تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - مطالب موغولجا / مغولی

جیدا

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 6 مرداد 1396-07:16 ب.ظ

جیدا از جمله الفاظ مغولی است که در بسیاری از زبان‌های ترکی دخیل شده و در توپونیم‌ها هم به وفور مشاهد می‌شود. در آذربایجان جیدا(cida) هنوز به معنی "نیزه، قارغی" بالاخص در اشعار مذهبی و مراثی و نواحی سیدالشهداء شنیده می‌شود. در امثال و اصطلاحات هم جیدا مشاهده ‎می‌شود؛ آت مینیب، جیدا گؤتورمک(=میدان جنگ ساختن، همه چیز را زیر و رو کردن) از آن جمله است. در آناتولی کلمه چند شکل دارد: جیدا(cida) به معنی "نیزه و سنان" در قویون‌دره(قارص)، ریحانلی(هاتای)، بونیان(قیصری) و هارونیه(آدانا) ضبط شده و در همان معانی با تلفظ جیدا(cıda) در اکسه(دنیزلی)، نیزیپ(غازی‌آنتپ) و با تلفظ چیدا(çıda) در قیشلا(المالی /آنتالیا) ثبت شده است. جیدا به معنی "سرنیزه، نیزه" در منابع عثمانی فراوان مشاهده شده ولی در زبانی رسمی ترکی امروزی قدیمی و منسوخ محسوب می‌شود. علاوه بر آذربایجان و آناتولی، جیدا در چاغاتایی و زبان‌های ترکی سیبری و اویغوری هم وجود دارد.

***

جیدا را در توپونیم‌های متعددی در آذربایجان و ایران می‌یابیم:

1.      جیداکندی/جداکندی: قریه‌یی تابع بخش انگوت در گِرمی استان اردبیل.

2.      جداقیه: روستایی تابع دهستان احمدآباد در بخش تخت سلیمانِ شهرستان تیکان‌تپه

3.      جداقیه: روستایی از توابع دهستان صایین قلعه، شهرستان ابهر

4.      جداقیه: روستایی تابعۀ دهستان عباس شرقی، بخش تیکمه‌داش در شهرستان بستان‌آباد

5.      جداقیه: روستایی از توابع دهستان گرگین در شهرستان بیجار

6.       جداقیه: قریه‌یی تابع شهرستان چاراویماق

7.      جداقیه: کوهی در کمیجان مابین شهر و روستای قشلاق

8.      جداقایه: روستایی تابع بخش چهاردولی در شهرستان قروه

·        به نظر می‌رسد که در سطح میکروتوپونیمی، اسامی متشکل از جیدا بالاخص در هیأت جیداقایا/جیداقیه بسیار بیشتر باشد.

·        در بعضی موارد، بالاخص در ضبط لاتین این اسامی، مشاهده می‌شود که آن را "جُدا" می‌خوانند که اسمی هیبرید(فارسی-ترکی) به وجود می‌آید. این قبیل اسامی در آذربایجان بسیار نادر است. جیدا دلالت بر تیزی و بلندی کوه/صخره دارد.

·        این اسامی ترکیبِ نحوی ترکی دارند. لذا آنها را از بقایای مغولان نمی‌توان محسوب داشت.

***

در آناتولی و ترکی استاندارد، چیتا(çıta) به معنی "تختۀ کم‌عرض و طویل و صاف(معمولاً برای اندازه گیری طول یا ارتفاع)، تختۀ دراز به شکل مربع یا مستطیل" وجود دارد. پرفسور عثمان فیکری سرت‌کایا، آن را تبدیل و تصحیف همین چیدا/جیدا می‌داند، در حالی که مرحوم پرفسور حسن اَرَن دربارۀ منشأ آن به "کؤکنی‌نی بیلمییوروز" اکتفاء کرده است. به نظر می‌رسد حق با پرفسور سرت‌کایا باشد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

طرغه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 4 مرداد 1396-09:52 ق.ظ

چند اسم جغرافیایی به این شکل یا شبیه به آن، در ایران و افغانستان وجود دارد:

1.      طرغه: قریه‌یی تابع دهستان ایلتمور، بخش مرکزی بوکان. املای دیگر آن طراقه است.

2.      طرغه: نام کوهی در حدود بیست کیلومتری غرب شهرِ بوکان است. مینورسکی از کوهی در جنوب غرب ساووج بولاق با این اسم یاد می‌کند. قاعدتاً مراد همین کوه باید باشد.

3.      طرقی: دهی از توابع فاروج قوچان

4.      ترغای/ترغی: نام منطقه‌یی از توابع ولسوالی پنجاب در بامیان افغانستان

5.      ترغای: نام ولایتی در جنوب آذربایجان که در منابع تاریخی ذکر شده و معمولاً همراه با جغاتو از آن یاد شده است. آیا کوه و روستای طرغه در بوکان، یادگاری از ترغای قدیم است؟ بعید نیست. بالاخص که قرابت منطقه با جغاتو معلوم است.

***

ترغای(Taraqai) اسم مغولی نسبتاً رایجی بوده‌است. غیر از افراد مهم در دولت ایلخانی، نام پدر امیر تیمور گورکان هم ترغای بوده است. این اسم را نباید با تورغای/طُرغه(turğay/turgay) خلط کرد. این دومی نام پرندۀ معروفی است که مؤلف سنگلاخ در دو مادۀ طورغای و تورغای، آن را "هدهد" خوانده و نام پدر امیرتیمور را هم با لفظ مزبور یکی دانسته است. تورغای محتملاً معادل چکاوک فارسی است که پرنده‌یی شبیه گنجشک است. شاید به همین دلیل است که مرحوم دهخدا، ترغه را معادل گنجشک گرفته است(در مطلب منتشرنشدۀ "تحلیل کتاب الطاء سنگلاخ" از آن با تفصیل بیشتری بحث کرده‌ام). در بعضی یادداشت‌های وبلاگ قوپونتولار هم به اشتباه، گاهی این اسم تورغای ضبط شده است.

باری تاراغای در مغولی به معنی "بی‌مو، کچل" بوده و از مقولۀ نامهایی است که جهت دفع چشم زخم، رفع شرّ ارواح خبیثه و موجودات ماوراءالطبیعی شریر بر کودکان می‎نهادند. اعتقاد بر این این بود که اسامی منفور و نامطلوب و ناخوشایند، کمتر باعث جلب شیاطین و عفاریت شده و لذا اطفال کمتر آسیب می‌بینند. از این قبیل اسامی در ترکی و مغولی فراوان است و ما صرفاً به دو مورد معروف اکتفاء خواهیم کرد:

ایتاخ، بنا به نقل مؤرخین مسلمان و من جمله طبری، از سرداران بزرگ خلافت عباسی در دوران معتصم و واثق، اصالت خزری داشت. بعضی محققین(من جمله مرحوم فاروق سومر) کوشیده‌اند نام وی را به صورت آی+تاخ تجزیه و تحلیل کنند. اما صحیح تحلیل پرفسور پیتر گلدن است که ایتاخ را مصغَّر "ایت" دانسته و شکل اصلی را به صورتِ *ایتاق/*Itaq بازسازی کرده است. البته اهل اطلاع واقف‌اند که ایت(=سگ) در ترکی قدیم نه it که ıt تلفظ می‌شد.

باراق/براق(به ترکی امروزی آذربایجان: پاراق) یعنی "سگِ پشمالو/سگ شکاری" هم در تسمیۀ ترکان رایج بوده و باراق بابا/براق صوفی هترودوکس و عجیب آناتولی است. وی طرف توجه ایلخانان بوده و اینک مزارش در سلطانیه قرار دارد. مجموعه‌یی از کلمات قصار ترکی از وی به جای مانده که توسط مریدی از مریدان، شرح شده و مرحوم گؤلپینارلی آن را به صورت فاکسیمیله و همراه ترجمۀ ترکی منتشر کرده است(موسوم به شرحِ کلماتِ باراق بابا).




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داغینیق دوزلتمه‌لر-3

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 29 تیر 1396-08:25 ق.ظ

گئنه‌ده گؤزدن قاچان، اونودولان، یئنیجه ال‌ده ائدیلن بیلگی‌لری بوردا پایلاشیرام. بو بیلگی‌لرین اؤنملی قیسمی‌نی، اؤزللیک‌له یئرآدلارینی آرخاداشلار بیلدیرمیش‌لر.درین شوکران دویغولاریم‌لا بو یازی اونلارا سونولور..

1

·        اسکی خرمن‌لرده "اکره"(ekere) "یئر، تارلا" اوزرینه بیر زادلار یازمیشدیم. سؤزلوک‌لرده بیر "اَکَره" (=اکینچی‌لر" وار عربجه‌دن آلینتی. بیزیم آراشدیردیغیمیز اکره بوردان گلمیش اولابیلر.

·        اسکی‌ خرمن‌لرین ایلک یازی‎لاریندان بیرینده، "زولاتا" و اونون زؤوله ایله اولاسی ایلیشگی‎سی اوزرینده دورموشدوق. قایناقلارا گؤره(مثلا محمد عماره،  قاموس المصطلحات فی الحضارة الإسلامیة، 270.ص) زولاطا، زولوط، زلطه، ایزولطه و...بیچیم‌لریله بیلینن بیر پول بیریمی ساییلیر و لوبنان، سوریه، عراق کیمی بؤلگه‌لرده یایقین‌لاشیب، دَیَرینی ایتیرمیشدیر...سانیرام بو باخیم‌دان بیزده‌کی منفی معناسینی قازانیب‌دیر.

2

·        به توپونیم‎های مرکب از اولوم در آذربایجان باید "داش اولوم" را هم اضافه کرد که در رسالۀ تحقیقات سرحدیۀ مهندس باشی(ص181) از قراء مفقودۀ بلوک آخورک(غرب آذربایجان) محسوب شده است.

3

·        در مطلب پروفایلی از یک پسوند، چند لفظ زیر را هم باید به مشتقات ـه‌جک/ـاجاق، افزود:

1.      باشاراجاق: توانایی عملی، مهارت، کاردانی و قابلیت

2.      ترپه‌نه‌جک(terpenecek): نای حرکت، توان جنبیدن.

3.      اکینه‌جک(ekinecek): کِشت و زرع. لفظ در جایی دیگر ذکر شده و باید مشتق از فعل *اکینمک باشد. اما چون فعلی با هیأت فوق موجود نیست. بعید نیست که مبدّل از اکیله‌جک(ekilecek) باشد که آن هم البته شاهدی ندارد ولی به صورت قاعده‌مند و قیاسی می‌تواند از فعل اکیلمک مشتق شود. در عین حال این احتمال که اکینه‌جک از طریق آنالوژی با کلمات مشابه کثیره ایجاد شده باشد، جدّی است.

دو واژۀ زیر را هم-اگر در لسان شفاهی یا کتابی موجود نباشد-پیشنهاد می‌کنم:

1.      سَره‌جک(serecek):مفروشات، گستردنی

2.      دؤشه‌نه‌جک(döşenecek):مبلمان، لوازم خانه و ملزومات زندگی

4

·        به مشتقات پسوند –XşXQ باید بؤلوشوک(bölüşük) را هم اضافه کرد که در تسو/تسوج(و بعضی مناطق دیگر) رایج و به معنی "هم‌سهم" بوده است(عباس نبئی، تسوج در گذر تاریخ، ص317).

5

·        دو توپونیم زیر هم ممکن است با قره‌ناس/قراوناس مرتبط باشند:

1.      قره‌بناس: قریه‌یی از توابع کنگاور(بخش مرکزی)

2.      قره‌اونه(Qaraona): روستایی از توابع بستان آباد

6

·        به مجموعۀ مشتقات و توپونیم‎های مرکب از ناوور باید دو مورد زیر را هم افزود:

1.      نُهُر(Nöhür): قریه‌یی از توابع بستان‌آباد

2.      نهور(Nohur): روستایی از توابع بخش سنگان(دهستان بستان) شهرستان خواف در خراسان رضوی

7

·        به مطلب تک‌آلتی و شیبلی باید توپونیم زیر را هم اضافه کرد:

1.      سرتکلتو: روستایی از توابع سرشیوه شهرستان سقز

8

·        در مطلب قمچقای و قبچغای باید دو توپونیم مشابه زیر را هم افزود. این دو نقطه هم به لحاظ جغرافیایی فاصلۀ زیادی با قمچقای بیجار ندارند:

1.      قمچقای:  روستایی از توابع بخش افشار شهرستان خدابنده

2.      قمچقای: روستایی تابع بخش مرکزی ایجرود زنجان

9

·        در مطلب "تأملات اتیمولوژیک دربارۀ موغان/مغان" باید مغانلوی زیر را هم به فهرست اضافه کرد:

1.      مغانلو: قریه‌یی تابعِ دهستان قزل گچیلو/قره‌گل در ماهنشان استان زنجان

10

·        در پُست "ولایت اویرات کجاست؟" دو نکته را باید اضافه کرد:

1.      ارتلو(Oratlu): براساس جلد چهارم فرهنگ جغرافیایی ایران(رزم‌آرا)، نام قدیم اکرم‌آباد(دهی از توابع دهستان کله‌بوز میانه) واریانتی از "اوراتلو" بوده است. در ویکی‌پدیای انگلیسی این واریانت به صورت Urluli ضبط شده است. یکی از دو فرم باید تصحیف باشد.

2.      اویراتلی(Oyratlı): روستایی تابع ایلچۀ بَسْنی در ولایت آدی‌یامان. این نام واریانت اوریاتلی هم دارد و ظاهراً غربی‌ترین توپونیم و تنها توپونیم از این دست در آناتولی است.

11

·        اسکی خرمن‌لرده، نووون(novun) سؤزجویوندن بحث ائدرکن، اونو نویان کلمه‎سییله بیرلشدیرمه‌یه چالیشدیم. داها گؤزل بیر آچیقلاماسی اولابیلر: آناموغولجادا niğun، غرب موغولجاسیندا niğun و nuğn و اورتاموغولجادا no'un و.. "اوغلان اوشاغی" دئمک‌دیر(EDAL, S.964). بودا آنلام و بیچیمجه آپ-آچیق بیزیم کلمه‌ایله اؤرتوشور.

12

·        ـه‌لک/ـالاق اکی‌نین تؤره‌تمه‌لری آراسیندا آشاغیداکی نادیر سؤزجویو ده اکله‌مک لازیم دیر:

1.      دؤشه‌لک(döşelek): تپه‌جیک بیچیمی‌نده قالانان داش و داش پارچالاری. داها چوخ توپلومون وجدانی‌نی یارالایان جنایت‌لرده(اؤلدورمه، ناموسا توخونماق و..) آنادولو کندلرینده، حادثه یئرینده بو قالاق‌لار اورتایا چیخاریلیر. دؤشک کلمه‌سیندن گلمه‌سی دوشونوله‌بیلیر.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بکتر

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 23 تیر 1396-10:25 ب.ظ

حسب اطلاع دو نقطۀ جغرافیایی در ایران نام بکتر(با ضبط لاتین baktar) وجود دارد:

1.      بکتر علیا: روستایی تابع بخش مرکزی(دهستان خدابنده‌لو) شهرستان صحنه در استان کرمانشاه.

2.      بکتر سفلی: قریه‌یی تابع بخش، دهستان و شهرستان مزبور در بالا.

اهالی هر دو روستا اهل حق محسوب شده و کردی‌زبان‌اند. در بکتر سفلی امام‌زاده‎یی موسوم به "دده بکتر" مدفون است که مزارش زائرانی دارد.

***

بکتر در میان اَعلام مغولی اسمی نسبتاً رایج است. ریباتسکی(ص236)، چندین شخصیت مغولی را با این اسم ذکر می‌کند که یکی از آنان برادر ناتنی تموجین بوده است. ریباتسکی سه اتیمولوژی احتمالی برای بکتر نقل می‌کند:

1.      بگ(bäg) ترکی/اویغوری قدیم(=بیگ)>Begder/bekter

2.      بَرک/بَک(kärk/bäb)(= محکم، استوار ، ثابت) > bekter/bekder

3.      بکتر (bäktär) دخیل از ترکی؛ در خالخا(مغولی استاندارد معاصر) هم بگتر وجود دارد و به معنی "زره، جوشن" بوده است.

بگتر به این معنا در فارسی هم ضبط شده و فرهنگ‌های فارسی عموماً آن را دخیل از ترکی و چاغاتایی دانسته‌اند. اما منشأ نهایی بگتر مجهول است. تیتسه به نقل از دؤرفر آن را در ترکی عثمانی دخیل از فارسی دانسته است. البته دؤرفر در مدخل مربوطه منشأ کلمه را فقط با علامت استفهام (؟) آورده و دربارۀ منشأش اظهار نظر نهایی نمی‌کند. شاید مراد تیتسه وساطت فارسی بین ترکی عثمانی و ترکی شرقی باشد.

***

باری کثرت توپونیم‌های مغولی در نقاط کردنشین امری بدیهی است. تبدیل اسامی خاص/آنتروپونیم به توپونیم هم کاملاً شایع بوده است. لذا مانعی در قبول این تحلیل مشاهده نمی‌شود. اما با توجه به اسم دهستان خدابنده‌لو و احتمال حضور ترکان خدابنده‌لو در این صفحات، این احتمال را نمی توان منتفی دانست که بکتر در اصل نام فردی ترکی زبان بوده باشد. لقب دده، در نام ولی(؟)/صوفی(؟)/عالم(؟) صاحب مزار در بکتر سفلی هم، این حدس را تقویت می کند و در عین حال احتمال تبدیل آنتروپونیم به توپونیم را تأیید و تحکیم می‌کند. گرچه این احتمال هم منتفی نیست که ترکان بعدها، بر مقبره‌یی باقیمانده از مغولان، لقبی ترکی نهاده باشند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قویطول

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 14 تیر 1396-07:31 ب.ظ

در توپونیمی مناطق ترک‌نشین و کردنشین ایران حداقل شش روستا با نام قویطول وجود دارد:

1.      قیطول: روستایی از توابع بخش گوار، شهرستان گیلانغرب، استان کرمانشاه.

2.      قیطول: روستایی از توابع بخش بیستون، شهرستان هرسین،  استان کرمانشاه.

3.      قیطول: روستایی از توابع بخش طارم سفلی، شهرستان قزوین.

4.      قیطول: روستایی از توابع بخش زنجانرود، شهرستان زنجان.

5.      قیطول: روستایی از توابع اؤنگوت غربی، شهرستان مغان.

6.       قیطول: از روستاهای دهستان آبش‌احمد، بخش آبش‌احمد، شهرستان کلیبر.

·        حداقل یک قویتول(Kuytul) هم در آناتولی وجود دارد: روستایی از توابع تورهال در ولایتِ توقات.

***

در متون عصر ایلخانی و تیموری قیطول/قویطول/قیتول و..در متون تاریخی مکرراً دیده می‌شود و در فرهنگها هم ضبط شده است. عموماً معنای آن "اردوگاه، قرارگاه، اقامتگاه، استراحتگاه سپاهیان، قلعه و استحکامات" تلقی می‌شود. گرهارد دؤرفر در قویتول(مادۀ 317) بحثی تفصیلی دارد. بنا بر نقلِ وی، محققینی نظیر مینورسکی(احتمالاً به واسطۀ املای قیتول)، قویطول را qaitul خوانده و آن را با فعل قاییتماق(=برگشتن) ترکی مرتبط کرده‌اند. اما اشکال کار در اینجاست که شکل صحیح واژه، فرمی که در لهجات آناتولی هم ثبت شده است، قویتول(koytul/kuytul) است. به زعم دؤرفر، احتمالاً منشأ کلمه qoyi(=قفا، پُشت‌ِ سر) مغولی و فعلِ *qoyid- به اضافۀ پسوند –ğul است. قویتول در روسی و بعضی لهجات ترکی(آناتولی و تووا) هم دخیل شده است. لذا شاید نتوان همۀ نامگذاری‌ها را به مغولان منتسب دانست. اما از آنجا که قویتول در ترکی آذربایجان بر جای نمانده، احتمال تسمیه توسط مغولان قوی‌تر است. ضمن آن که قویتول-همان طور که دؤرفر اشاره می‌کند-معادل خوبی(آغروق) در ترکی داشته است. ربط قویتول و قویتو(kuytu) در ترکی عثمانی و ترکی جدید"محلّ متروکه، مکان سوت و کور، گودی و مغاک، محل دور از نور و باد" هم جالب توجه است. شباهت qoyitu در مغولی "قفا، پشت سر" چشمگیر است. بویژه آن‌که اتیمولوژی‌های پیشنهادی برای قویتو رصایت‌بخش نیستند. ضمناً خلط معنایی هم رخ  داده و برای مثال در لهجات توقات(اربعا) و سامسون (چارشامبا)، قویتو معنای "اقامتگاه و مقرّ" هم کسب کرده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سنته و تالوار

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 8 تیر 1396-07:09 ب.ظ

دو توپونیم مغولی که در این مختصر تحلیل خواهد شد در فهرست مینورسکی جای ندارند:

1.      سُنته: قریه‌یی از توابع زیویۀ شهرستان سقز است. ظاهراً تلفظ کردی و محلّیteēSun  بوده و احتمالاً منحصر به فرد است. این اسم بی‌شک از سونتای مغولی مأخوذ است که اسم خاص معروفی بوده و در جامع‌التواریخ رشیدالدین فضل‌الله از دو شخصیت با این اسم یاد می‌شود که یکی از آنها برادر هلاگو(ج.4، ص2886) و ملقب به سونتای نویان بوده است.

این اسم را محققین به اشکال مختلف ضبط کرده‌اند، اما فولکر ریباتسکی(Volker Rybatzki) که تحقیق مفصلی دربارۀ اسامی و القاب مغولی دوران میانی منتشر کرده، فرم سؤنیته‌ی(Sönitei) را اساس کار قرار داده و از دو اتیمولوژی مطروحه برای آن یاد کرده است[1]؛ اتیمولوژی اوّل سؤنیته‌ی را مرتبط با اسم قوم و اتنونیم معروف سونید(Sunid) می‌داند و دوّمی که محتمل‌تر می‌نماید، منشأ اسم را سؤنی (söni) و واریانت‌هایش می‌داند که در مغولی به معنیِ "شب" بوده و معانی ضمنی‌اش را هم دارد.

2.      تالوار: توپونیم نسبتاً رایجی است. فهرست را مرور کنیم:

2.1   تلوار: قریۀ کوچکی از توابع شهر لالی در استان خوزستان.

2.2   تلوار: روستایی از توابع بخش ییلاق شهرستان قروه.

2.3   تلوار/تالوار: روستایی نسبتاً بزرگ در شهرستان دهگلان کردستان در کنار رودخانۀ تالوار و در جوار قریه "تپۀ تالوار" قرار دارد که از سایت‌های باستانی محسوب است.

2.4   چای تالوار: روستایی از توابع دهستان کله‌بوز شرقی بخش مرکزی شهرستان میانه. در مجاورت روستا اندیس چای تالوار قرار دارد که معدن منگنز محسوب می‌شود.

2.5   تالوار بولاغی: قریه‌یی از دهستان فوق‎الذکر در شهرستان میانه.

2.6   تئلاوار(Telavar): قریه‌یی از توابع رایونِ یاردیملی در جمهوری آذربایجان.

2.7   رود تالوار: نهری مهم که سدّ تالوار روی آن در بیجار ایجاد شده و در محلّ اتصال سه استان زنجان، همدان و کردستان قرار دارد.

2.8   طلاور: اسم سه روستا از توابع بخش صیدون شهرستان باغملک خوزستان که به شکل طلاور(Talavar) [یک]، طلاور دو[طلاور سفلی] و طلاور سه[طلاور علیا] خوانده می‌شوند. این اسامی املای تلاور هم دارند.

کثرت اسامی تلاور در خوزستان جالب توجه است. احتمال آن هست که این اسامی، از نام طایفۀ خاصی اخذ شده باشند و یا آنکه به مابقی اسمی ارتباطی نداشته باشند. گرچه احتمال قوی‌تر را ربط مستقیم این اسامی با تالوارهای فوق می‌دانم.

***

اگرچه تالوار در بعضی لهجات ترکی به معنی "کَبک" موجود است، اما تصور می‌کنم صحیح آن است که این اسامی را مأخوذ از مغولی بدانیم؛ در مغولی دورۀ میانی تالبار(talbar) با واریانت‌های متعددش، تالوار(talwar)، تالابار(talabar)، تالاوار(talawar) و تالاوور(talawur)، به معنی "محلِ پَست، محل کم‌عمق، آب پایاب، ساحل شنی، محل باز داخل جنگل، میدان، ساحَت" ضبط شده و بسیار رایج بوده است. ظاهراً در بعضی لهجات مغولی متأخر معنای"بشقاب" هم یافته و در ترکی سالار/سالور(در چین) معنای "بشقاب کوچک" دارد. جالب آن که در مازنی/طبری تلوار به "سرپناه وسیع برای دام‌ها، چادر بزرگ صحرایی برای پذیرایی بوده و تلوارسر معنای"محدودۀ طویله، طویله" دارد.

***

مینورسکی از تالوانتو(Talvantu) به عنوان یکی از سرچشمه‌های قزل اوزن یاد می‌کند. این اسم را در یکی دو منبع مرتبط با تاریخ کُرد هم دیده‌ام اما ظاهراً در منابع کمتر ضبط شده است. مینورسکی از اتوریتۀ مهمی چون پوپ(Pope) نقل می‌کند که تالوانتو باید متحول از *Talvangtu باشد. واژۀ مغولی به صورت *talvang را در منابع نیافتم. احتمالاً پوپ آن را اشتقاقی در مغولی محلی دانسته است. آیا اسم روستای تلاونگ[2](Talvang) که تلاوک(Talvak) هم خوانده می‌شود(از توابع ساری)، با این نام ربطی دارد؟ به نظر می‌رسد ممکن است اسم تالوانتو را به شکل زیر هم تحلیل کرد:talbiğun>talbiun>talbantu 

***

در اینجا بی‌مناسبت نخواهد بود که از توپونیم دیگری از همین ریشه، مختصراً بحث شود؛ طلا که در منابع مغولی از آن در کوه شاهو در ساحل دریاچۀ اورمیه یاد می‌شود و مدفن هلاگو و محل گنجینه‌های مغولان بود در اصل ربطی به طلای عربی نداشته و به معنی "مرغزار، دشت، دریاچۀ کوچک" در مغولی ضبط شده است. امروزه طلاتپه توپونیم معروفی است و نام روستا و دهستان در بخش نازلوی اورمیه است. در بعضی زبان‌های ترکی، تالا[ن] به معنی "چمن، مرتع" دخیل شده است. بدیهی است که این لفظ را نباید با فعل تالاماق (=غارت/یغما کردن) که در مغولی هم دخیل شده است، خلط کرد.


[1] V. Rybatzki, Die Personennamen und Titel der Mittelmongolischen Dokumente: Eine lexikalische Untersuchung, Publications of the Institute for Asian and African Studies:8, Yliopistopaino Oy

Helsinki 2006.

[2] . این اسم طبعاً با برند تِلاونگ قابل قیاس نیست. اساس اشتقاق آن تِلا(خروس)+ونگ(بانگ/صدا) ابراز شده است. چنین اسمی برای یک روستا محتمل به نظر نمی‌رسد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سَوَنتو و تمنتو

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 4 تیر 1396-03:59 ب.ظ

سَوَنتو(Seventu) اسم روستایی از توابع انگوران زنجان است که علی‌القاعده تلفظ محلّی نامش سَوَنتی (Seventi) است. در جوار روستا کوهی به نام تَمَنتو(Tementu) وجود دارد و گفته می‌شود که چشمه‌یی در آن نواحی به نام "حجه‌توو" وجود دارد[1].

از این سه اسم، اتیمولوژی تمنتو واضح و بلاتردید است. در خصوص دو اسم دیگر با احتیاط نظرم را خواهم نوشت؛

1.      تمنتو: علی القاعده براساس قاعدۀ هماهنگی اصوات در ترکی به تمنتی تبدیل می‌شود. تَمَن در مغولی به معنی شتر بوده است. در مغولی دوران میانی teme´en و در مغولی قدیم temegen وجود داشته است. این کلمه را با دَوَه<تَوَه<تَبَه در ترکی مقایسه کرده و لفظ مغولی را دخیل از ترکی دانسته یا برای هر دو منشأ آلتاییک قائل شده‌اند. به هرحال تردیدی نیست که تمنتو به معنی محلّ شتردار است. این نکته را هم بنویسم که تمنه(temene) به معنی "سوزن درشت، جوالدوز" از واژگان قدیمی دخیل از ترکی در مغولی است و همان است که با فرم تَبَنه/تَمَنه در آذربایجان شایع است. اما بعید به نظر می‌رسد که کوهی این چنین نامگذاری شده باشد.

2.      سَوَنتو: به نظر می‌رسد که با سابان در ترکی قدیم و جدید "خیش، ابزار شخم" قابل تحلیل باشد. ابهام این تحلیل آن است که باید در اینجا فرم palatalized سابان یعنی *سَبَن>*سَوَن را مفروض بگیریم. اگرچه چنین حادثه‌یی در زبانهای ترکی به کرّات اتفاق می‌افتد، اما مایل نیستم جانب احتیاط را رها کنم. با تحلیل فوق سونتو به معنی "محل دارای آلات و ادوات شخم" خواهد بود. احتمال دیگری هم هست که ذهنم را مشغول می‌دارد و آن فرض اتیمون سامان "کاه، ساقۀ غلات" برای کلمه است. تبدیل سامان به سَوَنتو همان مراحلی را می‌پیماید که سابان طی کرد. اضافه کنم که برخی محققین مانند مرحوم حسن اَرَن منشأ هر دو لفظ را واحد می‌دانند.

3.      حجه‌توو: تلفظ دقیق کلمه هنوز برایم مسلّم نیست. اگرچه یکی از دوستان اهل فضل و لطف زحمت کشیده و از محققان محلّی هم استفسار کردند. اگر تلفظ hecetov اساس کار باشد ممکن است از اسمی نظیر "حاجت آب" مشتق شده باشد..که قدری دشوار به نظر می‌رسد. اگر تلفظ heceti یا hecetu باشد، ممکن است حاجت عربی به اضافۀ پسوند مغولی ـتو باشد "محل حاجت"..در عین این احتمال هم بعید نیست که *آچاتو منشأ کلمه باشد..می‌دانیم که آچان در مغولی به معنی "اَحمال و بار و بنه" است و اسم آچاچی را هم براین اساس(بر مبنای تحقیق مینورسکی) تحلیل کردیم. حذف ـن انتهایی پس از الحاق پسوند ـتو در مغولی مکرر اتفاق می‌افتد..به هر حال این دربارۀ این اسم همچنان حکمی قطعی نمی‌توان صادر کرد.



[1]  روستای سونتو، http://angurankandlari.mihanblog.com/post/9




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

چیلاغای، قیدو، کمنتو

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 10 خرداد 1396-06:33 ب.ظ

سه توپونیم مغولی که در وجیزه تحلیل خواهد شد، در منابع و تحقیقِ مینورسکی مورد توجه قرار نگرفته و ظاهراً هر سه منحصر به فرد محسوب می‌شوند.

1.      چیلاغای: با املای رسمی چلغای، اسم قریه‌یی در حوالی بیناب است. این اسم واریانتی از واژۀ آشنای جلگه/جؤله‌گه (cölege) است. املای کلمه در منابع قدیمی‌تر و من جمله سنگلاخ به صورت جلکا (cölge) آمده است:"فضا و زمین مسطحی را گویند که در میان دو کوه واقع شده باشد. اعم از اینکه با آب و سبزه باشد یا زمین خشک. و مؤلف رومی به معنی صحرای سبز آبدار نوشته"(ص143). همین املاء در متون کلاسیک فارسی هم دیده می‌شود. در فارسی معاصر جلگه به عنوان ترمی جغرافیایی رواج یافته است و برخلاف ضبط مؤلفین فرهنگ سخن ترکی نیست. دؤرفر از آن(مادۀ 163، صص6-294) بحث کرده و شواهد وی نشان می‌دهد که معنای اصلی کلمه چمن‌زار، علف‌زار و توسعاً ناحیه بوده است(کمابیش معادل کؤوشن در ترکی آذربایجان). چیلاغای فرم velarized جؤله‌گه/جُلگه محسوب است. در این منطقه توپونیم‌های مغولی دیگری هم مشاهده می‌شود.

2.      قیدو: نام قریه‌یی است از توابع بخش مرکزی شهرستانِ خمین. به نظر می‌رسد این توپونیم از نام معروف مغولی قایدو/قیدو باشد. در تاریخ مغول اشخاص متعددی با این اسم می‌شناسیم. یکی از آنها قایدوخان، خان قدرتمند اولوس چاغاتای/چغتای بود. اسامی مغولی دیگری هم به عنوان توپونیم ضبط شده که بعضی را پیشتر تحلیل کرده‌ایم.

3.      کمنتو: روستایی از توابع بخش زیویۀ شهرستان سقز. در این ناحیه که احتمالاً قسمتی از ولایت اویرات بوده، اسامی مغولی به وفور مشاهده می‌شود. باری کمنتو در فهرست مینورسکی نیست. چیزی که بدیهی است پسوند تیپیک مغولی آن است. کمنتو در کردی محلّی کمتو(kemetu) تلفظ می‌شود که می‌تواند نه ضرورتاً فرم کردیزۀ اسم- واریانتی محلّی از اسم باشد. در خصوص جزء اوّل اسم در منابع مغولی، نکتۀ قابل اتکایی نیافتم به نظر می‌رسد که باید واژه‌یی دخیل از ترکی در مغولی باشد. لفظ کبن(keben) که در کودکس کومانیکوس معادل "تلّ، تپه، توده(خرمن و نظایر آن)" ذکر شده، کاندیدای خوبی است. کبن در لهجات آناتولی هم به معنی "راه باریک میان صخره‌ها و سنگلاخ‌ها"ست. انتظار می‌رود این اسم به صورت سیستماتیک در ترکی جدید به گبن(geben) تبدیل شود و در واقع همین فرم در آناتولی با معنای فوق‌الذکر و البته به معنای "توده، تلّ" وجود دارد. تحلیل اشتقاق کلمه دشوار نیست. این واژه با گبه(gebe)<کبه "حامله، آبستن" و فعل گبرمک(gebermek)<کبرمک "مردن، تلف شدن"(با معنای پژوراتیو) مرتبط است. فعلِ گبرمک-همان طور که محققان اشاره کرده‌اند-با تورّم و آماسیدگی بدن مرده، به دلیل عفونت و فعالیت باکتری‌ها، ارتباط دارد. جالب آن که در آذربایجان فعلِ شیشمک-بالاخص در ساخت امری-معادل تمرگیدن فارسی است. شیش اوتور!(بتمرگ! بشین!)، شیش یئره! او هله شیشمه‌دی؟ ..حتی می‌توان قدمی جلوتر گذاشت و فعل چاتلاماق(در معنای تلف شدن حیواناتی مثل سگ و..) را  با این مجموعۀ مفهومی مرتبط دانست. ترکیدن بر اثر متورّم شدن و باد کردن زیاد است و همۀ اینها با مرگ و فعل و انفعالات شیمیایی که در جسد رخ می‌دهد، در ارتباط‌اند. باری از این استطراد برمی‌آید که کبن در اصل به معنی "برآمدگی، تحدّب" بوده است. لذا کمنتو<*کبنتو باید "محلّ تِلال، پشته‌زار و یا محل دارای معبر" باشد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

داغینیق دوزلتمه‌لر-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 6 خرداد 1396-02:15 ب.ظ

در مطلب مربوط به الفاط ترکی دخیل در فارسی همدانی نوشتم که اتیمولوژی "دوشیزه" واضح نیست. روشن بوده و من مطلع نبوده‌ام. اینک با اطمینان می‌دانم که دوشیزه باید از فرم پهلوی *duxşizag باشد. عنصر اوّل duxş(=دختر) و دوّمی پسوند تصغیر و تحبیب است که در sagizag(=سنگریزه) هم نظیری دارد. در کلمۀ اخیر سگ واریانتی از سنگ است و جزء دوّم با اتیمولوژی عامیانه به "ریزه" مبدّل شده است. باری این نکته هم دلیلی بر نفیِ وجود پسوند تأنیث و لذا منشأ فارسی/پهلوی برای دایزا/دایزه/تئیزه است.

***

-XşXQ اکی‌نین تؤره‌مه‌لری آراسیندا، دَبریشیک (deberişik) "سلوک، داورانیش، ترپنمه بیچیمی" ده یئرینی آلمالی‌دیر. بیلدیییمه گؤره *دبریشمک فعلی یوخ اورتادا. آیریجا ییغیشیق(yığışıq) سؤزجویو ده بو لیسته قاتیلمالی. ییغیشیق یالنیز صفت ده‌ییل اسم معناسی دا وار؛ ییغیشیق ائتمک:"دوزه‌ن وئرمک، نظمه سالماق، ائو-ائشییی دوزنله‌مک" آنلامی داشییر.

***

اسکی خرمنلر ده، چیییت ماده‌سینده، چیوید بیچیمی‌ندن سؤز ائتمیشدیک. "چویت" سنگلاخ‌دا، چیگیت‌دن آیری اولاراق گلیر:"به ترکی رومی، نیل بود که بدان جامه رنگ کنند"(149.ص). بو سؤزجوک اورمو آغزیندا، چیوید(çivid) اولاراق یاشار.

***

در بحث از انعکاس تصوّف در توپونیمی به صومعه پرداختیم. در تحلیل صومعه‌دیل اشاره کردم که در اسم مزبور، احتمالاً "سوما" غیر از صومعۀ متعارف است. اخیراً در جریان مطالعۀ مقاله‌یی از حبیب بُرجیان دربارۀ زبان منقرض شدۀ گرگان، متوجه شدم که سوما در آن صفحات به معنی قنات(underground canal) و کهریز است[1]. بعید نیست که حداقل قسمتی از "سوما"های آذربایجان با این معنا و کلمه ارتباط داشته باشند. در باب پسوند "دیل" هم مطلبی-نیمه‌خام- نوشته‌ام. انشاءالله مجال نشر یابد.

***

اسکی‌ خرمنلرده، کولش‌دن بحث ائتمیشدیک. استاروستین و آرخاداش‌لاری، کولش سؤزجویونو، آنادولوداکی کولتم(kültem)، تورکمنجه‌، قوموقجا، نوقایجا، قازاقجا و قاراقالپاقجادا‌کی کولته(külte) ایله توتوشدورب، کولمک (külmek) "باغلاماق، دسته‌له‌مک" فعلینه باغلاماغا چالیشیرلار(817.ص).

***

سانیرام قروه/قوروا آدی اوزرینه یازدیغیم یازی‌دا "قوورا"(qovra)نین موغولجا اولابیله‎جه‌یی‌نی یازمیشدیم. یئنی بیلگی‌لر ایشیغیندا، گرچک‌دن "قوورا"نین موغولجا اولدوغونو اؤیرندیم. غرب موغولجاسیندا، قاورای(qaurai)، اسکی موغولجادا قاغورای(qağurai)دان گلیر و "قوورا، تؤرپو(=سوهان)" دئمک‌دیر.

***

بویوندوروق و اکدش‌لری اوزرینه یازدیغیم یازییا، آشاغیداکی اؤرنک‌ ده اکلنمه‌لی: آغیزدیریق(ağızdırıq). سنگلاخ‌دا، اغیزدرق یازیمی و "دهنۀ اسب" آچیقلاماسی ایله وئریلیر(23.ص).

***

جیناسیر سؤزجویو اوزرینه یازیلان یازییا(آنادیل‌دن درلمه‌لر-ایلک یازی)، سنگلاخ‌دا گلن بو وئری ده اکلنمه‌لی‌دیر: "چالاسین: چابک، چالاک و آن را چالت هم گویند"(137.ص).

***

به مطلب "آذربایجان در سنگلاخ" باید مدخلِ اورچین را هم اضافه کرد که جزء "نخجوان آذربایجان" خوانده شده است(ص43).همچنین مدخل "گنجه" را: طفلی را نامند که از پیر کهن سال به وجود آید و رومیه عموم طفل و بچّه را "گنج" گویند و نیز نام ولایتی است معروف از آذربایجان(ص228).

***

تعدادی توپونیم مرکب با "اؤلن" ضبط کرده‌ام؛

قاطر/قاتیر اؤلن: قریه‌یی از توابع رزن

اؤکوز اؤلن(1): محلّی در قریۀ سهند علیا از توابع زنجان و 25 کیلومتری شمالغرب ماهنشان

اؤکوز اؤلن(2): منطقه‌یی در روستای پابند از توابع خدابنده‌

اؤکوز اؤلن(3): محلّی در روستای پیرسقا از توابع چاراویماق

جامیش اؤلن(علیا/سفلی): دو قریه از توابع مشکین‌شهر

عثمان اؤلن: قریه‌یی در شمال دهستان چاردولی شهرستان شاهین‌دژ

طبعاً محققان محلّی تعداد بسیار زیادتری از این اسامی را می‌شناسند. کثرت اسامی می‌تواند دو دلالت داشته باشد: یا این لفظ در گذشته به مراتب شایع‌تر بوده و یا آنکه حداقل در بخشی از اینها، معنای امروزی و عادی لفظ(=تقریباً محل فوت/مرگ) مراد است. زیرا در تعدادی از اسامی، فرم قدیمی اؤلنگ حفظ شده است. گرچه امکان تبدیل فرم قدیمی به جدید هر آن وجود داشته است.

***

"باییر"  سؤزجویونون آنلام قایماسی‌ندا، سانیرام اسکی تورکجه‌ده و بوگون بیر چوخ تورک دیلینده یاشایان قاییر (qayır) کلمه‌سی‌نین تأثیری واردیر. بو سؤزجوک(استاروستین و آرخاداش‌لارینا گؤره) "قوم، قوملوق، قوماق" دئمک‌دیر (695.ص).

***

از جمله اَعلام جغرافیایی مرکب با "قاش"(مطلب مربوط به اگریقاش) باید ارونقاش را هم افزود. ارونقاش، روستایی از توابع ضیاءآباد شهرستان تاکستان است. گرچه تلفّظ اسم به صورتِ Arunqash در منابع اینترنتی دیده می‌شود، اما به احتمال قریب به یقین، صحیح Ürünqaş خواهد بود. اورون، شکل جدید‌تر اورونگ(ŋürü) ترکی قدیم است به معنی سفید/آغ. اورون در فرم هیرین(hirin) در ترکی خلجی و با تحوّل معنایی(به معنای لبنیات/آغارتی) در آناتولی رواج دارد. یکی از امرای منصوب ملکشاه سلجوقی که صاحب اقطاع رودبار شاهرود بوده، یورنتاش (Yürüntaş) نامیده می‌شد.



[1] Habib Borjian, “The extinct language of Gorgan: its sources and origins”, in: عسکر بهرامی، ارج‌نامۀ صادق کیا، تهران: میریاث مکتوب، 1387. ص66




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

نقد "سرزمینِ مانایی‌ها"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-11:13 ق.ظ

یکی از آفات تاریخ‌نویسان/محققان تاریخِ محلّی، نرسیدن به درجۀ اجتهاد و عدم اطلاع کافی از رموز و قواعد کار تحقیقی است. منظورم از فقدانِ قوّۀ اجتهاد، مطالعۀ اندک و عدم اِشراف و تسلّط بر منابع و مآخذ است تا فرد خود قادر باشد، نقّادانه متون را ارزیابی کرده و نکات صحیح و مفید را استخراج کند و سره را از ناسره تشخیص دهد. نتیجه آنکه این محققین به یکی-دو منبع اکتفاء می‌کنند، نقل‌قول‌های طولانی و ملال‌آور می‌آورند و چون قوّۀ قضاوت‌شان فعّال نیست، حتی گاه متوجّه تناقضاتِ موجود بین نقل‌قول‌های متفاوت نمی‌شوند. از طرف دیگر این قبیل محققان، کتاب نوشتن را عبارت از کنار هم گذاشتن نقل‌قول‌ها و افزودن چند چِفت و بَست از خودشان می‌دانند و به عبارتی امروزی کتاب‌نویسی را کپی-پِیست محسوب می‌دارند. شاید قبلاً به مواردی اشاره کرده باشم. علی ای حال "سرزمینِ مانایی‌ها" تألیفِ منصور حمدالله‌زاده[1] یکی از نمونه‌های تیپیک این نوع تحقیقات است.

·        کتاب تا صفحۀ 277 خلاصه‌یی بی‌نظم از تاریخ ایران است و طبعاً بی‌فایده. این قبیل مطالب را خوانندگان متوسط می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، می‌توانند و باید به کتب مربوطه رجوع کنند. افزودنِ 280صفحه به حجم کتاب چه سودی دارد؟ حیف کاغذ!

·        از صفحۀ 325 مجدداً مطالب مربوط به تاریخ ایران، بویژه مربوط به دورۀ معاصر و شرح عملیات‌های نظامی دورۀ جنگ تحمیلی تا صفحۀ 371 ادامه می‌یابد.

·        صفحاتِ 380 تا 386 کپی علی‌التوالی از تاریخ کسروی است بی‌ذکرِ مأخذ.

·        سپس 4 صفحه به فصل هفتم اختصاص می‌یابد. تصور کنید! در کتابی با حدود 740 صفحه حجم فقط 4 صفحه به زبان اختصاص یافته آن هم به چه نحوی! چهار صفحه کپی از مقدمۀ رسالۀ معروف کسروی که به شرح مهاجرت‌های اوّلیۀ ترکان(تا ابتدای عصر سلاجقه) به سمت نواحی غربی و آذربایجان تخصیص یافته است. در این صفحات کوچکترین اشاره‌یی به زبان ترکی یا حتی آذری مزعوم وجود ندارد. بالاخره معلوم نمی‌شود زبان مردم چه بوده یا چه هست؟ قبل از آن هم چهار صفحه کپی از جکسون داریم بی آنکه ربطی با آذربایجان معاصر داشته باشد. به عبارت دیگر تا اینجا حدود 400 صفحه مطالب بی‌ربط داریم. بعد از این، محقق وارد شرحِ مختصر و پراکندۀ تاریخ منطقه می‌شود و البته مطالب خالی از اشتباهات فاحش نیست:

1.      شیز را مکرراً شینر می‌نویسند(صص420-418). ابتدا تصور کردم غلط تایپی است. اما تکرار زیاد آن نمی‌توانست با اشتباه تایپی و شاذّ توجیه شود. بویژه آنکه در ایندکس(ص716) هم شیز آمده و هم شینر با صفحات خاص خودش!

2.      سراسر کتاب یک صفحه مطلب دربارۀ زبان، لهجه، فولکلور، ادبیات، ادباء و شعرای منطقه ندارد. خواهید گفت پس چه دارد؟ از صفحۀ 495 تا 519 فهرست روستاها و دهستان‌ها و.. منطقه است و بعد از آن تا انتهای کتاب شرح برخورداری‌ها و امکانات هر روستاست که باید از گزارش‌های دولتی و جهاد سازندگی و امثالهم استخراج و اقتباس شده باشد.

3.      مؤلف همه جا، تعبیر آذری را بر ترکی مقدم می‌دارد و به ندرت از ترکی یاد می‌کند. حتی در مواضعی (مثلِ ص.555) به نظر می‌رسد که لحن خصمانه‌یی نسبت به اسامی ترکی دارد؛ نمی‌دانم از ذهنیت مؤلف حکایت دارد یا رنگ و بوی مآخذ او را دارد؟ زیرا مؤلف در مقدمه از ایرج افشار سیستانی به دلیل راهنمایی‌هایش تشکر می‌کند. کوری عصاکش کوری دگر شود!

4.      مطالب مغشوش و درهم و برهمی دربارۀ تسمیۀ شاهین‌دژ می‌آورد که گویا صائین معرّب شاهین بوده است و سپس معنای آن را در آذری نقل‌ می‌کند(صص55-551)و باز می‌داند و نقل می‌کند که فرهنگستان اوّل صائین قلعه را به شاهین‌دژ مبدّل کرده است. وقتی می‌گویم اجتهاد و قوّۀ قضاوت نیست به این دلایل است.

5.      مطالب مربوط به تسمیۀ تکاب هم مغشوش و از مقولۀ لاطائلات است. مؤلف اذعان می‎کند که اسم اصلی و واقعیِ آن، قبل از دستبرد فرهنگستان، تیکان‌تپه بوده و معنای آن برای همۀ ترکی‌زبانان اظهر من الشمس فی وسط السماء است. اما باز هم از معنای تکاب و اینکه مردم دربارۀ آن چه می‌گویند، بحث می‌کند. آقاجان! وقتی چیزی من‌درآوردی است، بحث در ظرافت‌ها و تاریخ آن بیهوده است. اگر کسی برای اسم استان البرز، یا خرمشهر یا نظایر آن تاریخ و توجیه بیابد، خود را مضحکه قرار داده است. چه همه به چشم خود وضع و جعل(نه لزوماً به معنای منفی) این اسامی را می‌بینند.

6.       همۀ ینگیجه‌ها و ینگی‌ها به صورت نیگجه و نیگی(من‌جمله ص.625) ضبط شده است. محتملاً غلط تایپی است. اما چرا اشتباهات در این حجم وارد کتاب می‌شود؟ شاید فردا کسی پیدا شود و با استناد به امثال این کتب بگوید که اصل اسامی این نواحی، نگیجه و نیگی‌کند(نیکی کند!) بوده و پان‌ترکیست‌ها آن را به ینگیجه و ینگی‌کند تبدیل کرده‌اند!

حال برای آن که با دست خالی از این کتاب حجیم و قطور برنگردیم، چند نکته را از داده‌های خام آن التقاط و انتخاب کرده‌ام که با توضیح می‌آورم:

1.      روستا و پُل کوسه‌لر در 10 کیلومتری شمال شرق میاندوآب(ص453). باید یادگاری از ایل کؤسه‌لر (köseler) باشد که در آناتولی و مناطقی چون اطرافِ ورامین، ساوه و.. پراکنده و ساکن شده‌اند. تلفظ محلی اسم کوسالار(kosalar) است. چندین کؤسه‌لر/کوسالار به صورت توپونیم در آذربایجان و سایر نقاط وجود دارد؛ نمونه را، دو قریه واقع در مسیرِ جادۀ قدیم تبریز-میانه(غیر از اتوبان فعلی) باید ذکر کرد که به صورتِ رمانتیکی به کوهسالار علیا و کوهسالار سفلی مبدّل شده‌اند. ذوق شاعرانه هم در تحریف اسامی دخیل است! کؤسه‌لر مابین زنجان و بیجار هم باید از بقایای قبیلۀ مزبور باشد.

2.      زمانی که فهرست روستاهای منطقه را مرور می‎کنیم با اطمینان می‌توانیم بگوییم که بیش از نود درصد توپونیم‌ها ترکی(و گاهی مغولی) است. معدود اسامی کردی مذکور در این کتاب حال و هوای ترجمه از ترکی دارند؛ مثل تپه‌رش(=قراتپه)، گرده‌رش(=قره‌داش)..زیرا تسمیه با رنگ(بالاخص رنگ سیاه که دلالت بر شمال دارد) و عناصری چون تپه و داش در اقوام ترک شایع است. احتمالاً اسامی سوبسترات و ماقبل ترکی در این صفحات کمتر از سایر نقاط آذربایجان باشد.

3.      جوشاتو: اسم دو قریه با صفات علیا و سفلی در منطقه. پسوند بی‌تردید مغولی است. اما در لیست مینورسکی ذکری از آن نیست. در منابع مغولی دم دستم، اتیمون مناسب برایش نیافتم. تصور می‌کنم منشأ آن نظیر بسیاری از توپونیم‌های مغولی منطقه، باید الفاظ دخیل از ترکی باشد. با آنکه به قطع و یقین نمی‌توانم ادعا کنم، اما به احتمال زیاد، منشأ اسم، یاوشان/یووشان(yovşan/yavşan) ترکی است. تبدیل ج<ی در ابتدای کلمات ترکی دخیل در مغولی مکرراً مشاهده می‌شود. یاوشان/یووشان را میرزا مهدی‌خان در سنگلاخ، معادل "درمنه" فارسی(و "شحّ" عربی) دانسته است. فرم فرضی دخیل در مغولی باید *جاوشان باشد که با پسوند –tU به صورت جاوشاتو/*cavşatu درمی‌آید. تبدیل av>ov در ترکی آذربایجان به صورت سیستماتیک رخ می‌دهد. لذا covşatu/coşatu را خواهیم داشت که به معنی "محل وفور درمنه" است. قابل قیاس با یوشانلو/یووشانلی که مترادف ترکی آن می‌شود. حداقل دو روستا با اسم  یوشانلو در ایران وجود دارد:

الف) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستانِ رزن(همدان)

ب) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستان سلماس.

احتمال دیگری هم برای تحلیل جوشاتو قابل طرح است و آن مرتبط ساختن اسم مزبور با جوشن عربی است. در آن صورت جوشاتو"صاحبِ جوشن" خواهد بود. اما من این احتمال را ضعیف می‌دانم. یک دلیل آن که الفاظ عربی در مغولی آن دوران(و قرون بعد) نادر بوده و در آن مقطع(زمان حضور قبائل مغولان در ولایتهای اویرات و تورغای) ضرورتی برای اخذ این واژه نبوده است.


[1]  منصور حمدالله‌زاده، سرزمینِ مانایی‌ها: شهرستان‌های میاندوآب، شاهین‌دژ، تکاب با نگاهی کوتاه به تاریخ آذربایجان و ایران، تهران: انتشارات بهجت، 1389. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

باینچوب یا باینچو؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 13 اردیبهشت 1396-06:34 ق.ظ

تحریف اسامی همواره با قصد و نیت سوء همراه نیست. در موارد متعددی غرابت اسم و یا شباهت اسمی که معنایش معلوم نیست، با الفاظ آشنا باعث می‌شود مردم عادی و بیش از آنها طبقات تحصیل‌کرده و فضلاء و فصحاء، شکل موجود اسمی را "اشتباه" بدانند و یا آن را عامیانه محسوب کنند. در نتیجه به اصلاح و یا ترویج فرم صحیح یا اصیل و یا ادیبانۀ آن اقدام کنند. از این قسم توپونیم‎ها فراوان است. باینچوب/باینچو، که اسم قریه‌یی از توابع بخش مرکزی سنندج است، چنین سرنوشتی دارد. با آن‌که این اسم در منابع متقدم، مثلاً فرمان کریم خان زند در باب سید سعید باینچویی، همواره باینچو ذکر شده، امروزه  اسم روستا را باینچوب می‌نویسند. گویی باء انتهایی را محذوف عامّه پنداشته و تصحیح می‌کنند.

باری معتقدم که این اسم، مانند اسامی متعدد دیگر در مناطق کردنشین، منشأ مغولی دارد؛ بایچو(Baiçu) یا بایجو(Baicu) اسم مغولی معروفی است. یکی از مشهورترین بایچوها، ژنرال و سپهسالار معروف است که جای چورماغون را گرفت و در شمال غرب ایران و صفحات عراق فرماندهی مغولان را در اختیار داشت. همین بایچو نویان بود که به استقلال  سلاجقۀ روم پایان داد و سلطان سلجوقی کیخسرو ثانی را در جنگ معروف کؤسه‌داغ به هزیمت واداشت. به هر صورت اطلاق اسامی اشخاص/آنتروپونیم‌ها بر مناطق جغرافیایی و بالاخص قراء و قصبات امری شایع بوده است. مینورسکی هم مواردی از اطلاق اسامی مغولی به اعلام جغرافیایی را در مقاله‌اش آورده است. چند نمونه را هم ضبط کرده‌ام که ان شاءالله زمانی منتشر خواهد شد.

در خصوص تبدیل بایچو به باینچو می‌توان گفت که ورود صامت یا مصوت در داخل کلمه، حادثه‌یی است که با توجه به قواعد فونولوژیک و phonotactics زبان‌ها مکرراً اتفاق می‌افتد و epenthesis خوانده می‌شود.

بعدالتحریر

پس از قلمی کردن سطور فوق، به نظرم آمد که این اسم شباهت جالبی با بویانچی ترکی قدیم دارد. بویانچی واریانت‌های متفاوتی نظیر مویانچی و میانچی هم دارد و مشتق از بویان(=ثواب، اجر دینی) بوده و مجموعاً به معنی "اهل ثواب، صالح، متدیّن" دارد و البته اسمی نسبتاً رایجی در جوامع بودایی ترک و مغول بوده است. گرچه این اسم وسوسه کننده است-بالاخص که در آن نیازی به توجیه افزودن ن/n در داخل کلمه نیست- اما تبدیل صدای u به ā در هجای اوّل به سختی قابل توجیه به نظر می‌رسد. یعنی همچنان تحلیل اوّل را اقوی می‌دانم.

با آنکه به قطع و یقین نرسیدم، اما ظاهراً توپونیم بویانچی در داخل ایران وجود داشته. این نکته را از پسوند چند نام خانوادگی حدس می‌زنم. بسیاری از روستاها در طول تاریخ اسمشان تغییر کرده و به قول مسئولان، فقط بعد از انقلاب، حدود 30 هزار روستا در ایران خالی از سکنه و لذا متروکه شده است. ممکن بویانچی مزبور هم در اصل اسم روستایی بوده که اینک متروکه شده یا از نقشۀ جغرافیا حذف شده است. نمونه‌های نابودی اَعلام و بقای آنها در اسامی افراد هم کم نیست.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

ثمرتو و شبرتو

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 28 فروردین 1396-08:17 ب.ظ


این وجیزه به عزیزی تقدیم می‌شود که اسم شبرتو را

خاطرنشان کرد و فی‌الواقع بانی تحریر این مقال شد.

ثمرتو و شبرتو از توپونیم‌های مغولی است که در تحقیق مینورسکی ذکری از آنها نیست. به طوری که استدلال خواهم کرد، این

 دو اسم علی رغم تفاوتهای ظاهری، واریانت‌های کلمۀ واحدی محسوب می‌شوند:

·        ثمرتو: اسمِ قریه‌یی تابعِ بخش مرکزی و دهستان دول شهرستان اورمیه است. علی‎القاعده با "ثمر" عربی نسبتی ندارد و باید سمرتو نوشته شود.

·        تپۀ ثمرتو: تپه‌ و سایت باستانی در جوار روستای جُلبر از قراء بخشِ مرکزی شهرستان اورمیه بوده و طبعاً املای صحیحش سمرتو خواهد بود.

·        شبرتو(Şebertu): قریه‌یی از توابع بخش چنگ الماس بیجار و دهستان بابارشانی است. واریانت‌های محلی هم در تلفّظ اسم وجود دارد.

·        شبرتو/شیبرتو(Shibertoo/Shebartoo): که فرم Sebarto هم برای آن در اینترنت مشاهده می‌شود و باید واریانتی از آن باشد. نام دشت معروفی در ناحیۀ معروف به شهیدان در شهر بامیان افغانستان بوده و منطقه‌یی هزاره‌نشین است.

 

تحلیلِ اسم

شِبر(Şeber) در مغولی بوریات، شیور(şiwer) در اوردوس(Ordos)، و سیبر/سیبیر(sibir/siber) در مغولی غربی به معنی "زمین مرطوب، مرداب، جنگل مردابی" است(استاروستین و همکاران، فرهنگِ اتیمولوژیک زبانهای آلتاییک، ص1256). تبدیل س>ش و ش>س در مغولی رایج بوده و تحول دو صامت قریب‌المخرج  b و v به یکدیگر در اغلب زبان‌ها مشاهده می‌شود. تبدیل م>ب و ب>م نیز در ترکی و مغولی رایج بوده است. بنابراین سیبر/شیبر در اصل دو واریانت از یک کلمه‌اند. از طرف دیگر پسوند تیپیک مغولی -tU بر مالکیت و دارندگی دلالت می‌کند. لذا معنی شیبرتو/سیبرتو "محل مرطوب، محلّ دارای مرداب و باتلاق، محلّ جنگل مردابی" خواهد بود.

***

گاهی وسوسه می‌شوم که اسم روستای شیویار(قریه‌یی از توابع تیرچایی، بخش کندوان میانه) را هم با این اسامی مقایسه کنم. زیرا تلفّظِ محلّی شیوَر(Şiver) یا شووَر(Şüver) است و به خوبی با این اسامی مطابقت می‌یابد. اما املای شیویار ابهام ایجاد می‌کند. الحال، جرأت نمی‌کنم شیویار را با اسامی فوق بسنجم. احتمال وجود منشأ/اتیمونِ دیگر را اقوی می‌دانم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تأملاتی در چند لفظِ تالشی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 اسفند 1395-05:37 ب.ظ

مطالعۀ تالشی را مهم می‌دانم و در هر فرصتی منابع منتشره در آن باب را مرور می‌کنم. مع‌الاسف فرهنگِ جامعی که عمدۀ الفاظ شایع تالشی، بویژه در حوزه‌هایی مثلِ حیات اقتصادی قدیم و زراعت که احتمالاً تبادلات بیشتری در این عرصه‌ها با ترکی وجود داشته، دربرداشته باشد، موجود نیست. باری در جریان مطالعۀ کتاب "زبان تالشی: زبان باستان ایران و دستور زبان تالشی(گویش ماسال)(تألیف علی ماسالی، رشت: فرهنگ ایلیا، 1385) و واژه‌نامۀ مختصر آن، الفاظ زیر را التقاط کرده‌ام:

1.      بیله(bila): چالۀ کوچکی از آب(ص158). احتمالاً در برخی توپونیم‌های منطقۀ اردبیل از این لفظ آثاری برجای مانده باشد. در خصوص بیله‌سووار، به نظرم تحلیلِ و خبر حمدالله مستوفی هنوز معتبر است. به زعم وی پیله‌سووار، اسم یکی از امرای دیلمی بوده و لفظاً "سوار بزرگ/تنومند" بوده است.

2.      تجر(tajar): ایوان خانه‎های گِلی و بومی گیلان(ص162). از کلمات قدیمی و شایع در زبانهای ایرانیک بوده و طیف معنایی وسیعی از "ایوان و خانه" تا "چادر(=تجیر)" دارد. احتمالاً در بعضی توپونیم‌های آذربایجان بقایایی از آن باشد، نظیر اسم طِجَرَق(=تئجَره) در بخش کندوان میانه. این توپونیم ممکن است با واژۀ دیگرِ مذکور در همین لغتنامۀ کوچک یعنی تیجره(tijara) به معنی "سرد و سوزان" مرتبط باشد (ص221) مرتبط باشد.

3.      چتین(çatin): مشکل(ص162). دخیل از ترکی است. در آناتولی هم شایع است اما در ترکی استاندارد ترکیه کمتر رواج دارد. باید با چَت "سخت، صُلب، سِفت" مرتبط باشد.

4.      دول(dol): جایی گود(ص164). دربارۀ این لفظ و ربط احتمالی‌اش با دیل(dil) در گیلکی(به معنی محوطۀ محصور) و همین طور ارتباطش با چندین توپونیم در آذربایجان، مستقلاً مطلبی نوشته‌ام. قاعدتاً با دول (رایج در ترکی و فارسی به معنی "دَلو، سطل") که به زعم نؤلدکه از daula(=واحد/کیل غلّات و علی‌الخصوص جو) سریانی/آرامی دخیل است، مرتبط می‌باشد. دول با دَلو عربی قابل قیاس بوده و اشتقاق سامی دارد. دولاب(=چرخ چاه. بعدها و توسعاً به معنی اِشکاف و گنجه و.. به کار رفته) هم مرکب از دول+آب و مشتقی از این دول است.

5.      درگه(darge): پیمانه‌یی به اندازۀ یک مشت(ص165). این اصطلاح را به همین معنا در میانه شنیده‌ام. جهتِ قرض‌گیری را نمی‌دانم.

6.       زغ(zēq):زمین نرم و گِل‌دار و گِلی(ص167). مسلماً با زیغ(zığ) به معنی "گِل و لای" در ترکی آذربایجان یکی است. زیغ واریانتی از سیغ(sığ) است که در آناتولی و و السنۀ ترکی به "آب کم‌عمق(دایاز)، آب دارای گِل و لای" اطلاق می‌شود.

7.      شخته(şaxta):یخ‎های سطحی روی زمین و آب(برودت هوا)(ص168). واژهیی که در ترکی آذربایجان کاملاً شایع بوده و در لهجات آناتولی هم دیده می‌شود. در لهجات کردی و ارمنی هم ضبط شده است. منشأ و اتیمولوژی‌اش واضح نیست. در تالشی علی‌القاعده از کانال ترکی باید دخیل شده باشد.

8.      کتیل(kotil):کوهان گاو نر(ص169). واژۀ مغولی بسیار معروفی است که معنی اصلی‌اش "اسپِ یدک/ جنیبت" و "گردنه و پشته" است. این واژه در توپونیم‌های منطقۀ خزری به وفور مشاهده می‌شود و مقالاتی هم در این باره منتشر شده است. تحوّل معنایی آن به "کوهان گاو" عادی است. به نظر می‌رسد همین لفظ است که در فرم کَتیل(ketil) در لهجات ترکی ایران و برخی زبانهای مجاور به معنی "نوعی باربند برای حیوانات بارکش جهتِ حملِ علوفه/غلّات درو شده" رواج دارد. توپونیم کتیل‌دره که اسم قریه‎یی از توابعِ آبیک قزوین بوده، احتمالاً با این لفظ مرتبط است. به نظرم می‌رسد کلمۀ قودال(qodal) در ترکی معاصر آذربایجان که به معنی "مانع، انگل، معضل، مزاحم" موجود است(حداقل در مراغه و تبریز شنیده‌ام)، واریانت دیگری از همین لفظ بوده و تطوّر سمانتیک آن با "قوز بالا قوز" فارسی قابل قیاس باشد.

9.      یکه(yaka): بزرگ/یکه(ص176). واژه مغولی رایجی در ترکی آذربایجان و لهجات شرق آناتولی بوده و عمدتاً در لسان شفاهی شایع است. در ترکی عمدتاً بر "انبوهی، عظیم‌الجثگی" دلالت دارد تا معانی معنوی واژۀ بزرگ. ظاهراً مؤلف آن را با یِکّه در فارسی(تنها، یالغوز، منحصر به فرد) خلط کرده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-12

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 22 اسفند 1395-10:03 ب.ظ

1.      تجن(técen)":یاغ، پنیر کیمی آغارتی‌لاری ساخلاماق اوچون حاضیرلانان تولوق". سؤزجوک آنادولودا گؤرونور؛ گوموشخانه ده "قالیب‌لشدیریلمیش پنیر"، چوروم‌، غازی آتنپ، قونیادا "یاغ، پنیر باسیلان تولوم" دئمک اولور. قارص دا تژن(tejen) "کئچی دری‌سیندن سوقابی" معناسی وار. سؤزجویون ارمنیجه‌دن گلدییی بیلینیر. دانکوف آراشدیرماسینا گؤره، t´ac´an ارمنیجه‌ده "آغارتی(لبنیات)" دئمک‌دیر(45.ص). بو آنلام گوموشخانه‌ده ده وار. باشقا یئرلرده "آغارتی قابی" معناسی یایقین‌لیق قازانیبدیر. تجن، موغان و شاهسئون بؤلگه‌لرینده یاشار. بو بؤلگه‌ده، باشقا ارمنیجه عونصولارین وارلیغی‌نی دا اؤنجه‎کی یازی‌لاردا گؤسترمیشدیم. 

2.      جمدک(cemdek):"اؤلو(انسان، حیوان)، لئش". آنادولودا آرپاچای(قارص‌دا)دا جمدک اولاراق، ارزینجان و یؤره‌سینده، بعضی لهجه‌لریمیزده اولدوغو کیمی، جندک(cendek) گؤرونور؛"صاحیب‌سیز جسد" دئمک اولور درلمه سؤزلویونه گؤره. آدانادا "بدن" دئمک‌دیر. بو آنلام باشقا قایناق دان گله بیلر. دیل‌دنیز ده  سایین هادی فارسجا "گند" ایله ایلگی‌لی گؤرور سؤزجویوموزو و "گندک" کیمی بیر قایناغا دایاندیریر (331.ص). بنزر گؤروشو آذریچی‌لرده ده گؤرمک اولار. مثلا عباس ماهیار نوابی، کؤکن وئرمه‌دن "جندک=جسد" سؤزجویونو(فارسجادان می؟ آذریجه‌دن می؟) اسکی قالینتی‌لار آراسیندا ساییر[1]. جواد مفردی کهلان، بیر یازی‌سیندا، کوردجه‌ده ده، جندک´ین وارلیغینا توخونار. ایلک اولاراق، عربجه جَمَد(؟)>جماد و پهلویجه ـاک بیرلشمه‌سی اولدوغونو دوشونر. سونرا ماجد کردستانی آدلی آرخاداشی‌ندان(سنندج اونیورسیته‌سینده بؤیوک/اوچ جیلدلیک کوردجه سؤزلوک حاضیرلایان هیئت‌ین باشقانی اولمالیدیر. بیزیمکی‌لر تبریز ده تورک دیلی‌نین علیهینه ایشله‌سین‌لر!) کوردجه و آذریجه جندک´ین پهلویجه گندک‌دن گله‌بیله‌جه‌ییی دوشونجه‌سینی نقل ائدر و دوغرولار. بو گؤروش‌لرین یانلیش‌لیغی‌نی گؤسترمک اوچون گ>ج حادثه‌سی‌نین(ان آزیندن کلمه‌باشیندا) یاشانمادیغی‌نی سؤیله‌مه‌لییم. بعضی یئرلی آغیزلاردا(مراغا، ملیک‌کندی، ..) و یا قارادنیز لهجه‌لرینده بو اولای اولسادا، او لهجه‌لیک دوروم ساییلیر و بوتون آذربایجان و آنادولو لهجه‌لرینی قاپساماز. آیریجا بنزر لهجه‌لرین ایزینی داشیمایان سنگلاخ‌دا "جندک":"مردۀ طیور را گویند"(139.ص) اولاراق آچیقلانیر. سانیرام کوردجه ده ده بئله ده‌ییشیم یوخ. بو کیتاب دا کوردجه و یا "آذریجه" بیر عونصور دا یوخ. تیتسه کلمه‌نین اؤنونده سورغو ایشارتی قویاراق کؤکنی‌نی بیلمه‌دییی‌نی گؤستریر. منجه کلمه موغولجادان آلینتی‌دیر. موغولجادا cemdeg(عیب‌لی، سینیق-سالخاق، یارالی-بره‌لی) دئمک‌دیر. بعضی موغول آغیزلاریندا جمتگ ده وار. بیر چوخ لهجه‌ده قیسالاراق جیمه اولور(استاروستین و آرخاداشلاری، آلتای دیللری‌نین کؤکنلی سؤزلویو، 1011.ص). کلمه شکیل باخیمی‌ندان قصورسوز ساییلیر. آنجاق آنلامجا بیر آز ده‌ییشیک‌لیک یاشانیب‌دیر. گئنه یاخینلیق آچیق‍‌دیر.

3.      سیمیشقا(sımışqa):"گونه‌باخان توخومو". بو بیچیم داها چوخ تبریزده یایقین‌دیر. آغیزلاردا، اؤزللیک‌له اردبیل و یؤره‌سینده، گونه‌باخان/آی چیچه‌یی بیتگی‌سینه ده سیمیشگه(simişge) دئییلیر. سیمکیشگه، سیمیشقانین اؤن‌سیرالی بیچیمی‌دیر. آنادولودا، قارص و ارزروم‌دا، سیمیشقا(sımışka) واردیر. سانیرام گیلکجه و تالیشجادا دا، بیر آز فرقله، وار. نه ایسه روسجادان گلدییی بیلینیر. روسجادا semeçki  و semeçko، sémya(=توخوم، دَن) سؤزجویونون کیچیلتمه اکی آلمیش بیچیمی دیر. یئرلی آغیزلاردا داها چوخ توخوم(toxum/tuxum) وار. فارسجادان یئنیجه الینان توخما(toxma)دا گؤرولور. بیر ایلگی چکن سؤزجوک‌ده، چیرتدا(çırtda)دیر. دوغو آنادولودا گؤرولن، چیرتداماق(=تخمه شکستن) فعلیندن گلدییی آچیق‌دیر. آنجاق "بویورما" قالیبندن می گلیر؟ یوخسا بیلدیریجی/آنلاتیجی ماهیتی وار؟

4.      اؤتگون(ötgün): بو گون بیلدیییمه گؤره، یالنیز "عاغیل، عاغیل‌دان اؤتگون اولار" دئییمی‌نده یاشادیغی سؤیلهنه‌بیلر. عثمانلیجادا "تأثیرلی، نافذ، کسکین، دلیجی" معنالاریندا گؤرونور و داها چوخ "اوخ" وصفی دیر. آنادولو آغیزلاریندا اؤتکون(ötkün) و اؤتگون "ائولنمه‌یی چوخ ایسته‌ین" معناسی وار. اما تورکیه تورکجه‌سی‌نین یازی دیلینده یئر آلماز. –Gİn/-GUn اکی تؤرهمهلریندن باشقا اؤرنک‌لرده وئرمیشدیک "آنادیل‌دن درلمه‌لر" مقاله‌لرینده. بوردا اک فاعللیک معناسی قازاندیغی گؤرونور. یازی دیلینه آلینماسی‌نی دوغرو و فایدالی گؤرورم.

5.      شوققا(şuqqa): "بیرینی دال‌دان دیزله وورماق صورتیله شوخلوق ائتمک" سؤزجویو میانادا ائشیتمیشم. باشقا بؤلگه‌لرده ده اولابیلر. منجه شوققا، اصلینده *شوتقا ایمیش و روسجا(şutka)دان گلیر. بیلینن روسجا سؤزجوک ایسه "شوخلوق، جوک" دئمک اولور.

6.       قیلیتقا(qılıtqa):"کوره‌لرده پیشن کرپیج‌لرین بیربیری‌نین اوستونه قالانمیش و دوزلموش حالی". کلمه‌نی ائشیتدییمی اوچون، بو توپلاما-قالاما حالی‌نین نه اولدوغونو تام اولاراق بیلمیرم. سؤزجوک بوگون اونودولموش کیمی. یاشاسادا خبریم یوخ. قیده گئچیلسین دییه یازیرام. سؤزجوک روسجا اولمالی‌دیر. klétka روسجادا "قفس(قوش)، سلول(بدن)" دئمک‎دیر. باشقا ایسلاو دیللرینده(اؤرنک اوچون لئهجه /لئهیستانجادا) "سیرا، فیلم فریمی" کیمی معنالاری‌دا وار. روسجا سؤزجویون، سلول قارشیلیغی اولماسی‌دا، اصلینده "سلول"ون "کیچیک دام" معناسیندا اولدوغونا دایانیر. تورکیه تورکجه‌سینده حوجره (hücre)<حُجره‌ده بئله بیر آنلاییش‌دان قایناق‌لانیر. سانیرام قیلیتقادا، کیچیک دام بیچیمی‌نده قالانیرمیش.

7.      موغایات(muğayat): دانیشیق دیلینده یاشار اما اونوتولماغا اوز توتموش سؤزجوک‌لردن دیر. عربجه مُقیَّد (باغلی، ایلگی‌لی، شرطلی)دن گلیر. تورکیه تورکجه‌سینده اولدوغو کیمی(mukayyet olmak)، تورکجه‌میزده‌ده، موغایات اولماق(=گؤزتمک، گؤزتله‌مک، قوروماق، اوتانماق) آنلامی قازانیب‌دیر. بو دئییمین ایکی دیل‌ده بنزرلییی حیرت وئریجی‌دیر. عربجه اصلیندن ایکی دیلده نئجه بنزر معنا قایماسی اولدوغو دوشوندورجو گؤرونور.

8.      تیان(tiyan):"کیچیک قازان". سؤزجوک آذربایجان دا باشقا، دوغو آنادولودا دا گؤرونور: توقات(تورخال)، ارجیش(وان)، ایغدیر و قارص کیمی یؤره‌لرده و آذربایجان تورکجه‌سینه یاخین لهجه‌لرده تثبیت ائدیلیب‌دیر. آنادولونون باشقا بؤلگه‌لرینده فرقلی بیچیم‌لر وار؛ "تاوا" معناسیندا، تیغان(tığan)، بوردور، دنیزلی، ایزمیر، بیله‌جیک، زونغولدواق، چانقیری، آنکارا و قونیا بؤلگه‌لرینده، تیخان(tıhan) بولو، ساکاریا دا، تیوان(tıvan)، گئنه‌ده زونغولداق لهجه‌لرینده یاشار. آنجاق ان یایقین بیچیم، دیغان (dığan)دیر و حسن ارن ده سؤزلویونده اونو اساس آلیر. ارن´ین یازدیغی کیمی یونانجا(teganon) دان گلدییی دوشونولور. آنجاق اورتا تورکجه‎ده بیرده تاغان(tağan) وار. بو سؤزجوک "تاوا" دئمک دیر و یونانجا سؤزجوک ایله ایلگی‌سیز اولاجاق‌دیر. آیریجا یونانجا کلمه‌نین بللی-باشلی بیر کؤکن آچیقلاماسی یوخ‌دور. نه ایسه، تیگان>تییان آچیقلاماسی دوغرو اولاجاق‌دیر. دیلیمیزده بیرده تییانچا (tiyança)وار. او فارسجا کیچیلتمه اکی آلمیش بیچیمی‌دیر.

9.      دؤلبرچین(dölberçin):"اوچگول یونجا، شبدر". رحمتلیک بؤیوک آنام، بالاجا اوشاق‌لارا، تپ-تزه‌لیک‌دن اولسا گره‌ک، دؤلبرچین دییه‌ردی. آنادولودا اوچگول(üçgül) اولاراق بیلینن و اوچ-یارپاقلی اولان، یونجایا بعضی یؤره‌لریمیزده، "آت یونجاسی"دا دئییلیر. دؤلبرچین، آپ-آچیق موغولجا آلینتی دیر. موغولجادا دؤربلجین(dörbelcin)، دؤرتگول(مربع، چهارضلعی) یعنی دؤرت‌بوچاق دئمک‌دیر. نه‌دن اوچگول یونجایا، دؤرتگول معناسیندا بیر آد وئریلیب‌دیر؟ بیلیندییی کیمی دؤرتگول یونجادا واردیر. اصلینده موغولجادان او آنلام‌دا آلینیب سونرا، دیلیمیزده یونجا سؤزجویو وار اولدوغو اوچون، فرقلی بیر یونجایا قاییبدیر.

10.  چؤرنیک(çörnik): جؤرنیک(cörnik) سؤیله‌ییشی ده یایقین‌دیر. تیکیش ماشین‌لاریندا(=چرخ خیاطی، تیکگج>تیکج دئسک گؤزل اولمازمی؟) ایچینه تاغالاق(=قرقره، بوبین) قویولاراق، تیکیش ایشلرینده، آلت‌دان گلن ساپین قایناغی اولور. کلمه‌نین سس گؤرونوشو، آلینتی اولدوغونو گؤستریر. آنلاشیلان سؤزجوک روسجا çelnók دان گلیر. چلنوک اینگیلیزجه shuttle قارشیلیغی اولاراق فرقلی معنالاری وار. آشاغی-یوخاری هامی‌سیندا، گئت-گَل آنلامی گؤرولور. آذربایجان جهموریتی‌نده چورنیک، آزاراق اولاراق ایشله‌نیر، اما چلنوک یایقین دیر. تورکیه‌ده، تبریز آغزیندا و بعضی یئرلی لهجه‌لریمیزده، مکیک (mekik)وار. بو دا فارسجادان آلینتی‌دیر؛مکوک، مکیک یازیم‌لاری اسکی ساییلیر. بوگون ایسه ماکو(و مکو) املاسی یایقین‌لیق قازانیب‌دیر. عربجه‌ده مَکّوک یایقین‌دیر و نهایی قایناغی‌نین پهلویجه اولدوغو دوشونولور.



[1]  عباس ماهیار نوابی، "زبان کنونی آذربایجان(2)نشریه دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز، دورۀ ششم، شمارۀ سوم. 316.ص




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قزل اولوم

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 16 آذر 1395-08:16 ق.ظ

در کتابِ "از کردستان عراق تا آن سوی رود ارس" و ضمن خاطرات ملا مصطفی بارزانی و همراهانش، از نقطه‌یی به نام قزل اولوم یاد می‌شود. این نقطه باید در حوالی خوی و نزدیکِ قزل‌داغ باشد. اما در منابعِ زیردستم و سرچِ اینترنتی نشانی از آن نیافتم. باری مواردی متعددی از توپونیم‌های ترکی مرکب از اولوم در مطاوی کتب تاریخی مذکور است که مشهورترین آنها محتملاً قویون اولومی باشد. قویون اولومی از گذرگاههای مهم رود کور/کورا بوده و در منابع مکرراً دیده می‌شود[1]. این قبیل اسامی در نواحی ترکمن‎نشین بسیار زیاد است. قبل از مرور چند مثال، اشاره کنم که اولوم(olum) در اصل دخیل از مغولی(olom) بوده و به معنی "معبر، گُدار، و حل عبور از رودخانه" و قابل قیاس با ford انگلیسی در توپونیم‎هایی مثلِ آکسفورد Oxford(=معبرِ گاوِ نر)، بردفورد Bradford(=معبرِ وسیع). ظاهراً در بعضی مواقع این اسم اؤلوم(ölüm) تلفظ می شده و به دلیل طنین نه چندان مطلوب و خوشایندش، احتمالاً در مواردی دچار نسیان عمدی شده است. اولوم در سنگلاخ با املای یولوم آمده است:"معبر آب را گویند"(ص268). این فرم احتمالاً حاصلِ contamination با یول ترکی است و پرتوی هم بر تلفظ آن می‌افکند. اولوم را نباید با اؤلن-که در مقالت اؤلنگ مینارنگ ذکرش رفت- خلط کرد. دؤرفر در مادۀ 55 از کتاب عظیمش نمونه‌های متعددی از متون تاریخی فارسی می‌آورد که در آنها اولوم همچون واژه‌یی دخیل استعمال شده است(من جمله ظفرنامۀ شامی). شخصاً در مطالعۀ زبده‌التواریخ حافظ ابرو این لفظ را مکرراً دیده‌ام. جالب آن که اولوم در هیچ یک از لغت‌نامه‌های مهم فارسی معاصر ذکر نشده است. البته اولوم در تداول عامۀ آذربایجان هم رایج نیست. ظاهراً در آناتولی هم توپونیم خاصی با این اسم ضبط نشده است. مهم‌ترین توپونیم‌های دارای اولوم که من یافتم از این قرارند:

  1. بایرام اولوم: اسم دیگرِ روستای کلیجۀ گنبدکاووس و 50 کیلومتری داشلی برون در مرز ترکمنستان که در دوران قبل از شوروی گذرگاه مهمی بود.

  2. دوز اولوم: روستایی ترکمن‎نشین در مرز ترکمنستان و محلِ سکونت قسمتی از ایلِ دوگونجی.

  3. داده اولوم: قریه‌یی از توابع داشلی برون. در منابع فرم دده اولوم هم موجود است.

  4. اولوم بلاق سو: منطقه‌یی در مالستانِ ولایتِ غزنی افغانستان

  5. داشلی اولوم: قریه‌یی تابع دهستان گلیداغ از توابع مراوه‌تپه

  6. کوچک الوم: روستایی تابع دهستانِ فجر گنبد کاووس

  7. انبار الوم: شهری از توابع آق قلا و مرکز بخش جدید وشمگیر

    در بعضی از منابع و در برخی اسامی مرکب با اولوم، لفظ مزبور به صورتِ آلوم ضبط شده است. مثلاً گُدارهای مهم اترک را "شتلی آلوم" و " آق یال آلوم" آورده‌اند.

    در ترکمنستان هم اولوم‌های بسیاری وجود دارد که فقط به چند مثال اکتفاء خواهد شد:

  1. گودور اولوم(Güdür olum): محلی در استانِ بالقانِ ترکمنستان

  2. دوزلی اولوم: ایضاً  محلی در همان منطقه

  3. مویاق اولوم(Moyak olum): محلی در چارجوی ترکمنستان

  4. یاغلی اولوم: یکی از گدارها در جلگۀ مرو



[1].  من جمله در این منبع: عبدی بیگ شیرازی(نویدی)، تکمله‌الاخبار(تاریخ صفویه از آغاز تا 978)، مقدمه، تصحیح و تعلیقات: عبدالحسین نوایی، تهران: نشر نی، 1369.ص 96.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo