهشت" پریدن است

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 2 آبان 1395-07:42 ق.ظ

 فرهنگ نصیری[1] را اخیراً در مطالعه گرفتم. حقیقت آن است که کپی نسخۀ منحصر به فرد آن را در اختیار داشتم و متن را هم آمادۀ نشر کردم و چند سال قبل نسخه‌هایی هم برای بعضی دوستان اهل فضل فرستاده بودم. هنگامی که توسط سایت چشم انداز(Cheshmandaz.org) و مطلب آقای عباس جوادی مطلع شدم که دو تن اهل فن مشغول تصحیح و نشر این اثر نفیس‌اند، کارم را متوقف کردم. باری اینک که به اثر منتشره با همکاری مصطفی کاچالین-رییس تورک دیل قورومو-می‌نگرم، از کارم پشیمانم و دلیل تأخیرم را وسواس می‌بینم. زیرا به دلیل دشواری ضبط تلفّظ چند ده واژه آن هم عمدتاً در قسمت مندرس مغولی، این کار متوقف کردم. متن منتشره اما به ندرت به ضبط تلفّظ اقدام کرده. حال که ماوقع را صادقانه نوشتم، اگر مته به خشخاش بگذارم و اختلاف نظراتم را با مصحّحان به شرح آورم، خود کتابی مستقل خواهد شد و ممکن است-العیاذ بالله- انگیزه‌هایی غیر از تحرّی حقیقت در آن دخیل شود یا به چنین برداشتی میدان داده شود. لذا فقط به ذکر چند اشکال جزئی و یکی دو اشکال و اختلاف سلیقۀ جدّی مبادرت خواهم کرد. قبل از آن بنویسم که مقدمۀ اثر را مفید یافتم گرچه امکان غنی‌تر کردن آن وجود دارد. ضمناً سعی این اساتید در عرضۀ اثری به جامعۀ علمی قابل تقدیر است و ان شاءالله در مطالبی که خواهم نوشت از این منبع مهم هم بهره خواهم برد.

1.      تعدادی از حرکه‌ها در کلمات مشکول دقیق ضبط نشده است. مثلاً در ص.233 "بَوتَن: درست" آمده که قاعدتاً صحیح بُوتُن است. اینها ممکن است اغلاط تایپی باشند.

2.      بسیاری از اغلاطی که در اثر کم‌دقتی کاتبان بدتحریر در نسخ راه یافته و در این فرهنگ هم آمده، مشخص نشده است. برای مثال "تواع:سم مرکب" که ذیل فصل العین آمده، قطعاً غلط است(ص140). زیرا در ترکی صامت عین وجود ندارد. صحیح همان تواغ است که در ستون مقابل هم آمده است. نمونۀ دیگر "تیدکو: روباه"(ص132) است که قطعاً در اثر قرائت غلط تیلکو به این شکل درآمده است. مثال سوم "بیر:بباء عربی غدّه که در گوشت می‌باشد، بِده، و عدد یک"(ص121). بدیهی است که دو کلمه خلط شده" بیز: غدّه " است که در فرم "بز" در همین فرهنگ آمده است(ترکی آذربایجانی: وَز). مدخل "بغنه جادو: مرغی است"(ص235) یکی دیگر از این قبیل اغلاط است. چنین اسمی در ترکی وجود ندارد. بلکه این مدخل محصول غلط‌خوانی مؤلف یا والدشان از لغت ابوشقه است. در آنجا و درتوضیح چوپچوق آمده است"...لقبنه جادو دیرلر"(=ملقّب به جادوست). متنسخ احتمالاً به واسطۀ نسخۀ محرّفی که در اختیار داشته، لقبنه را بقنه/بغنه خوانده و مدخل جدید و فی‌الواقع یک ghostword ایجاد کرده است. مثال آخر -که البته اغلاط تصحیح نشده به هیچ وجه منحصر به اینها نیست- "تاش آشیح: دیگ سنگی که به عربی بُرمه گویند"(ص139) خواهد بود. بدیهی است که صامت ح/حاء در ترکی وجود ندارد و در اینجا مراد آشیچ/آشیج است که لفظی معروف بوده است.

3.      بعضی تصحیحات مصححین محترم هم اشکال دارد. مثلاً در ذیل "قیز:دختر و گران، یعنی در قیمت. والد فقر[ص. حقیر] گوید که قیت و به معنی کمیابی است[نه] به معنی گرانیها. لیکن آن را لازم دارد". الحق عبارات مشوش و مضطرب اند. اما آنچه مصححین در پاورقی آورده‌اند، مشکل را بیشتر می‌کند. ""قَیت" به معنی کم کردن و بریدن است"(ص260). متوجه مراد محققین محترم نشدم؛ قَیت(qayıt) فعل امر از مصدر قاییتماق به معنی برگشتن/بازگشتن است؟ یا قیت(qıt) فعل امر از قیتماق/قیرتماق به معنی پاره کردن، بریدن؟ در هر دو صورت معنای مصدری و اسمی وجود نخواهد داشت و فعل امر در اختیار داریم. گرچه والد مؤلف به نکتۀ صحیحی اشاره کرده و "قیت"(qıt) به معنی کمیاب و نایاب است(قیتلیق به معنی کمیابی و قحطی). اما قیز هم از قدیم به هر دو معنای "دختر" و "چیز پربها" بوده و در دیوان لغات الترک کاشغری هر دو مضبوط است. در عبارت مؤلفان فرهنگ احتمالاً کلمۀ گرانیها، تصحیف از گرانبها بوده و منظور از" لیکن آن را لازم دارد" این است که گرانی، معلول کمیابی است.

مثالی دیگر از این باب-که عنوان مطلب حاضر هم از آن مأخوذست- به توضیحِ مادۀ "اوچماق: بهشت(ص216)" برمی‌گردد. اوچماق/اوچماخ/اوشتماخ/ و .. فرمهای مختلفِ لغتی دخیل از سغدی است که قرن‌ها در ترکی متداول بوده و در آثار شعراء و ادباء هم محفوظ است. نمی‌دانم چگونه مصحّحین محترم و ناظر اهل اطلاع چنین لفظی را غریب یافته و در پاورقی آورده‌اند "منظور از "بهشت" پریدن است

در نهایت یک مورد خاص هست که قصد دارم درباره‌اش به تفصیل بیشتر بنویسم. چرا که آن را تحریف علی رؤوس الاشهاد(به قول خودمان: گؤز گؤره‌تی) و اجتهاد در مقابل نصّ مصححین(به احتمال زیاد دکتر جوادی) می‌دانم. در ذیل مادۀ بوی می‌خوانیم:"بوی:حکایتی که اورامان از نصیحت گویند" (ص238). و اما در پاورقی:" "اورامان" که گاهی مؤلف آن را "اوزانان" می‌نویسد باید همان کلمۀ "اورامان" باشد که کلمه‌ایست فهلوی یا آذری قدیم. در برهان قاطع آمده است:"اورامن: نوعی از خوانندگی و گویندگی باشد خاصۀ فارسیان است و شعر آن به زبان پهلوی باشد..." بعد هم به مقالۀ محمد امین ریاحی ارجاع داده می‌شود و در انتها اضافه می‌شود"..از سوی دیگر در ترکی اوزان به معنی عاشق و خوانندۀ دوره‌گرد نیزآمده است".

چون نسخۀ خطی اثر را دارم و در آن به وضوح اوزانان دیده می‌شود، این تحریف چه انگیزه‌یی دارد؟ این تهیۀ ماتریال برای تئوری آذری چه توجیه اخلاقی و علمی دارد؟ در حالی که به لحاظ گرامری اورامن(یا اورامان مزعوم) نوعی آواز یا خوانندگی است و الف و نون انتهایی علامت جمع نیست، ولی فعل "گویند" فاعلی جمع می‌طلبد. ضمن آن که اگر اورامان نوعی آواز پهلوی و خاص فارسیان است، ذکر آن در یک فرهنگ ترکی چه مبنایی دارد؟ العاقل یکفیه الاشاره.

می‌دانم که آقای عباس جوادی-برادر یکی از مصححین- در سایت‌شان یعنی چشم‌انداز فوق‌الذکر، مطالب متعددی را با هدف تفکیک ترکی آذربایجان از ترکی عثمانی، استانبولی و .. منتشر کرده‌اند. من با انگیزۀ اصلی ایشان-یعنی نفیِ مفهوم نژادی تُرک-موافقم. اما این همه تأکید بر تفکیک، آزاردهنده است. نقد مختصری هم بر یکی از مطالب آن وبسایت، تحت عنوان تورکیکا عجمیکا و آذریکا در وبلاگ منتشر کردم. حال آیا این "تولید ماتریال" و "دلیل‎سازی"(که مع‌الاسف علی‌رغم خوش‌بینی ذاتی‌ام، به دلایل فوق، آن را نمی‌توانم معصومانه تلقی کنم) به هدفی مشابه خدمت می‌کند؟ کاشکی جوابی می‌یافتم.



[1]   محمدرضا نصیری، عبدالجمیل نصیری، فرهنگ نصیری: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی به فارسی، به کوشش: حسن جوادی و ویلم فلور، با همکاری: مصطفی کاچالین، تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 1393.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنایین

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 28 دی 1394-12:24 ب.ظ

کلمۀ اَنایین(enayın) که واریانت آنایین(anayın) آن هم رواج دارد(و این دومی حاصل آسیمیلاسیون رِگرسیو اوّلی است) یکی از مستمسکات آذریست‌ها بوده و از ترجیع‌بندها و شاه‌بیت‌های آنان در شکار الفاظ باقی مانده از آذری مزعوم است. در این مختصر مروری خواهد شد بر این ادّعا و اشتقاقات پیشنهادی کلمه تا ببینیم این برهان تا چه حدّ قاطع و مقنع است.

بحث را با مدخل اَنایین دیل دنیز شروع می‌کنیم که خود تلخیصی از آراء موجود و نقطۀ عزیمت مناسبی است؛ به زعم آقای اسماعیل هادی، این کلمه با انایی(enayi) در ترکیه مرتبط است و معنای "عجیب و غریب، غیرمتعارف، آنورمال، نفرت‌انگیز و .."دارد. بنابه نقل هادی، عصمت ذکی ایوب‌اوغلو در فرهنگ اتیمولوژیک‌اش(که اثری آماتوری و فاقد ارزش علمی است) انایی را دخیل از فارسی دانسته(و ظاهراً وجه اشتقاقی هم برای آن ذکر نکرده). سپس مؤلف  دیل دنیز به دیدگاه رایج آذریستی می‌پردازد که کلمه را مرکب از ان(=پسوند نفی و انکار در پهلوی) و آیین(=رسم و قاعده) دانسته‌اند(این نظر را در بعضی مآخذ به نقل از مرحوم دکتر احمد تفضّلی آورده‌اند). بعد، احتمالِ دخیل بودن را مطرح کرده ولی با توجه به شکل و معنای لفظ در ترکی استانبولی، تحلیلِ اَن(=علامت صفت عالی)+آیی(=خرس، مجازاً نفهم و احمق) را احتمال اقوی دانسته‌اند(صص120-119).

با آنکه در اغلب نظرات مطروحه، تکّه‌یی از پازل حقیقت وجود دارد اما مجموعاً همگی قابل نقدند؛ آندرئاس تیتسه هم لفظ را دخیل از فارسی می‌داند و استدلال خواهم کرد که احتمال اقوی است. نظریۀ آذریستی به بحث تفصیلی‌تری نیاز دارد. اما تحلیل مرجّح مؤلف غیرقابل قبول و "آنایین" است. زیرا چنین شکل اشتقاقی در ترکی نظیر و مشابهی ندارد و وجود آنایی در متون قدیم فارسی هم بطلانش را بدیهی می‌کند.

چرا اَنایین از آذری مزعوم نیست؟

تا جایی که می‌دانم آیین(=آئین) بیشتر فرم فارسی محسوب است و شکل قدیمی‌تر که در ارمنی هم دخیل است، آدین/آوین>آذین است(تردید هادی در فارسی بودن آیین وجهی ندارد). لذا انتظار می‌رود در لهجات و السنۀ ایرانیک غیرفارسی شکل متفاوتی داشته باشیم. از این نکته هم که بگذریم، آنایین واژه‌یی کاملاً فرضی (hypothetical) است. یعنی هیچ شاهدی برای آن در متون کلاسیک و جدید فارسی، لهجات و زبان‌های محلی(مثلِ تاتی و تالشی) و متونی که آذری تلقی شده‌اند، یافت نشده است. ظاهراً در سایر السنۀ ایرانیک هم نظیری برای آن نیست. چنین واژه‌یی را باید حدس و فرض گرفت و نه کلمه‌یی بالفعل موجود.

 گفتم که آنایین دخیل از فارسی است. اما ابتدا توضیح دهم که نون انتهایی کلمه اضافی و جهت بستنِ هجای باز انتهایی است[1]. بنابراین فرم عثمانی و ترکی آذربایجانی آن یکی است. لغت نامه دهخدا، "انایی" را "جاهل و احمق و کودن و بی‌خبر" دانسته و بیتی از شاعری امیدی تخلّص برای تأیید آن از فرهنگ شعوری، ذکر می‌کند:

سخن در وصف تو بحر عمیق است/نگنجد در انای هر انایی .

این معنی دقیقاً با آنچه در قوامیس عثمانی مضبوط است، انطباق دارد. اما معنای ترکی آذربایجانی قدری متفاوت است؛ سئوان نیشانیان، قدیم‌ترین ضبط کلمه را در سیاحتنامۀ اولیا چلبی می‌داند. آندرئاس تیتسه معنی "اجنبی" برای انایی را-که رابرت دانکوف در "واژه‌نامۀ سیاحتنامه" آورده- منحصر به فرد می‌داند. اما به نظر می‌رسد همین معنی پیوندی بین دو طیف معنایی کلمه برقرار می‌کند؛ انسان احمق و کودن، موجود غیرعادی و بیگانه با دیگران است. "الجنون فنون" که گویا حدیثی منقول از حضرت علی(ع) بوده و مثل سایره‌یی به شمار می‌رود، دلالت بر تنوع اشکال و اَعمال مجانین دارد که نقطۀ اشتراکشان را، قدماء فقدان عقل می‌دانستند. به هر حال از انسان احمق انواع و اصناف رفتارهای آبنورمال و غیرمتعارف صادر شدنی است. در واقع فاصله‌یی بین دو طیف سمانتیک کلمه وجود ندارد و احمق، غیرعادی هم هست.

اصل کلمه از کجاست؟

نیشانیان و تیتسه اَنایی را مرکب از انأ(=من) به اضافۀ پسوند ـی می‌دانند(محتملاً استدلالشان به نفع منشأ فارسی ازینجاست) که در اصل به معنی "خودپسند، خودبین، متکبّر، متفرعن" بوده. در عربی متعارف و فصیح به جای انانی رایج است که لفظ انانیت شایع در فارسی و تا حدودی ترکی(enaniyet) از آن مشتق است. قدماء بین انانیت و حماقت، میان عُجب و کبر  و رعونت و نقصان عقل رابطه‌یی می‌دیدند و فی‌الواقع نیز انسان متصف به حُمق و جهل است که خودپرستی، کبر و عجب پیشه می‌‌کند. توجه شود که مثلاً خُیلاء که مترداف عُجب و تکبّر است مشتق از مادۀ خیال است و رعونت در فارسی هم خودبینی و غرور است و هم بلاهت و کم‌عقلی.

در مجموع، براساس قاعدۀ ویلیام آو اوکام-فیلسوف بریتانیایی اواخر قرون وسطا- حتی‌الامکان باید زواید را پیراست؛ زمانی که شواهد موجود و مضبوط به حد کافی توضیح‌دهندگی دارند، ضرورتی برای فرض الفاظی که بیش از ده قرن(و به احتمال زیاد حتی قبل از آن) شاهد و مستندی ندارند، باقی نمی‌ماند.

 



[1]  . مثال بستن هجای باز انتهایی در ترکی آذربایجان و آناتولی، علی‌الخصوص در محاورات، به وفور یافتنی است. حسب نمونه توجه کنید:

1.      مثل تکی>تکین(ادات تشبیه). کین<کی(علامت موصولی دخیل از فارسی) که در لهجات میاندوآب و بیناب شنیده‌ام و شاید در نواحی و مناطق دیگر هم موجود باشد. همچنین بسیار شنیده‌ام که عامّۀ مردم، ممنوع را ممنون تلفظ می‌کنند.

2.      اغلب هجاهای باز مختوم به ـو در لسان روزمرّه با ـر بسته می‌شوند: شامپور<شامپو، مانتور<مانتو و گاه با ـل/L مثلِ ولوول<ولوو و..

3.      یک نمونۀ شایع در آناتولی و آذربایجان تبدیل مفعول مع، ایله به ایلن و نهایتاً ـنن/ـنان است؛ علی ایله>علی ایلن>علی‌نن و قس علی هذا.

4.      پسوند ـجه/ـجا هم در اغلب موارد در آناتولی و آذربایجان با ـن بسته می‌شود: آخشاماجان<آخشاماجا. و قس علی هذا.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 




Admin Logo
themebox Logo