یاپونچی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-10:47 ق.ظ

تصور می‌کنم اولین بار سید حسن تقی‌زاده در اتوبیوگرافی خویش-که بعد از فوتش توسط ایرج افشار با عنوان "زندگی طوفانی تقی‌زاده" منتشر شد-ضمن نقل خاطرات از یاپونچی/یاپینچا به عنوان کلمه‌یی لهستانی یاد می‌کند. نمی‌دانم مأخذ این ادّعا کجاست؟ چطور چنین لفظی تا آذربایجان راه یافته؟ آیا کلمۀ دیگری با خط سیری مشابه می‌شناسیم؟ این ادعا در فرهنگ سخن هم تکرار شده است.

***

یاپونچه/یاپونچی اتیمولوژی نسبتاً واضحی دارد. ابتدا توزیع جغرافیایی را مرور کنیم؛ فرم یاپینچی(yapınçı) "نوعی چادر زنانه"(ایغدیر-قارص) و یاپینجی(yapıncı) "بارانی چوبانان"(آماسیا، قارص) و در معنای "عبای ضخیم کُرک"(قارص) نسبتاً نادر است. اما فرم یاپینجا(yapınca) نسبتاً شایع است:به معنی"لباس بارانی"(آرتوین، بایبورت، قارص، ارزروم، ارجیش، تکیرداغ، گوموشخانه). یاپونجا(yapunca) "لبّاده، لباس بارانی" در منابع قدیمی‌تر عثمانی وجود دارد. فرم یاپینجاق(yapıncak) در زبان ترکی استانبولی وجود دارد در معنای "پوششی که روی اسپ مانده در هوای آزاد و سرد انداخته می‌شود". همین فرم در ارزروم به معنی "بارانی" وجود دارد. در فرهنگ منینسکی(Meninski)-قدیمی‌ترین فرهنگ لهجۀ استانبول(قرن 17)- به معنی "پالتو، پوشش نمدی" ضبط شده است. لفظی لهستانی در این تاریخ، نمی‌توانست در زبان روزمرّۀ ترکی وارد شود.

***

یکی از واژه‌های نزدیک به این کلمه که به زعم نیشانیان مرتبط با "یاپینچا" است، یاپاغی/یاپاغو(yapağı) است که علی‌القاعده از فعل یاپماق(=چسباندن، پوشاندن) مشتق شده(به اضافۀ پسوند –AGU. یاپاغی را باید به  لیست مشتقات این پسوند بیافزاییم) است. یاپاغی به معنی "نمد، پشمِ خشن" است. به لحاظ مورفولوژیک یاپاغی نمی‎تواند مبنایی برای تشکیل یاپینچا باشد. از این رو نیشانیان، یاپغین/یاپغون(yapğun) را-که مترادف یاپاغی است- منشأ یاپینجاق می‌گیرد. ظاهراً یاپغین با حذف صامت  guttural به *یاپون/*یاپین مبدّل شده و با پسوند –ÇA یاپینجا/یاپونچا از آن به وجود آمده است. در نهایت با اضافه شدن پسوند –AQ به یاپینجاق تبدیل شده است. پسوند –AQ مکرراً به مشتقات –ÇA اضافه می‌شود. نیشانیان اشاره می‌کند که یاپینجاق با پسوند –ÇAQ به وجود آمده است(با الحاق به *یاپون/*یاپین). به نظر می‌رسد یک احتمال دیگر هم می‌توان مطرح کرد: یاپینجاق ممکن است از فعل یاپینماق(yapınmak) "پوشیده شدن، مستور شدن" با پسوند ـجاق/ـجک، مشتق شده باشد(نظیر سالینجاق "تاب[کودکان]"، اؤرومجک"عنکبوت"، بورومجک/بورونجک "هر چیز غنچه‌وار، مستور"، قورونجاق "محفظه"). این پسوند ممکن است واریانت مخفّف ـاجاق/ـه‎جک باشد بالاخص که از آن میان فقط سالینجاق و اؤرومجک/هؤرومجک قدمت قابل توجهی دارد. از طرف دیگر، احتمال مزبور با فرم‌هایی نظیر یاپونچا هم تضعیف می‌شود. همچنین نباید از یاد برد که ـجاق/ـجک در تحلیل نهایی پسوندی مرکب است. لذا احتمال قوی‎تر، همان *یاپون+ـچا و یاپونچا+ـاق است.

***

فرم یاپونچی/یاپینچی/یاپانجی(فرهنگ سخن) قدری غیرعادی است. در آذربایجان بیشتر فرم یاپینچا را شنیده‌ام که معنای مجازی "موی آشفته و ژولیده" هم دارد. احتمالاً مصوّت انتهایی تحت تأثیر پسوند ـچی/ـچو/..به این شکل درآمده است. یاپینجاق در زبان‌های ناحیۀ بالکان هم راه یافته است(من جمله در مقدونی موجود است).




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در"بلوک اسفندآباد"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 12 خرداد 1396-12:24 ب.ظ

بی‌اغراق "بلوک اسفندآباد" اثر محقق کوشای قروه‌یی، محسن صالحی[1]، یکی از عالمانه‌ترین و تحقیقی‌ترین آثاری است که در زمینۀ تواریخ محلّی و مونوگرافی‌ها در سنوات اخیر خوانده‌ام. محقق فقط به مطالعۀ منابع مکتوب اکتفاء نکرده و با طرح سؤالات مکتوب از معمرین و محققین محلّی، بدون تعصب و جانبداری، غنای زیادی به تحقیق خویش بخشیده است. اغلب مؤرخین محلّی و مونوگرافیست‌های بومی(به غیر از اساتید دانشگاه و احیاناً پژوهشگران حرفه‌یی) آماتور بوده و همان‌طور در جایی دیگر آورده‌ام، به درجۀ اجتهاد نمی‌رسند و اثر خویش را از نقل اقوال متعدد و گاه متناقض می‌آکنند و حتی گاه تفطّن به تناقض هم ندارند. این اثر البته از این عیوب مبراست. چون مؤلف محترم قصد انتشار آثار دیگری دارد-بویژه با محوریت ترکی قروه-چند اشکال کلّی و جزئی را ذکر می‌کنم و بعد به نکات و فوایدی که از کتاب التقاط کرده‌ام، مشغول خواهم شد:

1.      مؤلف محترم از الفبای لاتین و تورکولوژی برای ضبط الفاظ و اسامی استفاده نمی‌کند. لذا ابهامات در تلفّظ‌ها-بالاخص برای کسانی که با لهجۀ قروه مأنوس نیستند-باقی می‌ماند.

2.      منابع اینترنتی به صورت دقیق ذکر نشده‌اند و فقط آدرس کلّی سایت یا وبلاگ آمده است. حال آنکه رفرنس‌دهی استاندارد ایجاب می‌کند، علاوه بر ضبط آدرس دقیق متن مورد استفاده، تاریخِ دانلود/قرائت هم ذکر گردد. زیرا گاهی مطالبی از اینترنت حذف می‌شود و یا وبلاگها تعطیل می‌شود.

3.      مؤلف با منابع تاریخ اکراد و سایر کتب تاریخی آشنایی دارد، اما از تاریخ ترک و قبایل آن، منابع اندکی ذکر می‌کند. حقیقت آن است که شخصاً بسیار به تاریخ منطقه علاقه دارم. مشتاقم تاریخ منطقه‌یی را-که به قول مینورسکی می توان در آن نقاط ترکان را از کردها و لرها و سایر اقوام غیرترک تفکیک کرد- بدانم. مناطقی که از حدود سردشت آغاز شده و از سقز به سمت حواشی سنندج فعلی و از آنجا به قروه و سنقر و اسدآباد و اطراف شهر همدان و شمال ملایر می‌رسد و از نواحی مزبور به مناطق ترک‌نشین استان مرکزی(کمیجان، خلجستان و اطراف ساوه) و مناطق ترک‌نشین قدیمی اطراف تهران(و البرز کنونی) متصل شده و سپس از طریق قزوین به سمت گیلان و مناطق همجواری گیلکان و تالشان با ترکان امتداد می‌یابد. آنچه به نظرم جذاب‌تر می‌رسد قسمت اعظم شهرستان مهاباد امروزی، کلّ سقز، بوکان، بیجار و قروه، قسمت‌هایی از دهگلان و سنقر است. متأسفانه اطلاعات تاریخی در این زمینه(بویژه از قرن پنجم تا یازدهم) بسیار پراکنده و مختصر بوده و اسناد چندانی هم در دسترس نیست. بیشتر اطلاعات توپونیمیک به کار می‌آید. توپونیم‌های ترکی تقریباً در سراسر استان کردستان وجود دارد به کم و بیش. امتداد این توپونیم‌ها در خاک عراق و اقلیم کردستان هم قابل ردیابی است. حضور قبایل و عشایر تُرک در این نواحی، بویژه در کتب تاریخی عصر تیموری به صراحت مشاهده می‌شود و حجم انبوه توپونیم‎های ترکی در این مناطق، علی‌رغم قرنها حضور کردان در این صفحات، دیرینگی و میزان حضور ترکان را نشان می‌دهد. باری شاید محققی روزی به اسناد و مدارک شفاف‌تری در این زمینه دست یابد. اما تهیۀ اطلس توپونیم‌های منطقه هم روشنگر و رهگشا خواهد بود. بالاخص که تحریف عمدی و غیرعمدی اسامی جغرافیایی منطقه شدّت گرفته است.

به چند اشکال جزئی هم اشاره کنم:

1.      مؤلف محترم بین بلوک(<بؤلوکِ ترکی) و بلوک(Bloc) فرانسوی خلط کرده (ص153) و این سهوی فاحش است. عجیب آنکه در نقل قولی از دهخدا، آن مرحوم هم اشاره به ترکی بودنِ کلمه داشته، اما چون فقط معنای نظامی آن را متذکِّر شده، شاید محقق ما معنی منطقه و ناحیه را فرانسوی دانسته است. باری بؤلوک(bölük) به معنی "قسمت، قطعه، دستۀ نظامی" بوده و بلوکباشی در اسامی فامیلی یادگاری از آن معنای نظامی است. طبعاً در ادوار افشاری و قاجاری اصطلاحی فرانسوی تا این رایج نمی‌توانست باشد. ضمناً بلوک در فرانسه، معنای منطقه و ناحیه ندارد بلکه در ترمینولوژی سیاسی به "جبهه، اردوگاه" اطلاق می‌شود.

2.      مؤلف و منابعش از گورهای زرتشتی(ص274 و مواضع دیگر) یاد کرده‌اند. بدیهی است که زرتشتیان مزار و مقبره ندارند. زیرا تدفین میّت در دیانت زرتشتی، گناهی عظیم و آزردن خاک محسوب می‌شد. لذا آنان اجساد را در معرض لاشخوران(برج خاموشان) قرار می‌دادند و بقایای استخوان‌ها را در استودان‌ها(لای صخره‌ها در کوهها یا ظروف سنگی) نگه می‌داشتند. گووور(govur) یا گاوور(gavur) در ترکی، که دخیل از گَبر فارسی است(گبر به احتمال قریب به یقین منشأ آرامی دارد)، به غیر مسلمین اطلاق می‌شده است و البته در ایران اغلب این غیرمسلمین زرتشتی بودند و اغلبیت مواردی به اطلاق محض/انحصار مبدل شده است. تصور می‌کنم همان طور که یک هزاره پس از استقرار مسیحیت در اروپا، هنوز در این قاره و بالاخص در نقاط دورافتاده، مذاهب پاگانیستیِ ماقبل مسیحی-به صورت خالص یا آمیخته با مسیحیت-حضور و رواج داشت، با رسمیت یافتنِ زردشتیگری در عصر ساسانی، مذاهب و ادیان محلّی از میان نرفتند. اصولاً انسان‌ها به سهولت از معتقدات وجدانی و دیانات خود دست نمی‌کشند. لذا این قبور و مدفن‌ها را می‌توان به اقوام و ادیان ماقبل زرتشتی منتسب دانست. ضمن آن که آداب و رسوم تدفین در اقوام مسلمان هم تفاوتهایی داشته و رنگ قومی و محلّی هم به خود می‌گرفته است.

3.      مؤلف فصلی مُشبع را به اتیمولوژی اسمِ قروه اختصاص داده و بی‌تعصب و با وسواس حتی دور از ذهن‌ترین و غیرمحتمل‌ترین حدس‌ها را هم آورده‌اند(صص210-177). در مطلب "قروه و داشکسن" اتیمولوژی این اسم را آورده‌ام و هنوز بر آن اعتقادم. احتمالاً آن مطلب بعد از تدوین و نشر کتاب منتشر شده است. زیرا تصور نمی‌کنم که از نظر دقیق و پروسواس مؤلف دور مانده باشد. باری نمی‌خواهم در اینجا بر بطلان احتمالات مزبور استدلال کنم. فقط اشاره کنم که منشأ کردی منتفی است. زیرا غیر از این که این اسم در سایر مناطق ترک‌نشین و دور از تماس با کردها وجود دارد، صامت‌های ق و غ در کردی اصیل نیستند و صرفاً در کلمات دخیل دیده‌ می‌شوند. انتهی.

با آرزوی انتشار هرچه سریع‌تر تحقیق "آخرین قروه‌ای"(در باب زبان ترکی قروه) و بیان تفصیلیِ زبان و فرهنگ و شعراء و ادبای محلّی و همین طور فولکلور و امثال و حِکَم و مصطلحات و انشاءالله لغتنامۀ قروه‌یی(که فقط در توانِ چنین محققان سختکوش و دارای آشنایی عمیق با محلّ و منطقه است) فوایدی را که از این اثر بشخصه التقاط کرده‌ام، نقل می‌کنم:

·        توپونیم‌های ترکی زیبایی در محلّ وجود دارد؛ قاورمه‌دره، کوه کوچیک قورت، روستای جداقایه(با جیداقیه در تبریز یکی است)، کوه چقچقه در حوالی طوغان، کوه قوشه‌جه در نزدیکی دلبران(ص87)، قناتِ باشی آچوخ(ص242)، کوه چیه‌له داغ(تپۀ سنگچین شده ترجمه شده است) در زمین‌های سرانجیک(ص278).

·         قزل‌بلاغ چشمۀ طلایی ترجمه شده که سهو است(صحیح: چشمۀ سرخ)(ص283).

·        کوله دوارلر(=دیوارهای کوتاه) از محلات قدیمی شهر(ص278).

·         پیشیک سیرنجاقی(محل سُر خوردن گربه‌ها معنی شده است) (ص231).

·        بقای اصطلاح توی توغلی(=مرغ میش) در منطقه جالب توجه است(ص103).

·        اشاره به این که آجی‌چای را کردها "چم شور" می‌خوانند(ص90) نمونۀ دیگری از جریان ترجمه و تبدیل اسامی ترکی است که در مواضع متعدد بدان اشاره کرده‌ام.

·        اسامی کوه‌های خوره‌تاو و قه‌لر در نزدیکی روستای باغلوجه(ص87) برایم مبهم ماند.

·        محلّات سریش‌آباد(که لهجۀ آن هم شایستۀ تحقیق مجزّا و علمی است) کالبد ترکی جالبی نشان می‌دهد که مشابهش را در روستاها آذربایجان هم می‌توان مشاهده کرد؛ بلاغ باشه(بولاق باشی)، آشّاقه محله، داغ محلّه‌سه(=محله‌سی). در آذربایجان باش بولاق، آشاغی/آشاغا بولاق، یوخاری کوچه، آشاغی کوچه، قالاقاباغی، و نظایر آنها رایج‌تر است.

·        در قروه هم وضعِ مشابهی مشهود است؛ کوه قیه‌لر احتمالاً اوّلین محلّ سکونت بوده(ص273)، کوله‌دوارلر هم کاندیدای دیگری برای آغاز سکونت در منطقه است(صص278). هکذا قاشی باغلر(مؤلف حدس می‌زند معنی باغ‌های محیط بر قروۀ قدیم داشته باشد. آیا ممکن است در اصل قارشی باغلار=باغ‌های مقابل/روبرو باشد؟)(ص294)، ایماملر باغی(ص200) هم نامزدهای دیگرند. باری دو چشمۀ قدیمی شهر بیؤک بلاغ و کؤچیک بلاغ(ص294)، سه آسیاب آن؛ باش دیرمان، اورته دیرمان، آشّاقه دیرمان بوده و بعدها کند ایچه دیرمان هم به آنها اضافه شده است. مساجد؛ یوخاره مسجد، اورته مسجد(ص295) بوده. میادین عمدۀ شهر حمام داله(=دالی)، قوزآلته(=آلتی)، باجی گرجی محله‎سه، مختار قاپسه(=قاپی‌سی)، بلاغ اؤسته (=اوستو)(ص298). محلات آن اورتا محلّه، ایماملر باغه(=ایمام‌لار باغی)، سونجه‎تپه، درۀ علیمجد، قاشی باغ(ص299) بوده است. ازینجا  دعوی مؤلف که بنای قروه با ترکان بوده، مدلّل شده و کالبد ترکی آن به وضوح مشاهده می‌شود.

مطلب را با خاطره‎یی به پایان می‌برم. حدود یک سال قبل همسفر دو جوان قروه‌یی بودم. یکی کُرد و دیگری تُرک. کردی تکلّم می‌کردند. ترک بودن یکی از آنها حین مکالمۀ تلفنیاش متوجه شدم. وقتی برای صرف چای و استراحت جزئی توقف کردیم. از آنها پرسیدم چند درصد مردم شهرِ قروه ترک‌اند. گفتند: قروۀ قدیم یا جدید؟ گفتم: هر دو. جوان کُرد گفت: قبلاً نود درصد آلان سی درصد. مکالمۀ مشابهی را هم در سنقر با پیرمردی داشتم و او هم با من به ترکی سخن می‌گفت. اما با آمدن دوست پارک‎‌نشین و هم‎نیمکت‌اش به کردی تکلّم آغاز کرد. به عبارت دیگر کردی‌زبان شدن و کردیزاسیون را در دو جای مشابه به رأی‎العین دیدم. با این تفاصیل معلوم می‌شود، کتابی که محقق ارجمند قول انتشارش را داده‌اند، تا چه مایه و میزان ارزشمند و دارای اهمیت حیاتی خواهد بود. وفّقه الله!



[1].  محسن صالحی، بلوک اسفندآباد:درآمدی بر شناخت تاریخ و فرهنگ مردم شهرستان قروه، ج1. کرج: محسن صالحی، 1393.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیر آشیرما اوزرینه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 5 خرداد 1396-06:48 ب.ظ

گئچن هفته‌لرده، دوست‌لارین بیلدیرمه‌سی‌ اوزرینه، وبلاگ‌دا  چیخان یازی‌لاردان بیری‌نین، بیر درگی‎میزده باشقا بیر "یازار" آدییلا چیخدیغی‌نی اؤیرندیم. قایناق بیلدیرمه‌دن، "یازار" او یازییا بیر زادلار-داها چوخ سیاسی و حتا "جناحی"جومله‌لر- آرتیریب، یایینلایب‌دیر. اولیاء چلبی و آذریچیلیک اوزرینه اولان و آشیریلان-یعنی انتحال ائدیلن- یازینی آرخاداش‌لار واسطه‌سیله درگی چالیشان‌لاریندان سوروشدوم. منیمله دانیشاجاق‌لارینی سؤیله‌میش‌لر. اصلینده دانیشیلاجاق بیر زاد یوخ. بیر دوزلتمه یایین‌لانیر هر شئی بیتر، گئدر!

***

بوردا اوزونجا، آراشدیرما و کیتاب-مقاله یازیمی اخلاقی اوزرینه سؤزلر صرف ائتمک، اؤیوت وئرمک نیتیم یوخدور. آنجاق بعضی سؤزلری سؤیلمه‌مک/یازماماق دوغرو اولماز:

1.      وبلاگیمیزین باشلیغی‌ندا یازیلدیغی کیمی، بوردا چیخان یازی‌لاری-ایسته‌یَن، به‌یَنن، سئون وارسا- آلیب باشقا وبلاگ‌لاردا و یا درگی‌لرده یایین‌لایابیلر. بونا اذن ده گرَکمز. آنجاق یازارین/وبلاگ'ین آدینی گؤتوروب یئرینه باشقا آد قویماق، هئچ بیر قایدایا اویماز و هئج بیر ویجدانا سیغماز.

2.      بوردا چیخان یازی‌لار-یازیلان هر بیر یازی کیمی-واخت آییریب، ایللرجه دوشونوب-اوخودوق‌لاریمین ثمره‌سی‌دیر. دَیَرلی-دَیَرسیز گؤره‎بیلن‌لر اولابیلر. من ده گؤروش‌لرینه سایغیم وار. بونلاری یازیرکن بیر مادّی حتا معنوی گلیر-قازانج اوممادیم، دوشونمه‌دیم و دوشونمورم ده. یالنیزجا آنادیلیمیزه حسّ ائتدیییم بورجو اؤده‌مَک ایسته‌میشم. شؤهرت داهی ایسته‌مه‌میشم. ایتگین‌لیک، تانینمامیش‌لیق ایچینده اولسون و -فوکو دئمیشکن- آد اوزریندن ده‌ییل، یازی اوزریندن دَیَرلندیریلسین یازدیق‌لاریم، دئمیشم. اوست‌ده یازدیغیم "دوزلتمه" ایشی‌نی ده ایکی سبب‌دن اؤترو ایسته‌میشم؛ بیرینجی‌سی، یازی‌لاریم‌دا-اؤزل اولاراق-سیاست‌دن اوزاق دورماق ایسته‌میشم و ایندییه‌جن ده، اوزاق دورموشام دییه دوشونورم. اما او یازی‌نین ایچینه، سیاست قوخان و جناحلیق ایشلر و سؤزلری آندیران جومله‌لر قویولوبدور. بو اینجیدیجی‌دیر. ایکینجی‌سی، تورکلوک، تورکچولوک، تورکجه‌چیلیک، حق، دوغرولوق و.. کیمی مفهوم‌لاری اؤزونه اساس آلان بیر حرکت و یا دوشونجه، یانلیش‌لارلا گوجلنمز. تام ترسینه ضعیف‌لر. اصلینده بو یازی‌نی یازماق‌دا دوروقسادیم. ال ساخلادیم. یازسام بیری‌لری بونو آلیب باشقا یئرلره چکه‌بیلر دییه دوشوندوم. آنجاق  سون اوج دا حقیقت اورتایا چیخاجاق‌دیر و بیری‌لری‌ده گرچک‌لری قبول ائتمه‌لی و یانلیش‌لاری دوزلتمه‌لی‌دیر. یوخسا بیر یارانین اوستونو اؤرتمک، گیزله‌مک-عاییب‌دیر، گؤره‌ن، بیلن اولار دییه- سوسماق اونون توختاماسینا فایداسی اولماز، ضرری اولور. بلکه بنزر حادثه‌لر، انتحال‌لار دا آرتیر. یوخسا درگی‌لریمیزده، هر هانسی یازیمین چیخماسی منه سئویندیریجی‌دیر.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

نقد "سرزمینِ مانایی‌ها"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-12:13 ب.ظ

یکی از آفات تاریخ‌نویسان/محققان تاریخِ محلّی، نرسیدن به درجۀ اجتهاد و عدم اطلاع کافی از رموز و قواعد کار تحقیقی است. منظورم از فقدانِ قوّۀ اجتهاد، مطالعۀ اندک و عدم اِشراف و تسلّط بر منابع و مآخذ است تا فرد خود قادر باشد، نقّادانه متون را ارزیابی کرده و نکات صحیح و مفید را استخراج کند و سره را از ناسره تشخیص دهد. نتیجه آنکه این محققین به یکی-دو منبع اکتفاء می‌کنند، نقل‌قول‌های طولانی و ملال‌آور می‌آورند و چون قوّۀ قضاوت‌شان فعّال نیست، حتی گاه متوجّه تناقضاتِ موجود بین نقل‌قول‌های متفاوت نمی‌شوند. از طرف دیگر این قبیل محققان، کتاب نوشتن را عبارت از کنار هم گذاشتن نقل‌قول‌ها و افزودن چند چِفت و بَست از خودشان می‌دانند و به عبارتی امروزی کتاب‌نویسی را کپی-پِیست محسوب می‌دارند. شاید قبلاً به مواردی اشاره کرده باشم. علی ای حال "سرزمینِ مانایی‌ها" تألیفِ منصور حمدالله‌زاده[1] یکی از نمونه‌های تیپیک این نوع تحقیقات است.

·        کتاب تا صفحۀ 277 خلاصه‌یی بی‌نظم از تاریخ ایران است و طبعاً بی‌فایده. این قبیل مطالب را خوانندگان متوسط می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، می‌توانند و باید به کتب مربوطه رجوع کنند. افزودنِ 280صفحه به حجم کتاب چه سودی دارد؟ حیف کاغذ!

·        از صفحۀ 325 مجدداً مطالب مربوط به تاریخ ایران، بویژه مربوط به دورۀ معاصر و شرح عملیات‌های نظامی دورۀ جنگ تحمیلی تا صفحۀ 371 ادامه می‌یابد.

·        صفحاتِ 380 تا 386 کپی علی‌التوالی از تاریخ کسروی است بی‌ذکرِ مأخذ.

·        سپس 4 صفحه به فصل هفتم اختصاص می‌یابد. تصور کنید! در کتابی با حدود 740 صفحه حجم فقط 4 صفحه به زبان اختصاص یافته آن هم به چه نحوی! چهار صفحه کپی از مقدمۀ رسالۀ معروف کسروی که به شرح مهاجرت‌های اوّلیۀ ترکان(تا ابتدای عصر سلاجقه) به سمت نواحی غربی و آذربایجان تخصیص یافته است. در این صفحات کوچکترین اشاره‌یی به زبان ترکی یا حتی آذری مزعوم وجود ندارد. بالاخره معلوم نمی‌شود زبان مردم چه بوده یا چه هست؟ قبل از آن هم چهار صفحه کپی از جکسون داریم بی آنکه ربطی با آذربایجان معاصر داشته باشد. به عبارت دیگر تا اینجا حدود 400 صفحه مطالب بی‌ربط داریم. بعد از این، محقق وارد شرحِ مختصر و پراکندۀ تاریخ منطقه می‌شود و البته مطالب خالی از اشتباهات فاحش نیست:

1.      شیز را مکرراً شینر می‌نویسند(صص420-418). ابتدا تصور کردم غلط تایپی است. اما تکرار زیاد آن نمی‌توانست با اشتباه تایپی و شاذّ توجیه شود. بویژه آنکه در ایندکس(ص716) هم شیز آمده و هم شینر با صفحات خاص خودش!

2.      سراسر کتاب یک صفحه مطلب دربارۀ زبان، لهجه، فولکلور، ادبیات، ادباء و شعرای منطقه ندارد. خواهید گفت پس چه دارد؟ از صفحۀ 495 تا 519 فهرست روستاها و دهستان‌ها و.. منطقه است و بعد از آن تا انتهای کتاب شرح برخورداری‌ها و امکانات هر روستاست که باید از گزارش‌های دولتی و جهاد سازندگی و امثالهم استخراج و اقتباس شده باشد.

3.      مؤلف همه جا، تعبیر آذری را بر ترکی مقدم می‌دارد و به ندرت از ترکی یاد می‌کند. حتی در مواضعی (مثلِ ص.555) به نظر می‌رسد که لحن خصمانه‌یی نسبت به اسامی ترکی دارد؛ نمی‌دانم از ذهنیت مؤلف حکایت دارد یا رنگ و بوی مآخذ او را دارد؟ زیرا مؤلف در مقدمه از ایرج افشار سیستانی به دلیل راهنمایی‌هایش تشکر می‌کند. کوری عصاکش کوری دگر شود!

4.      مطالب مغشوش و درهم و برهمی دربارۀ تسمیۀ شاهین‌دژ می‌آورد که گویا صائین معرّب شاهین بوده است و سپس معنای آن را در آذری نقل‌ می‌کند(صص55-551)و باز می‌داند و نقل می‌کند که فرهنگستان اوّل صائین قلعه را به شاهین‌دژ مبدّل کرده است. وقتی می‌گویم اجتهاد و قوّۀ قضاوت نیست به این دلایل است.

5.      مطالب مربوط به تسمیۀ تکاب هم مغشوش و از مقولۀ لاطائلات است. مؤلف اذعان می‎کند که اسم اصلی و واقعیِ آن، قبل از دستبرد فرهنگستان، تیکان‌تپه بوده و معنای آن برای همۀ ترکی‌زبانان اظهر من الشمس فی وسط السماء است. اما باز هم از معنای تکاب و اینکه مردم دربارۀ آن چه می‌گویند، بحث می‌کند. آقاجان! وقتی چیزی من‌درآوردی است، بحث در ظرافت‌ها و تاریخ آن بیهوده است. اگر کسی برای اسم استان البرز، یا خرمشهر یا نظایر آن تاریخ و توجیه بیابد، خود را مضحکه قرار داده است. چه همه به چشم خود وضع و جعل(نه لزوماً به معنای منفی) این اسامی را می‌بینند.

6.       همۀ ینگیجه‌ها و ینگی‌ها به صورت نیگجه و نیگی(من‌جمله ص.625) ضبط شده است. محتملاً غلط تایپی است. اما چرا اشتباهات در این حجم وارد کتاب می‌شود؟ شاید فردا کسی پیدا شود و با استناد به امثال این کتب بگوید که اصل اسامی این نواحی، نگیجه و نیگی‌کند(نیکی کند!) بوده و پان‌ترکیست‌ها آن را به ینگیجه و ینگی‌کند تبدیل کرده‌اند!

حال برای آن که با دست خالی از این کتاب حجیم و قطور برنگردیم، چند نکته را از داده‌های خام آن التقاط و انتخاب کرده‌ام که با توضیح می‌آورم:

1.      روستا و پُل کوسه‌لر در 10 کیلومتری شمال شرق میاندوآب(ص453). باید یادگاری از ایل کؤسه‌لر (köseler) باشد که در آناتولی و مناطقی چون اطرافِ ورامین، ساوه و.. پراکنده و ساکن شده‌اند. تلفظ محلی اسم کوسالار(kosalar) است. چندین کؤسه‌لر/کوسالار به صورت توپونیم در آذربایجان و سایر نقاط وجود دارد؛ نمونه را، دو قریه واقع در مسیرِ جادۀ قدیم تبریز-میانه(غیر از اتوبان فعلی) باید ذکر کرد که به صورتِ رمانتیکی به کوهسالار علیا و کوهسالار سفلی مبدّل شده‌اند. ذوق شاعرانه هم در تحریف اسامی دخیل است! کؤسه‌لر مابین زنجان و بیجار هم باید از بقایای قبیلۀ مزبور باشد.

2.      زمانی که فهرست روستاهای منطقه را مرور می‎کنیم با اطمینان می‌توانیم بگوییم که بیش از نود درصد توپونیم‌ها ترکی(و گاهی مغولی) است. معدود اسامی کردی مذکور در این کتاب حال و هوای ترجمه از ترکی دارند؛ مثل تپه‌رش(=قراتپه)، گرده‌رش(=قره‌داش)..زیرا تسمیه با رنگ(بالاخص رنگ سیاه که دلالت بر شمال دارد) و عناصری چون تپه و داش در اقوام ترک شایع است. احتمالاً اسامی سوبسترات و ماقبل ترکی در این صفحات کمتر از سایر نقاط آذربایجان باشد.

3.      جوشاتو: اسم دو قریه با صفات علیا و سفلی در منطقه. پسوند بی‌تردید مغولی است. اما در لیست مینورسکی ذکری از آن نیست. در منابع مغولی دم دستم، اتیمون مناسب برایش نیافتم. تصور می‌کنم منشأ آن نظیر بسیاری از توپونیم‌های مغولی منطقه، باید الفاظ دخیل از ترکی باشد. با آنکه به قطع و یقین نمی‌توانم ادعا کنم، اما به احتمال زیاد، منشأ اسم، یاوشان/یووشان(yovşan/yavşan) ترکی است. تبدیل ج<ی در ابتدای کلمات ترکی دخیل در مغولی مکرراً مشاهده می‌شود. یاوشان/یووشان را میرزا مهدی‌خان در سنگلاخ، معادل "درمنه" فارسی(و "شحّ" عربی) دانسته است. فرم فرضی دخیل در مغولی باید *جاوشان باشد که با پسوند –tU به صورت جاوشاتو/*cavşatu درمی‌آید. تبدیل av>ov در ترکی آذربایجان به صورت سیستماتیک رخ می‌دهد. لذا covşatu/coşatu را خواهیم داشت که به معنی "محل وفور درمنه" است. قابل قیاس با یوشانلو/یووشانلی که مترادف ترکی آن می‌شود. حداقل دو روستا با اسم  یوشانلو در ایران وجود دارد:

الف) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستانِ رزن(همدان)

ب) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستان سلماس.

احتمال دیگری هم برای تحلیل جوشاتو قابل طرح است و آن مرتبط ساختن اسم مزبور با جوشن عربی است. در آن صورت جوشاتو"صاحبِ جوشن" خواهد بود. اما من این احتمال را ضعیف می‌دانم. یک دلیل آن که الفاظ عربی در مغولی آن دوران(و قرون بعد) نادر بوده و در آن مقطع(زمان حضور قبائل مغولان در ولایتهای اویرات و تورغای) ضرورتی برای اخذ این واژه نبوده است.


[1]  منصور حمدالله‌زاده، سرزمینِ مانایی‌ها: شهرستان‌های میاندوآب، شاهین‌دژ، تکاب با نگاهی کوتاه به تاریخ آذربایجان و ایران، تهران: انتشارات بهجت، 1389. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عین در کلمات فارسی؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:09 ق.ظ

شاعر و محقق محترم استاد شفیعی کدکنی در یکی از ضمایم کتاب قلندریه[1] مطلبی دربارۀ بعضی لغات به ظاهر فارسی که با عین کتابت شده‌اند، آورده و مدعی شده‌اند که گویا در فارسی صدایی مابین a و ā وجود داشته و مجزّای از آن بوده و با ع عربی نگاشته شده است. اما شواهدی که ذکر می‌کنند همگی مشکوک و محل تردید است. با اینکه این بحث ربط مستقیمی با فیلولوژی و اتیمولوژی ترکی ندارد و از این بابت از خوانندگان اغماض می‌طلبم، اما از آن حیث که نشان می‌دهد یک ادیب برجسته و شاعری مفلق هم در مقام اتیمولوژی می‌تواند دچار اشکال شود، آموزنده است. باری آنالیز این مجموعه نشان خواهد داد که چگونه گاهی مجموعه‌یی از کلمات با منشأهای متنوع، می‌تواند محقق را بفریبد و به نتیجه‌گیری‌های غیردقیق و مشکوک سوق دهد؛

1.      لعل: استاد از هرمزدنامه ابراهیم پورداود و حواشی مرحوم معین بر برهان قاطع آورده‌اند که این کلمه در اصل هندواروپایی بوده و با لاله مرتبط است. این یک حدس بوده و می‌تواند درست باشد. کمااینکه منشأ "لاله" را هم سانسکریت  ارزیابی می‌کنند. اما این کلمه با همین فرم معرّب است و نه کلمه‌یی فارسی.

2.      کعک: همان نان کاک که هنوز هم در بعضی نواحی مثلِ کرمانشاه شایع است. استاد خود تصریح کرده‌اند که کعک منشأ آرامی دارد و معرّب است. شباهت آن با کیک انگلیسی هم تصادفی است.

3.      زعفران: این واژه در زبانهای اروپایی نظیر انگلیسی(saffron) هم وجود دارد و اتیمولوژیست‌ها منشأ نهایی آن را نامشخص و نامعلوم می‌دانند. تحلیل‌هایی چون *زرپرن عامیانه به نظر می‌رسد. با این حال با توجه به ظاهر کلمه و شباهتش با اصفر/صفراء عربی و ?spr سریانی، منشأ سامی برای آن محتمل‌تر است. در ترکی استانبولی فرم zaferan هم وجود دارد.

4.      زعرور: علف خرس. گیاهی که در زبان‌های اروپایی با اسم مأخوذ از عربی اندلسی Ascerola خوانده می‌شود. همۀ منابع تصریح دارند که لفظ عربی از  a’zararta مأخوذ است.

5.      جعده: جادّه. تصور می‌کنم نوعی hypercorrection علمایی از جادّه است و منابع قدیم به آن اهمیتی نداده‌اند. لطیفه‌های فراوانی در باب تلفظ "غلیظ" الفاظ عربی یا عربی‌مآبی در تلفظ الفاظ فارسی وجود دارد. مثلاً گویند کسی از مغازه‌داری می‌پرسد که آیا "مُربَّع" دارد. مرادش مربا بوده. فروشنده جواب می‌دهد که داریم اما نه به این غلیظی!. اصرار بر تلفظ از مخرج صحیح مایۀ طنزهای متعددی بوده است.

6.       زعیر: تخم کتان/بزرک. در منابع قدیمی بیشتر با فرم زغیر ضبط شده. با عبارت دیگر، زعیر به احتمال قوی ghostword بوده و وجود خارجی ندارد. این واژه به احتمال قوی منشأ سامی دارد.

7.      صعلوک: سالوک/سعلوک، عیّار و راهزن. استاد ادعا می‌کنند که علی‌رغم وجود شواهد جاهلی، احتمالاً از ایران رفته است. ای کاش برای این قبیل پیشنهادها، اتیمون و منبعی هم در زبان‌های ایرانیک مطرح می‌ساختند. به هر حال برای علاقه‌مندان ادب عربی، طبقۀ شعرای صعالیک معروف است.

8.      سعتری: با واریانت‌های سعتر/صعتری و صعتر. استاد آن را با شاطر مرتبط دانسته و حتی در ص 304 در توضیح شعر سنایی تعبیر "خوبان سعتری" را معادل شاطر گرفته‌اند. حال آنکه شاطری به این معنا احتمالاً متأخر است. از طرف دیگر تحول شاطر به سعتری به لحاظ قواعد فونولوژیک عربی و فارسی محال می‌نماید. همان طور که استاد از مرحوم دهخدا نقل می‌کنند و از روی نام منظومۀ "سعتری و مشتری" به درستی حدس می‌زنند، تلفظ صحیح اسم باید سُعتری باشد و منشأ آن یونانی است. در معاجم عثمانی سعتری(ترکی جدید سویتاری/soytarı) به معنای "لِزبین/زن همجنس‌باز" بوده و مجازاً معانی "بی‌حیاء، مقلّد و مسخره‌باز" هم یافته است. در یونانی saturos، در اصل نام موجودی افسانه‌یی با پای بُز و ذَکَر عریان است. از آنجا، لفظ معنای "شهوتران، زنی که به خود آلت ذکوریت می‌بندد و با زنان همخوابه می‌شود" یافته است. کسب معنای "زن زیبارو و صاحب جمال" هم برای چنین لفظی به هیچ وجه عجیب نیست. احتمالاً سعتر به معنای گیاه معروف(کاکوتی) هم از همین جا نشأت گرفته است و نباتی مرتبط با آن موجود اساطیری تلقی شده است.

9.      شَعر: نوعی پارچه/بافته. استاد ارتباط آن را با شعر(=موی) انکار می‌کند. حال آنکه چنین ربطی استبعادی ندارد. موتاب فارسی امکان چنین تحولی را نشان می‌دهد. موتاب در عثمانی به صورت موتاف (mutaf) درآمده و در آذربایجان با تبدیل f>v به موتاو(mutav) و نهایتاً میتوو(mitov) مبدل شده است. هنوز هم در بازار مراغه(و احیاناً بعضی شهرهای دیگر) محلی به نام میتوولار(mitovlar) وجود دارد. موتاف در ترکی عثمانی معنای "بافته‌یی که از جنس پشم زبر/کرک(قیل/قَزیل) است"  هم کسب کرده است. به هرحال در صورتی که فرض استاد را هم قبول کنیم، از این نمی‌توان مصادره به مطلوب کرد و شَعر را فارسی دانست.

10.  شعبده: با املاهای شعبذه و شعوذه هم در فارسی و هم در عربی وجود دارد. در عربی معاصر "السحر و الشعوذه" عبارت رایجی است. تبدیل آن به شَوبَزی(=شب‌بازی) خیال‌پردازی است. منشأ کلمه را به قطع نمی‌دانم. اما همانطور که مرحوم قزوینی گفته است، ممکن است آرامی/سریانی باشد. قیاس کنید با šgwmy, šgwmyˀ به معنی "نیرنگ و فریب".

11.  کعب: قاپ. می‌دانیم که کعب کلمۀ عربی اصیلی بوده و نظایر قابل اعتمادی در السنۀ سامی دارد. محققان عموماً اصطلاح یونانی kybos "تاس شش‌وجهی/مسدّس" را مأخوذ از زبان‌های سامی می‌دانند کما اینکه عموم اصطلاحات نرد در این زبان از زبان‌های شرق مدیترانه دخیل است. لفظ یونانی منشأ    cubus لاتین و الفاظی چون cubic انگلیسی و اغلب زبان‌های اروپایی است. قیاس کنید با qwbws در آرامی. بنابراین کاملاً موجّه است که قاپ نمی‌تواند منشأ ایرانیک داشته باشد و الفاظ بچول/پژول و شتالنگ و نظایر آن در متون فارسی وجود دارد و شباهتی هم با قاپ ندارند.

12.  صعوه: پرندۀ کوچکی به اندازۀ گنجشک. شاید نوعی بلبل باشد. این واژه در اقصی نقاط عالم عربی رواج دارد و به پرندگان بومی اطلاق می‌شود. دخیل بودنش از پهلوی/فارسی محال می‌نماید. به فرض که دخیل است از کدام اتیمون؟

13.  سُعد: اسم خانواده‌یی از گیاهان با نام علمی cyperus که اقسامی چون سُعد کوفی، سُعد طویل و. . دارد. این واژه در منابع سُریانی هم با فرمهای se’da و su’da آمده است. در هر حال منشأ سامی آن معلوم است.

14.  جعفری: سبزی معروف. استاد گویا آن را با زعفری(=زردرنگ. که منسوب به زعفران است) یکی دانسته‌اند. باری جعفری از اقدم منابع تاکنون تنوع معنایی داشته است. اما به نظر می‌رسد که اسم این سبزی منسوب به اسم شخص/آنتروپونیم باشد. این قبیل تسمیه‌ها به وفور مشاهده می‌شود: عسکری (نوعی انگور)، خلیلی(هکذا)، صاحبی(هکذا قسمی انگور)، حسینی(نوعی انگور) و محتملاً قیسی(<قیس. نوعی زردآلوی مرغوب) و..در واقع همان‌طور که اصطلاحاتی مثلِ اُهم، وات، آمپر، ولت و.. اسامی مکتشفین و مبدعین خود را جاودانه کرده‌اند، در اعصار قدیم هم کاشفان و عمل آوردندگان محصولات و میوه‌ها و نباتات، گاهی اسامی‌شان را به محصولات‌شان می‌دادند.

15.  نعلبکی: همان طور که مرحوم دهخدا احتمال داده‌اند، ممکن است در اصل نعلک(کما اینکه در برهان قاطع مضبوط است) و لذا مصغّر نعل باشد. باز به قول مرحوم علامه قزوینی، نعلبکی باید از نعلکی مأخوذ باشد. گرچه مرحوم معین نوشته‌اند که نعلبکی در عربی معاصر رواج دارد، اما تا جایی که میدانم معادل عربی‌اش "صحن" است. شاید در لهجات محلّی(مثلاً عراقی) نعلبکی هم رایج باشد. ورود صامت ب/b در کلمه که برای مرحوم دهخدا مجهول مانده-قاعده‌یی است که در اتیمولوژی epenthesis خوانده می‌شود.

16.  عنک: واژه‌یی که استاد در ترکیب "خرانِ عنک" به معنی "شریر" دانسته و منشأ پهلوی برایش قایل شده‌اند. ناظم‌الاطباء(به نقل مرحوم دهخدا) آن را "خرِ پیشاپیش گلّه" معنی کرده و در فرهنگ سخن، "خرِ نَر" دانسته شده و تلفظش ang ضبط شده و باید صحیح همین باشد. با آن‌که اغلب شواهد عنگ، مستهجن و هزل بوده و قابل نقل نیست، اما قافیه شدنش با کلنگ، نهنگ و جنگ نشان می‌دهد که حرف نون ساکن بوده و صامت انتهایی هم گاف بوده و نه کاف. بنابراین بین آن و nakāپهلوی رابطه‌یی نمی‌تواند وجود داشته باشد. شباهت  این لفظ با آنگ(ŋa) ترکی کلاسیک که منشأ آنقیرماق(= عرعر کردن الاغ، آنیرماق در ترکی استانبولی)بوده، جالب توجه است. گرچه این قبیل الفاظ اصوات تقلیدی و انعکاسی‌اند و در عموم زبانها نظایر و مشابهاتی دارند، اما احتمال ورود آن از ترکی هم منتفی نیست. به هر حال کتابت آن با ع غلط رایج باید محسوب شود.

باری از تحلیل اجمالی این الفاظ معلوم می‌شود که عموم آنها دخیل در فارسی و معرّب‌اند و گاه املای اشتباه هم در میانشان وجود دارد(مثلاً عنگ به جای انگ/آنگ). علی‌القاعده با این شواهد مشکوک نمی‌توان دست به استنباط زده و قاعده‌یی کشف کرد.

***

البته آراء لغوی استاد شفیعی کدکنی به این موارد محدود نمی‌شود. آنچه در قبال اتیمولوژی واژه‌ها گفته‌اند، در بیش از 90 درصد موارد غیرعلمی، من‌عندی و غیرمستند است. برای مثال ایشان قوتی را با قوت(=غذا) توضیح داده و از لغویونی که منشأ ترکی برای کلمه قائل‌اند، انتقاد می‌کنند(ص480). در باب قوتی قبلاً توضیح داده‌ام. فقط یادآور می‌شوم که یکی از قدیمی‌ترین شواهد این لفظ در فارسی "قوتی معاجین" در سوانح‌الافکار رشیدی است و نشان می‌دهد که بسی قبل از شواهد استاد، قوتی نسبتی با غذا و قوت نداشته است. هکذاست توضیح‌شان در باب کلمه‌چی(ص484). استاد آن را به شکل کلمه‌چین تحلیل کرده و "سخنور و خوش‌سخن" تلقی کرده‌اند. نه کلمه‌چین لفظاً چنین معنایی را القاء می‌کند و نه با این املاء جایی ضبط شده است. ثالثاً پسوند ـچین فارسی هیچگاه به ـچی مبدل نشده است(حداقل در فارسی استاندارد و مکتوب). رابعاً کلمه‌چی، املایی است که با تحلیل عامیانۀ کلمچی مغولی(در اصل به معنی دیلماج و مترجم) پدیدار شده است. دؤرفر از این لفظ و مشتقاتش با تفصیل بحث کرده است(مادۀ 335، صص2-471). اما حیرت‌انگیزترین لغت‌جویی استاد شفیعی، تفسیرش از واژۀ "اله" است در عبارت "محمد و علی و سلمان هر سه اله اند" (ص60):"اله هر چیز که بیش از یک رنگ داشته باشد و هم اکنون در کدکن به همین معنی است". به لطف استاد فهمیدیم که "اله" در کدکن هم متداول است. اما تردیدی نیست که اله/آلا(ala) ترکی است و به معنی "رنگارنگ و ملوّن(به معنای حقیقی و نه مجازی)" رواج زیادی دارد. اما مگر سیاق متن-که فحوای هترودوکسی و غالیانۀ آن هویداست-نشان نمی‌دهد که اله در اینجا همان اِلاه (=خدا، تانری) است؟ غُلات و جریان‌های حلولی و قائل به تناسخ در قرون اولیۀ اسلامی و بعدها(در علویسم ترکیه، دروزیه، اهل حق و فرق مختلف در عراق و..) به حلول روح خدا در افرادی خاص و یا تجسّد خداوند در آنها قائل بودند. استاد که خود عمری در این زمینه قلم زده‌اند، عجیب است که به غرابت معنایی که استنباط می‌شود، تفطّن نداشته‌اند. شاید هم سهوالقلم ناشی از خستگی یا پراکندگی حواس بوده است. الله اعلم بالصواب.


[1]  محمدرضا شفیعی کدکنی، قلندریه در تاریخ: دگردیسی‌های یک ایدئولوژی، تهران: سخن، 1386.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یادداشت‌هایی از ترکی قزوین

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-07:59 ق.ظ

چندی قبل کتاب "تاریخ و فرهنگ مردم حسن‌آباد کلّج"(تألیفِ  داود وارسته‌نسب : قزوین: پرک، 1390)را خواندم. با آنکه کانون اصلی کتاب فولکلور نبوده و نوعی اتنوگرافی آماتوری عرضه شده و جامعیت مونوگرافی در آن مشاهده نمی‌شود، اما حاوی اطلاعات خوبی دربارۀ فرهنگ، زبان و حیات قدیم روستایی ترک‌نشین است. امیدوارم امثال این قبیل آثار با دقّت بیشتر و با مطالعۀ عمیق‌تر منتشر شود. برای مثال مؤلف محترم از ضبط لاتین الفاظ-عامدانه یا غیرعمدی-استفاده نکرده، توصیفی از لهجۀ محلّی و احیاناً تفاوت‌هایش با سایر نقاط به دست نداده و به استثنای نمونه‌هایی مختصر از امثال و تعبیرات، از زبان و فولکلور هم بحث نکرده است.  این هم غنیمت است و جای تشکر دارد. باری در این وجیزه، نکاتی را که جلب توجهم کرده-همچون همیشه-همراه با تحلیل‌های اتیمولوژیک عرضه خواهم داشت.

1.      آدامس/سقّز(ص 271): مؤلف محترم در معرفی پوشش گیاهی منطقه، در اغلب موارد، اسم ترکی نباتات را هم ذکر کرده است. دست مریزاد! در مواردی دیگر نمی‌دانم آیا مؤلف به اسامی ترکی واقف نبوده یا معادل فارسی جای ترکی را در لهجۀ محل گرفته است؟ علی ای حال، آدامس به عنوان معادل فارسی اسم گیاهِ سقّز آورده شده! می‌دانیم که سقز اسم نبات و درخت معروف و جویدنی مشهور مستخرج از درخت مزبور(صمغ) است. آدامس، اما، مارک معروف امریکایی "سقّز"ی خاص است که دهه‌ها قبل وارد ایران هم می‌شد. بعدها آن برند به صورت اسم عام درآمده است. نظیر آن است سوله که ظاهراً اسم شرکتی فرانسوی بوده، یا فاب که در اصل مارک پودر لباسشویی بوده و هنوز هم در آذربایجان به معنی عام پودر رختشویی کاربرد دارد. دوستی زنجانی تعریف می‌کرد که در آن صفحات، به جای فاب، برف رواج دارد که آن هم برند دیگری بوده و هنوز هم تولید می‌شود. مارک‌هایی مثلِ ساندیس، پُفک، تاید، اسکاچ و حتی سن‌ایچ از مرحله برند به اسم خاص عبور کرده‌اند. محققین باید به این قبیل تبدّلات-که در اعصار قدیم مشابهاتی داشته-بی‌توجه نباشند.

2.      ایلان یازی(ص328): توپونیمی در حسن‌آباد است. ظاهراً یازی در این نواحی رواجی دارد. اسم دیگر محل را قرمزتپه نوشته‌اند. آیا در اصل همین فرم را داشته یا بر اثر فارسی‌سازس/تفریس از قرمزی/قیرمیزی تپه به شکل مزبور درآمده است؟

3.      ایلان قارپوزی(ص302): به عنوان اسم دیگری برای حنظل جالب توجه است. اسامی "آجی قارپوز، جین قارپوزو، ابوجهل قارپوزو" را شنیده‌ بودم. فلسفۀ "ایلان قارپوزو" نامیدن این نبات طبی معلومم نشد. شاید اهالی محلّ بدانند.

4.      ایران یازی(ص76): توپونیم دیگری است؟ جزء دوم قاعدتاً "یازی" است. اما اوّلی چیست؟ ایلان؟ آیران؟ ایران؟

5.      وارَ اِلَماخ(ص201): واره در مناطق فارسی‌زبان معادل ایمه‌جی و "سوت ده‎ییشمک/ده‌ییشیک" ترکی است. در برخی مناطق حاشیه‌یی آذربایجان مانند خلخال(و احیاناً بعضی قرای اردبیل) واره با فرم وَرَه وجود دارد. در اینجا باید علی‌القاعده از همسایگان فارسی‌زبان یا تات اخذ شده باشد.

6.       قاروقچی‌های روستا(ص170) ضبط و یاد شده‌اند. کاری نیک و مفید است و به بقای حافظۀ تاریخی منطقه کمک می‌کند. قاروقچی/قاریق از طبابت عامّه ترکان است. هنوز هم در آذربایجان مشاهده می‌شود. قاروقچی در فرهنگ نصیری متعلّق به عصر صفوی هم مذکور است. اصل کلمه باید از قاروماق/قاریماق "پُر شدن و مملو شدن جوی و.." مشتق باشد. چه قاروق/قاریق "گیر کردن چیزی در گلو یا مجاری تنفّسی" است.

7.      کؤلبه(ص176): واریانتی از کوفله/کولفه است و اتیمولوژی‌اش را موضعی دیگر ذکر کرده‌ام.

8.      یولاق: در ص.206 ظاهراً مراد از آن "راه‌پلۀ پشتِ بام" است. ولی در ص.333 در کنار دالان(علی‌الظاهر به صورت عطف مترادفین) آمده است. در آذربایجان یولاق به راه/کوچۀ تنگ اطلاق می‌شود. پس اطلاق آن به دالان قابل فهم است. علاوه بر یولاق در آذربایجان یولاجاق هم وجود دارد که علاوه بر معنای "راه/کوچۀ تنگ"، "تونلِ تنگ برای عبور حیوانات یا انسان"، و معانی مجازی مثلِ "راه و رسم"(یول-یولاجاق) معنای دالان هم دارد. یولاجاق باید مصغّر از یولاج(=راهِ تنگ کوهستانی/معبر) باشد که ظاهراً در آذربایجان شایع نبوده و خود مصغّر از یول است. یولاج در آناتولی مشاهده می‌شود.

9.      کلانتی(ص73): فرم محلّی کرنتی است. اتیمولوژی‌اش را در سری مقالات اسکی خرمنلر آورده‌ام. معتقدم این قبیل الفاظ نکات مهمی را دربارۀ مهاجرت‌ها و حتی اتنوژنز منطقه به دست می‌دهد.

10.  گؤیج گوشی(ص323): مراد پرنده‌یی است که در آذربایجان بیشتر با اسم  "آری‌قیران" و احیاناً "آری‌قاپان" و در فارسی سبزقبا/زنبورخوار خوانده می‌شود. البته حدسم از روی عکس منتشره است و محتمل است خالی از اشکال نباشد. باری گؤیج واژۀ جالبی است. تا جایی که به خاطر می‌آورم آن را نشنیده‌ام. قاعدتاً از گؤگ به اضافۀ پسوند –Ac و احتمالاً متأثر از سبزقبای فارسی مشتق شده است. قیاس کنید با گؤگرچین>گؤیرچین.

11.  نخرچی(ص175): قاعدتاً ملفوظی از ناخیرچی رایج در آذربایجان و آناتولی است. اصل واژه ناخیر دخیل از ارمنی(=گلّه/گاو) بوده و مانند کلانتی فوق از حیث تاریخی و اتنوگرافیک مهم است.

12.  شباهت قابل توجهی بین مراسم عروسی سنّتی(صص195-185)، رفتار با زنان زائو/نوزادان، مثلِ قیرخلاماق:گذراندن آب از آبکش در بچۀ مبتلا به سرخک(ص195) و هکذا معتقدات عامیانه(صص 200-196)با سایر نقاط ترک‌نشین دیده می‌شود.

13.  تنوّع نان‌های منطقه جالب توجه بوده و به نظرم برای محققان فرهنگ عامّۀ ترکان مفید خواهد بود. چند نمونه را مرور کنیم(صص2-381):

الف)نان یوخا(در آذربایجان هم هست و یوفکا در ترکیه).

ب)پتو:نانی شبیه بربری با اسامی مترادف غلاج و گُلاج که احتیاج به تحقیق دقیق‌تر و اطلاعاتِ تفصیلی جهت تحلیل اتیمولوژیک دارد. احتمال دارد pütöv یا نظایر آن باشد به معنی "کامل، بی‌نقص".

ج)خامَ‌تو/خامتو(xametu?): نانی شبیه بیسکویت. تصور می‌کنم در نقاط دیگر هم این لفظ وجود دارد. حال و هوای مغولی دارد. اما تحقیق تفصیلی لازم دارد.

د)گؤله(göle?): نوعی نان. آیا همان‌ گؤله(göle) یا گؤلـله(gölle) موجود در آناتولی است؟

هـ)تابون: نوعی نان که ظاهراً داخل آتش و خاکستر می‌پزند. قیاس کنید با تابون(tabun) در آناتولی. تابون معنی "گودال نگهداریِ آتش" است.

14.  لفته: ساج(ناوبند)(ص382). در مطلب دیلیمیزده فارسجا آلینتی‌لاردان، از آن بحث کرده‌ام. باید واریانتی از ایلفیده/ایرفیده/ارفده باشد. معادل محلّی آن، یعنی چکه احتیاج به مطالعۀ بیشتر وجود دارد.

15.  گؤله: گوساله(ص322). باید از لهجات فارسیِ محلّی اخذ شده باشد. در بعضی لهجات ترکی مرکز ایران، مثلِ خمین، هم مشاهده می‌شود. پسوندِ تصغیرِ ـله در فارسی استاندارد زنده و زاینده نیست، اما در لهجات مشتقات فراوان دارد. احتمالاً گؤله<گاو+له بوده کما این‌که دوگوله<دیگ+له و شاید گلوله<گوی+ له باشد.

علاوه بر موارد فوق چند واژه و اصطلاح محلّی دیگر هم وجود دارد که شایان تحلیل و تدقیق بیشترند. بؤردلیک: محلّ خروج آب قنات(ص156). قجره: اسم قریه‌یی متروکه در آن حوالی(ص321)، شتّه: کاردک(ص 72)، بارانجیل(؟): کَتِل/کتیل(ص73).

این مطلب را با بحث از واژه‌یی که رواج زیادی در ترکی محلّی دارد و از خصوصیات کاراکتریستیک آن محسوب است، به انتهاء می‌رسانم:خور(xor)  به معنای خوب. بو آلما خوردو(=این سیب خوبست). لفظ خور از لهجات محلّی اخذ شده و فرم پهلویِ آن خوار(xwar) است. Xw- در فارسی واو معدوله (مثل خواهر و خوار مانحن فیه) یا اُ/o می‌شود (مثل خوردن). در ترکی استانبولی خور(hor) به معنی "حقیر، محقّر، پست" موجود بوده و در ترکی استاندارد آذربایجان هم مشاهده می‌شود. در ترکی استانبولی "آشاغی‌لیق و آشاغی‌لاماق" به تدریج جای آن را می‌گیرد. خوار در پهلوی هر دو معنای پستی یعنی یعنی دنائت و رذالت و کم‌ارتفاع بودن را توأمان دارد و لذا در اعلام جغرافیایی مکرراً مشاهده می‌شود. باری "خوار"ی به معنی سهولت و آسانی هم بوده(قیاس کنید با ضدش: دشخوار>دشوار) و احتمالاً همین معنا ضمن آمیختگی با "خیر" عربی در تاتی و زبان‌های فارسی محلّی در هیأت "خور" معنای مطلوب و خوب یافته است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گشت و گذاری در افعال پهلوی با چاشنی آذری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-07:31 ق.ظ

کتاب بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های پهلوی (فارسی میانه زردشتی) از دکتر یدالله منصوری اثری فاضلانه و عالمانه است و آن گونه که شایسته اهل فضل است، مرکب از دقت و احتیاط علمی. حقیقت آن است که آقای منصوری را قبل از مطالعۀ این کتاب نمی شناختم. طی یک تحقیق سرسری اینترنتی، مطالبی متناقض منسوب به ایشان دیدم. از جمله از ایشان نقل شده که گویا زبان مردم آذربایجان ترکی نیست. البته در بعضی مصاحبه ها ملاحظه می‌شد که از زبان‌ها و فرهنگ‌های "محلّی" دفاع می‌کنند. مایلم این برداشت اخیر را نظرگاه واقعی‌شان بدانم. به نکات متعددی در آن مصاحبه‌ها ایراد دارم. وقت و میل بیانشان را ندارم. به هر صورت مؤلف این کتاب، که خود ظاهراً ترکی‌زبان است، در مواضع متعددی شواهدی از "آذری" معهود می‌آورد و گاه با (م) مشخص می‌کند که علی‌الظاهر بر رأی شخصی‌شان دلالت می‌کند. مکرر نوشته‌ام که منکر وجود زبان‌های سوبسترات یعنی ماقبل ترکی نیستم. با یک کاسه کردن آنها تحت عنوان آذری مخالفم. با دعوی‌های بلادلیل کشف لغات آذری در ترکی مخالفم. با عَلَم کردن آنها به قصد انکار حقوق فرهنگی و زبانی مخالفم. از مطالعۀ تحقیقات عالمانه در این حوزه لذت می‌برم. البته به ندرت با این قبیل تحقیقات مواجه می‌شویم. بگذریم. منظورم آن است که اگر آذریست‌ها را نقد می‌کنم از این روست و گرنه ادعا نمی‌کنم که ترکان از آسمان بر این منطقه نازل شده‌اند. بالاخره هر قومی از یک جایی آمده و زمانی که آمده، این سرزمین‌ها خالی از سکنه نبوده است با آنان آمیخته‌اند و از آنان آموخته‌اند. برای مثال خانم کتایون مزداپور که از محقّقان منصف مطالعات پهلوی و زرتشتی است به منشأ نامعلوم تعداد زیادی از الفاظ فارسی، بویژه در لهجات محلّی اشاره کرده است[1]. همو و دکتر عبدالحمید ارفعی در مقاله‌یی به تأثیر ایلامی در زبان‌های ایرانیک اشاراتی کرده‌اند[2] و فی‌الجمله گفته‌اند اسامی میوه‌هایی مثلِ بِه، امرود، شاه‌توت، سنجد و الفاظی مانند کوشک و karir در الواح ایلامی هست. خانم مزداپور به منشأ آکدی شنبلیله، آجر، کباب، کبریت، لک‌لک، من(واحد وزن، احتمالاً منشأ قدیمی‌تری دارد)، مَشک هم اشاره کرده‌اند (ص616). این زبان‌ها حکم زبان‌های سوبسترات برای زبان‌های ایرانیک و فارسی را دارند. هر حکمی دربارۀ فارسی و زبان‌های ایرانیک صادر شود، همان حکم برای ترکی هم صادق است. اگر پارسیان اهالی بومی را قتل عام کرده‌اند و خود ساکن شده‌اند. همین حکم را در خصوص ترکان چرا نپسندند و نقد کنند؟ اگر اهالی بومی به مرور(به اجبار یا اختیار) زبان فاتحان را پذیرفته‌اند، چرا چنین حکمی دربارۀ ترکی روا نباشد؟ ممکن است گفته شود که آنان قرن‌ها زودتر از ترکان آمده‌اند. این حرف لغو است و شایستۀ بحث نیست. العاقل یکفیه الاشاره.

باری در این مختصر ابتدا آذریات را مرور خواهم کرد و مدعی‌ام که عموم مواردی که البته با قید احتیاط به آذری مزعوم نسبت داده شده، از منابع دیگر آمده است. سپس آموخته‌هایم از کتاب را هم خواهم آورد. مأخذم چاپ اوّل فرهنگستان است. ظاهراً چاپ‎ بعدی هم دارد که مرورش نکرده‌ام. ابتدا آذریات:

1.      در بحث از فعل آردن/آرد کردن نوشته‌اند:"احتمالاً آذری: nū(*r-nā>)"آرد" بدینجا مربوط است"(ص45). خوب است که احتمال داده‌اند و به جزم و قطع نگفته‌اند. ولی حقیقتاً چگونه است که همۀ واریانت‌های ایرانیک آرد، کمابیش به همین شکل‌اند. الّا "اون" که از اساس متفاوت است. "اون" در عموم السنۀ ترکی از سیبری تا بالکان شایع است. همۀ اینها چگونه از آذری مزعوم و محدود آمده‌اند؟ آیا استاد محترم می‌توانند تبیین کنند که از آن ریشۀ فرضی چگونه به اون می‌رسند؟

فرم این کلمه و استدلالش مرا یاد دعوی مشابهی از بهمن سرکاراتی انداخت که در کتاب سایه‌های شکار شده (مع‎الاسف الان زیر دست ندارم و صفحۀ دقیقش را نمی‌دانم) ann را (فکر می‌کنم با قید احتیاط) ایرانیک و آذری دانسته بود. به هر حال سرکاراتی زبانشناسی را به خوبی می‌دانست و علی‌القاعده باید می‌دانست که بعضی کلمات در لسان شفاهی دگرگونی‎هایی دارند. الفاظی مثلِ قارین، آلین، قویون(=آغوش)، بویون، باغیر(=مجازاً آغوش و در اصل "جگر") وو... پس از الحاق پسوند، مصوت هجای انتهایی‌شان حذف می‌شود؛ لذا داریم: قارنیم، آلنیم، قوینوم، بوینوم، باغریم وو.. چیزی که در آنّ/آنن یعنی تلفّظ عامیانۀ آلین و اغلب مشتقات آن پیش می‌آید، آسیمیلاسیون صامت ل/l در جوار ن/n است: annım<alnım.اما فرم اصلی در مثلاً آلین تری(=عرقِ جبین)  ظاهر می‌شود.

2.      در فعل چیدن/چین می‌آورند:"قس. آذری: čin"داسی برای ریزریز کردن علوفۀ دام" و bečin (*upa-čina->)  "درو"(ص107). حقیقت آن است که چین را نشنیده‌ و ندیده‌ام. احتمالاً در محدوده‌یی کوچک رایج باشد و دخیل به نظر می‌رسد. اما دوّمی از واژه‌های مورد علاقۀ آذریست‌هاست. اولاً تا جایی که می‌دانم، شنیده و خوانده‌ام در آذربایجان و آناتولی بیچین وجود دارد و نه بِچین. ثانیاً بیچین اتیمولوژی واضحی در ترکی دارد. پسوند deverbal و اسم ساز -Xn مشتقات فراوان و شفافی دارد: دوگ->دوگون/دویون(گِره/عروسی)، توتـ->توتون، اکـ->اکین، ییغـ->ییغین(=توده، تلّ)، آخـ->آخین (=هجوم، جریان)، و.. شباهت چیدن فارسی با بیچین(<بیچـ-) تصادفی است.

3.      مؤلف به دردجر هم اشاره کرده:"قس آذری:دردجر"(ص116). کلمه با فرم دردژار در دوبیتی‎های تالشی منسوب به شیخ صفی هم آمده است. احتمال آن که از یک زبان سوبسترات باشد بعید نیست. ولی آذری خواندن آن مصادره به مطلوب کردن است.

4.      در بحث از سامانیدن آورده‌اند:"شاید آذری sahmān "مناسب" بدینجا مربوط باشد"(ص370). همان طور که مؤلف از نیبرگ نقل کرده sahman در ارمنی  دخیل بوده و رایج است. به نظر می‌رسد که منشأ مناسب برای سهمان در ترکی همین لفظ ارمنی است. تعداد قابل توجه الفاظ دخیل ارمنی هم امکان چنین اخذی را تأیید می‌کند. از طرف دیگر فرم‌های ایرانیک هیچ کدام صامتh را ندارند. تا جایی که می‌دانم سهمان در ترکی نه به معنای "مناسب" که به عنوان صفت و قید با معنای "با دقّت، سالم و منظم" و اسم "نظم، صحّت" رواج دارد؛ سهمان گئدین! پالتارین سهمانی قالمامیش..

5.      در فعل widardan نوشته‌اند:"قس. آذری: güzar"گذار، گذر، راه"(ص459). به خاط نمی‌آورم این کلمه را شنیده باشم. در متون عثمانی وجود دارد. در ترکی علی‌القاعده به güzer مبدّل می‌شود که در عثمانی آن هم شواهدی دارد. مشتقاتی  مثلِ güzeran(=گذران(زندگی)، معیشت) در بعضی لهجات هست. البته در آذربایجان اغلب گئچینمه/کئچینمه به جای آن رایج است. güzergah در ترکی استانبولی کمابیش معادل گذرگاه فارسی در زبان رسانه‌ها بوده و معنای "سرِ راه" هم می‌دهد.  به فرض وجود هم، دخیل بودنش از فارسی بسیار محتمل‌تر و به حکم محتوای همین کتاب مسجّل است. زیرا در نمونه‌هایی که نام آذری بر آنها نهاده شده است، w آغازین پهلوی، در آنها حفظ شده است مثلِ ول به جای گل و لذا güzar مشکوک نمی‌تواند اتیمون "آذری" داشته باشد.

6.       مؤلف "بادکوبه" را هم در جزو مشتقات باد/wayidan محسوب کرده‌اند(ص453). گویا توجه نکرده‌اند که –کمااینکه کسروی بیان کرده- این فرم حاصل یک اتیمولوژی عامیانه و متأخر(احتمالاً عصر صفوی و بعد از آن) است و در منابع قدیمی همواره باکو ذکر شده است.

7.      مؤلف در بحث از wičir- نوشته‌اند:"قس. آذری. gizir". لفظ گیزیر در آذربایجان و در دوران حکومت خوانین، به معنی مشاور و معاون خان/کدخدا بوده و در آناتولی هم شیوع آن به حدّی است که نمی‌توانم همۀ نقاط حضور لفظ را در اینجا ذکر کنم. در فولکلور آناتولی، ترانۀ معروف گیزیز اوغلو مصطفی به‌ی! زبانزد است. گیزیز در ارتش جمهوری آذربایجان رتبه‌یی نظامی(در رده‎های پایین) است. در آناتولی به کدخدا، نگهبان روستا/قُرقچی هم اطلاق شده است. تردیدی نیست که منشأ لفظ ایرانیک است. اما با توجه به فرم و معنای کلمه، به نظر می‌رسد که از ارمنی دخیل شده است. کما اینکه دانکوف هم چنین رأیی دارد و تیتسه هم آن احتمال را در کنار احتمال ورود مستقیم از فارسی آورده است.

اما چند اشکال فرعی و جزئی:

1.      "دیس: خوان، طبق، سینی" را از "دیس" پهلوی و فارسی باستان(ص125) مشتق دانسته‌اند که سهوی واضح است. دیس از دیسک در زبان‌های اروپایی دخیل شده و مانند بسیاری واژه‌های فرنگی دخیل اوّلیه، تغییر شکل محسوسی کرده است: قیاس کنید با بطری<bottle، کتری<kettle، گیلاس<glass. دیس و مشتقاتش در پهلوی، مطلق شکل است و نه ظرفی گِرد و مدوّر که مضمون اصلی دیسک>دیس است.

2.      توجیه را توجیح(ص398) نوشته‌اند که سهوی فاحش برای یک نشریۀ فرهنگستان است.

3.      "تُلف: آنچه از انگور و جز آن پس از خوردن باقی ماند که شایستۀ  خوردن نباشد" را به نقل از نفیسی(ناظم الاطباء) در زمرۀ مشتقات trub-/truftan(=دزدیدن، غارت کردن)آورده‌اند(ص423). بدیهی است که ربط سمانتیک و حتی مورفولوژیک قابل قبول نیست. تلف و تیلیف ترکی اتیمولوژی واضح عربی دارند؛ تلف فارسی هم از همین ریشه است. باید به معاجم عربی رجوع کرد.

آنچه از این کتاب آموختم:

1.      "پرونده" را جعلی یا فی‌الواقع دساتیری می‌پنداشتم. اتیمولوژی واضحی داشته: parwastan/  parwand- و در متون متقدم فارسی هم به معنی "بستۀ قماش" آمده است(ص 317).

2.      بسیجیدن منشأ سغدی دارد(patsēč-)(ص321). حدس می‌زدم اما نمی‌دانستم.

3.      Hnby دخیل در ارمنی(=hamba سکایی/ختنی=شریک، سهیم)(ص184). آیا هامپای ترکی آن گونه که قبلاً نوشته ام از فارسی است یا از یکی از اینها دخیل شده؟ الفاظ ارمنی حوزۀ زراعت در ترکی زیاد است و این احتمال منشأ ارمنی را تقویت می‌کند.

4.      Brah در فارسی میانه "با زیب، نیکو، مناسب"(ص 95)است. آیا این کلمه منشأ واژۀ تشخیص داده نشدۀ bra در متون اویغوری می‌تواند باشد؟ bra را اغلب معادل چتر شاهی می‌دانند.



[1]  کتایون مزداپور، واژه و معنای آن: از فارسی میانه تا فارسی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390. ص.616.

[2]  کتایون مزداپور، عبدالمجید ارفعی ، واژه ای ایلامی در فرهنگ پهلوی و گویش های زنده ، فرهنگ بهار و تابستان 1383 شماره 49 و 50،

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم 3: پزونک

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 14 بهمن 1395-12:52 ب.ظ

شاید لازم بود در کنار تیتر این مطلب علامت+18 درج می‌شد!

محمد امین ادیب طوسی در سری مقالات(3 مقاله) "نمونه‌ای چند از لغت آذری" که در نشریۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز درج شده و بعدها در منابع و "تحقیقات" آذریسم تجدید چاپ شده و محل استناد قرار گرفته، سوژه‌های بسیاری برای سری مقالات ما مهیا کرده است. در این مقال، یکی از آن دسته گل‌ها را مورد ملاحظه قرار خواهیم داد و البته آن را بهانه‌یی برای تحلیل اتیمولوژیک و فیلولوژیک چند واژۀ تابو و آرگو و احیاناً مستهجن قرار می‌دهیم.

ادیب طوسی در مادۀ پزونک(با ترانسکریپسیون pezavak که احتمالاً غلط مطبعی است) آورده:"آدم کندفهم و از هم وارفته(پز=پیزی و آونک=آویخته و از راه کنایه به معنی فوق آمده؟)[1]. دو خصیصۀ بارز آذریست‌ها یکی استفاده از قوۀ تخیل و بی‌توجهی به قواعد زبانشناسی و دیگری عدم اطلاع‌شان از زبان‌های ترکی غیر از ترکی آذربایجانی است. بگذریم از اینکه ترکی آذربایجان را هم درست و حسابی نمی‌دانند. مثلاً همین ادیب طوسی تا چه حدّ ترکی می‌دانست؟ فردی که متولّد مشهد و تحصیل کردۀ تهران است، چگونه در دانشگاهی که رسالت و مأموریتش مقابله و مبارزه با ترکی بوده، ترکی آموخته است؟ فردی با این مایه از ترکی، از کرسی تخصصی آذریسم در باب واژگانی حکم صادر می‌کند که متخصصان بزرگ و شهیر جهانی در آنها جانب احتیاط را فرو نمی‌گذارند. در ترکی‌دانی ادیب طوسی همین قدر کافیست که بعد از توضیحِ  معنای "لار" به صورت "خم و کج و محلی که در آن بارندگی  زیاد است"(قسمت دوم مقاله، ص 242)، قوتورلار را به عنوان مثال ذکر می‌کند. گویا نمی‌داند که لار/لر علامت جمع ترکی است. خواهید گفت که با این اوصاف چه جای بحث و تحلیل از مقالات و مدعیات اوست؟ جواب این است که بسیاری هنوز این قبیل افراد را متخصّص "آذریات" می‌دانند و در آثار شبه‌علمی و شبه‌سیاسی‌شان به آنها استناد می‌جویند. برای مثال همین مقالۀ مانحن فیه که بدون ادنی تردیدی، حداقل نود درصد مدعیات و آذریاتش باطل می‌دانم، مستند و مبنای کتاب تبارشناسی قومی و حیات ملی( نشر و پژوهش فرزان روز، ۱۳۸۵) اسماعیل یوردشاهیان در بحث از ترکی آذربایجان و زبان مردم قرار گرفته است. کتابی که اولین بار توسط "مرکز گفتگوی تمدنها" منتشر شده بود. دربارۀ ادیب طوسی در ویکی‌پدیا نوشته‌اند که عبری و کلدانی، سانسکریت و پهلوی می‌دانست. در این سلسله مقالات اثری از این زبان‌ها نیست. اما تردیدی ندارم که که کمترین اطلاعی از فونولوژی و مورفولوژی و سمانتیک که ارکان زبانشناسی‌اند، نداشت. زیرا چه طور کسی می‌تواند، در یک مقالۀ سه قسمتی، هزاران بار قواعد علمی را نقض کند و خوشه‌یی از خرمن زبانشناسی چیده باشد؟

باری پزونک/پئزونک(pézevenk) را شخصاً نشنیده‌ام. ظاهراً در تبریز رواجی دارد. در متون عثمانی، از قرن شانزدهم شواهدی دارد. با توجه با کانتکست و سیاق شواهد، محققان نوعاً متفق‎القول بوده‌اند که پِزوَنک منشأ ارمنی دارد. اقوال متنوعی در باب اشتقاقش مطرح بوده که یکی از مُقنع‌ترین آنها تحلیل سئوان نیشانیان است. وی شکل اصلی را *pozavank دانسته مرکب از poz(=فاحشه) و آواک(=رئیس، سَروَر) و مجموعاً به معنای "رئیس فواحش". در آرگو و زبان کوچه و بازاری استانبول، واژگان ارمنی فراوان است. شاید بیش از 50 درصد الفاظ ارمنی دخیل در ترکی مکتوب و لهجۀ استانبول، مربوط به آرگو و به تعبیری زبان مخفی باشد. البته واژگان مربوط به جنسیت اغلب مستهجن/موهن تلقی شده و سریعاً تابو و قبیح می‌شدند و تدریجاً متروک شده و جای خود را به الفاظ دخیل از زبان‌های مجاور می‌دادند تا معنا و استهجان‌شان پوشیده شود. از این تیپ الفاظ در فارسی و ترکی فراوان است. چند نمونه را مرور خواهیم کرد. اما قبل از آن اشاره کنم که معنای اصلی و اولیۀ پِزوَنک "قوّاد، دیّوث" بوده یعنی کسی که واسطۀ  رابطۀ جنسی خارج از قاعده و عُرف و ازدواج بوده و "فاحشه‌خانه" اداره می‌کرده است. طبعاً  در جامعه‌یی که فحش‌هایش جنسی(sexual) و جنسیتی(gendered) است، این قبیل معانی به شکل دشنام و ناسزا هم درمی‌آید و معانیی مثلِ "بی‌غیرت، نفهم و بی‌عرضه" کسب می‌کند. این هم چند لفظ مشابه:

1.      دیّوث(deyyus):"مردی که زنش به او خیانت می‌کند و او یا تغافل می‌کند و یا توسط زنش فریب داده می‌شود". از عربی در ترکی و فارسی و همین‌طور عموم السنۀ مسلمانان دخیل شده و سابقۀ طولانی در این زبان‌ها دارد. در ترکی استانبولی در مقام فحاشی، از رواجش کاسته شده است. دیاثت در ادبیات سیاسی ایران، در تابستانِ 1395، شیوعی جنجالی یافت. در شرع و فقه اسلام دیاثت از کبایر است.

2.      قوّاد:"دلّال محبت، کسی که زن و مردی بیگانه و نامحرم را به برساند، واسطۀ زنا". دخیل از عربی و همریشه با قید بوده و دلالت بر واسطه‌گری دارد. در فارسی رواجش  کمتر شده. در ترکی استانبولی (kavat) هنوز در مقام فحّاشی کاربرد دارد. در آذربایجان کلمه را نشنیده‌ام. اما در متون کلاسیک مثلِ کتاب دده‌ قورقوت ضبط شده و تکیه کلام دلی دومرول بوده است. قیادت هم از  گناهان کبیره است.

3.      دورزو(dürzü):"مردی که زنش را برای فحشا عرضه می‌کند". در ترکی استانبولی متداول است و تکیه کلام کمال سونال(شعبان) هنرپیشۀ معروف بود. علی‌القاعده از اتنونیم دُرزی/دروزی متحول شده و باید منشأ در شایعاتی داشته باشد که در خصوص بی‌بند و باری جنسی طوایف اهلِ حق/علوی/دروزی وجود داشته است. دورزو، هنوز در میان طبقاتی از علویان ترکیه، لقبی محبوب است.

4.       داسقالوس(daskalos): به معنی "استاد در قیادت و دلّالی محبت" دخیل از یونانی است و در اصل به معنی "معلّم".

5.      داسنیک/داسمیک(dasmik/dasnik):"قوّاد، دلّال محبت، جاکش". واژه‌یی با اتیمولوژیِ مبهم. احتمالاً ترکیبی از داسقالوس فوق‌الذکر با آستیک آتی‌الذکر. در آرگوی ترکی استانبولی رواج دارد.

6.       آستیک(astik):"قوّاد". مأخوذ از  آسدیک ارمنی به معنی مزبور و رایج در آرگوی ترکی استانبول.

7.      دومبوک(dümbük) و دومبه‌لک(dümbelek):"قوّاد". مأخوذ از دمبک/تمبک و رایج در آرگوی ترکی آناتولی. گویی نواختن آلات موسیقی در ادوار گذشته، در نظر عامّه دلالت بر جلافت داشته و در نظر فقها و علما حکایت از عدم تقید به ظواهر شرع.

8.      غودوش(godoş):مترادف الفاظ فوق و مأخوذ از لهجات ارمنی. به زعم نیشانیان در اصل به معنی شاخ /بوینوز بوده که خود دلالت‌های جنسی معروفی دارد.

9.      قورومساق(qurumsaq):"کسی که زنش را برای فحشا عرضه می‌کند". در ترکی استانبولی و فارسی از رواجش کاسته شده، ولی در ترکی آذربایجان هنوز در مقام فحّاشی رواج دارد. اصل واژه مغولی دانسته شده است. قورومساغ در سنگلاخ به معنی تیردان/کماندان/ترکش است. آیا معنای اخیر از آن معنای مقدّم تطوّر یافته و بروز کرده است؟ در ترکی فعلِ قورومساماق به معنی "چیزی را شدیداً طلبیدن، در آتشِ طلب چیزی سوختن، خشکیدن" وجود داشته است. اشتقاق قورومساق از این فعل بدون اشکالِ مورفولوژیک است. اما ابهام سمانتیک محسوس می‌ماند. باری باید تحقیقی تفصیلی‌تر صورت بگیرد. قُرُمساق تکیه کلام معروف ناصرالدین شاه بود.

در جوامع منطقه که مفاهیمی مثلِ ناموس و عفّت، ولو در سطح ظاهری، مهم بوده، فحش‌هایی که منشأ جنسی و دالّ بر بی‌عفّتی، ضعف جنسی، قربانی تجاوز شدن دارند، شیوع داشته است. تا جایی که می‌دانم در ترکی استاندارد امروزی اصطلاح اصیل برای فاحشه وجود ندارد. در کنار فاحشه(fahişe) دخیل از عربی، اوروسپو(orospu)ی دخیل از فارسی(=روسپی) شایع است. البته روسپی هم در فارسی لفظی کتابی و ادبی است و نه عامیانه(در لسان عامه الفاظی مثلِ جنده، نشمه، لکاته و.. رایج بوده است) . سورتوک(sürtük) اگرچه دلالت مجازی بر فاحشگی می‌کند، اما معنی اصلی آن "مقیّد نبودن به آداب معاشرت زنان و مردان و حضور بیش از حد مقبول در کنار مردان نامحرم، هرزگی" است. لفظ اَرسَک(ersek) امروزه در لهجات وجود دارد. ولی در گذشته کمابیش معادل روسپی بوده و رواج بیشتری داشته است. گرچه دراصل، بیش از روسپی‌گری به معنای متعارف، متضمن "شدّت تمایلاتِ شهوانی یک زن"(ار+سک: پسوند طلب و نزدیک به معنی بابِ استفعال عربی) است و قابل قیاس با nymphomaniac.

باری بعد از این گریز طولانی بازگردیم به پزونک ابتدای مطلب. آنچه تحلیلِ نیشانیان را تأیید می‌کند، فرم püzevenk در برخی متون متقدم عثمانی است. اما ریشه‌تراشی ادیب طوسی هم اشکال سمانتیک دارد  و هم نقص مورفولوژیک و هم ایرادِ تاریخی. به لحاظ سمانتیک باید نشان داده شود که "آدم آویزان از ماتحت و مقعد" می‌تواند "قوّاد و دلّال محبت" شود؟ به لحاظ مورفولوژیک باید اثبات شد که *پزی‌آونگ می‌تواند به pézevenk مبدل شود. و مهم‌تر اینکه به لحاظ تاریخی واژه‌یی که در متون فارسی شاهدی ندارد، چگونه می‌تواند تا این حد در زبان‌های ترکی غربی رایج شود؟ توجه کنید که تداول لفظ در آذربایجان اندک بوده و عمدۀ عرصۀ شیوع آن استانبول و لهجات آناتولی است. در استانبول فرم مخفّف پئزو(pezo) هم وجود دارد.



[1]  محمد امین ادیب طوسی، "نمونه‌ای چند از لغت آذری"، مجلۀ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تبریز، سال نهم، ش. 43 پاییز و زمستان 1343. ص265.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم (2): پیسمیریق

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 30 دی 1395-10:06 ب.ظ

آذریات ادیب طوسی(دربارۀ وی، در مقالتِ بعدی این سری بیشتر خواهم نوشت) برای تألیف حداقل ده هزار صفحه نقد کافی است. اما چه کنم که عمر انسان کوتاه است و غصه می‌خورم که مجال این کار را نخواهم داشت. پس بدون اتلاف وقت بروم سراغ سهم این رقیمه.

ادیب طوسی در قسمت سوم مقالۀ لغتی چند از آذری(ص265) و مادۀ 1124 نوشته:" پسمرخ(pesmerex). قس پزمریک؟". معلوم نیست چرا به جای تلفّظ محلّی، ملفوظ فارسی تهرانی ملاک ضبط شده است؟ منبع و اتیمونِ پزمریک چیست و کجاست؟  در هیچ فرهنگ و کتاب لغتی نیافتم. در اینترنت هم سرچ کردم. نشانی نیافتم. ظاهراً در قوطی هیچ عطّاری الّا مخیّلۀ استاد یافت می‌نشود. ظاهراً ادیب طوسی می‌خواسته آن را با پژمرده و پژمردن مرتبط سازد.

اول معنای کلمه را از فرهنگِ قشقایی اسدالله مردانی رحیمی بخوانیم:" پیسمیریق: کوتوله، کوچولو، خیلی کوچک"(ص251). ظاهراً در قشقایی معنای پژوراتیو ندارد. در ایضاحلی لوغت، "پیسمیریق"، "کوتاه قدّ(آلچاق بویلو) و کم‌جرأت(اوره‌ک‎سیز) معنا شده است. کلمه‌یی با این فرم در منابع ترکی آناتولی ضبط نشده اما ظاهراً به شکل محدود و لوکال وجود دارد. در آناتولی، لفظ دیگری وجود دارد که پرتوی بر اتیمولوژی پیسمیریق هم می‌افکند. پیسیریق/پیسریق(pısrık/pısırık) که در متون عثمانی هم با املای پصریق ضبط شده است. معنای آن، "عاجز و ناتوان(سونه‌په)، محجوب و خجول(چکینگن)، کم‌جرأت(اوره‎ک‎سیز)، بی‌لیاقت(بئجریک‌سیز)" ضبط شده است در مقابل گیرگین/تَپیلن. منشأ و ریشۀ کلمه کجاست؟

فعلِ پیسماق(pısmak) به صورتِ واریانتی از پوسماق(pusmak) در آناتولی شایع بوده و معنای "ترسیدن، در کمین نشستن و خوابیدن روی زمین" دارد. این افعال واریانت‎هایی از فعل قدیمی‌تر بوسماق(busmaq) محسوب می‌شوند به معنی"مخفی شدن، استراق سمع کردن، خوابیدن و دیده نشدن" است. ربط سمانتیک این افعال بارز است: مخفی شدن، کمین کردن، استراق سمع کردن به هم نزدیک‌اند. اسم پوسو(pusu) به معنی "کمین"، همین‌طور بُسقو و بُزخو در فارسی مشتق از همین فعل است. در آذربایجان فعل میسماق(mısmaq) هم هست که در حیدربابای شهریار هم آمده است:"کز کردن و به گوشه‌یی رفتن و قهر کردن".  این معنای اخیر باید متأثر از "میرسیق"(سگرمه‌های در هم کشیده، ترش‌رویی) کسب شده باشد. میسمیریق(mısmırıq) به عنوان واریانتی از پیسمیریق، علی‌القاعده تحت تأثیر و contamination با میرسیق معنایی متفاوت کسب کرده و به "اخم و تخم، ترش‌رویی(قاش‌قاباق)" متحول شده است.

باری معتقدم که پیسمیریق متحول از پیسیریق است. ورود یا صامت در داخل کلمه احتمالاً ناشی از تشدید صدای س/s و دیسیمیلاسیون متعاقب آن بوده است. زیرا به نظر می‌رسد که پیسیریق ماهیت expressive دارد. فعلِ پیسلاماق(pıslamaq)(که واریانت تیسلاماق هم دارد و فعلی expressive است) هنوز در آذربایجان و آناتولی به معنی کِز کردن و نشستن مرغ هنگام آمدن خروس، رایج است و مجازاً به ترس شدید، مرعوب شدن و چزاندن هم دلالت دارد و اینها خصوصیات انسان عاجز است. در عین حال کز کردگی و نشستن با کوتاهی قدّ و عجز هم نسبتی دارد.

اما رابطۀ فعل پیسماق/میسماق/بوسماق با پیسیریق احتیاج به توضیح دارد. به نظر می‌رسد که ابتدا فعل مزبور با پسوند –(U)r-  متعدی شده و به صورت *پیسیرماق درآمده و سپس با پسوند اسم‌ساز –(U)Q/-(I)Q کلمۀ پیسیریق حاصل شده است. اما احتمال آن وجود دارد که به دلیلِ ماهیتِ expressive کلمه، با تقلید از واژگان مشابه، نظیر قیشقیریق، فیشقیریق، آسقیریق، هیچقیریق، توکوروک و.. مستقیماً از فعل پیسماق مشتق شده باشد.

تا به خاطر دارم، محضِ انبساطِ خاطر، بنویسم که عزیزی نقل می‎کرد، معلمشان پیسمیریق را مخفّف "پوست و مو ریخته" محسوب می‌داشت؛ نمی‌دانم از متون آذریسم اخذ کرده بود یا استخراج ابتکاری خودش بوده؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دُرر آذریسم(1): چینچاوات

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 13 دی 1395-07:50 ق.ظ

نوشتن از آذریسم برایم حکم تفریح و کار علمی را، توأمان داشته است. زمانی طنزنویسی گفته بود که در ایران طنزنویس شدن استعداد نمی‌خواهد. کافیست روی یک حادثه، اظهار نظر، اقدام، برنامه و .. زوم کنید تا طنز از آن بجوشد(نقل به مضمون). حالا، به قول مرحوم عمران صلاحی، حکایت ماست! ادبیات آذریسم اغلب چنان است که اگر روی یک ادعا یا مطلبش زوم کنید، هم طنز و فکاهی می‌بینید و هم، بر اثر کاوش، نکته‌یی علمی کشف می‌کنید. اگر توفیقی باشد در سری مقالات "دُرر آذریسم" از این "فوکوس‌ها" خواهیم داشت. باری برویم سر صید اوّل!

  محمدرضا شعار که مانند یحیی ذکاء از سرهنگان فرهنگ‌ساز بود، در کتاب "بحثی دربارۀ زبان آذربایجان"[1] از جواهرات فوق صندوقچه‌یی دارد که عجالتاً یکی برایمان کافیست. وی در ضمن ذکر لغات فارسی دخیل در ترکی چینچاواد را هم می‌آورد و می‌نویسد:" مخفّف چنین و چنان باید=وسواسی"(ص106). این سرهنگان اگر زبانشناسان خوبی نبودند و نیستند، خیال‌پردازانی قهّارند. اما مع‎الاسف زبانشناسی علمی جدّی و دقیق است و اهل خیال در آن موفق نیستند. ممکن است فردی عامی باور کند "چنین و چنان باید" در هم مدغم شده و چینچاواد ایجاد شده، اما آیا فردی آشنا به قواعد علمی سؤال نمی‌کند که ربط سمانتیک چگونه برقرار می‌شود؟ چرا در فارسی از این عبارت(فی الواقع جمله) وسواس/وسواسی فهمیده نمی‌شود؟ بگذریم.

اگر به آناتولی نظر کنیم این واژۀ من عندی را در آنجا هم مشاهده می‌کنیم؛ در مرزیفونِ آماسیا و مناطق مجاور آرتوین، چینچاوات(çinçavat) به معنی "خودخواه، سودجو"(بنجیل، آچیق‌گؤز) است. فرم جینجاوات (cincavat) با معانی مشابه در ماراش و اورفا رواج دارد. فرم جالب توجه جینجالاپ(cincalap) هم در ماراش (مناطقِ البیستان، آفشین) ضبط شده است. در آرداهان، چینچاوات به معنی "خسیس، کِنس"(واریئمز، جیمری) کاربرد دارد. تا اینجا مشاهده می‌شود که لفظ ما نحن فیه تا مرکز آناتولی رایج بوده و طیف معنایی از "مُمسک" تا "منفعت‌طلب" دارد. عجیب است که این لفظ و واریانت‌های آن در فرهنگ اتیمولوژیک و تاریخی تیتسه نیامده است. تطوّر معنایی کلمه در ترکی آذربایجان باید حاصل خلط و contamination با چیمچَشمک(دچار چندش شدن، مشمئز شدن) باشد. اما رواج چینچاوات منحصر به اینها نیست. تراکمه و قراپاپاق‌ها، ترکان مسیحی آخیسقا، چیلدیر و آخالکلک را چینچاوات می‌خوانند. پوشاها(Poşalar) که با اسم لوم(Lom) هم شناخته‌ می‌شوند و از قرن یازدهم در منطقۀ شرق آناتولی پراکنده‌اند و از شعبات کولی‌ها/ رومانی‌ها محسوب‌اند، اقوام غیرپوشا/غیرلوم را چینچاوات می‌نامند. "چنین و چنان باید" از کجاها سردرآورد! از منظر توپونیمیک، اسمِ قدیم منطقۀ چیلدیر از توابع آرداهان فعلی، قبل از سکونت قبایل ترک/اوغوز، چینچاوات بوده است. از اینجا می‌توان استنباط کرد که توپونیم و اتنونیم چینچاوات قدمت بیشتری دارد و در اصل اسم خاصی بوده که اسم عام شده است(Apellative)؛به نظر می‌رسد که اسم جغرافیایی و قومی مزبور چند بار جابجا شده باشد. زیرا به اقوام مختلف و متنوعی اسم چینچاوات اطلاق شده است.

اما بالاخره منشأ اسم چینچاوات کجاست؟ با توجه به اینکه اتیمولوژی واضح کارتولی و ارمنی برای اسم مطرح نشده و با عنایت به منشأ هندی کولیان و پوشاها، شاید جستجو در زبان پوشاها مفید باشد. امروزه اغلب متکلمان این زبان در گرجستان، ارمنستان، شرق ترکیه و به تعدادی معدود در جمهوری آذربایجان، زبانشان را فراموش کرده‌اند و یا زبانشان به شدّت تحت تأثیر زبان اقوام غالب و اکثریت است. اما نقطۀ امید، هند است. در ورود به هند بلافاصله چینچاواد در مقابلمان ظاهر می‌شود؛Chinchwad/چینچواد شهری از توابع پونه در ایالت ماهاراشترا است. به احتمال قریب به یقین این ناحیه مبدا کوچ این اقوام سرگردان و wanderwort چینچاوات بوده است.



[1]    محمدرضا شعار، بحثی دربارۀ زبان آذربایجان، تبریز: کتابفروشی مهر، 1346.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

منظور از "بهشت" پریدن است

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 2 آبان 1395-07:42 ق.ظ

 فرهنگ نصیری[1] را اخیراً در مطالعه گرفتم. حقیقت آن است که کپی نسخۀ منحصر به فرد آن را در اختیار داشتم و متن را هم آمادۀ نشر کردم و چند سال قبل نسخه‌هایی هم برای بعضی دوستان اهل فضل فرستاده بودم. هنگامی که توسط سایت چشم انداز(Cheshmandaz.org) و مطلب آقای عباس جوادی مطلع شدم که دو تن اهل فن مشغول تصحیح و نشر این اثر نفیس‌اند، کارم را متوقف کردم. باری اینک که به اثر منتشره با همکاری مصطفی کاچالین-رییس تورک دیل قورومو-می‌نگرم، از کارم پشیمانم و دلیل تأخیرم را وسواس می‌بینم. زیرا به دلیل دشواری ضبط تلفّظ چند ده واژه آن هم عمدتاً در قسمت مندرس مغولی، این کار متوقف کردم. متن منتشره اما به ندرت به ضبط تلفّظ اقدام کرده. حال که ماوقع را صادقانه نوشتم، اگر مته به خشخاش بگذارم و اختلاف نظراتم را با مصحّحان به شرح آورم، خود کتابی مستقل خواهد شد و ممکن است-العیاذ بالله- انگیزه‌هایی غیر از تحرّی حقیقت در آن دخیل شود یا به چنین برداشتی میدان داده شود. لذا فقط به ذکر چند اشکال جزئی و یکی دو اشکال و اختلاف سلیقۀ جدّی مبادرت خواهم کرد. قبل از آن بنویسم که مقدمۀ اثر را مفید یافتم گرچه امکان غنی‌تر کردن آن وجود دارد. ضمناً سعی این اساتید در عرضۀ اثری به جامعۀ علمی قابل تقدیر است و ان شاءالله در مطالبی که خواهم نوشت از این منبع مهم هم بهره خواهم برد.

1.      تعدادی از حرکه‌ها در کلمات مشکول دقیق ضبط نشده است. مثلاً در ص.233 "بَوتَن: درست" آمده که قاعدتاً صحیح بُوتُن است. اینها ممکن است اغلاط تایپی باشند.

2.      بسیاری از اغلاطی که در اثر کم‌دقتی کاتبان بدتحریر در نسخ راه یافته و در این فرهنگ هم آمده، مشخص نشده است. برای مثال "تواع:سم مرکب" که ذیل فصل العین آمده، قطعاً غلط است(ص140). زیرا در ترکی صامت عین وجود ندارد. صحیح همان تواغ است که در ستون مقابل هم آمده است. نمونۀ دیگر "تیدکو: روباه"(ص132) است که قطعاً در اثر قرائت غلط تیلکو به این شکل درآمده است. مثال سوم "بیر:بباء عربی غدّه که در گوشت می‌باشد، بِده، و عدد یک"(ص121). بدیهی است که دو کلمه خلط شده" بیز: غدّه " است که در فرم "بز" در همین فرهنگ آمده است(ترکی آذربایجانی: وَز). مدخل "بغنه جادو: مرغی است"(ص235) یکی دیگر از این قبیل اغلاط است. چنین اسمی در ترکی وجود ندارد. بلکه این مدخل محصول غلط‌خوانی مؤلف یا والدشان از لغت ابوشقه است. در آنجا و درتوضیح چوپچوق آمده است"...لقبنه جادو دیرلر"(=ملقّب به جادوست). متنسخ احتمالاً به واسطۀ نسخۀ محرّفی که در اختیار داشته، لقبنه را بقنه/بغنه خوانده و مدخل جدید و فی‌الواقع یک ghostword ایجاد کرده است. مثال آخر -که البته اغلاط تصحیح نشده به هیچ وجه منحصر به اینها نیست- "تاش آشیح: دیگ سنگی که به عربی بُرمه گویند"(ص139) خواهد بود. بدیهی است که صامت ح/حاء در ترکی وجود ندارد و در اینجا مراد آشیچ/آشیج است که لفظی معروف بوده است.

3.      بعضی تصحیحات مصححین محترم هم اشکال دارد. مثلاً در ذیل "قیز:دختر و گران، یعنی در قیمت. والد فقر[ص. حقیر] گوید که قیت و به معنی کمیابی است[نه] به معنی گرانیها. لیکن آن را لازم دارد". الحق عبارات مشوش و مضطرب اند. اما آنچه مصححین در پاورقی آورده‌اند، مشکل را بیشتر می‌کند. ""قَیت" به معنی کم کردن و بریدن است"(ص260). متوجه مراد محققین محترم نشدم؛ قَیت(qayıt) فعل امر از مصدر قاییتماق به معنی برگشتن/بازگشتن است؟ یا قیت(qıt) فعل امر از قیتماق/قیرتماق به معنی پاره کردن، بریدن؟ در هر دو صورت معنای مصدری و اسمی وجود نخواهد داشت و فعل امر در اختیار داریم. گرچه والد مؤلف به نکتۀ صحیحی اشاره کرده و "قیت"(qıt) به معنی کمیاب و نایاب است(قیتلیق به معنی کمیابی و قحطی). اما قیز هم از قدیم به هر دو معنای "دختر" و "چیز پربها" بوده و در دیوان لغات الترک کاشغری هر دو مضبوط است. در عبارت مؤلفان فرهنگ احتمالاً کلمۀ گرانیها، تصحیف از گرانبها بوده و منظور از" لیکن آن را لازم دارد" این است که گرانی، معلول کمیابی است.

مثالی دیگر از این باب-که عنوان مطلب حاضر هم از آن مأخوذست- به توضیحِ مادۀ "اوچماق: بهشت(ص216)" برمی‌گردد. اوچماق/اوچماخ/اوشتماخ/ و .. فرمهای مختلفِ لغتی دخیل از سغدی است که قرن‌ها در ترکی متداول بوده و در آثار شعراء و ادباء هم محفوظ است. نمی‌دانم چگونه مصحّحین محترم و ناظر اهل اطلاع چنین لفظی را غریب یافته و در پاورقی آورده‌اند "منظور از "بهشت" پریدن است

در نهایت یک مورد خاص هست که قصد دارم درباره‌اش به تفصیل بیشتر بنویسم. چرا که آن را تحریف علی رؤوس الاشهاد(به قول خودمان: گؤز گؤره‌تی) و اجتهاد در مقابل نصّ مصححین(به احتمال زیاد دکتر جوادی) می‌دانم. در ذیل مادۀ بوی می‌خوانیم:"بوی:حکایتی که اورامان از نصیحت گویند" (ص238). و اما در پاورقی:" "اورامان" که گاهی مؤلف آن را "اوزانان" می‌نویسد باید همان کلمۀ "اورامان" باشد که کلمه‌ایست فهلوی یا آذری قدیم. در برهان قاطع آمده است:"اورامن: نوعی از خوانندگی و گویندگی باشد خاصۀ فارسیان است و شعر آن به زبان پهلوی باشد..." بعد هم به مقالۀ محمد امین ریاحی ارجاع داده می‌شود و در انتها اضافه می‌شود"..از سوی دیگر در ترکی اوزان به معنی عاشق و خوانندۀ دوره‌گرد نیزآمده است".

چون نسخۀ خطی اثر را دارم و در آن به وضوح اوزانان دیده می‌شود، این تحریف چه انگیزه‌یی دارد؟ این تهیۀ ماتریال برای تئوری آذری چه توجیه اخلاقی و علمی دارد؟ در حالی که به لحاظ گرامری اورامن(یا اورامان مزعوم) نوعی آواز یا خوانندگی است و الف و نون انتهایی علامت جمع نیست، ولی فعل "گویند" فاعلی جمع می‌طلبد. ضمن آن که اگر اورامان نوعی آواز پهلوی و خاص فارسیان است، ذکر آن در یک فرهنگ ترکی چه مبنایی دارد؟ العاقل یکفیه الاشاره.

می‌دانم که آقای عباس جوادی-برادر یکی از مصححین- در سایت‌شان یعنی چشم‌انداز فوق‌الذکر، مطالب متعددی را با هدف تفکیک ترکی آذربایجان از ترکی عثمانی، استانبولی و .. منتشر کرده‌اند. من با انگیزۀ اصلی ایشان-یعنی نفیِ مفهوم نژادی تُرک-موافقم. اما این همه تأکید بر تفکیک، آزاردهنده است. نقد مختصری هم بر یکی از مطالب آن وبسایت، تحت عنوان تورکیکا عجمیکا و آذریکا در وبلاگ منتشر کردم. حال آیا این "تولید ماتریال" و "دلیل‎سازی"(که مع‌الاسف علی‌رغم خوش‌بینی ذاتی‌ام، به دلایل فوق، آن را نمی‌توانم معصومانه تلقی کنم) به هدفی مشابه خدمت می‌کند؟ کاشکی جوابی می‌یافتم.



[1]   محمدرضا نصیری، عبدالجمیل نصیری، فرهنگ نصیری: ترکی جغتایی، رومی، قزلباشی، روسی و قلماقی به فارسی، به کوشش: حسن جوادی و ویلم فلور، با همکاری: مصطفی کاچالین، تهران: کتابخانه مجلس شورای اسلامی، 1393.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تدقیقِ الفاظ ترکی فارسیِ همدانی(8)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 4 تیر 1395-11:59 ق.ظ

.ینگه<yenge>(ترکی)یانگه: زنی که با عروس به خانۀ داماد می‌رود..[در فارسی تهرانی هم شایع بوده و البته رفته-رفته رسمی متروک می‌شود. ینگه احتمالاً ربطی با ینگی دارد. زیرا به زنانی وارد شده به فامیل"زن برادر، زن دایی، زن عمو" اطلاق شده است]

192. یواشکانی<yevaskani>: یواشکی، پنهانی[فرم متقدم تر یواش و یواشکی به دلیل شباهت با فرم رایج در تهرانی و فارسی استاندارد، ذکر نشده]

193. یوخاری(yuxari)(ترکی): بالا که فقط محضِ منع و ملامت و به ندرت هم گویند:"یوخاری یوخاری، می‌ری سر بخاری؟".[از لفظ یوق(yoq) به معنی "سربالایی، شیب"+پسوند –GarU که بیانگر جهت و سمت است، مشتق شده است. مشتق دیگر یوق، یوقوش>یوخوش یا یوققوش است که مصوّت اصلی را حفظ کرده است]

194. یورد<yurd>(ترکی مغولی) یورت: عرصه و مساحت خانه و باغ و مانند اینها..[به احتمال زیاد از فعلِ Your- (که در ترکی خلجی بازمانده) به معنی متوقف و ساکن شدن، مشتق شده. در مغولی دخیل از ترکی است]

195. یورغه<yurqe>(ترکی)+رفتن: گونه‌ای از رفتار چارپایان، اسب راهوار و راهرو..[از فعل یوریماق (yorımaq) به معنی "رفتن، طی طریق کردن، پوییدن" به اضافۀ پسوند –GAساخته شده. فعل یوریماق در لهجات آناتولی و آذربایجان(مثلاً مشکین) محفوظ مانده. در استانبولی به یورومک و در آذربایجان به یئریمک مبدل شده است]. ص293

علاوه بر الفاظ فوق، کلماتِ دیگری هم در فارسی همدانی وجود دارد که به احتمال قریب به یقین دخیل از ترکی‌اند، اما منشأ و اتیمون آنها در  زبانی دیگر است:

1. لِچک<leçak>: از اصل ارمنی است و محتملاً با وساطت ترکی وارد فارسی شده. در جایی دیگر از آن بحث شده است.(ص240).

2. یسیر<yesir>: " خرد و کوچک و ناچیز" معنی شده و تعبیر "یتیم-یسیر" هم ذکر شده است(ص292).[ اصل کلمه عربی است(کما ذکره اذکایی). اما فرم یسیر در لهجات مختلف ترکی، حتی در ترکی قاراییم رایج بین یهودیان لیتوانی و لهستان هم وجود دارد و تعبیر یتیم-یسیر در آذربایجان هم رواجی دارد]

3. موتال<mutal>"بدجنس و بدترکیب"(ص285). در آذربایجان در معنای مجازی به "آدم چاقالو و بدریخت(به دلیل چاقی مفرط)" اطلاق می‌شود و همین معنی را دهخدا هم ضبط کرده است. معنای حقیقی "انبان پنیری است که از پوست بز یا گوسفند میسازند". در مقالتی آورده‌ام که به احتمال زیاد دخیل از ارمنی است.

4. نارین<narin>: خُرد و نرم(ص264). نارین به معنی "ظریف و کوچک" دخیل از مغولی است و احتمالاً از کانالِ ترکی وارد همدانی شده است.

5. مزقان=موزیکان(ص254). در مطلب دیگری، این کلمه و موزقندیچی را تحلیل کرده و آورده‌ام که روسی است و علی القاعده با این فرم در همدانی دخیل از ترکی.

6. چیلتیک<çiltik>:تلنگر(ص137). در ترکی به معنی "بشکن[زدن]" است و دانکوف احتمال داده دخیل از ارمنی باشد.

7. تفاغ:"دودمان و جمجمه" معنی شده(ص112). احتمالاً معنی اخیر استنباط جناب اذکایی است. علی ای حال، مأخوذ از "اتفاق"(=جمع و محفل) عربی است. در آذربایجان نفرین "تیفاغین نیفاق اولسون!" را هم شنیده‌ام. تبدیل اتّفاق به تیفاغ تحت تأثیر این اصطلاح یا نظایر آن باید باشد.

8. جنجل=خرمن‌کوب(ص124). این کلمه باید همان جارجار/جرجر عربی باشد که "اسکی خرمنلر" تحلیلش را آورده‌ام. احتمال آنکه مستقیماً از عربی وارد همدانی شده باشد، منتفی نیست.

9. جرگه/جرقه: همان کلمۀ رایج در فارسی است با معانی ضمنی چندی(ص112). اصل کلمه مغولی است و در " صحنه‌یی از یورش امیر تیمور به دشت قپچاق" تحلیلش ذکر شده است.

10.مارال: آهو و غزال، شکار کوهی(ص249). اذکایی آن را ترکی تلقی کرده. در " صحنه‌یی از یورش امیر تیمور به دشت قپچاق" توضیح داده‌ام که مغولی بوده ولی محتملاً با وساطت ترکی به همدانی رسیده است.

11.مشتلق: که در فارسی تهرانی هم رایج بوده و از اصطلاحات کاراکتریستیک قاجاری است، همانطور که اذکایی آورده مرکب از مژده+لیق تلقی میشود(ص254). اما چنین ترکیبی باید محصولی مثل مژده‌لیک می‌داد. مژده در لهجات آناتولی به صورت موشتو(muştu) تلفظ می شود.

12. وندیک:شیشه، پنجره(ص277). همانطور که دکتر اذکایی به درستی اشاره کرده از اسم ونیز مأخوذ است. ولی وندیک(venedik) اسم ونیز در عثمانی و ترکیه بوده و شیشۀ خاص وارده از آنجا، اسم مبدأ را حفظ کرده و به اصطلاح appellative شده است.

دو کلمۀ مغولی هم که احیاناً از طریق فارسی مکتوب وارد دیالکت همدانی شده، شایان ذکر است:

1. کاکل<kakol>: موی میان سر پسران..(ص213). در آذربایجان و آناتولی  فرم کلمه کَکیل(kekil) است و لذا نمی‌تواند منشأ فرم همدانی باشد.فرم مغولی(kökül)است.

2. شوگون/شوگوم: واریانتِ اوّل در فارسی تهرانی هم شایع است(ص190). در ترکی رایج نیست(به استثنای بعضی لهجات آناتولی). فرم اصلی و مغولی آن باید şökünباشد.

چند کلمۀ زیر هم شایستۀ تحقیق و تدقیقِ تفصیلی است:

1. دُبُر<dobor>: بز اختۀ پیشاهنگ گلّه، بز دوساله(ص150). دوبور(dübür) را در  آذربایجان، بیشتر به صورت مجازی و صفت و نزدیک به معانی فوق شنیده‌ام. عمدتاً از این لفظ "تُپُل و چاق و چلّه" مراد میشود و احیاناً به دختران جوان تپل هم اطلاق می‌شود. دوبورججک(dübürccek)به معنی مجازی "شکم برآمده(عمدتاً حیوانات چرنده یا در مقام شوخی کودکان)" هم مسموع است و فرم فصیحش باید دوبورجک(dübürcek) باشد. به دلایل سمانتیک ربط آن با دُبُر عربی بارز نیست. آیا ابتدا، دبر معنی "باسن" یافته و از آنجا "فربهی و چاقی" و "بز سمین" کسب شده است؟

2. دزمان<dezman>:گوسفند نر پنج ساله(ص153). عزیزی که در قُرای اطراف مراغه معلّمی کرده، برایم نقل می‌کرد که در آن صفحات به گوسفند/قوچ چند ساله به ترتیب آزمان و دوزمان(duzman) می‌گویند. به نظر می‌رسد که لفظ اخیر به تقلید و با مراعات وزن و فرم آزمان ساخته شده باشد. نکته‌یی هم از اقوال آن عزیز بنویسم- گرچه ربط مستقیمی به اینجا ندارد-تا نسیاً منسیاً نشود؛ در نواحی مزبور به گوسالۀ دوساله هویو (hüyü) اطلاق می‌شود. در نظر اول یادآورِ اود(ud) ترکی قدیم است که فرم متأخرترش (مثلاً در چاغاتایی) اوی(uy) بوده. تصور میکنم لفظ اویو(uyu) که در ترکی معاصر آذربایجان به "آدم بی‌مبالات، زمخت و بی‌فرهنگ" گفته می‌شود، از همین لفظ باشد. هویو دو تحول دیگر را هم شاهد بوده؛ ورود صدای هـ/H بر سر کلمه‌یی که با مصوت آغاز شده و palatalization.

3. قُلتِشم<qolteşam>:قلتشن، خشن، بی‌فرهنگ و بی‌ادب(ص207). مؤلف معتقد است از "قولی یتیشیر" (=مقتدر) مأخوذ است که ظاهراً غلط تایپی برای "قولی یتیشن" است. این تحلیل عیوب مختلف دارد و آماتوری است. اما از تحلیل قابل قبولش اطلاعی ندارم.

4. کتی<koti>: بی‌دست و پا، ناتوان در کار(ص 215). به نظر می‌رسد که یکی از سه تحلیل زیر را بتوان مطرح کرد:1) مخفّف کُتُرُم مذکور در واژه‌نامه و بالا، 2)کؤتی(köti) ترکی به معنی "بد و پَست"، 3) از کوت(küt) به معنی "خمیری که به دیوارۀ تنور نچسبد و در کفِ آن بریزد و به صورت گلولۀ خمیر درآید" و مجازاً به آدم "کم حواس، حواس پرت" هم اطلاق می‌شود. این سومی قابل قبول تر به نظر میرسد.

5. قُمپز<qompoz>: لاف زدن(ص208). "قمپز در کردن" در فارسی تهرانی هم شایع است. نوعاً آن را از قوپوز(qopuz) ترکی مأخوذ می‎دانند که علاوه بر ساز موسیقایی مشهور در ادوار متأخرتر به نوعی توپ ظاهراً شبیه آن هم اطلاق می‌شد. دکتر اذکایی آن را از composition فرنگی(فرانسه؟ انگلیسی؟) مأخوذ می‌داند. فعل این اسم (بالاخص شکل انگلیسی آن(compose) و نه فرانسه‌اش(composer) که بیشتر الفاظ فرنگی از آن اخذ شده‌اند) وسوسه‌کننده می‌نماید. اما مشکل سمانتیک وجود دارد و فعل مزبور به "ساختن تصنیف موسیقی، تألیف کردن، انشأ نوشتن" اطلاق شده که با لاف زدن تفاوت اساسی دارد. ضمن آنکه املای کلمه با قاف، وساطت ترکی را نشان می‌دهد ولی در ترکی چنین فعل و اسمی وجود ندارد.

6. دسّالات: به معنی "عُرضه"(ص154). در ترکی آذربایجان و کردی هم رایج است. تحلیل آن به صورت دست+آلات، خالی از تسامح نبوده و قانع کننده نمی‌نماید.

7. بُداغ: به معنی بتّه(ص89) مأخوذ از بوداق ترکی به نظر می‌رسد که اتیمولوژی واضحی دارد(بوت/بود+ـاق). جالب آنکه در بعضی لهجات محلّی آذربایجان بوتاق(butaq) وجود دارد که شکل قدیم کلمه را حفظ کرده و حتی فرم پیتا(pıta) هم برای مسموع است که در آن حذف قاف انتهایی محتاج توضیح است.

8.پُفلنگ<pofalang>: بادکنک، مثانه(ص102). پوفه‌لک(püfelek) را در نوشتار دیگری تحلیل کرده‌ام. فرم همدانی باید در قیاس با تفنگ<تفک، فشنگ<فیشک/فِشک و..از پوفه‌لک فوق ساخته شده باشد. 

9. آلام-بولام<alam-bulam>(ظاهراً ترکی): ریخت و پاش، سَمبَل کردن(ص73). باید مأخوذ از "آلا-بولا"ی ترکی مذکور در همین نوشتار باشد.

10.آقامه<aqame>(ترکی): پانسمان(ص72). کلمه‌یی که ممکن است اتیمون باشد، معلومم نشد. آیا ممکن است با "آغ: تور(سفید)، پارچۀ سفیدِ ضخیم" مرتبط باشد؟

به عنوان نکتۀ آخر، به یک اشتباه اشاره کنم؛ دکتر اذکایی اشکه‌سو(=آب باریک) را که کسروی در رسالۀ خویش آورده، با اشکه(=اشک، چکّه) در دیالکتِ همدانی مقایسه می‌کند و آن را در اسم ترکی فوق می‌یابد(ص80). این تلاش بیهوده، یکی دیگر از تجلّیات بی‌اطلاعی از ترکی است. اشکه/ایشکه در اینجا و در چند توپونیم دیگر، غیر از ایشگه(işge)<ایچگه(içge)<اینگچه(inçge)/یینچگه(yinçge) نیست که در ترکی معاصر و فارسی همدانی، فرم اینجه/اینچه یافته است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تدقیقِ الفاظ ترکی فارسیِ همدانی(3)

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 25 اردیبهشت 1395-08:54 ق.ظ

 

48. پِنتی<penti>:هیزِ مخنّث، لَش و بی‌غیرت و گویا از"پنیک/پنیک"(=لئامت و دنائت) پهلوی ..[تدن. در آذربایجان، آناتولی و ترکی استانبول، پینتی به معنی شلخته و کثیف وجود دارد و دخیل از ارمنی محسوب شده است. در همدانی علی‌القاعده از ترکی دخیل است]ص103.

49. پیس<pis>:آلوده و کثیف و بیماری برص؛ از همین بنیاد است: "pistak" پهلوی به معنی نقش و نگار بسته و زینت شده؛ و در فارسی پیسه شده به معنی ابلق و دورنگ باشد[تدن. به نظر می‌رسد که پیسه با پیس خلط شده است. مرض بَرَص در فارسی پیسی خوانده می‌شود. در دیوان لغات الترک، پیس به معنی "دُرد، ته ماندۀ مایعات" و به عبارت دیگر "آشغال" وجود دارد. تصور می‌کنم پیس در ترکی آذربایجان به معنی "بد" و در آناتولی به معنی "بدبو، گندیده و متعفن" از همین لفظ است و نسبتی با پیسه/پیسی ندارد. معادل آن در ترکی "آلاجا" است که معانی ضمنی "نتن و کثافت" را ندارد]ص105.

50. تاغار<taqar>(تلفظ):تغار(تدن. از ترکی قدیم؛ واحد وزن و ظرف بوده است.]ص107.

51. تالان<talan>(ترکی):تاراج، غارت[از فعل تالاماق: غارتیدن و چاپیدن].

52. تُپاق<topaq>(ترکی): ساییده و زخم شدنِ دو قوزک داخلی پا بر اثر راه رفتن. ظاهراً از "طوپاق" ترکی است[در اصل توپاق به معنی توپِ کوچک یا قوزک پاست. همریشه و در موارد متعددی معادل توپوق است که در فارسی تهرانی(تُپُق) هم دخیل است]ص108

53. تُتُق<totoq>: خیمه و خرگاه، سراپرده؛ تتق کشیدن: ساطع شدن، مانند: "نور از کله‌اش تتق می‌کشد"(=خیلی تمیز و پاکیزه است؛ چهره‌اش نورانی است)[تدن. در فارسی کلاسیک هم رواج تام داشته. از فعل توتماق(=گرفتن و سد کردن) به اضافۀ  پسوند –XQ مشتق شده که در مادۀ یکم همین مطلب آمده است. توتوق در اصل به پرده اطلاق می شد. معادل "تتق کشیدن" را هم آلان که به یاد دارم بنویسم؛ در آذربایجان نور دیرک‌لنمک (برای توصیفِ امامزاده‎ها و مقابر اولیاءالله) می‌گویند: دونن آخشام قبیردن نور دیرک‌لنیردی!]

54. تُخماق<toxmaq>(ترکی): ابزار گوشت‌کوب مانند چوبی ولی بزرگتر...[مصنّف آن را از طوقماق (=املای عثمانیِ توقماق) مأخوذ میداند و نظرش صائب است. پسوند ـماق/ـمک برای ساخت اسامی آلات هم کاربرد دارد. فعل توقماق در ترکی قدیم و میانی به معنی کوفتن/کوبیدن است]ص109.

55. تُسباقه<tosbaqe>:-اُسباقه[لاک‌پشت]. گویا ترکی است.[فرم اُسباقه که با اسقاط صامت آغازین ایجاد شده، قابل تأمل است. باغا اسمی عمومی برای تعدادی از خزندگان و دوزیستان است. مثلِ قورباغا>قورباغه، قاپلوم باغا<قابلی باغا(=لاک پشت). در آذربایجان فرم چاناقلی باغا هم رواج گسترده‌یی دارد]ص111.

56. تِقّاندن(teqqandan):تُقاندن(از"طیقماق/طیقمق/طیقاندی"ترکی): پُر کردن، اشباع کردن... کنایه از پرخوردن[تیخماق در ترکی آذربایجان فرم امروزی کلمه است که بالاخص در معنی اخیر به کار میرود. در آناتولی تیقماق(tıkmak) به معنی حبس کردن و سدّ کردن راه هم هست. این فعل هم از فعل مقدّم‌تر تیماق(tımaq) مشتق شده، مشتق دیگر فعل تیماق، تیدماق(=مانع شدن) بوده که اسم تیدیق>تییق(=مانع) از مشتقات آن است]ص112.

57. تکه<teke>: بُزِ نر، بز پیشرو[تدن. از قدیم در ترکی رایج است و اسم ایل بزرگ تکه‌لو>تکلّو از همینجاست. فعل تکه‌سه‌مک(نرخواستنِ بزِ ماده) مشتقی از این اسم است]ص113.

58. تُمّاج<tommaj>(ترکی): وجهی از تُتماج؛ آشی که با آرد گندم، سبزی، روغن و دوغ پزند..[در بحث دشت قپچاق تحلیل شده است]ص115.

59. تَنسُخ<tansox>: چیز نادر و کمیاب و هدیه(همان "تنسوق" ترکی)[بقای کلمه در همدانی جالب توجه است. در اصل Taŋ+sOK تحلیل میشود و املای قدیمی آن در فارسی تنکسوق/تانکسوق بود. تانگ(taŋ) به معنی عجیب و اعجاب‌انگیز بوده و در ترکی آذربایجان هنوز در ترکیب "دان گلمک"(=سخت و تعجب‌آور بودن کلام/رفتار/چیز) باقی مانده است]ص116.

60. توپوق/طوپوق<tupuq>(ترکی)+زدن: پشت پا زدن، در اصل ترکی به معنی "پاشنه/پاشنۀ کفش" است..[توپوق هم در مادّۀ توپاق هم مورد بحث قرار گرفت. معنی پاشنه برای آن صحیح نیست].

61. توروم<turum>:تخمه و نژاد[تدن. در ترکی به معنی نسل و اسپرم است]ص117.

62.  تیخماق<tixmaq>(از "طیقماق" ترکی): پُرخوری، به زور[فرم فارسی شده و همدانیزۀ آن تقاندن است که در مادّۀ 55 بحث شد]ص118.

63. تیکاندن<tikandan>:برپاداشتن، ترتیب دادن؛ تیکیدن: برپاداشتن..[تدن. از فعل تیکمک: بنا کردن، نصب کردن، کاشتن. این فرم هم همدانیزه است مشابه فعل تیقاندن]ص119.

64. جانتا/جانته<jante/a>: چنته، کیسه که درِ آن را با فرش یا پارچه‌ای منقوش بیارآیند و دکاندارها آن را در کمر می‌آویزند[تدن. همان "چانتا"ی ترکی است]. ص121

65. جی‌جی<jiji>: لباس نوِ کودک و اسباب بازی[تدن. در ترکی هم اسم صوت است. اما موارد استعمال وسیعی دارد؛ ناز، نازنین، مامانی، اسباب بازی وو..]

66. جیران<jeyran>(ترکی): آهو که اسمی زنانه است[در جای دیگر تحلیلش را آورده‌ام؛ در اصل یگرن(yegeren) ترکی به معنی "رنگ خاکی و قهوه‌ای" در مغولی دخیل شده و به صورتِ جگرن(cegeren) مجدداً وارد ترکی شده و با تبدیل گ>ی و به صورتِ جیران درآمده. در ترکی استانبولی بر اثرcontamination  با "ایلان، آرسلان، سیرتلان و.." فرم جیلان شایع شده است. در لهجات بسیاری فرم جرن(ceren) هم رواج دارد. یگرن در هیأت یکران(نوعی اسپ) در متون کلاسیک فارسی مکرراً آمده است]ص125.

67. جیک و بوک<jik-o-buk>: ظاهر و باطن، زیر و رو(دو نام از از قاپ که "جیک" سمت فرورفتۀ قاپ و "بوک" طرف برجسته یا پشت آن است[هر دو لفظ دخیل از ترکی است و از مصطلحات قاپ‌بازی. اصطلاح جیک-بوک(cik-bök) در ترکی به همین معنی شایع است]ص 126.

68. چاپیدن<çapidan>: غارت و چپاول(ترکی)[مصدر جعلی فارسی از چاپماق ترکی که در تهرانی هم متداول است]

69. چاتمه<çatme>(ترکی): ابروی پیوسته، در اصطلاح نظامی هم معروف است که تفنگ‌ها را به هم متصل(چاتمه) میکنند[از فعلِ چاتماق: متصل کردن، بار کردن، به هم تکیه دادن، نصب کردن(چادر و نظایر آن)و..چاتمه به معنی ابروی پیوسته در ترکی هم شایع است]ص127.

70. چاق<çaq>(ترکی)-چاقالو: فربه، تنومند[چاغ/چاق واریانتی از ساغ(=سالم و سرحال) است که در فارسی تهرانی رواج زیادی دارد. بالاخص در تعبیر "دماغتان چاق است؟" این معنی بارز و برجسته است]

71. چالمه<çalme>: شال، شالمه، روسری و دستار[تدن. چالما در آذربایجان رواج دارد ولی در آناتولی شایعتر است و واریانت چلمه(çelme) هم دارد. از چالماق به معنی پوشیدن و به سر کردن. قیاس کنید با تعبیر قرآنی یضربن بخمرهن]ص128.

72. چِپَر<çepar>: حصار و دیواری که بر گرد باغ و بوستان کشند، پرچین و نیز در طبری[تدن. لفظ در آناتولی و آذربایجان رواج کامل دارد، اما اتیمولوژی آن به طور قطع معلوم نیست]

73. چَپِّش<çappeş>: بُز نر یا بزنر سه‌ساله[تدن. گرچه در بسیاری از لهجات اوغلاق وجود دارد، اما چپیش(çepiş) هم رواج زیادی دارد. مطابق یک تئوری کلمه دخیل از کبش(=قوچ) عربی است. اما این تئوری اشکالات متعددی دارد]ص129.

74. چرچی<çarçi>(ظاهراً ترکی): پیله‌ور، فروشندۀ دوره‌گرد[در آناتولی و آذربایجان شایع است. حسن ارن آن را مشتق از چرت(=اشیای خرد و ریز، خِرت و پِرت) میداند]ص131.

75. چمچه گلین: نوزاد قورباغه..[تدن. جزء ثانی ترکی است.گلین به معنی عروس عموماً مشتق از فعل گلمک/کلمک(=وارد[خانوادۀ داماد] شدن) تلقی می‌شود]

76. چِو<çew>: شایعه، خبر بی‌اصل[تدن. در ترکی قدیم چاو به معنی شهرت است که البته قرابت غیرقابل انکاری با شایعه دارد. در ترکی معاصر چوو(çov) مثلِ فارسی به معنی شایعه و شهرت است]ص135

77. چوبوق<çubuq>(ترکی):چُپُق.

78. چول<çul>(ترکی): خلوت[از چؤل(çöl) به معنی صحرا و بیابان که نوعاً متروکه و خلوت هم هست]ص136.

79. چیغ/چیق<çiq>(دخیل در ترکی): حصیری از بوریا که صحرانشینان برای حفاظت از چادرها استفاده میکنند، ظاهراً ترکیب آن آلاچیق است[تدن. نکتۀ اخیر اشتباه است. چون فرم قدیم آلاچیق و آلاچو بوده است. احتمالاً بعدها با چیق خلط شده. چیق را دخیل از ارمنی هم دانسته‌اند اما قطعاً فارسی نیست. حسن ارن آن را مشتق از اسم گیاه چیگ/چیق دانسته، گیاهی که از آن در ساختن چیغ و چادر استفاده می‌شود]


 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

دوزمجه اسکی‌چیلیک

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 21 اردیبهشت 1395-10:24 ب.ظ

کورد تاریخی و کورد ادبیاتی آدلی هر هانسی کتابی اله آلیرسانیز، شوبهه‌سیز، ان اسکی کوردجه شعر اؤرنه‌یی اولاراق بیر شعر و ترجومه‌سینی گؤرورسونوز. ییرمینجی یوز ایلین باشلاریندا، سلیمانیه ولایتی‌نه باغلی هزارمرد کندینده تاپیلان و دری اوزرینه یازیلدیغی ادعا ائدیلن بو شعر کوردچولویون آنادایاناق لاریندان ساییلیر. منیم بو شعریله تانیشلیغیم، اون-اون بئش ایل اؤنجه‌یه دایانیر. او زامان ایران دیللری اوزرینه آراشدیرمالاریلا دونیاجا شؤهرت قازانمیش و یئتگی(صلاحیت) صاحبی اولان مکنزی´نین مقاله لر توپلوسونو[1] اوخویوردوم. او شعری آراشدیران مقاله سی نین آدی Pseudoprotokurdica ایدی. تورکجه‌یه چئویرمه‌یه چالیشساق بئله بیر زاد اولور؛ اسکی-کوردجمسی(Eskikürdcemsi)یازی. ـسی/ـسو اکی(اسکی تورکجه ده: -sIG) بنزرلیک بیلدیریر و اوزرینه آیرینتی‌لی بیر یازی یازاماغی دوشونورم. نه ایسه اوزون کلمه دن غرض، اسکی کوردجه کیمی گؤستریلن، اما اسکی اولمایان یازی دیر. ایندی اوزون زامان گئچمیش و مکنزی‌نین هانسی دلیل‌لره دایاناراق شعرین قوندارمالیغی‌نی گؤستردییی‌نی خاطیرلامیرام. منجه ده چوخلو دلیل‌لر اورتایا قویماق اولار. ایلک اؤنجه شعری و تورکجه‌سینی اوخوماق لازیم. شعرین اصلی سوریه ده چیخان عرب حرفلرله یازیلان بیر کورد درگیسی‌نده یاییملانیبدیر. من او متنی گؤره‌بیلمه‌میشم. کوردلرین یایینلادیغی متین لرده کیچیک فرقلر وار. آشاغیداکی ان یایقین بیچیمی دیر دییه بیلرم:

Hurmizgan riman, Atiran kujan

Wishan Shardewe gewrey gewrekan

Zorkar ereb kirne xapûr

Ginay paleyi heta Sharezûr

Jin u kenikan we dil beshina

Mêrd aza tli we ruy hwêna

Reweshti Zerdeshtre manuwe bekes

Bezeyika neka Hewrmez we hwichkes.

تاپیناق لار[هورموز تاپیناقلاری] اوچوق، اودلار سؤنوک

بؤیوک‌لرین بؤیویو گیزلندی

ظالم عرب سؤکوب-تؤکدو

شهرزوراجان یوخسول کندلری

قادینلار قیزلار دوستاق دوشدولر

ایگیت کیشی لر قان ایچینده دیر

 زردوشتون یولو کیمسه‌سیز قالدی

هورموز کیمسه‎یه آجیمادی

ادعالاره گؤره متین عربلرین "کوردیستان"ا سالدیرمالارینی وصف ائدیر و دئمک مین اوچ یوز، مین دؤرت یوز ایل اؤنجه قلمه آلینیبدیر. ادعانین یانلیش‌لیغی حاققیندا بونلاری یازماق اولار:

ا. اثرین دری اوزرینه یازیلدیغی ادعا ائدیلسه ده، هئچ بیر زامان درینی گؤره‌ن اولمامیش دیر. ایلک اولاراق سعید خان کوردستانی آدلی بیر طبیب´ین، یاییملادیغی بو شعرین هانسی یازی/خط ایله یازیلدیغی و دری نین هاردا ساخلاندیغی‌نی کیمسه بیلمز. متن'ین بیر ایلگی چکن یانی دا بوتون و اسگیک‌سیز اولماسی دیر؛ اسکی اثرلر، طبیعی ائتگین(عامل)لری تأثیری آلتیندا(یاغیش، شئه، باکتری‌لر وو...)چورور، اپرییر. آنجاق بو اثر بوسبوتون و اوخونماسیندا شوبهه اولمایان بیچیم ده الیمیزه چاتیبدیر!

2.  اثرین دیلی چاغداش اورامانجا/هئورامانجا دان فرقسیزدیر. یعنی اسکی‌لیک گؤسترن هئچ بیر سؤزجوک و یا دیل قایداسی یوخ اورتادا. حال بو کی مین اوچ یوز، مین دؤرت یوزایل اؤنجه یازیلسایدی، فرقلی اولماسی قاچینیلمازایدی. اورامانجا کوردجه ساییلماز. او بیری آدی گورانجا(گورانی) اولان بو دیل قوزئی-باتی(شمال غرب) دیللریندن اولور(تالیشجا، خالخال/تاکستان تاتجالاری، زازاجا کیمی). کوردجه ایسه فارسجا و بلوچجایا یاخینلیغی و بنزرلییی‌ندن اؤترو، گونئی دیللر آراسیندا یئر آلمالی دیر. کوردچولر، زازاجا و گورانجانی نئجه کوردجه گؤستردیک لرینی و نه‌دن بو فیکرین قبول ائدیلمز اولدوغونو آیریجا یازماق لازیم گلیر. بوردا قیساجا یازمالییسام؛ سورانیجه(ایران و عراق کوردلری‌نین دانیشدیغی دیل) اون دوققوزونجو یوز ایل ده یازییا آلینیب، کورمانججا (تورکیه و خوراسان دا دانیشیلان کورد دیلی)نین اون یئددینجی و اون سگگیزینجی یوز ایل دن اؤرنک لری وار، اما او دا ییرمینجی یوز ایل ده یازیلی دیل حالینا گلدی. گورانجا، اهلِ حق مذهبینه منسوب اولان لارین دیلی اولدوغو اوچون، اورامانجاداکی اثرلر داها اسکی دیر. نه ایسه گورانجانی دا حسابا قاتساق، گئنه ده ان آز سگگیز-یئددی یوز ایل کیمی بیر بوشلوق وار. اما شعرین دیلینده دهییشمه یوخ  سانکی. سؤزلو یاشایان دیللر، داها تئز ده‌ییشدیی نی گؤز اؤنونده توتساق، بئله بیر اثرین دیلی پهلویجه کیمی و بلکه داها دا اسکی اولاجاق ایدی .

3. اثرین یازاری هر کیم ایسه، شعره زردوشتچولوک بزه‌یی وئرمک ایستهمیش. اما زردوشتچولوک دن بیلگی‌سی آزایمیش؛ بیرینجی‌سی زردوشتچولویون معبدی/تاپیناغی "آتشکده"(ویا بنزری سؤزجوک‌لرله) آدلانیر. بونو شعرده گتیرمک اولمازایدی. چونکو آتش فارسجادیر و گورانجاسی آتیر(کوردجه‌سی: آگیر)دیر. او زامان هورموز (اورمزد) آدیندان یئنی بیر کلمه قونداریلیر: هورموزگان(هورموزگاه دئمک ایسترمیش هر حال دا). زردشتچولوک‌له ایلگی‌لی هئچ بیر قایناق دا بئله بیر آدا و یا بنزرینه راستلانماز. یازار"هورمزد زردوشتچولرین تانریسی‌دیر و اونا عبادت ائتمه‌لری گره‌کیر، او زامان تاپیناق‌لاری نین دا آدی بوردان گله‌بیلر" دییه دوشونموش اولمالی دیر. ایکینجی، زردوشتچولوک اینانجی‌ندا، اورمزد یالنیز یاخشی‌لیق و گؤزللیک‌لر یارادیر، انسانا و باشقا فایدالی جانلی‌لارا خیر یئتیریر. یامانلیق و پیسلیک ایسه اهریمن‌دن گلیر. او زامان اورمزد'ین آجیماماسی(رحم ائتمه‌مه‌سی) معناسیز. چونکو یامانلیق‌لار اوندان گلمز. باشقا یانلیش لاردا آز ده‌ییل، اما واز گئچک اونلاردان.

بعضی آراشدیریجی‌لار، اؤزللیک‌له اسلامچیلار، سعیدخان کوردستانی‌نین[کوردستان سنندج/سنهنین او بیری آدی‌دیر، کوردستانلی، سنندجلی/سنه‌لی دئمک اولور] مسیحی اولدوغونا بارماق باساراق، بو شعری اسلام قارشیتی بیر چالیشما اولاراق، و کوردلری اسلام دا آییرماق و سویوتماق اوچون قونداردیغینی دوشونوب یازارلار. من بو تیپ دلیل‌لره یاخین دوشمم. چونکو انسان لارین نیت‌لری نه اولورسا اولسون، سؤزلرینه منطقله، بیلیم و دلیل ایله جاواب وئریب دلیل‌لرینی چوروتمک گره‌کیر. بیری‌نین نیتی‌نی بهانه گؤستریب، دلیل‌لرینی یوخ سایماق بیر یانیلتماجادیر (سفسطه). بو گون بیری اسلاما قارشی اولسا و بونو آچیق-آچیق سؤیله‌سه و من بو دلیل‌لره گؤره اسلاما قارشییام دئسه، موسلمان‌لار "قارداشیم بیراخ بو آدام اؤزو دئییر اسلام قارشیتی‌ اولدوغونو، سؤزونه جاواب گره‌کمز!" دییه‌بیلمز. نه ایسه بیزده اوسته‌کی دلیل‌لره گؤره یازی‌نین قوندارمالیغی‌نی ادّعا ائتدیک.

نه‌دن شعر قبول گؤرور

شعرین قوندارمالیغی‌نی بیلن بیر چوخ کورد آراشدیرماجی وار. دیله گتیرن‌لرده وار. نه‌دن گئنه کتابلارا گیریر؟ منجه ملیتچی‌لیک دن باشقا دایاناق یوخ بونا. سون ایللرده، یوز مین کوردون زردوشتچو اولدوغو ناغیلی وار اینترنت‌ده. بوگون کؤکلو زردوشتچولرین سایی یوز مین دن بیر آز چوخ اولدوغونو و اونلارین دا چوخونون آدی زردوشتچو اولدوغونو دوشونورسک، کیم گئدیب زردوشتچو اولور، اودا یوز مین آدام؟ کوردو باشقالاریندان آییرماق اوچون "سیز اوّل‌دن فرقلی‌ایدینیز، سیزی زورلا موسلمان ائتدی‌لر"، کیمی ناغیل‌لارلا، آیریلیق‌چی حرکتلری گوجلندیرمک هدف دیر. بیر زامان "یزیدیلیک، کوردلریمن میللی دینی دیر" دئییلدی و ایش او قدر جیغیریندان چیخدی کی،، یزیدی دین آدام‌لاری اعتراضا قالخدی‌لار. سونرا زردوشتچولوک اورتایا آتیلدی. بعضی کورد یازارلار"بو شعر قوندارما اولسادا، بوگون کوردلرین اوریینده یئر آلیب، تخت قوروبدور" دئییرلر. منیم بونا یوروموم یوخ.

موغول دؤنمینه‌جن "کورد" بللی بیر اولوس/قوم ده‌ییل، کؤچه‌به، کؤچری، عشیرت اولاراق، ائلات بیچیمی‌نده یاشایان(و داها چوخ ایران دیللرینده دانیشان خالق لارا)وئریلن عمومی اولدوغو گرچه‌یی گؤز اؤنونده توتارساق، او زامان بئله بیر اثرین وارلیغی اثباتلانسادا بئله، کوردلره عاید اولماسی ادّعا ائدیله‌بیلمز. اسلام جوغرافیاچی لاری‌نین اثرلرینده، زموم اکراد(=کورد /کؤچری چادیرلاری) داها چوخ فارس بؤلگهسی، و شبانکاره ناحیه سینده گؤرولور. دیلم‌لره، "اکراد طبرستان" دئییلدییی مشهوردور. حتی حمزه اصفهانی‌نین مشهور تاریخ کتابی‌ندا(تاریخ سنی ملوک الارض و الانبیاء علیهم الصلاه و السلام) پارسلارین/ساسانلی‌لارین، عربلره "اکراد سورستان" (عراق/آسور کؤچری‌لری) دئدییی‌نی یازار(کانت الفرس تسمی الدیلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمی العرب اکراد سورستان).

دوشوندویوم

اوسته یازدیق‌لاریم بیلینن گرچک‌لردیر. آنجاق یازماق ایسته‌دیییم بیر باشقا دوشونجه اوچون بو یازینی قلمه آلدیم: ایلک دفعه شعری اوخورکن، منه تانیدیق گلدی. تانیشسادیم. باشقا بیر یئرده بونا بنزر بیر شئی اوخوموشام دئدیم. سونرالاری خاطرلادیم؛"ابر مدن-ی شاوهرام-ی جاوید"(اؤلومسوز شاه‌بهرام‌ین گلیشی) آدلی پهلویجه شعر. بو شعر اون دوققوزونجو یوزایل ده جاماسپ-آسانا طرفیندن یایینلانمیش ایدی[2] و ایران‌دا فارسچی‌لیق و ایرانچی‌لیغین جانلانماسی دؤنمی‌نده، سئویلیب، یاییلیردی. منجه بو شعر و عرب قارشیتلیغی سؤیلمی(گفتمان) ائتگی سی آلتیندا سؤیلنمیش اولابیلر. او زامانلار، اورامن/اورامان بلگه لری(Avroman Documents) آدلانان، یونانجا و پارتجا اوچ بلگه و آلیش-وئریش سندی ده بیر کؤهول ده تاپیلمیشدیر. آراشدیرماجی لار، دری اوزرینه یازیلان بو بلگه لرین الهام قایناغی اولابیله‌جک لرینی ده دیله گتیرمیشلر.

"اؤلومسوز شاه‌بهرام‌ین گلیشی" آدلی شعرین تورکجه سیله بو یازییا دا سون قویمالییام. متن‌ین بیر چوخ فارسجا چئویریسی وار. فرقلی اوخویوش‌لار دا وار. آما متین آنلاشیلیردیر و چتین‌لیک‌لر آز ساییلیر.

هاچان گله‌جک هیندیستان دان خبرچی

کیان تؤره‌مه‌سی شاه‌بهرام گلدی دییه

مین فیللی، باشلاریندا فیلچی‌لری

شاه‌لار کیمی بَزنمیش‌ بایراغی‌نی

سوباشی‌لاری[سپاهسالار] قوشون اؤنونده گؤتورورلر

خبرچی[ایگیت؟] دیلماج گؤندریلمه‌لی

گئدیب هیندولارا دئمه‌لی

نه‌لر گؤردوک بیز عرب‌لر چؤلوندن

بیر بؤلوک ایله دینی آغلار قویدولار

اؤلدوردولر باش‌شاهیمیزی[شاهانشاه]، ایگیت‌لری

دئولر کیمی دین‌لری، ایت کیمی یئییرلر چؤرک‌لرینی

خسرولاردان شاهلیغی قاپدی‌لار

باشاریق‌لا[هنر] ده‌ییل، ارلیک‌له[مردمی] ده‌ییل، یئرگی[افسوس] و آلای ایله آلدی‌لار

زوربالیق ایله آلیرلار آدام لاردان

قادین‌لاری، شیرین مال‌لارینی، باغ‌لارینی، یئمیش‌لیک‌لرینی[بستان]

یئرینه جزیه قویدولار آدام باشینا

ایسته‌دی‌لر آغیر وئرگی ده

باخ نه پیس‌لیک‌لر یایدی او یانلیشچی[3] بو دونیایا

اوندان داها یامان اولماز دونیادا.

بیزیم اؤلومسوز، کیان تؤره‎مه‌سی شاه‌بهرامیمیز گلینجه

اؤج[کین/انتقام] آلاریق عرب‌لردن

روستم‌ین یوز سیاوخش اؤجونو آلدیغی کیمی

سؤکریک مسجدلری، تیکریک اودلاری

بوتلوق‌[4]لاری قازیب، دونیانی آریندیراریق

یانلیشچی‌لاریـ[ن کؤکونو] بو دونیادان قازاریق

   سئوینج‌ایله، دینج‌لیک‌له بیتدی.[بو یازینی قویوب گئدن، اؤلومسوز اولسون! بئله اولسون!]



[1] David Neil MacKenzie, Iranica Diversa, Rome: Istituto italiano per l'Africa e l'Oriente, 1999

 

[2] Jamasp-Asana, Pahlavi Texts, Bombay, 1897.

[3]  دروز/دروج چئویریسی. زردوشتچولوک ده، اهریمن‌چی‌لره، یعنی اهریمن و اونون یایدیغی یانلیش دوشونجه‌لرینه اینانیب و اونون یولونو توتان‌ دئولره ده دروج دئییلیر.

[4]  اوزدیسزاری/بتخانه




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروشلر() 

تصحیحاتی در چند بیت شعر ترکی از عصر شاه عباس صفوی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 10 بهمن 1394-09:55 ب.ظ

آقای رسول جعفریان، رییس سابق کتابخانۀ مجلس شورای اسلامی و از محققان کثیرالتألیف تاریخ تشیع و علی‌الخصوص تاریخِ صفویه، مجموعه‌یی از ابیات و اشعار فارسی و ترکی مربوط به فتح بغداد را از حواشی یک نسخۀ خطی فقهی(ارشاد الاذهان) جمع‌آوری کرده و در ضمن مقاله‌یی منتشر کرده‌اند[1]. به نوشتۀ ایشان، ابیات ترکی را رحیم نیکبخت و یوسف بیگ‌باباپور برایشان خوانده و ترجمه کرده‌اند.

شاعر ابیات در متن شاه روح معرفی شده که به ظنّ آقای جعفریان، احتمالاً همان روح الله همدانی صاحب نسخه است. اگر این احتمال پذیرفته شود، این ابیات از قدیمی‌ترین نمونههای شعر ترکی شاعران همدانی خواهد بود. به هر حال این اشعار متوسط‌الحال، با اغلاط فراوان خوانده و ترجمه شده‌اند. در این مختصر به ترجمه کمتر توجه خواهد شد، اما اشکالات عمدۀ ضبط متن ترکی اشارتاً ذکر خواهد شد. شاید که در چاپی دیگر، مفید باشد.

ضمناً در این مجلّد، چاپِ فاکسیمیلۀ نسخه‌یی از "تذکرۀ سفرا" هم آمده که ان شاءالله عن قریب متن مصحح آن را هم منتشر خواهم کرد. فقط اشارتاً بگویم که کیفیتِ فاکسیمیله و عکس، هم در ملحقات مقالۀ جعفریان و هم در چاپ فاکسیمیلۀ تذکره، فوق‌العاده ضعیف است.

1.      در بیت چهارم شعرِ اوّل، کهکشاندی، باید غلط تایپی به جای "کهکشاندن" باشد:

اصفهانه عرشِ اعظم‌دن ملایک خیلدن/کفر و ایمان گؤرمک ایچون کهکشاندن راه اولور

2.      در بیت پنجم، مصرع اول را باید این طور خواند: برطرف اتسه تبرایی اگر اول شاهِ دین(ضبط متن: بیر طرف آتسه تبرائی اگر اول شاه دین)

3.      در بیت هشتم، کلمه‌یی که نامقروء مانده، "برایاسی"(=برایای او، مخلوقات او) همان برایا(جمعِ بَریَّه) عربی است. در مصرع دوم همین بیت اوتک(=مانند او) غلط خوانده شده و صحیح اوننک(=اونون) است:

کیم اوننک درمانی درد و دردی دا[کذا] درمان اولور(ص196).

4.      در بیت نهم هم مجدداً اوننک به اشتباه اوتک قرائت شده و همچنین موارد متعددی در ابیات آتی.

5.      در بیتِ دهم عبارت اولی که "خیره‌سرنی کسدره" خوانده شده، ممکن است "خیرسزنی کسدره"(اگر دزدی را قطع کند) خوانده شود. به هر حال جمله شرطی است، اما خبری ترجمه شده.

6.       در بیت یازدهم، "اختلاف دینیده" باید "اختلافِ دینده" و "هرکسلینی" به " هرکسلیی"،و "شوره‌گانی" به "شوره‌کاتی" مبدل شود. لفظ اخیر با املای شورکات در فارسی هم رایج است و اسم یکی از دهستان‌های ایلخیچی نیز می‌باشد. آنچه در این مصرع "قوتی‌تک" خوانده شده، بی معنی است. به ظاهر "قوقی ننک" خوانده می‌شود. آیا ممکن است این ابیات متوسط و میانمایه از ملافوقی یزدی باشد که با ترکی هم آشنا بوده و الفاظ ترکی فراوانی در اشعارش می آورده؟ به هرحال این شعر، احتمالاً باید تخلصی در بیت آخر می‌داشت.

در شعر دوم

در این شعر پسوند زمان حال(گئنیش زمان) در متون کلاسیک ترکی غربی یعنی ـدورور(ـدرر)، در سه موضع به اشتباه، ـدور خوانده شده:اول شاه کانگا چرخچی مریخ‌دورور/اعدایه اوننک(قرائت متن: اوتک) شوکتی(ضبط متن: شوکتنی) توبیخ‌دورور/بغداد آلندی و اوننک فیضندن(ضبط متن: فیضیدن)/ توفیقات آله تاریخ دورور(ص196).

در شعر سوم

 "فلکدن" باید به جای "فلکندن"بیاید. "رقص و سماع مولویی" صحیح است(ضبط مختار "مولوینی" فرم متأخر است).

در دو بیتی ماقبل تک بیت‌های انتهایی، عبارت غیرمقروء بیزلارغه(=بیزلرغه) باید باشد که فرم چاغاتایی بیزلره (=به ماها) است. ظاهراً شاعر به چاغاتایی تسلط نداشته و همین یک نمونه از تأثیرات آن لهجه در اشعار به چشم می‌خورد. به هر حال مصرع "بغداد فتح‌نامه‌سی بیزلارنه ها یتر" باید به شکلِ " بغداد فتح‌نامه‌سی بیزلارغه /بیزلرغه ها یتر" خوانده شود(ص197). در اینجا "ها" می‌تواند دلالت بر "پیاپی" بودن و یا "سرعت" وصول داشته باشد.

 



[1]  رسول جعفریان، اشعار ترکی به مناسبت فتح بغداد توسط شاه عباس در پشت یک نسخۀ خطی، در : جستارهایی در میراث اسلامی، دفتر چهارم، ویژه‌نامۀ نسخه‌پژوهی، به کوشش: یوسف بیگ‌باباپور، احمد خامه‌یار، تهران: سفیر اردهال، 1392. صص:205-183.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo