تبلیغات
قوپونتولار: تورکجه اوزرینه دوشونمه لر - مطالب اََلَشدیری(نقد)

اصیل‌ترین ایرانیان

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 24 اسفند 1396-08:09 ق.ظ

مکرراً در مطبوعات و کتب و احیاناً خطابههای سیاستمداران می‌خوانیم و می‌شنویم که فلان قوم (و اغلب کردها) اصیل‌ترین ایرانیان هستند. تصور نمیکنم که این نویسندگان و خطیبان به حد کافی به مضمون و محتوا و تبعاتِ سیاسی، فرهنگی و اجتماعی ادعایشان اندیشیده باشند. هدف این مطلب، تحلیل منطقی این دعوی و معلوم ساختن اشکالات و ایرادات اساسی آن است.

***

اجازه دهید بحث را از تحلیل "اصیل‌ترین" شروع کنیم. منظور از اصیل‌ترین و اساساً مراد از اصیل چیست؟

1. اصیل لفظی عربی و مشتق از "اصل" به معنی "بیخ و ریشه" است و لذا باید از آن معنای ریشه‌دار مراد شده باشد. بدیهی است که ریشه در اشجار و نباتات وجود دارد و آدمیان و حیوانات ریشه ندارند. لذا استعمال لفظ ریشه درباره آن‌ها مَجازی است؛ و باز مبرهن است که مَجازات و استعارات و به‌طور کلی اعتباریات تا چه اندازه در مسیر تفکر رهزنی می‌کنند. باری، اصیل در این معنا، اگر بر بنی‌نوع بشر اطلاق گردد، مضمون دیگری غیر از نَسَب/ شجره‌نامه نخواهد داشت. قاعدتاً استعمال کلمه اصیل در مورد خانواده‌ها هم به این معناست؛ خانوادۀ اصیل یعنی خانواده‌ای که نسب نامه و اجدادش معلوم‌اند و احیاناً در میان آن‌ها افراد بدطینت و شرور وجود نداشته است. آیا در این معنا می‌توان گفت که کردها اصیل‌ترین قوم‎اند؛ یعنی شجرهالنسب آن‌ها از همه معلوم‌تر است؟ می‌دانیم که کردها به عنوان یک قوم، تقریباً از عصر ایلخانی به بعد پدیدار می‌شوند و در قرون متقدم اسلامی، کرد به معنی کوچنده و چوپان بوده و در این باب بحث‌های مستوفی صورت گرفته است. از این منظر، عشایر عرب خوزستان، عموم طوایف ترکمن، اقوام و قبایل ترک و قشقایی شجرهنامه‎یی بسیار اصیل‌تر و دقیق‌تر دارند. تا جایی که می‌دانیم شجرهنامه اقوام کرد، اغلب جدید، مجهول و مبهم است حتی در شرف نامه بدلیسی.

2. اصیل در فارسی جدید گاه در ترجمه Authentic زبان‌های اروپایی به کار میرود در این معنای اصالت مترادف "عدم آمیختگی و اختلاط، بدون کپی‌برداری و اقتباس از دیگران (در آثار ادبی هنری)، دارای ابداع ابتکار و تازگی" است. اوتانتیک خود واژه یونانی است مرکب از “Auto”"خود" و “hentes”"کردن" و بر "محصول کار خود بودن" دلالت داشته است. در این برداشت "اصالت" گاه با خلوص مترادف می‌شود. در مقابل این معنای اصیل/ اصالت، "جنس کپی/جعلی و تقلبی، مندرآوردی " و نظایر آن‌ها قرار می‌گیرد. لذا خلوص به اوریژینالیته نزدیک است و لفظ حاضر هم اغلب در فارسی به "اصالت " ترجمه می‌شود. اوریژینالیته هم از originem لاتین "آغاز، شروع، تولد " منشأ گرفته که خود از فعل oriri "برخاستن، مشهود شدن " مشتق شده است. لذا اوریژینال، هم ‌معنای داشتن اصل و نسب را میرساند و هم بداعت و تازگی را. بدین معنا آیا می‌توان گفت که کردها، ایرانیان اصیل‎اند و مابقی ایرانیانِ کپی، جعلی و تقلبی؟ بدیهی ست که نه. آیا می‌توان گفت کردها خلوص اولیه ایرانی را حفظ کرده‌اند و مابقی ایرانیان آمیخته و آغشته به غیرایرانیان شده‌اند و از این‌رو کردها اصیل‌ترین ایرانیان‎اند؟ در جواب این سؤال دو نکته باید روشن شود: اولاً آیا ما "نمونه خالص ایرانی " یعنی "تیپ ایده‌آل ایرانی " را در اختیار داریم تا بتوانیم از آن طریق اقوام را به محک آزمایش بزنیم و قرابت و غرابت آن‌ها را با تیپ ایده‌آل و خالص ایرانی مشخص کنیم؟ بدیهیست که نداریم. نکتۀ دومی که می‌توان پرسید این است که امروز کردها، چه خصوصیات و ویژگی‌های کاراکتریستیک دارند که سایر ایرانیان آن خصوصیات را ندارند؟ به عبارت دیگر چه چیزی کردها را ایرانی‌تر می‌کند؟

در خصوص خلوص نژادی کردها، ممکن است ادعاهای بی‌مایۀ زیادی مطرح شود. من توجهات را فقط به چند نمونه جلب میکنم؛ آمیختگی با ارامنه امری بدیهی است و اغلب مناطقی که در شرق ترکیه امروزی کردنشین‌اند، در گذشته ارمنی‌نشین بوده‌اند و هنوز هم ارامنه کردزبان وجود دارند. ادعاهای متعددی در خصوص منشأ ارمنی بعضی طوایف کرد (مانند پازوکی) وجود دارد. ازدواجهای خوانین کرد با زنان ارامنه و ربودن آنان، از مسائل مهم ارمنیان در قرن نوزدهم و در واقع ظلم خوانین کرد به زارعان ارمنی از علل آغاز قیامهای ارامنه بوده است. در مناطقی چون هکاری -که اینک از قلاع ناسیونالیسم کردی محسوب می‌شود-حتی در قرن نوزدهم هم عمده اهالی سوریانی/آسوری بود. جالب است که امیرنشین سوران و بهتبع آن زبان کردی سورانی نام خود را از همین آسوریان گرفته است. وجود دهها هزار کرد یهودی در منطقه(و مهاجر به اسرائیل) در کنار یهودیانی که هنوز به آرامی/سریانی تکلّم می‎کنند، نشان می‌دهد که چه تعدادی آرامی‎زبان مسلمان شده، ممکن است، امروزه کردزبان شده باشند. تداوم حیات قبایل مغولی در میان کردها، مانند مکریان و بلباس و غیر هم، کردزبان شدن تعداد قابل‌توجهی از قبایل ترک (قسمت‌های از آوشار/افشار، بادیللی/بیگدلی و به احتمال زیاد مامش) هنوز هم مشهود است. در ادوار گذشته هم که لفظِ کرد معنای عام داشته و اتحادیه‌های عشایری هم حالت کنفدراسیون داشتند (نظیر قشقایی‌ها)، این اختلاط و امتزاج البته شدیدتر بوده است. اساساً خلوص نژادی متعلق به اقوامی است که اغلب به دلیل ماهیت مذهبی و فرقه‌ای‌شان از تعامل و تبادل و اقوام مجاور اجتناب کرده و در نقاط دوردست و منزوی به سر میبرند، نظیر جامعه پارسیان (زرتشتی) در هند، زرتشتیان ایران، قبایل آمازون و غیر هم. اغلب این اقوام به دلیل عدم امتزاج، ذخیره ژنتیکی محدودی دارند و ژن‌های ضعیف در آن‌ها رواج مییابد و آسیبپذیر و ضعیف می‌گردند.

در خصوص دعوی پیوند کرد و ماد- که مفصل‌تر از همه مینورسکی در مقاله‌ای بدان پرداخته و بعدها به دلیل انتقادات علمی قابل‌توجه آن را تکرار نکرده است- علاقه‌مندان می‌توانند به مقاله مدخلی بر مطالعۀ کردها از گارنیک آساطوریان مراجعه کنند[1].

تقریر دیگری که به صورت ضمنی یا صریح بیان میشود، قدمت زبان کردی و اصالت آن و ظاهراً بقای واژگان قدیمی بیشتر در این زبان است. حتی افواهاً شنیده‌ام که از رضاخان نقل کردند: اگر فارسی روزی از بین برود می‌توانیم آن را از روی کردی مجدداً بسازیم. رضاخان که خواندن و نوشتن و کردی نمی‌دانست (زیرا که با اسماعیل آقا سیمکو به ترکی تکلم میکردند) چگونه دعوی زبانشناسی می‌کند و در صورت صحت این ادّعا، مدعای وی چه اعتبار و ارزشی دارد؟ نمیدانم. آیا تحقیق آماری و مقایسهای راجع به عناصر آرکائیک در کردی سورانی یا کرمانجی صورت گرفته است یا نه؟ با اطلاع مختصری که از کردی دارم، میتوانم ادعا کنم که عناصر آرکائیک در آن زبان‌ها، از زبان‌هایی مانند فارسی بهدینان (یزد)، طبری، بلوچی و بسیاری از زبان‌ها و لهجات دیگر بیشتر نخواهد بود و مطمئناً از فارسی مکتوب و استاندارد بیشتر نیست. طبعاً اهل علم می‌دانند که نئولوژیسمها را نباید در چنین تحقیقی دخیل کرد. تماسهای کردی با ارمنی، آسوری، عربی، ترکی و بالأخص فارسی در غرب تأثیرات مهمی بر آن نهاده است. می‌دانیم که آثار مکتوب کردی سورانی در قرن نوزدهم پدیدار شدند. البته در کرمانجی آثار قدیمی‌تری موجود بوده است؛ اما این آثار هم بیش از آنکه به زبان روزمره نزدیک باشند، انعکاس لسان آمیخته با فارسی و عربی تصوف و اشعار کلاسیک اند و لذا آن اصالت ادعایی را انعکاس نمی‌دهند. بدیهی است که زبان‌های شفاهی بیشتر متحول می‌شوند و تأثیر می‌پذیرند. زبان‌های مکتوب، محافظه‌کارتر و مقاوم‌تر بوده‌اند. گذشته از این‌ها، اگر در خود زبانهای کردی دقیق شویم، نکات مهمی مغایر با این تلقی مشاهده میکنیم؛ برای مثال در کرمانجی اسامی مذکر و مؤنث وجود دارد. این حالت گرامری بی‌شک آرکائیک است و اغلب زبان‌های ایرانیک معاصر، این خصیصه را ترک گفته‌اند. از طرف دیگر سورانی چنین خصوصیت و حالت گرامری را ندارد. آیا این امر نشان نمی‌دهد که دو زبان، سیر تحول و تطور تاریخی متفاوتی را طی کرده‌اند و بعدها به دلیل هم‌جواری‌شان، دادوستد و تبادل داشته و عناصر مشترکشان افزایش‌یافته است؟ در اینجا حداقل دعوی قدمت برای سورانی باید متروک و منتفی گردد.

در خصوص فرهنگ کردی و اصالت آن فقط به این نکته اکتفا کنم که رقص کردی، نظایر متعددی در مناطق غربی (در آناتولی و مناطق عربی و قفقاز) دارد، ولی در میان اقوام ایرانی شرقی مشابه این رقص مشاهده نمیشود.

3. ممکن است از اصالت، مراد قدمت حضور کردها در منطقه باشد و یا حتی بومی بودن (indigenous) کردها مراد شده باشد. در واقع پیوند زدن کردها با مادها، معنایی نظیر همین بومی بودن را دارد. لفظ اتوختون (Autochthon) یونانی این مضمون را بهتر انعکاس میدهد؛autos "خود " و khthon "زمین، خاک " و مجموعاً "روییده از خاک/زمین ". در این معنا ادعا میشود که کردها، سکنۀ اصلی و قدیمی خاکی هستند که اینک در آن سکونت دارند. البته ادعاهای ناسیونالیستهای کرد، بسی بیش از این‌هاست. اما آیا میتوان ادعا کرد کردها در همین زمین متولدشده‌اند و از هیچ جای دیگری بدین جا مهاجرت و کوچ نکرده‎اند؟ اگر از منظر زبان قضاوت کنیم، کردی جزء زبان‌های ایرانیک است و شباهتش با فارسی و بلوچی آشکارتر است؛ به عبارت دیگر کردها همانند و همراه همه اقوام ایرانیک زبان باید به این مناطق و صفحات مهاجرت کرده باشند. در آن صورت این سؤال مطرح است که چه چیزی باعث می‌شود ما آسوریها، ارامنه، یهودیان، براهوییان و نظایر آن‌ها را ایرانیان اصیل‌تر ندانیم؟ زیرا آنان قبل از آمدن ایرانیک زبانان در این مناطق حضور داشتند. ده‌ها گروه قومی و زبانی که اطلاعاتی از آن‌ها را در منابع بابلی، عیلامی، اورارتویی و گل نوشته‌های تخت جمشید می‌یابیم، آیا ایرانی‌تر نیستند؟ زیرا آنان قدمت بیشتری داشتند. البته به دلیل فقدان یا کمبود اسناد و مدارک به خوبی واقف نیستیم که آیا آنان همه از جاهای دیگری به نقاط مزبور مهاجرت کرده‌اند یا نه؟ و یا مبدأشان کجا بوده یا اقوام سابق بر آن‌ها که در این نواحی ساکن بودند چه اقوام و مللی بوده‌اند؟ در خصوص سومریان روایت مهاجرتشان از دیلمون/تیلمون (که محل دقیقش موضوع اختلاف است) وجود دارد. هرچه قدر در تاریخ به عقب برگردیم و اقوام موجود در سپیده‌دم تاریخ را- در پرتو اسناد و منابع موجود- مطالعه کنیم، باز هم سؤال مذکور از منشأ آنان قابل‌طرح خواهد بود؛ به عبارت دیگر این سؤال که اصیلترین ایرانیان کیست‌اند در وضعیت کنونی تقریباً بی‌معناست؛ زیرا اقوامی مانند مانناها، عیلامیها، کادوسیان، تپوری‌ها، سومریان و ده‌ها قوم دیگر که نامشان در صفحات تاریخ است-که اینک در محاق نسیان افتاده‌اند و به احتمال قریب به یقین، جمعی از آنان با تغییر هویتشان و آمیختگی با اقوام مهاجر جدید به حیات خویش ادامه می‎دهند- قبل از ایرانیک‎زبانان حضور داشتند و احتمالاً قبل از آنان هم اقوام و ملل دیگر وجود داشتند.

4. یک احتمال دیگر هم برای معنای اصیل‌ترین بودن کردها تصور می‌کنم؛ از بین اقوام ایرانیک‌زبانی که از عرض‌های شمالی (یا هرکجای دیگر) آمده‌اند، کردها بیشتر از بقیه زبان، فرهنگ، و ساختار قبیلگی خود را حفظ کرده‌اند. به نظر می‌رسد این دعوی هم وافی به مقصود نباشد. از کجا معلوم می‌شود کردها بیشتر اصالت و خلوص خود را حفظ کرده‌اند؟ ابهامات اساسی در زمینه آمیزش و امتزاج با اقوام و ملل دیگر، قبلاً مطرح شد؛ در خصوص زبان هم ابهامات و اشکالات متعددی مطرح است که اشاره شد. آیا در لیست احیاناً موجود اقوام ایرانی که وارد منطقه شده‎اند، نامی از کردها وجود دارد؟ نیست و نمی باید هم باشد؛ زیرا شواهد و قراین خارج از شماری وجود دارد که نشان می‌دهد کرد اسمی عام و کلی بوده و تشخّص و ثبوت در قوم خاصی نداشته است. همان‌طور که مشهور است، دیالمه را اکراد طبرستان میخواندند (به قول حمزه اصفهانی). تخصیص این اسم عام به یک یا چند گروه قومی در ادوار متأخر، اتفاق افتاده و به نظر من علت این امر تماس با اقوام غیرایرانیک زبان بوده که معنای لفظ کرد را درنمی‎یافتند. لذا هر نوع ریشه‎یابی و تطبیق اسم کرد با اقوام قبل از اسلام و یا حتی قرن‌های اولیه اسلامی، غیرعلمی و غیر مستند خواهد بود.

***

گفتمان اصیل‌ترین ایرانیان آثار و تبعات سوء سیاسی هم دارد و باید در جای خود مورد تحلیل قرار گیرد. صرفاً اشاره می‌کنم که درجه‌بندی شهروندان -به هر شکلی که باشد-منافی و مغایر ایدۀ دولت مدرن، دموکراسی، حقوق انسانی و حقوق بشر و شهروندی است. کمترین تأثیر سوء گفتمان اصیل‌ترین ایرانیان، اثرات روانی آن بر باقی شهروندان است که گویی اصالت کافی ندارند و اشکال و ایرادی دارند. بگذریم از این نکته که اغلب به نظر می‌رسد، این گفتمان برای جلب نظر ناسیونالیستهای کرد طراحی و طرح میشود، ناسیونالیستهایی که خود را به هیچ‌وجه ایرانی تلقی نمی‌کنند، اما آن ایده اصیل بودن/اصالت را با افتخار می‌پذیرند.


[1] Asatrian, G. (2009) Prolegomena to the study of the Kurds, in: Iran and the Caucasus, 13, 1-58.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زبان گلین قیه و ارتباط آن با آذری-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 18 اسفند 1396-12:48 ب.ظ

 گلین قیه(Gelin Qaya) اسم روستایی در محالِ هرزندات مرند است که تا چندی قبل، به دلیل وجود شعبه‌ای از زبان تالشی در این محل مورد توجه قرار گرفته و زبان اهالی آن به عنوان بازمانده و "فرزند اصیل لهجه کهن آذری" محسوب شده است.. درباره سوءاستفاده علمی از این زبان با تفصیل بیشتر در ادامه بحث خواهد شد. اما قبل از آن اشاره به چند نکته مقدماتی ضروری است.

اسم گلین قیه

اسم روستا و معنای واضحی دارد؛ "صخره عروس" یا "عروس سنگی". اینکه از زبان اهالی نقل میشود که اصل اسم آن گَلَن قیه(Gelen Qaya)‌ بوده به معنای "صخره در حال سقوط اجتهاد در مقابل نص و از مقوله اتیمولوژی عامیانه(Folk etymology)است. کم‌اهمیت‌تر از آن تحلیلی است که اخیراً در برخی وبلاگ‌ها مشاهده می‌شود و می‌کوشد با تبدیل گلین به کُلین، گویا به معنای خاکستری در تاتی و تالشی، آن را صخرۀ خاکستری معنی کند(معلوم نیست این وسط تکلیف قایا/قیه ترکی چه می‌شود؟).

گذشته از تلفظ مردم محل و منابع مکتوب و مستند که صحت اسم را تائید می‌کنند، باید گفت که اسم روستا با افسانه و فولکلور ترکی نیز ربط مستقیمی دارد. موتیفِ تبدیل عروس به سنگ در قصه‌های آذربایجان و آناتولی مکرراً مشاهده می‌شود و بی‌شک منبع تسمیۀ روستا نیز حکایتی از مقوله فوق بوده است.

ترجیح هرزن بر گلین قیه

به نوشته محققینی که درباره‌ی زبان گلین قیه تحقیق کرده‌اند، مرکز اصلی زبان، روستای گلین قیه بوده و این روستا در آغاز دهه ۱۳۳۰ حدود دو هزار نفر جمعیت داشته و تنها چند خانوار در روستاهای هرزند عتیق/ کهنه هرزند/داش هرزن و بابره و احیاناً قشلاق و یکی دو روستای دیگر هم افرادی با این زبان آشنایی داشتند. جالب است که به جای زبان گلین قیه که ابتدا در عنوان کتاب یحیی ذکاء هم آمده بود، اسم هرزن و زبان هرزنی مورد توجه قرار گرفت و در نوشته‌ها و آثار امثال منوچهر مرتضوی و عبدالعلی کارنگ این اسم محوریت یافت. به نظر میرسد، دلیل این امر اسم ترکی روستای گلین قیه باشد که با ادعای قدمت زبان نمیتوانست مطابقت داشته باشد. علاوه بر اسم گلین قیه، سند حل اختلافی که عباس ماهیار نوابی از اساتید دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز (در دهۀ 1330)منتشر کرده و گویا هدفش آن بوده که قدمت اسم هرزن (و نه هرزند) را اثبات کند، دلیل روشنی بر حضور ترکان در این صفحات در قرن هشتم هجری است. در سند مزبور اسم‌های نظیر املاک الاکی، کوچک‌تپه، چارک دمور، اراضی میاب و رودخانه ارسره دیده میشود. از آن میان کوچک تپه و چارک تمور آشکارا ترکی‎اند. با آنکه جزء چارک در اسم چارک دمور معلوم من نشد، اما جزء دوم یعنی دمور، که امروز در همان محل هم به نقل ماهیار نوابی دمیر تلفظ می‌شود، تردیدی در ترکی(اوغوزی) بودنش نیست. الفاظ کوچک‌تپه نیز بی‌تردید ترکی است. سایر اسامی ترکی به نظر نمیرسند. اما نباید از نظر دور داشت که اسامی جغرافیایی یعنی توپونیم ها علی الخصوص پس از کتابت و ورودشان به اسناد ملکی در قبالجات، به سهولت تغییر نمیکنند. نمونه واضح آن اسامی قراء و قصباتی است که در صفوه‎الصفای ابن بزاز اردبیلی آمده و هنوز هم پس از ۷ قرن همچنان رایج‎اند. باز هم باید اشاره کرد که روستاهای زیادی دارای ۲ یا حتی ۳ اسم‎اند که محافظهکاری اسامی مکتوب را علیرغم گذشت قرن ها از زمان منسوخ شدن اسامی مزبور در زبان محاوره، نشان می‌دهد. بنابراین وجود اسامی جغرافیایی غیرترکی را نمی توان سند ترک نبودن اهالی یا عدم تغییر بافت قومی و دموگرافیک مناطق فوق و نقاط مشابه دانست. در این خصوص اشاره به اسامی ترکی در مناطق کردنشین مهاباد، بوکان، سقز، بیجار و ..کافی است. انشاءلله به این نکته در مطالب آینده با تفصیل بیشتری خواهیم پرداخت.

تاریخچۀ مطالعه زبان گلین قیه

اولین بار پس از انتشار رساله کسروی نمونه های زبان گلین قیه برایش ارسال کردند. وی در چاپ دوم رساله و وضعیت نمونه های مزبور را در آن رسالۀ آذری یا زبان باستان آذربایجان، درج کرد. بعد از یحیی ذکاء بر پایه روش محمد مقدم در کتاب گویش های وفس و آشتیان که از آثار نسبتاً متدیک است، نمونه های از زبان گلین قیه را گردآوری و منتشر کرد. عبدالعلی کارنگ که گویا قبل از ذکاء به جمع آوری مطالب اقدام کرده بود، ماتریالهای خود را، همراه با واژه نامه تاتی خلخالی در سال ۱۳۳۳ و با نام تاتی و هرزنی دو لهجه از زبان باستان آذربایجان منتشر کرد. بعد از وی منوچهر مرتضوی در مقالات متعددی در نشریه دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز منتشر کرد و جنبههایی از زبان مذکور را تحلیل کرد. سپس مجموعه مطالب را در کتاب زبان دیرین آذربایجان گرد آورد که چند بار و از جمله توسط موقوفات دکتر افشار منتشر شده است. کتاب های کارنگ و مرتضوی حاوی مقدمه های مفصلی درباره زبان آذری و حداثتِ ترکی در آذربایجان بوده که البته تلخیص و تتمیم رساله آذری کسروی است و بس.

گلین قیه‎یی؛ زبان یا لهجه؟

اصولاً تفکیک زبان و لهجه امری سیاسی است. به عبارت دیگر هرگاه متکلّمان یک لهجه، قدرت سیاسی را به دست آورند، معمولاً لهجۀ آنان محور قرار می‌گیرد و مابقی لهجات با آن سنجیده میشود و بر اساس قرابت و غرابت لهجه ها به آن لهجه مرکزی/استاندارد/ دولتی از سلسله مراتب ارزشگذاری و پرستیژ اجتماعی برخوردار می‌شوند. محققان لهجه را با ملاک تفاهم متقابل(Mutual intelligibility) ارزیابی میکنند؛ اگر متکلمین دو گویش/زبان بتوانند به سهولت و با نسبت درصدی بالا تفهیم و تفاهم داشته باشند، رابطه بین آنها رابطه دو لهجه محسوب می شود و در غیر این صورت آنچه را که بدان تکلم می شود، باید دو زبان مجزا دانست.

در خصوص زبان گلین قیه‎یی باید گفت که محققان آذریست را لهجه‎یی از  زبان آذری باستانی میخوانند؛ همان حوالت به عالم اشباح که قبلاً اشاره کرده‌ا

م. اما واقعیت آن است که اگر گلین قیهیی لهجه‎یی به حساب آید، که گویا در قیاس با زبان تاتی کرینگان در ناحیه دیزمار چنین است، لهجه‎یی از تالشی خواهد بود و نه زبان آذری که از گرامر آن اطلاع قابل ملاحظه ای نداریم.

روابط گلین قیه‎یی با تالشی

اولین محققی که به وضوح به منشأ تالشیِ زبان گلین قیه اشاره کرده، مرحوم والتر برونو هنینگ استاد معروف زبان های ایرانیک است. وی ضمن مقاله‎یی معروف(زبان کهن آذربایجان) با اشاره به انطباق نمونههای موجود از گلین قیه‎یی با زبان تالشی، به نقل از مسیونرهای مسیحی اشاره کرد که اهالی محل حدود ۲۰۰ سال قبل (مقاله در دهه ۱۹۶۰ تألیف شده) از تالش به آن محل مهاجرت کرده‌اند. جالب آنکه بنا به نقل یحیی ذکاء و منوچهر مرتضوی، اهالی خود روایتی از مهاجرت خویش از ناحیه تالش در اذهان داشتند. حیرت آور است که مرتضوی به این روایت وقعی نمی‌نهد و زبان آنها را همان زبان باستان آذربایجان و خلف آن می‌خواند!

 تصور میکنم که غیر از شباهت گرامر و ذخیره واژگان تالشی و جدید که در بدو امر آشکار می شود، حداقل دو دلیل دیگر هم بر عدم قدمت حضور زبان مذکور در منطقه و بطلان دعوی ربط گلین قیه‎یی و "زبان باستانی و حقیقی آذربایجان" وجود دارد؛ کلمات ترکی فراوانی که در این زبان وارد شده و لیستی از آنها را در انتهای مطلب حاضر به نقل از منابع فوق خواهم آورد. نکته آن است که همۀ لغات تازه و جدید محسوب می شوند. حال آنکه اگر چنین زبانی در تماسی هفتصد-هشتصد ساله با ترکی قرار میگرفت، علی القاعده باید الفاظی از ترکی قدیمی را هم حفظ میکرد. کما اینکه بعضی لغات باستانی را هم در خود دارد. بنابراین تماس با ترکی باید جدید تلقی شود. نکتۀ دوم اسامی توپونیمیک در منطقه است که اساساً ترکی است. غیر از گلین قیه، روستاهایی مانند قشلاق و مناطق مجاور و داخل روستاها و حتی اسم روستای چای هرزن (Çoy Horzan) هم ترکی است. حال آنکه اگر از اعصار قدیمی اهالی این نواحی به همین زبان تکلم میکردند، اسامی آن نواحی ترکی نمی‌بود.

مهاجرت، کوچ و اسکان عشایر و روستاییان با انگیزه ها و اهداف سیاسی امری ناشناخته نیست. برای نمونه نزدیکتر به دوران ما می‎توان به اسکان طوایف کُرد در حدود ۳۰ روستای خلخال در ۲۰۰ سال گذشته اشاره کرد که در مسائل عصر مشروطه هم مکرراً ذکر اعمالشان دیده میشود.

لیست کلمات ترکی دخیل در زبان گلین قیه‎یی

این لیست براساس تحقیق کارنگ تهیه شده است. منوچهر مرتضوی -به تصریح خودش عمداً-از ذکر کلمات ترکی اجتناب کرده است. کارنگ نیز همه الفاظ ترکی دخیل را- به قول خودش- ذکر نکرده است. ذکر این نکته هم لازم است که بعضی از کلمات مذکور در این فهرست منشأ ترکی ندارند، اما فرم دخیل در گلین قیهیی از ترکی دخیل است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تشکیک در اسم آذری-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-07:37 ق.ظ

 اصطلاح آذری در حال حاضر سه دلالت دارد؛

1.      زبانی که به زعم عده‎یی در آذربایجان رایج بوده و ترکی جای آن را گرفته است.

2.       قومی که به زبان فوق متکلم بوده‌اند و به زعم بعضی فقط زبانشان تغییر یافته و امروز پابرجا هستند.

3.       منسوب به آذربایجان یعنی آذربایجانی.

 در این مختصر استدلال خواهم کرد که هر سه معنی فوق مستحدث و بی‌سابقه و برای اغراض سیاسی ابداع و اختراع شدند. اطلاق اصطلاح آذری به زبان خاصی، تا زمان کسروی سابقه‎یی ندارد؛ در فرهنگ‌های فارسی و معاجم، آثار ادبی، تاریخی و جغرافیایی فارسی ادنی اشاره‎یی به زبان موسوم به آذری وجود ندارد. آنچه مستمسک کسروی و موافقین اوست، اشارات یاقوت حموی و سمعانی است[1]. لذا این دو را با دقت بیشتری مرور می‌کنیم. ولی قبل از آن اشاره شود که یعقوبی در تاریخش تعبیری دارد که مورد استناد برای آذری قرار گرفته است. وی گوید: اهالی بلاد آذربایجان مخلوطی از عجم آذریه و جاویدانیه‌اند. اینجا مشخصاً آذریه و جاودانیه نه اسم قوم که اشاره به عقیده دارد. همانطور که جاودانیه اتباع جاویدان از همراهان بابکاند. آذریه هم احتمالاً به یکی از عقاید و مذاهب مشابه اطلاق میشده است. در واقع دلیلی هم بر دلالت آذری بر قومیت نیست. زیرا قبلاً "عجم" گفته شده است.

تصور میکنم که منشأ قول یاقوت مبنی بر اینکه مردم آذربایجان را زبان موسوم به آذری/آذریه است که کسی جز خودشان آن را نمی‌فهمد، مطلب سمعانی باشد. زیرا از فحوای آن مطلب نامفهوم بودن آذری برای ابوالعلاء معری که خود محتملاً آشنایی ولو سطحی با فارسی داشته، استنباط می‌شود. انتصاب به آذربایجان در متون متقدم عربی به صورت آذربیجی مشاهده میشود. این فرم انتساب سماعی است، اما در اسامی مشابه نظایری دارد. مثلاً الصوف الاذربیجی یعنی پشم آذربایجانی به واسطه لطافتش شهرتی داشته است. به هر حال، سمعانی در حکایتی که از ملاقات خطیب تبریزی، شاگردِ ابوالعلاء معری در معره با یکی از اقوامش نقل میکند، گویا خطیب و فامیلش به زبانی تکلم میکنند که برای ابوالعلاء نامفهوم بوده و عباراتی از آن مکالمه را هم یادداشت میکند. سپس از نام آن زبان می‌پرسد. خطیب می‌گوید که آن را آذربیه می‌خوانند. منشاء نقل قول سمعانی چیست؟ نمیدانیم. چرا این نقل قول در منابع دیگر نیست؟ در هر صورت، همین قول، منبع یاقوت خواهد بود. احتمال آن که عبارت یعقوبی منبع سمعانی باشد، ضعیف است. به هر حال تصحیف و تحریف به حدی در کتاب قدما، بالاخص در اسامی خاص و نوادر وجود دارد که در بسیاری از اوقات رسیدن به اصل اسامی در فقدان منابع موازی یا به زبانهای دیگر غیرممکن میشود(مثلاً به مقدمه دکتر محمد معین بر برهان قاطع یا تحلیل پیتر گلدن از اسامی خزری موجود در متون عربی و فارسی رجوع کنید.)

در هر صورت در فقدان شواهد بیشتر، این موارد را باید مشکوک تلقی کرد. بعد از یاقوت و دوران مغول، دورانی است که در آن آذربایجان در چهارراه حوادث قرار میگیرد و سیاحان، مورخان مصنفان بسیاری در این ناحیه حاضر میشوند و حوادث و وقایع را ثبت میکنند. اما هیچگاه اشاره‎یی به زبان آذری را شاهد نیستیم. حمدالله مستوفی که گاهی اطلاعات جزئی درباره برخی نقاط می‌دهد، از آذری‌ها یادی نمی‌کند. وی که از زبان گشتاسبی، ترکیب ترک و تالش در کلیبر و نظایر آن یاد می‌کند، چطور از زبان بزرگتری که باید آذری می‌بود، غافل مانده است؟ مورخین عصر مغول مانند خواجه رشید الدین  همدانی مثلاً در وقفنامه ربع رشیدی و کتب تاریخی‎اش، صفوه‌الصفای ابن بزاز اردبیلی، رسائل متنوع و کثیره سفینه تبریز، آثار حاضرین در رصدخانه مراغه از اقصی نقاط عالم اسلام (زیر نظر خواجه نصیرالدین طوسی) تواریخ مربوط به سلاسل آق قویونلو و قراقویونلو مانند عالمآرای امینی روزبهان خنجی اصفهانی یا دیاربکریه ابوبکر تهرانی، تاریخ شیخ اویس (جریده) ابوبکر قطبی اهری، روضات الجنان و جنات الجنان حسین کربلایی، روضه اطهار حشری تبریزی درباره مزارات تبریز و حوالی، سیرت جلال‎الدین مینکبرنی(شهاب‎الدین نسوی و کتاب دیگر مؤلف یعنی نفثه‎المصدورمطلع سعدین و مجمع بحرین(عبدالرزاق سمرقندی) و خلاصه هیچ متن دیگری، اشارهیی به قوم آذری یا لسان آذری مشاهده نمیشود. به این موارد باید آثار جغرافیایی مانند المسالک و الممالک اصطخری، حدودالعالم مجهول المؤلف و آثار بسیار دیگری را افزود. محققینی که حوادث قرون متقدم اسلامی را ثبت کردهاند و کسروی تلخیصی آنها را در شهریاران گمنام آورده است و عموم مورخین آن دوران مانند طبری، ابن اثیر، ابن مسکویه، و.. یادی از اصطلاح آذری نکردهاند. بنابراین در فقدان شواهد قابل اعتماد به آنچه از یاقوت نقل میشود، باید با دیده تردید نگریست. آیا رشیدالدین فضل‌الله، حمدالله مستوفی، حشری تبریزی، ابن بزاز اردبیلی، حسین کربلایی و ده‌ها مؤلف محلی و یا حاضر در منطقه، اولی به ذکر این زبان و قوم نبوده‌اند؟

 دلیل دیگر بر ابداع این اسم توسط کسروی، اشارات خود اوست؛ کسروی در موارد متعددی اشاره میکنند که "ما آن را آذری می‌نامیم". مثلاً در بحث از دوبیتی‎های منسوب به شیخ صفی گوید: "در سلسله النسب ننوشته این دوبیتی‌ها در چه زبانیست. ولی ما چنان كه گفتیم، بیگمان آن را در آذری می‌شناسیم(کذا! ترجمۀ تحت‎اللفظی از ترکی است) .زیرا در جایی كه بودن آنها از شیخ صفی دانسته شد، بیگمانست كه شیخ صفی آنها را جز بزبان خود نسروده.” مثال دیگر در خصوص شواهد شعری که از جُنگ تالش نقل کرده، جنگی که ناصر روایی از معتقدین به تئوری آذری یافته و برای کسروی ارسال کرده بود، با اذعان به اختلافات ما بین آنها و نمونه های که وی آذری نامیده بود، می‌گوید که ما مجموع آنها را آذری می‌خوانیم. آیا در آن جُنگ، اشارهیی به نام آذری می‌شود؟ البته که خیر.

***

اجازه دهید فرض را بر این بگذاریم که هیچ یک از تشکیکات در خصوص این سه اثر وارد نیست و اسم آذریه در هر سه آمده و در همه موارد دلالت بر زبان یا قوم آذری دارد. سوال این است که چرا فقط در منابع عربی این اسم وجود دارد و در منابع فارسی معاصر متونِ مزبور یا منابع متأخرتر نیست. بدیهی است که فارسی زبانان بیش از اعراب باید به تفاوت "آذری" و سایر زبان ها آذری و سایر زبان ها توجه میکردند. زیرا آذری باید واریانت/لهجه مبهم/نامفهوم/ دشوارفهمی از زبان آنان بوده باشد. و الّا برای اعراب، فارسی و "آذری" و نظایر آن علی السویه بوده است. باری در جواب سوال فوق به صورت حصر منطقی دو راه وجود دارد؛ یا این زبان محو و ناپدید شده است و یا آنکه تحت اسم دیگری به حیات خویش ادامه داده است. اگر شقِ اول را قبول کنیم، عمده دعاوی آذریسم مخدوش می‌شود و تقریباً هیچ یک از شواهد مذکور برای آذریسم و آذری قابلیتِ استناد و اعتبار نخواهند داشت. زیرا باید قبول کرد که ابیات و الفاظ مزبور متعلق به زبانی بعد از آذری و دوره  "پست‌آذری" است. بعید است که چنین احتمالی پذیرفته شود. شق دوم آن است که آذری تغییر اسم داده است. در آن صورت باید سوال کرد که اسم جدید و متأخر چه بوده است؟ آیا محتمل است که تغییر اسم، چنان سریع و رادیکال بوده که ردّی از اسم آذری در کتب و منابع برجای نمانده است؟ عدم ذکر اسم قوم/زبان مذکور در منابع معاصر و قبل از یاقوت چه توجیهی دارد؟ چرا ما زبان/قومی را به اسم منسوخ آن می‌خوانیم؟ گذشته از اینها چگونه ممکن است قومی/زبانی مستقر در گستره جغرافیایی نسبتاً وسیعی به یکباره و دفعتاً تغییر اسم دهد و همه اهالی و متکلمین متفق القول اسم جدید را پذیرا شده و اسم سابق شان را متروک سازند؟ بنابراین باید قبول کرد که آنچه در متون عربی مذکور آمده تصحیف و تحریف است. حدسم آن است که در کتاب سمعانی، تعبیر "آذربیجیه" وجود داشته و منظور منسوب به آذربایجان/آذربیجان بوده است. اما آذربیجیه نه لزوماً اسم زبان یا قوم، که اصطلاحی جغرافیایی بوده و منظور خطیب تبریزی آن بود که این زبان در آذربایجان تکلم میشود. یاقوت محتملاً از نسخه محرّفی استفاده کرده یا آن که نسخۀ وی بعدها تحریف شده است.

***

اما اطلاق آذری به قوم خاصی، حتی در رساله کسروی(آذری یا زبان باستان آذربایجان) هم وجود ندارد. تصور میکنم که این تحول بسیار متأخرتر باشد. ممکن است نطفۀ این ایده، در دهه ۱۳۳۰ هجری شمسی منعقد شده باشد. زیرا که در مطالب نشریات و کتب ۱۳۲۰ هم این تعیبر را مشاهده نکردهام. آذری به عنوان مترادف آذربایجانی باید متأخرتر از همه باشد و ناشی از استراتژی امتناع و اجتناب از اطلاق عنوان ترک به مردم آذربایجان. اگر مردم آذربایجان ترک نیستند و ترکی زبان‌اند(البته با اندکی تخفیف یعنی قبول ترکی بودن زبانشان) باید اسمی می‌داشتند. کشف کسروی این راه را هموار کرد.

***

 ممکن است گفته شود که مولفین مزبور و یا بعضی از آنها به جای اشاره به زبان آذری از زبان اردبیلی و تبریزی و نظایر آن و یا فهلویات یاد کرده‌اند. چه فرقی می‌کند که آذری گفته باشند یا این قبیل تعابیر را به کار برده باشند. برای این نکته جوابی تفصیلی لازم است. اما عجالتاً و استطراداً توجه دوستان را به یک نمونه و آن هم کلام حکیمانه کنفوسیوس جلب می‌کنم. کنفوسیوس به اهمیت نامگذاری واقف بوده و بسیار بر آن تاکید می‌کند؛ تعبیر محوری وی، چنگ مینگ(Chengming)‌به معنی تصحیح اسامی است. به زعم وی، اگر اسامی مابه ازاء واقعی نداشته باشند، زبان هم حاکی از حقایق نخواهد بود؛ رفاه و تربیت هم به سامان نخواهد بود؛ لذا تنبیه و مجازات در موضوع خود نخواهد بود؛ و مردم نخواهند دانست که با دست راه بروند یا با پا.. پس تصحیح اسامی قدم اول مرد عاقل است. خلاصه کلام- کلامی که خود محتاج شرح و بسط اساسی است-آن که وقتی اسمی غیردقیق است، اشکالات فکری و عملی بسیاری پدید میآورد که اغتشاش فکری بخشی از جامعه در قبال آذری مثالی از آن است.



[1]  ضرورتی برای ذکر مآخذ این نقل قول‌ها نیست. کافی در اینترنت  الفاظ فوق یا تعبیر آذری تایپ شود تا صدها وبلاگ و وب سایت و پرتال که آذریات را بدون ادنی تصرفی نقل و تکرار میکنند، ظاهر گردد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تشکیک در اسم آذری-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 24 بهمن 1396-07:37 ق.ظ

 اشارت: آنچه می‌خوانید تلفیقی از دو مطلب نسبتاً مجزاست که در سنوات قبل قلمی کرده بودم و اینک با تغییرات جزئی در اختیار علاقه‌مندان قرار می‌گیرد. لذا ممکن است متن ناهمواریهای داشته باشد. اما چون تصور می‌کنم نتوانم در آینده قریب مجال ورود به این بحث را داشته باشم، نشر آن را مفیدتر از حفظ و آرشیو کردنش دانستم.

 از حدود یک صد سال قبل تا امروز، ایده‎ "آذری" ایجاد و ترویج شده است و حول آن ایده، یک برنامه تحقیقاتی (به معنای مورد نظر ایمره لاکاتوش) به وجود آمده است و محققان و مؤلفان متعددی در داخل آن پلان کلی به تحقیق و تألیف مشغول شده‌اند. جوهرۀ این ایده آن است که زمانی در آذربایجان زبانی به نام آذری وجود داشته و این زبان با آمدن ترکان مغولان به زور یا به تدریج متروک شده و مردم محل ترکی‌زبان شده‌اند. استنباط ضمنی و در اغلب اوقات صریح از این ایده آن است که چون ترکی، زبانی تحمیلی یا جدیدالورود است و چون مردم آذربایجان در اصل نژاد ترکی ندارند، بلکه ایرانی اصیل و آریایی نمی‌توان برای حقوق این زبان تلاش کرد و بهتر آن است که با برنامه‌ریزی به همّت مردم محلی به تدریج و یا به سرعت از شرّ یادگار مغولان و زردپوستان خلاص شویم.

 در خصوص مغالطۀ اخیر یعنی استنباط ضرورت نابودی ترکی و یا مستحق حقوق نبودن آن از راه اثبات فرضیه ترکی‌زبان شدن آریایی‌نژادان یا حداثت زبان ترکی در آذربایجان قبلاً بحث شده است. لذا در اینجا به آن نمی‌پردازم. اگر گزاره‌های این پارادایم را یعنی پارادایم آذری را تلخیص کنیم جوهرۀ آن را در موارد زیر می‌توان پیدا کرد.

1.      قبل از ورود زبان ترکی، زبانی به نام آذری در آذربایجان رایج بوده است.

2.      آذری یکی از لهجه‌های فارسی/پهلوی (بنا به نظرات مختلف) بوده و تا دوره‌های اخیر رایج بوده است. بعضی این تأخر را حتی تا قرن دهم هجری بعضی تا عصر قاجاری و بعضی حتی تا صد سال قبل هم گفته‌اند.

3.       بقایایی از زبان آذری در مطاوی کتب و دواوین شعرای متقدم باقی مانده که از آن جمله است دوبیتی‌های شیخ صفی الدین اردبیلی

4.       علاوه بر قطعات مذکور در بند ۳، الفاظ فراوانی از زبان آذری در زبان ترکی آذربایجان باقی مانده است. برخی اعتقاد یافته‌اند که حداکثر ۲۰ تا ۳۰ درصد لغات و عناصر موجود در ترکی آذربایجان از ترکی است و مابقی از آذری و فارسی. در این زمینه لغتنامه ها و واژهنامه های متعددی تالیف و منتشر شده است. برخی نیز از ترجمه اصطلاحات فارسی در "آذری" و به قول خودشان تعبیرات مشترک بحث کرده و کتاب‌ها و تألیفاتی هم منتشر کرده‎اند. در این زمینه هم نکته هایی قبلاً مورد بحث قرار گرفته است و غیرعلمی بودن اغلب آنها نشان داده شده است.

5.       اسامی جغرافیایی/توپونیم‎های آذربایجان هم، تورک نشین نبودن و آذری بودن اهالی را اثبات می‌کند. اسامی روستاها، رودخانه‌ها و کوه‌ها و و.. مؤید این ادعاست.

6.        ترکی به زور بر مردم آذربایجان تحمیل شده و به دلیل اکثریت یافتن ترکان نبوده است. چون حکام محلّی ترک بودند مردم مجبور شدند که ترکی صحبت کنند و زبان ترکی این چنین رواج یافت.

7.       چون ترکی زبان اصلی (و حتی مادری) مردم آذربایجان نبوده و مردم آذربایجان از نژاد آریایی هستند، هر کس از زبان ترکی و حقوق آن دفاع کند، عامل خارجی، پانتورکیست، جاسوس و نظایر آنهاست. زیرا انسان شریف آذربایجانی، همواره عاشق زبان فارسی بوده و آثار فراوانی به آن خلق کرده است. پس دلیلی ندارد که این گوهر را بدهد و آن جنس تقلبی و خزف را بگیرد(این سفسطه را هم مستقلاً تحلیل کرده‌ام).

8.      راه خروج از مشکلات این "میراث شوم"، یعنی زبان تحمیلی ترکی، آموزش و پرورش یا به تعبیر عصر رضاخانی معارف و تربیت است.

***

میتوان گفت که گزاره‌های فوق خلاصه‎یی از آراء شارحین این تئوری است. البته در جزئیات و استدلالات این محققین تفاوتهای جزئی هم مشاهده می‌شود. بعضی از آنها در حوزه‌های خاصی "تخصص" یافته‌اند؛ مثلاً م.ج. شعار بر لغات دخیل از "آذری"، متمرکز شده بود؛ ادیب طوسی، عباس ماهیار نوابی روی بقایای مکتوب آذری و زبان روزمره مردم کار می‎کردند. عبدالعلی کارنگ، منوچهر مرتضوی بر لهجههای زنده و بازماندۀ ادعایی از آذری تمرکز داشتند. البته افراد دیگری هم روی مباحث کلّی و مشتمل بر همه گزارههای فوق کار کرده‎اند؛ احمدکسروی، یحیی ذکاء، محمد امین ریاحی خویی، عباس اقبال آشتیانی و دیگران. به عنوان کسی که مدتی از عمر خویش را صرف مطالعه این قبیل آثار کرده است، میتوانم بگویم که به ندرت نکته خارج از آثار مؤلفین فوق وجود دارد که در آثار دیگر آمده باشد. به تفاریق مطالبی در نقد بعضی از وجوه گزارههای پارادایم آذری نوشتهام و انشاالله باز هم در فرصتهای آتی خواهم نوشت. آنچه در این مختصر بر آن تأکید و اصرار دارم، نقد صحّت، اعتبار و دقت تعبیر آذری است که اغلب بی‌توجه به سابقه، شمول و وثاقت آن، لقلقه لسان می‌شود.

 آیا چیزی به نام زبان آذری وجود داشته است؟

 معتقدم که اصطلاحا آذری به عنوان یک زبان جعلِ احمد کسروی است. در ادامه از آن تفصیلاً بحث خواهد شد. اما قبل از آن، ایضاح یک نکته ضروری است، نکته‎یی که قبلاً هم از آن بحث کرده‌ام. انکارِ اصطلاحِ آذری به معنای نفی وجود زبان‌های غیرترکی در آذربایجان چه در طول تاریخ و چه در حال حاضر نبوده و نیست. معتقدم با آن که به قول مرحوم پروفسور هنینگ نمی‌توان از ماهیت زبانی که در گذشته‌های دور در آذربایجان رایج بوده با دقت و قطعیت سخن گفت، اما می‌توان نکاتی را در این زمینه استنباط کرد. شخصاً بر این اعتقادم که در گذشته، زبان‌های تالشی و تاتی قلمرو و حوزه های وسیع تری داشتند و بسیاری متکلمین به آنها جابجا شده و به نواحی شرقی‌تر کوچ کرده‌اند. از طرف دیگر زبان گورانی که اینک در کردستان و مناطقی از کرمانشاه و عراق متکلمینی دارد، احتمالاً در گذشته در عرض‌های شمالیتر بوده و با آمدن ترکان و ییلاق و قشلاق عشایر ترک و مغول به نواحی جنوبی‌تر رانده شده‌اند. اطلاق عنوان گوران به اهل حق یادگار آن دوره می‌تواند باشد. در دوره‌های اخیر هم با ورود و بعدها اسکان عشایر کُرد، دایره حضور گورانها محدودتر شده است. متکلمین زبان زازا در ترکیه که در مناطق مرکزی آناتولی حضور دارند و خویشاوندی زبانشان با تالشی محرز به نظر می‌رسد- احتمالا مدت‌ها در آذربایجان ساکن شده‌اند و بعدها در اثر فشار جمعیتی و یا حوادث سیاسی به نواحی غربی‌تر کوچ کرده‌اند[1]. علاوه بر اینها زبان‌های اقلیت مانند ارمنی، آشوری/سریانی و عبری(احتمالاً)، گرجی و محتملاً زبان‌های قفقازی هم در مناطقی از آذربایجان شایع بوده‌اند و احتمالاً بتوان بقایایی از آنها را در اعلام جغرافیایی، توپونیم‌ها و نظایر آن یافت. مثلا در روضۀ اطهار حشری تبریزی، مزارات بسیاری از مشایخ و عرفایی ذکر می‎شود که اهل سایر ولایات و بالاخص صفحات گیلان بودهاند. بی‌شک به دلایل استراتژیک و جغرافیایی اقوام دیگری هم از این نواحی عبور کرده و یا در این مناطق ساکن شده‌اند. برخی اشارات پراکنده به حضور اقوام کرد و قشلاق آنها در مناطقی چون سواحل ارس، اشنویه، شهرزور و نواحی دیگر شمال عراق که از قرون پنجم و ششم قابل تشخیص می‌شود، نیز حائز اهمیت است. البته کردهای امروزی در آذربایجان عمدتاً از عصر صفویه و با جریانهای سیاسی و با هدف جذب عشایر کرد در جنگ با عثمانی در نواحی آذربایجان و جنوب آن اسکان یافته‌اند. اسامی جغرافیایی ترکی در این نواحی و جدیدالتاسیس بودن عموم شهرهای کردنشین جنوب آذربایجان هم این ایده را تایید می‌کند. در هر حال منظور من انکار وجود این تنوع نبوده و نیست. هدف نشان دادن این نکته است که تنوعات مذکور با اصطلاح آذری یک کاسه شده تا در ایجاد تقابل و دوآلیسم "ترکی-آذری" جبهه ضدترکی را انسجام و وحدت بخشد. در این تجمیع/تلفیق/ترکیب، نکات ظریف و مهمی وجود دارد که در ادامه به بعضی از آنها اشاره خواهد شد.

***



[1] برخی ناسیونالیست‌های کرد، زازاها و گورانها را به همراه لرها، کرد می‌خوانند. البته امر و ادعایی غیرعلمی است. کردی عبارت از سورانی و کرمانجی بوده و به زبان‌های ایرانیکِ جنوب شرقی تعلق دارد و لذا با فارسی و بلوچی نزدیک و همریشه است. گورانی، زازایی و تالشی از زبان‌های ایرانیکِ شمال غربی محسوب می‌شوند. در این خصوص می‌توان به مقالات آساطوریان و مکنزی مراجعه کرد.

[2]  ضرورتی برای ذکر مآخذ این نقل قول‌ها نیست. کافی در اینترنت  الفاظ فوق یا تعبیر آذری تایپ شود تا صدها وبلاگ و وب سایت و پرتال که آذریات را بدون ادنی تصرفی نقل و تکرار میکنند، ظاهر گردد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آیا ترکی لفظی برای شهر ندارد؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 29 دی 1396-07:52 ب.ظ

تمایلی نداشته و ندارم تا از مسایل روزمره‎یی که علی‌الخصوص در فضای مجازی و رسانه‌های اجتماعی مطرح می‌شود، بحث کنم. چون اغلب این مباحث سطح نازلی دارند و به صورت پولمیک و مملو از احساسات ناسیونالیستی و به طور کلّی ایدئولوژیک‌اند. لذا سودی بر نقد آنها مترتب نیست. این مشاجرات از قماش بحث‎های کودکانه‌اند که "دلت بسوزه! مال من بوق هم میزنه!". اما طرح این ایده را مکرراً و متواتر دیده و شنیده‌ام که گویا ترکی اصطلاحی برای شهر و شهرنشینی ندارد. ظاهراً از این جا-به صورت ضمنی یا صریح-نتیجه حاصل می‎شود که ترکی ناتوان و غیرمدنی است. در جوّی سیاست‎زده که کوروشیسم، رسالات و کتب و اظهار لحیه‎های ژورنالیستی و پوپولیستی بر آن غالب است، جوابگویی به چنین ادعاهایی بیفایده است. لذا صرفاً به بعد فیلولوژیک و اتیمولوژیک مساله توجه خواهم کرد.

***

تا جایی که می‌دانم حداقل دو لفظ ترکی به معنی شهر در منابع کلاسیک ترکی وجود دارد. تصور می‌کنم قبلاً به اتیمولوژی آنها استطراداً اشاره کرده‌ام.

1.      اولوش(uluş): در منابع ترکی مکرراً مذکور است به کلاوزون و کاشغری و کتیبه‎های اورخون و ...رجوع شود. استاروستین و همکارانش در فرهنگ اتیمولوژیک زبانهای آلتاییک برای اولوش اتیمولوژی آلتاییک مطرح کرده‌اند. اما قبلاً هم اشاره کرده‌ام که می‎شود اولوش را به شکل زیر تحلیل کرد: اول(ul) به معنی پایه، اساس، پی، قاعده با پسوند –Xş ترکیب شده است. پسوندی که از اسامی اسم می‎ساخت و شواهدی از آن را در یکی از مطالب سابق آوردم. اولوش در صورت مغولی شدۀ آن یعنی اولوس(ulus) معنایی متفاوت‌تر "قوم، ملت" یافته و در مغولی و بسیاری از زبان‌های ترکی رواج دارد. انتقال از معنای مردم/ اهالی به شهر و بالعکس نظایری دارد. من جمله در لاتین، civitas چنین تطوری داشته است. بنوشتۀ محمود کاشغری اولوش در چگلی به معنی قریه و در بالاساغون و سایر نواحی به معنی شهر بوده است. مردم بالاساغون این شهر را قوز اولوش(Quz Uluş) هم می‌خواندند. به زعم کلاوزون و سایر محققین، اولوش در ابتدا به معنی کشور/مملکت بوده و تفاوتش با ائل/ایل آن بوده که معنایی جغرافیایی از آن مستفاد می‌شد. در حالی که ائل مضمونی سیاسی داشت. کلاوزون نقل می‎کند که در یک سکۀ ضرب تفلیس به تاریخ 644 هـ. ق. تعبیر اولوغ مونقول اولوش بگ(=بیگ/امیر امپراتوری عظیم مغول) مشاهده می‌شود. در لغت ابن مهناء هم ترجمۀ "قریه، ولایت" برای آن ذکر شده است.

2.      بالیق(balıq): به معنای شهر نه فقط در ترکی کلاسیک رواج داشته که امروزه هم در خلجی به معنی روستا رایج است. در اسامی تاریخی متعددی من جمله بش بالق/بالیغ، خان بالق/بالیغ در متون فارسی ضبط شده است. در نزهه‎القلوب حمدالله مستوفی از قریه‎یی به نام قتلغ بالغ(=شهر/ده مقدس) در منطقه ساوه/آوج یاد می‎شود. دوستی که اطلاعات خوبی در خصوص منطقۀ بیناب دارد به من اطلاع داد که در آن صفحات و در جوار دریاچۀ سابق اورمیه، محلّی به نام قارابالیق وجود دارد. از آنجا که آن دریاچۀ مرحومه هیچگاه ماهی نداشته است، این اسم را باید به معنی شهر/ده سیاه(بزرگ؟) تلقی کرد. بالیق به صورت بالغاسون در مغولی دخیل شده و تصور می‎رود که با بالچیق(=گِل، [دیوارِ]گِلی) مرتبط باشد. بالیق اساساً به صورت مستقل هم معنای گِل داشته و در دیوان کاشغری ضبط شده است. کاشغری بالیق/بلق را در معنای پناهگاه، قلعه و شهر می‎داند و از بیش بالیق و یئنگی/ینکی بلق یاد می‌کند(ص 235 ترجمۀ فارسی). محققین اشاره کرده‌اندکه در دورۀ حکومت یوآن، بالیق در چین رواجی یافت و حتی جای بالغاسون مغولی را هم گرفت. علاوه بر پایتخت تابستانی امپراتوری یعنی دایدو(Daidu) که قان/خان بالیق خوانده می‌شد، شهرهای دیگری هم این با این واژه تسمیه شده بودند؛ مانند ژن دینگ فو(Zhen ding fu) که آق بالیق نامیده می‌شد.  

یکی از دیگر از اصطلاحات مربوط به شهر در ترکی قدیم، تورا(tura) بوده که در اصل به قلعه و یا استحکامات متحرک اطلاق می‌شد. تورا در مغولی به معنی سپر و قلعه هم وارد شده و محتملاً در چند توپونیم ایران حضور دارد: از جمله شهر توره در بخش زالیان شهرستان شازند واقع در استان مرکزی احتمالاً از همین واژه است. تورا در سیبری و ترکی شمالی معنای شهر و روستا دارد.

در زبان‌های ترکی سیبری و شمالی(تاتاری، باشقیری، قیرقیزی، قزاقی) آویل(avıl) به معنی روستاست. آویل واریانتی از آغیل است که با فرم آغل در فارسی هم حضور دارد. تحول از آغل به محل سکونت/موطن نظایری دارد از جمله وطن و موطن عربی و میهن فارسی چنین تحولی داشته‌اند. در ترکی حداقل دو لفظ دیگر هم برای روستا وجود ثبت شده است؛ اوتار(otar) که در ترکمنی، تاتاری، قیرقیزی، قزاقی و.. به معنی 1. مرتع، 2. روستا، وجود دارد. حدس زده می‌شود که اوتار در اصل از فعل *اوتاماق "چراندن" مرتبط باشد. تبدیل اسامی مزارع و مراتع به روستا هم سوابق زیادی دارد. لفظ سوزاق(sozaq) هم که در ترکی قدیم به نظر رسیده، به زعم استاروستین و همکارانش به معنی روستا بوده و نظایر آلتاییک خوبی دارد.

بسیاری از شهرها/روستاها در اصل از اقامتگاه‌های زمستانی به وجود آمده‌اند و به همین دلیل است دهها روستای ترک‎نشین و غیرترک‌نشین اسم یا صفت قشلاق دارند.

***

اصطلاحات مربوط به شهر و روستا در ترکی غربی دخیل از فارسی و عربی است؛ شَهَر در آذربایجان و شهیر(şehir) در آناتولی دخیل از فارسی‌ است. کؤی(köy) در ترکیه دخیل از فارسی به نظر می‌رسد، اما نیشانیان احتمال منشأ ارمنی را هم مطرح می‌کند، که بیراه نمی‌نماید. اصطلاح ارمنی خود دخیل از اورارتویی بوده و لفظی قدیمی است. لفظ کند(kend) و کنت(kent) هم از سغدی دخیل است و منشأش معلوم. قریه از عربی در فارسی و ترکی دخیل شده و لفظی محتملاً با منشأ آرامی است. در عبری هم نظیری دارد(kiryat) و باید در نهایت به فنیقی krt برسد. آیا پسوند ـگرد/ـکرت در توپونیم‌های ایرانی و ارمنی با این واژه ارتباطی دارد؟ نمی‌دانم. لفظ بلد، بلدیه و بلده هم عربی است. اما به عقیدۀ محققین در اصل منشأ یونانی(politeia"شهر") دارد.

باری مشاهده می‎شود که در ترکی اوغوزی و غربی، لغات اصیل ترکی مربوط به شهر و روستا به مرور فراموش شده و جای خود را به الفاظ دخیل داده است. چنین پدیده‌یی در تماس‌های زبانی امری غریب نیست. در این خصوص تأثیر تغییر دین را نباید از یاد برد. محمود کاشغری به تفاوتهای جالبی بین زبان ترکان غیرمسلمان(به بیان وی: کافر و مشرک که مراد عمدتاً بوداییان است) و ترکان مسلمان اشاره می‌کند. می‌دانیم که این هر دو یک زبان بودند. تغییر دین باعث نزدیکی به جوامع متدین به دین جدید شده و عناصر و مفاهیم دوران "جاهلی" یعنی پاگانی، نسیاً منسیا می‎شود. تفاوت مشابهی بین هندی/هیندی و اردو مشاهده می‌شود که یک زبان با دو خط است و به دلیل تأکید بر مذهب متفاوت در دهه‌های اخیر عناصر سانسکریت در هندی رو به کثرت گذاشته است. برای مثالی دیگر توجه کنید که تقریباً هیچ یک از عناصر ترمینولوژی نسبتاً وسیع طهارت در مذهب زرتشت به کتب فقهی اسلامی راه نیافته است. در حالتهای افراطی تغییر دین به تغییر زبان هم منجر می‌شود؛ نظیر عرب شدن مردمان شمال افریفا، اسلاو شدن بلغارها بعد از قبول مذهب ارتدکس، ترکی زبان شدن اؤنگوت‎های مغولی‌الاصل پس از قبول مسیحیت به دست میسیونرهای ترک.

***

حال که مروری بر الفاظ ترکی کردیم، خوب است به الفاظ فارسی و غربی(انگلیسی و فرانسه) هم نظر بیفکنیم؛

در فارسی لفظ شهر معروف است و می‎دانم که در اصل از xşathra در اوستایی متحول شده است. خشثره در اصل به معنی "قلمرو پادشاه، دولت[تحت حاکمیت یک پادشاه]" بوده است. در پهلوی هم شهر/شَتْر قریب به همین معنی بوده و لذا مراد از ایرانشهر، مملکت ایران است و نه شهری خاص. معادل شهر به معنی مزبور در عربی "مملکت" و در ترکی قدیم "ائل/ایل" بوده است. پولیتئیای یونانی و بلد مأخوذ از آن هم، همین معنی را داشته است. کلمه را باید با  Stadt "شهر"  در آلمانی قیاس کرد که واریانتی از آن Staat به معنی دولت است. اما لفظ دِه/دیه مأخوذ از دهیو است که خود به معنی "قلمرو، ولایت" بوده و لذا با ائل/ایل و احیاناً بؤلوک ترکی معادل بوده است. تحول آن از قلمرو به ده/روستا با تطور خشثره قابل قیاس است. تا جایی که می‌دانم رُستاق و روستا هم تحول مشابهی داشته‌ است. گرچه عجالتاً اتیمولوژی آن را نمی‌دانم.

در زبان انگلیسی، city رایجترین اصطلاح بوده و دخیل از cité فرانسه بوده و لفظ فرانسه هم ریشه در civitas لاتین دارد. کیویتاس خود واریانتهای متعددی دارد و در اصل به "عضویت در یک جامعه" اطلاق می‌شده و سپس به خود جامعه تسری یافته آنگاه به دولت و شهر مبدل شده است. ائل/ایل ترکی مسیری معکوس طی کرده است و از قلمرو به اهالی قلمرو حرکت کرده است. لفظ village "روستا" هم البته دخیل از فرانسه  بوده و همریشه با ville "شهر" و village "دِه" فرانسوی است. منشأ نهایی آن villa در لاتین است که در اصل به معنی "خانه، مزرعه" بوده است. محققان ریشۀ هندو اروپایی آن را *weik- بازسازی کرده و معنای اصلی آن را "قبیله" می‌دانند که قابل قیاس با ویس اوستایی است.

علاوه بر آن دو، town هم که لفظ رایجی بوده و شکل قدیمی‌تر آن به صورت پسوند  -ton در توپونیم‌های بریتانیا و امریکا به کرّات مشاهده می‌شود، از tun در انگلیسی قدیم به معنی "منطقۀ محصور، مزرعه، خانۀ مسکونی" مأخوذ بوده و از قرن دوازدهم میلادی معنی روستا کسب کرده است. پسوند یونانی ـپولیس(-polis) هم در اسامی مشاهده می‎شود در اصل یونانی بوده و به معنی "قلعه، تپه، دولت" بوده است.

بدین ترتیب مشاهده می‌شود که در این زبانها، در اصل قلمرو حکومت پادشاه، مزرعه، خانه، قلعه،  قبیله کم‌کم به قریه و یا شهر تسری یافته است. عناصر ترکی این حوزه‌ها، غنای خود را دارد و مشغول شدن به آنها مجالی وسیع می‎طلبد. صرفاً به چند لفظ مربوط به قبیله اشاره می‌شود؛ اوبا به معنی ایل و طایفه، اوْق/اوق(uq/oq) به معنایی مشابه(قیاس کنید با اوغوش(uġ) "خانواده، ایل و تبار") و لفظ بوْی به همین معنا که مأخوذ از boδ در ترکی قدیم که جمع غیرمتعارفی از آن بوْدون(bodun) به معنی کنفدراسیون طوایف، مردم/قوم در کتیبه‎های اورخون آمده است. لفظ اخیر اغلب به اشتباه budun خوانده شده است. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کوروش‌آباد و اردشیر

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 4 دی 1396-07:54 ب.ظ

چندی قبل دوستان کپی فایلی را برایم فرستادند که در آن ادعا شده بود، در عصر ناصرالدین شاه قاجار، دو روستا در اردبیل/آذربایجان به نامهای کوروش‌آباد و اردشیر وجود داشت. اسکن نسخۀ خطّی هم مؤید این دعوی بود. اسم اردشیر به عنوان اسم مکان برایم قابل فهم بود. زیرا که این اسم در دوران بعد از اسلام در نامگذاری افراد زیادی، اعم از فارسی زبان و ترکی زبان و یا اعضای قومیت‎های دیگر مورد استفاده بوده است و با توجه به رواج پروسۀ تبدیل اسم شخص/آنتروپونیم به اسم مکان جغرافیایی/توپونیم، وجود چنین اسمی غرابتی نداشت. فی‎الواقع یک روستا هم با این اسم در ورزقان/قراداغ وجود دارد. گرچه مطمئن نیستم که این توپونیم حقیقتاً همان اسم خاص مشهور اردشیر باشد، ولی چنین نامی استبعادی هم ندارد.

***

 اما نام کوروش‎آباد از لونی دیگر است. می‎دانیم که نه فقط در دوران اسلامی کسی با این نام شناخته نمی‎شود (تا جایی را هم آباد کرده باشد!) بلکه حتی در ادوار اشکانی و ساسانی و متون پهلوی و اوستایی و منابع فارسی و پازند زرتشتی هم نشانی از ان اسم نیست. لذا آدمی به تردید می‌افتد. هر چه در اینترنت و اسامی روستاهای منطقه و آذربایجان تفحص کردم، اسمی که شباهت قابل توجه و قابل اتکایی با این نام داشته باشد، مشاهده نکردم. خوشبختانه فایل اسکن شدۀ کتاب منبع یعنی "عرض و طول بلاد ایران" در سایت کتابخانۀ مجلس قابل مشاهده بود(http://dl.nlai.ir/UI/cf0de0f3-52ae-4800-9789-acf61d3e7d01/Catalogue.aspx). ذوالفقار کرمانی ‎الاصل و محلاتی‎المسکن یعنی مؤلف کتاب، فارغ‌التحصیل دارالفنون بوده و کتابی که فراهم آورده مملو از اغلاط بی‌حد و اندازه است. بسیاری از نقاط مورد نظر وی را نیافتم و حتی نتوانستم حدس بزنم؛ نظیر کم‌پار و قم‌پار (ظاهراً در زنجان)، نازاقند(ظاهراً در سراب) و..قرائن فراوانی وجود دارد که نشان می‌دهد وی این اسامی را از متنی لاتین ترجمه کرده است. با توجه به قرائن و شواهد، متن و یا جداول به احتمال قریب به یقین این زبان فرانسه بوده است. گرچه مؤلف/مترجم جایی متعرض آن نشده است. مثلاً در همان صفحۀ کوروش‌آباد(ص68 در نمایش کتابخانۀ مجلس)، "آکجاقند"  و "کزیل کاتچی" را به عنوان دو اسم مکان می‎بینیم. دشیفره کردن این دو توپونیم، به زبان متن اوریژینال هم راه می‎برد. اسم اوّل بی‌شک آقچه/آغچه کند(به احتمال زیاد در سراب) است و چون مؤلف/مترجم ترکی نمی‎دانسته، نتوانسته تشخیص دهد که در کجا k برای ترانسکریپسیون قاف بوده و کجا برای نگارش کاف. در اسم دوّم، جزء اوّل بلاتردید قزل/قیزیل است. اما کاتچی چیست؟ روستایی موسوم به قزل گچی در آن محل وجود دارد و چون در فرانسه برای ضبط صدای ناموجود چ از tch استفاده می‎شده، مؤلف آن را نتوانسته تشخیص دهد و بدین صورت درآورده است. ضبطهایی مثل قلعه‎چک به جای قلعه‌جوق(ص67)، شاه بلاک به جای شاه بولاق/بلاغ، شمع اسبی به جای شام اسبی(ص65) و نظایر آن ماهیت ترجمۀ آن را برملا می‎کند. هکذاست سیاردهان به سیادهن(تاکستان فعلی) و دهها اسم مبهم و مغلوط دیگر..

***

به هر حال پس از این تفصیلات، کوروش‌آباد کجاست؟ قاعدتاً چنین اسمی در اسناد دولتی و تقسیمات کشوری نیست و اگر از  150 سال قبل به این طرف تغییر کرده باشد، باز هم انتظار می‌رود که منابع به این تبدّل اشاره کنند. تازه چرا تغییر کند؟ تغییرات برای محو اسامی و آثار ترکی از شهرها و روستاهای منطقه و ترویج اسامی فارسی/ماقبل اسلام بوده است. در اینجا اسمی چنین "اصیل" و "عریق" چرا باید تغییر کند؟ به قول شاعر "و از گل عزیزتر چه ستانی به سیم گل

نتیجۀ تفحصاتم از این قرار است: از آنجا که پسوند ـآباد قطعی بوده و موجب اشتباه نمی‎شود، باید در میان اسامی مختوم به آن در محال مشگین و سراب و مغان می‎گشتم. با توجه به وجود قیزیل گچی در سراب، احتمال حضور اسم در آنجا بیشتر بود. در مشگین فقط یک اسلامآباد وجود دارد. باری در سراب روستایی با اسم رسمی برنج‎آباد وجود دارد که جزء اولش در ضبط رسمی بِرِنج(=دویو/دوگو) است. اما تلفظ محلّی آن بورونج (Bürünc) بوده و از آنجا که در تلفظ عامّه تبدیل ـنج به ـش شایع است، توپونیم مزبور در محل بوروش (Bürüş) ملفوظ می‎شود. قیاس کنید با برنج(اسم فلز معروف) که در تداول عامّه بیریش(biriş) خوانده می‌شود و همین طور دینج دور که دیش دور گفته می‌شود. بنابراین مسّاح و مهندسی(فرانسوی؟ روسی؟) که در محل بوده و علی‎القاعده به حدّ کافی فارسی نمی‌دانسته و از تعبیرات موجود در قبالجات هم آگاه نبوده است، شکل تلفظ مردم محلّی را به صورت *Buruchabad ضبط کرده است. آیا ذوالفقار کرمانی از یک نقشۀ روسی یا فرانسوی استفاده می‎کرده؟ احتمالی قوی است. حال نمی‎دانم که آیا وی در خواندن متن فرانسه خطا کرده و B را که در کتابت سریع شبیه K می‎شود با آن خلط کرده است؟ و یا آن که *بوروش در اثر استنساخ فارسی به کوروش تبدیل شد است؟ التباس ک و ب در متون خطی بسیار اتفاق می‌افتد. مخلص کلام آن که کوروش‌آبادی وجود نداشته و بوروش‌آباد بوده که دچار تصحیف شده است.

سؤالی که در ذهن آدمی خلجان می‌کند این است که آیا طرح این قبیل مطالب از سر حقیقت‌جویی و علم‎آموزی و تاریخ‌فهمی و ..است و یا آن که اغراض و مقاصد دیگر موجب جستجوی دستاویز و قرائن و مؤیدان برای اغراض و آمال مزبور می‌شود؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

تصحیحات سرابیه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 19 آبان 1396-02:27 ب.ظ

اسناد و احکامِ حُکّام محلّی از منابع اصلی در شناخت تواریخ محلّی و جغرافیای تاریخی و احیاناً آداب و فرهنگ نواحی هر کشوری است. لذا نشر این قبیل آثار به رفع ابهامات بسیاری کمک می‌کند. اما نشر مغلوط و مملو از اشتباه، ممکن است حتی در مواردی به سوءفهم و تولید ابهامات جدید کمک کند. احکام حکومتی و قضایی مربوط به عمادالسلطنه که اواخر قاجاریه زمامداری منطقۀ سراب و بلوکات ثلاث و منطقۀ شقاقی را در اختیار داشت-به اهتمام نشر تاریخ ایران منتشر شده و حاوی اطلاعات ذی‌قیمتی از این قماش است[1]. اما اشکالات زیادی-بالاخص در پاورقی‌های مصححین- مشاهده می‌شود. مواردی را با هم مرور می‎کنیم:

1.      مصححین سوار قراداغی را اهل قره‌داغ در نزدیکی مهاباد تصور کرده‌اند(ص17). بدیهی است سواران ناحیۀ قراجه‌داغ/ قره‌داغ شهرت و نفوذ عظیمی در عصر قاجاری داشتند.

2.      در بحث از سرخس‌کند(کذا!: ظاهراً مراد سراسکند/سراسکان است) محالِ هشترود آن نقطه را در مغرب گرمرود و دامنۀ شرقی سهند(ص44) دانسته‌اند. بدیهی است که مراد مرکز حالیۀ شهرستان هشترود است که در دهه‌های اخیر، اسم محال به اسم شهر مرکز آن هم تبدیل شده و سراسکند(محتملاً به واسطۀ معنای کند) متروک شده است. گرمرود تا جایی که می‌دانم به مناطق شرق شهرستان میانۀ فعلی و سراب حالیه اطلاق می‌شد و لذا این توضیح، ممکن است باعث گمراهی شود.

3.      دمیرچی‌لی/دمیرچی‌لو>دمیرچلو، بارها با املای اشتباه ضبط شده است. مثلاً در ص44، به صورت ومیرچلو، در ص67 به شکل میرچلو و در ایندکس(ص166) باز به همین شکل ضبط شده است.

4.      خاتون‌آبادی منسوب به روستای خاتون از توابعِ ینگجۀ سراب تلقی شده(ص68). بدیهی است که منسوب به خاتون، خاتونی خواهد بود. حداقل یک خاتون‎آباد از توابع میانه معلوم است. می‌دانیم که سراب و میانه در ادواری طولانی تحت حکومت حاکمانی واحد اداره می‌شدند و تا دهۀ 1340، حوزۀ انتخابیۀ واحدی را تشکیل می‌دادند.

5.      کولاش را-که املایی از کولش(küleş) است- به شکل عجیبی معنا کرده‌اند:غذایی که از گوشت و پیاز و آرد تهیه می‌شود(ص70). در متن سند آمده: "اشخاص ذیل ساکن آناقز...سیصد بند کولاش مشارٌالیه را برخلاف حساب کشیده برده‌اند"(همانجا). غذا با بند(=باغ) می‎شمارند؟ کولاش مدّ نظر مصححین، باید گولاش(goulash) باشد که غذایی مجاری و رایج در اروپای شرقی بوده و البته در ایران امروزه هم شهرتی ندارد. گولاش در مجاری به معنی گوشت/غذای چوپان بوده و بی‎شباهت به آبگوشت نیست.

6.       آنچه چهارادیماق ضبط شده(ص67) باید غلط تایپی به جای چهاراویماق/چاراویماق باشد.

7.      دو دعوای حقوقی در صفحات 79 و 122 شباهت جالبی دارند و جالب آن که اشتباهات فاحش یکی را با دیگری می‎توان تصحیح کرد: "قریۀ عرضه دو بار قیسی و شمن دوشات(؟) او را نگاه داشته"(ص79) و در دومی "قریۀ قرقه، دو بار قیسی و هشت من دوشاب"(ص122) آمده است. صحیح دومی و قریۀ قرقه/قارغا یا قارقا مراد است که در دهستان ابرغان سراب قرار دارد.

8.      آنچه در ص55، مسامحه و مصاطله ضبط شده، باید مسامحه و مماطله باشد که در ص 120، صحیح ضبط شده است.

9.      اسم خاص یورتچی، شغل تصور شده است:"یونس خان کلیایی(کذا. ظاهراً کلیانی) که در اویه‌های مغانلو (کذا. ظاهراً: اوبه‌های) سوارۀ لطف الله خان یورتچی عقب او را گرفته، برده‌اند"(ص83). و کذا تعبیر سوار یورتچی(ص93). مصححین توضیح داده‌اند که یورتچی در دورۀ مغول مأمور رسیدگی به یورت و تعیین محل اقامت لشگر یا کاروان بود. بدیهی است که مراد طایفۀ یورتچی است و نه فرد/افراد دارای منصب "یورتچی".

10.  قزل‌قایه به قزل قیه اصلاح شده است(ص121). تبدیلی زائد و حتی اشتباه. زیرا قایه به فرم ادبی و استاندارد قایا نزدیک‌تر از قیه است.

11.  گیروانکه به اشتباه(تایپی؟) گیردانکه ضبط شده و عجیب آن که در توضیح آن هم املای غلط آمده است(ص143).

12.  لفظ عمومی قوروقچی(qoruqçu)، که معادل دشتبان فارسی بوده و در منابع فارسی هم با املای قُرُقچی و نظایر آن مضبوط است، اسم خاص تلقی شده و با قوروقچی در دهستان آجرلوی مراغه تطبیق داده شده است. عبارت اصلی این است:"در قریۀ مزبوره، قوروقچی بوده"(ص150). اگر بنا بر تطبیق باشد کاندیداهای بهتری هست نظیر قوروقچی بستان‌آباد.

چند نکتۀ مفید

1.      خرمنچلق ضمن طرح دعاوی مزبور آمده و باید xarmançılıq و یا xırmançılıq تلفظ شود. معنای آن "مُزدِ خرمن‌پا" تلقی شده است.

2.      تعبیر "قره‌مال" که در منابع دیگر هم مذکور است-در این متن متعدد آمده است(ص84).

3.      اسم قریۀ قیش/قایش قورشاق به صورتِ "قیش قورچاق" ضبط شده که ممکن است انعکاس تلفظی محلّی باشد و قدری عجیب است. آیا ممکن است قورچاق>قولچاق باشد؟

4.      چندین شخصیت محلّی مورد اشاره قرار گرفته که باید با مدرک و اسناد بیشتر دربارۀ آنها تحقیق شود. من جمله مرحوم میریعقوب امین‎الشرع ترکی(ص105).


[1]  ثبت احکامات حضرت والا شاهزاده عمادالسلطنه درحکومت شقاقی و بلوکات ثلاث، به کوشش: بهمن بیانی، سعاد پیرا، تهران: نشر تاریخ ایران، 1389. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در نقد یک سفسطه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 26 شهریور 1396-09:56 ب.ظ

در منابع سیاسی-ایدئولوژیک آذریسم، دعوی سفسطه‌آمیزی را مکرراً می‌توان دید که خلاصۀ آن به قرار زیر است: 1 . ترکی زبان کتابت نبوده و در گذشته ترکان به فارسی می‌نوشتند و حتی مکاتبه می‌کردند.[بنابراین] ترکی‌نویسی و مطالبۀ آموزش آن و یا طلب اعطای جایگاه و حقوقی به آن، امری بی‌سابقه و جدید بوده و [احتمالاً /علی‌القاعده] نشأت گرفته از خارج/بیگانگان و.. است. در ورژن‌های مختلف این "استدلال"، اشاره می‌شود که امپراتوری‌ها/ حکومت‌ها/سلسله‌های و.. ترک، فارسی را زبان دیوانی/درباری خود قرار داده‌ بودند و اهمیتی به ترکی نمی‌دادند. 2. شعراء و ادبای ترک به فارسی شعر می‌سرودند و آثار فارسی عرضه می‌کردند. 3. معدود آثار موجود ترکی هم ترجمه و اقتباس از فارسی است و در جنب ادبیات/شعر فخیم فارسی حائز اهمیت نیست... از اینجا به صورت صریح یا ضمنی نتیجه می‌شود که در حال حاضر هم پرداختن به ترکی سودی ندارد و اساساً ترکی چیزی برای عرضه کردن ندارد و نباید  در مقابل فارسی "عَلَم" شود.

پرویز ورجاوند در مصاحبه‌یی(که مع‌الاسف اینک آدرسش را به خاطر نمی‌آورم) نقل می‌کند که در آذربایجان، افراد عامی پیش آخوندِ دِه یا ملای محلّه می‌رفتند و از وی می‌خواستند، آنچه را که بیان می‌کنند به صورت نامه، مکتوب کند. ملا نیز آن را به فارسی ترجمه کرده و کتابت می‌کرد. در مقصد و حین قرائت مکتوب، عکس این پروسه رخ می‌داد و روحانی، نامه را به فارسی قرائت کرده و برای عامّه ترجمه می‌کرد. ادعاهای مشابه در سایر تألیفات ناسیونالیستی و شبه‌ناسیونالیستی وجود دارد

***

شواهد متعددی دالّ بر وجود و رواج پروسۀ مورد نظر ورجاوند موجود است. از جمله یکی از اعضای به ظاهر دور و به باطن قریب خانواده-که مؤمن وارسته‌یی بود و در مکاتب قدیمه تحصیل کرده بود(رحمه الله علیه رحمهً واسعه)- قصه‌یی از نامه‌نگاری خودش را به سبک فوق نقل می‌کرد و فکاهی نهفته در آن را بیان می‎نمود؛ گویا زارعی، زمینی را از فردی-که در زمان مکاتبه در تهران بوده-اجاره کرده بود و ظاهراً موجر از توافق عدول می‌کرده است. یکی از بستگان موجر نامه‌یی انشاء می‌کرده و اظهار می‌داشته که فلانکس به "قول و قرار " وفادار نیست: " مشه فلان، قویدوغون قرارا دورمور". جدای از صعوبت ترجمۀ تحت‌اللفظی اصطلاح فوق، فرد انشاء کننده از نتیجۀ حاصله راضی نمی‌شده و آن را در بیان مقصود خویش کافی و وافی نمی‌دانسته است.

***

قصد ندارم در خصوص ادعاهای فوق وارد مناقشه شوم و ان قُلت‌هایی بیاورم. فرض را بر صحّت همۀ مدعیات می‌گذارم و استدلالم این است که به فرض قبول، از آنها نتایج ناسیونالیستی نمی‌توان استخراج کرد:

1.      فرض کنید ترکی‌زبانان در گذشته به فارسی می‌نوشتند و می‌خواندند و همۀ آثارشان هم به فارسی عرضه شده است، با چه دلیلی می‌توان گفت که الی ‌الابد چنین باید باشد؟ اگر کسی بگوید که من از اجدادم شاکی و ناراضی‌ام. زیرا آنان اعتنای کافی و درخور به زبان ترکی نداشته‌اند. حال وظیفۀ من و هم‌نسلان من است که برای جبران مافات بکوشیم. "استدلال" فوق چه جوابی برای ردّ این ایده دارد؟ مگر بسیاری از ناسیونالیست‌ها، منتقد رفتار گذشتگان با زبان فارسی نیستند و آنان را به دلیل عربی‌مآبی و عربی‌نویسی آماج انتقاد قرار نمی‌دهند؟ در قرون سابقه، زبان‌های بسیاری همچون لاتین، یونانی، سانسکریت، عربی، چینی، آرامی و..زبان اهل کتابت، تفلسف و علم بوده‌اند و در خارج از قلمرو طبیعی‌شان رواج داشتند. لاتین زبان کلیسا و اهل علم و ذوق اروپا برای بیش از یک هزاره بوده و حتی تا قرن نوزدهم در مجارستان زبان رسمی بود. یونانی زبان فلسفه و علم در شرق نزدیک و جهان هلنیستی و امپراتوری بیزانس و کلیسای ارتدکس بوده است؛ عربی هم زبان اهل علم، فقاهت، حدیث و به طور کلی علوم اسلامی و غیردینی در عالم اسلام بوده و اغلب مؤلفین آثار عربی هم خود عرب به معنی قومی کلمه نبودند؛ چینی تا قرن نوزدهم در ژاپن، شبه‌جزیرۀ کره و قسمت‌های مهمی از شرق آسیا، زبان علمی، دینی و تجارت بوده و قس علی هذا.. حال این زبان‌ها در مقابل زبان‌هایی نظیر انگلیسی، فرانسه، آلمانی، روسی، ژاپنی و.. که زمانی کم‌اهمیت و عوامانه تلقی می‌شدند، عقب نشسته‌اند. آیا علّت این امر توطئه، دسیسه و دست‌های پنهان ایادی فلان بوده است؟ مسلماً نه! روال جهانی تحولات علمی، تکنولوژیک، اقتصادی و سیاسی موجب تحوّل فوق شده است که علاقه‌مندان خود چند و چون آن را در کتب مربوطه مطالعه می‌کنند.

2.      ممکن است ادعا شود که گذشتگان ترکی را زبانی علمی و توانمند نمی‌دانستند و لذا بدان نمی‌نوشتند. به عبارت دیگر ترکی زبانی ناتوان و ضعیف است. جواب ساده آن است که گذشتگان بسیاری از زبان‌های مهم امروزی را هم ناقص و ناتوان تلقی می‌کردند. کلام ابوریحان بیرونی و ابوحاتم رازی را در خصوص فارسی به یاد بیاورید. می‌دانیم که بسیاری از فارسی‌نویسان، از اینکه نمی‌توانستند به عربی بنویسند و یا برای فهم عوام مجبور بودند به فارسی بنویسند، اعتذار می‌جستند[1]. چنین نگرشی به آلمانی و زبان‌های دیگر هم وجود داشت. اما اینک خلاف اینها اثبات شده است. در وِرژنی دیگر گفته می‌شود که حداکثر ظرفیت ترکی (آذربایجانی) حیدربابای شهریار است و بیش از آن نمی‌توان به این زبان بسط داد؟ از کجا می‌دانید که نمی‌شود بسط داد؟ چه کسی از آینده مطلع است؟ آیا بر همۀ قابلیت‌ها و پتانسیل‌های ترکی وقوف و اِشراف دارید؟ مشابه ادعای شما را ابوریحان و امثاله هم مطرح کرده‌اند.. اجازه دهید مثالی قریب به زمان خودمان بزنم؛ می‌دانیم که قدیمی‌ترین منابع مکتوب کردی سورانی متعلق به قرن نوزدهم است. در دوران حکومت عراق و عهد بعثیون هم این زبان شاهد توجه نبود و بلکه تحت تضییقات قرار می‌گرفت. اما اینک پس از حدود دو دهه، در اقلیم کردستان با جمعیتی حدود 4 میلیون نفر، به زبان رسانه‌‌یی، فرهنگی و آموزشی مبدل شده و آثار ادبی و فلسفی جهان بدان ترجمه و نشر می‌شود. طبعاً در ابتدای کار صعوبت و نواقص زیادی وجود دارد و چرا نباشد؟ پیش چشم ما، فارسی با حدود یک و نیم قرن تلاش و حمایت دولتی و..در راه جذب علوم و معارف مدرن، آیا اینک با معضلات کمتری مواجه است؟ چون با حوزه‌های علوم اجتماعی، فلسفه و علوم انسانی تماسی دارم، می‌دانم که اهل ذوق و دقّت تا چه حدّ از ترجمه‎های نامفهوم، مغلوط، مبهم و گنگ در این حوزه‌ها دل پُری دارند. طبیعی است که اشکالات و معضلات به مرور کمتر می‌شود. اگر صحبت از غنای آثار مکتوب در گذشته شود-که در جای خود حائز اهمیت بوده و پشتوانه محسوب می‌شود-این سوال را می‌توان طرح کرد که آیا عربی در شرایطی بهتر از ترکی(ترکیه) و فارسی قرار دارد؟ مطمئن نیستم. گرچه عربی به سبب صیقل‌یافتگی و تکامل سیستم‌ واژه‌سازی‌اش طی قرون گذشته، امتیازاتی دارد. اما معادل‌سازی برای اصطلاحات جدید، فقط یکی از وجوه مسأله بوده و تفصیل مواجهۀ زبانهای شرقی با تمدن مدرن غربی، مستلزم تألیف مجلدات قطوری است. اجمالاً بنویسم که از دیدگاه زبانشناسی هیچ زبانی نارسا و ناتوان نبوده و جهت بیان و توصیفِ محیط و محل زندگی، شیوۀ حیاتِ اقتصادی، فرهنگی و سیاسی مردمان متکلّم بدان زبان شکل یافته است. و البته هر زبانی می‌تواند بسط یابد و شکوفا شده و برای انتقال مفاهیم، ایده‌ها و معانی متنوع توانا گردد. لذا دعوی اینکه نمی‌توان به فلان زبان بسط بیشتری داد، در بهترین حالت، از مقولۀ غیب‌گویی، آسترولوژی و طالع‌بینی است و ارزشی بیش از آن هم ندارد.

***

مابقی ادعاها هم از همین قماش بوده و سفسطه محسوب می‌شوند. زیرا توجه نمی‌کنند که از توصیف و شرح یک وضع/جریان تاریخی به یک دستورالعمل نمی‌توان رسید. عبور از "هست‌ها/است‌ها" به "بایدها" ممکن نیست. می‌توان مدعی شد که از توصیف یک وضع، شاید دهها "باید" مختلف و احیاناً متضاد قابل استنتاج است. یک قصۀ انگیزشی!: معروف است که فردی از طرف کارخانۀ تولید کفش، راهی کشوری افریقایی می‌شود تا فرصت‌های بازاریابی و تجارت را ارزیابی کند. وی با مشاهدۀ گشت و گذار بدون کفش مردم محلّی، شوکه و مأیوس می‌شود و به مقامات گزارش می‌کند که در اینجا کسی کفش نمی‌پوشد و لذا بازاری هم در کار نیست. اما رییس شرکت استنباط دیگری دارد: ما بیست میلیون مشتری بالفعل و حی و حاضر داریم!

اشاره شد که در وضع ادعایی عدم توجه به ترکی[2] می‌توان حداقل دو "باید" متضاد استخراج کرد. چه چیزی در ورای این استنباطات و وظیفه‌تراشی‌ها وجود دارد؟ بی‌شک ایدئولوژی‌ها، موقعیت‌ها/امتیازات سیاسی و اقتصادی و.. در آن دخیل است. تحلیل این مسألۀ از حوزۀ بحث حاضر خارج است. فقط اشاره کنم که ردپای ایدئولوژی‌ها را در استنباط‌ها و هدف‌گذاری‌ها می‌توان مشاهده کرد:

1.      فرض می‌کنیم سلسله‌های ترک، زبان رسمی‌شان را فارسی قرار داده بودند. آیا از اینجا می‌توان اسنتباط کرد که وضع مزبور باید ادامه می‌یافت/بیابد؟ یا نه، آن "اشتباه" به کناری نهاده شود و رویه تغییر کند؟

2.      فرض کنید آثار ترکی با اقتباس و تقلید از ادبیات فارسی خلق شده است. آیا می‌توان ادعا کرد که راه خلاقیت بسته است و ترکان نمی‌توانند/نمی‌باید ادبیات خلّاقۀ خویش را ایجاد کنند و الی الابد باید در تقلید بمانند و دست از زبان خویش بشویند؟ یا بالعکس ترکان حق دارند/باید به دنبال ادبیاتی مستقل/به دور از تأثیر فارسی باشند؟

3.      از اینکه احیاناً شعراء و ادبای ترک آثارشان را به فارسی نوشته‌اند می‌توان استنباط کرد که آنان/اخلاف‌شان تا ابد باید همین رویه را ادامه دهند؟ یا برعکس قدر زبانی مادری خویش را بدانند و کمر همّت برای خدمت به این "زبان مظلوم" ببندند؟

***

حال که وضع چندین حالت متضاد و ذوحدین و متخالف دارد، چاره چیست؟ آیا باید قبول کرد که الحق لمن غلب / هر که غالب شد، نظرش را اِعمال و یا تحمیل می‌کند؟ به نظر می‌رسد که راه‌حل و شیوۀ اجتناب از مغالطات، منحصر کردن مباحث علمی/زبانشناسی/تاریخی و. به حوزۀ خودشان و مناقشات حقوقی/اخلاقی در قلمرو خودشان باشد. این مطالب برای اهل اطلاع بدیهی است و علاقه‌مندان می‌توانند به کتب تفصیلی رجوع کنند. باری اصول بنیادین حقوق-که انعکاسی از آن را در اعلامیۀ حقوق بشر هم می‌بینیم- می‌تواند مبنا و پلاتفرم مباحث حقوقی مربوط به حوزۀ زبان و فرهنگ باشد؛ اصولی چون تساوی نوع بشر(فارغ از جنسیت، نژاد، مذهب و..)، آزادی‌های گوناگون و.. به زعم من جایگاه و استاتوس زبان ترکی با تکیه بر چنین اصولی قابل طرح و بیان است و توسل به ادّلۀ تاریخی و زبانشناسی به  دلایل مختلفی بی‌نتیجه و غیرمنطقی است؛ اولاً می‌دانیم که مباحث حقوقی و سیاسی به تعبیر فلاسفه، اموری اعتباری‌اند، حال آن که علوم دقیقه و علومی نظیر زبانشناسی و تاریخ مدعی طرح قضایایی حاکی از حاقّ واقع‌اند و تلاش می‌کنند از واقعیت‌ها("است"ها) حکایت کنند. خلط اعتبار و حقیقت یا به بیان هیوم "هست"ها و "باید"ها را قبلاً استطراداً طرح کردم. ثانیاً از آنجا که این علوم خالی از ایدئولوژی نیستند، مناقشات آنها کمتر به نتیجۀ قطعی و نهایی می‌رسد و به فرص قطعیت یافتن نتیجه، از آن نمی‌توان حقوق استخراج کرد. گاهی مزاحاً به دوستان گفته‌ام که فرض کنید اثبات کردید هخامنشیان آن گونه که کوروشیست‌ها ادعا می‌کنند نبوده و آن چنان که شما ترسیم می‌کنید، بودند. حاصل کار چه خواهد شد؟ آیا کوروشیست‌ها و آرکاییست‌ها خواهند گفت:"آهان! متوجه شدیم که ادعاهای ما اشتباه بود. بفرمایید این هم حقوق و آزادی‌های شما!". ثالثاً بسیاری از نمونه‌ها را در جهان می‌شناسیم که در آنها حقوق فرهنگی و زبانی اقوام/زبان‌هایی که قدمت‌شان قابل انکار نیست، توسط متکلمین زبان‌های جدیدتر و حتی کم‌نفوس‌تر، نقض می‌شود. مثلاً می‌دانیم که اردو زبانی بالنسبه جوان و متأخر بوده و ادبیاتش هم جدید است. حال آنکه سِندی ادبیات مکتوبی به قدمت بیش از دو هزار سال دارد و اردوزبانان کمتر از 20 درصد جمعیت پاکستان را تشکیل می‌دهند. اما حکومت فدرال، در موارد متعددی، مشکلات مهمی برای سندی‌زبانان ایجاد کرده است. چنین مسأله‌یی را در خصوص بربرهای شمال افریقا و اقوام دیگری هم مطرح ساخت. بنابراین توسل به ادّلۀ تاریخی نمی‌تواند و نمی‌باید به نتایج حقوقی ختم شود.

***

از کجا وارد شدیم و به کجا رسیدیم!. باری خوانندگان اهل فطانت سؤال خواهند کرد آن چه در این وبلاگ در باب اتیمولوژی و توپونیمی و..-نوشته می‌شود، بی‌هدف و غرض است؟ جواب را به تفاریق در مطالب متعددی آورده‌ام و بسط تفصیلی آن مجال مستقلی می‌طلبد. اجمالاً اشاره کنم که هدفم در درجۀ اوّل علمی است و تصحیح اشتباهاتی که در منابع علمی-یا دقیق‌تر شبه‌علمی-آمده و دستاویز سفسطه‌ها و مغالطات قرار می‌گیرد.


[1]  قاسم تویسرکانی، تاریخی از زبان تازی در میان ایرانیان پس از اسلام، تهران: دانشسرای عالی، 1350. صص75-367.

[2]  بحث مستوفا از این مباحث مجالی وسیع می‌طلبد. فقط اشاره کنم که اغلب این قبیل استنباط‌ها، ناشی از آناکرونیسم و نگاه به اعصار قدیم با عینک امروزی، ناسیونالیستی و مفاهیم جدید است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یاپونچی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-10:47 ق.ظ

تصور می‌کنم اولین بار سید حسن تقی‌زاده در اتوبیوگرافی خویش-که بعد از فوتش توسط ایرج افشار با عنوان "زندگی طوفانی تقی‌زاده" منتشر شد-ضمن نقل خاطرات از یاپونچی/یاپینچا به عنوان کلمه‌یی لهستانی یاد می‌کند. نمی‌دانم مأخذ این ادّعا کجاست؟ چطور چنین لفظی تا آذربایجان راه یافته؟ آیا کلمۀ دیگری با خط سیری مشابه می‌شناسیم؟ این ادعا در فرهنگ سخن هم تکرار شده است.

***

یاپونچه/یاپونچی اتیمولوژی نسبتاً واضحی دارد. ابتدا توزیع جغرافیایی را مرور کنیم؛ فرم یاپینچی(yapınçı) "نوعی چادر زنانه"(ایغدیر-قارص) و یاپینجی(yapıncı) "بارانی چوبانان"(آماسیا، قارص) و در معنای "عبای ضخیم کُرک"(قارص) نسبتاً نادر است. اما فرم یاپینجا(yapınca) نسبتاً شایع است:به معنی"لباس بارانی"(آرتوین، بایبورت، قارص، ارزروم، ارجیش، تکیرداغ، گوموشخانه). یاپونجا(yapunca) "لبّاده، لباس بارانی" در منابع قدیمی‌تر عثمانی وجود دارد. فرم یاپینجاق(yapıncak) در زبان ترکی استانبولی وجود دارد در معنای "پوششی که روی اسپ مانده در هوای آزاد و سرد انداخته می‌شود". همین فرم در ارزروم به معنی "بارانی" وجود دارد. در فرهنگ منینسکی(Meninski)-قدیمی‌ترین فرهنگ لهجۀ استانبول(قرن 17)- به معنی "پالتو، پوشش نمدی" ضبط شده است. لفظی لهستانی در این تاریخ، نمی‌توانست در زبان روزمرّۀ ترکی وارد شود.

***

یکی از واژه‌های نزدیک به این کلمه که به زعم نیشانیان مرتبط با "یاپینچا" است، یاپاغی/یاپاغو(yapağı) است که علی‌القاعده از فعل یاپماق(=چسباندن، پوشاندن) مشتق شده(به اضافۀ پسوند –AGU. یاپاغی را باید به  لیست مشتقات این پسوند بیافزاییم) است. یاپاغی به معنی "نمد، پشمِ خشن" است. به لحاظ مورفولوژیک یاپاغی نمی‎تواند مبنایی برای تشکیل یاپینچا باشد. از این رو نیشانیان، یاپغین/یاپغون(yapğun) را-که مترادف یاپاغی است- منشأ یاپینجاق می‌گیرد. ظاهراً یاپغین با حذف صامت  guttural به *یاپون/*یاپین مبدّل شده و با پسوند –ÇA یاپینجا/یاپونچا از آن به وجود آمده است. در نهایت با اضافه شدن پسوند –AQ به یاپینجاق تبدیل شده است. پسوند –AQ مکرراً به مشتقات –ÇA اضافه می‌شود. نیشانیان اشاره می‌کند که یاپینجاق با پسوند –ÇAQ به وجود آمده است(با الحاق به *یاپون/*یاپین). به نظر می‌رسد یک احتمال دیگر هم می‌توان مطرح کرد: یاپینجاق ممکن است از فعل یاپینماق(yapınmak) "پوشیده شدن، مستور شدن" با پسوند ـجاق/ـجک، مشتق شده باشد(نظیر سالینجاق "تاب[کودکان]"، اؤرومجک"عنکبوت"، بورومجک/بورونجک "هر چیز غنچه‌وار، مستور"، قورونجاق "محفظه"). این پسوند ممکن است واریانت مخفّف ـاجاق/ـه‎جک باشد بالاخص که از آن میان فقط سالینجاق و اؤرومجک/هؤرومجک قدمت قابل توجهی دارد. از طرف دیگر، احتمال مزبور با فرم‌هایی نظیر یاپونچا هم تضعیف می‌شود. همچنین نباید از یاد برد که ـجاق/ـجک در تحلیل نهایی پسوندی مرکب است. لذا احتمال قوی‎تر، همان *یاپون+ـچا و یاپونچا+ـاق است.

***

فرم یاپونچی/یاپینچی/یاپانجی(فرهنگ سخن) قدری غیرعادی است. در آذربایجان بیشتر فرم یاپینچا را شنیده‌ام که معنای مجازی "موی آشفته و ژولیده" هم دارد. احتمالاً مصوّت انتهایی تحت تأثیر پسوند ـچی/ـچو/..به این شکل درآمده است. یاپینجاق در زبان‌های ناحیۀ بالکان هم راه یافته است(من جمله در مقدونی موجود است).




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

در"بلوک اسفندآباد"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 12 خرداد 1396-12:24 ب.ظ

بی‌اغراق "بلوک اسفندآباد" اثر محقق کوشای قروه‌یی، محسن صالحی[1]، یکی از عالمانه‌ترین و تحقیقی‌ترین آثاری است که در زمینۀ تواریخ محلّی و مونوگرافی‌ها در سنوات اخیر خوانده‌ام. محقق فقط به مطالعۀ منابع مکتوب اکتفاء نکرده و با طرح سؤالات مکتوب از معمرین و محققین محلّی، بدون تعصب و جانبداری، غنای زیادی به تحقیق خویش بخشیده است. اغلب مؤرخین محلّی و مونوگرافیست‌های بومی(به غیر از اساتید دانشگاه و احیاناً پژوهشگران حرفه‌یی) آماتور بوده و همان‌طور در جایی دیگر آورده‌ام، به درجۀ اجتهاد نمی‌رسند و اثر خویش را از نقل اقوال متعدد و گاه متناقض می‌آکنند و حتی گاه تفطّن به تناقض هم ندارند. این اثر البته از این عیوب مبراست. چون مؤلف محترم قصد انتشار آثار دیگری دارد-بویژه با محوریت ترکی قروه-چند اشکال کلّی و جزئی را ذکر می‌کنم و بعد به نکات و فوایدی که از کتاب التقاط کرده‌ام، مشغول خواهم شد:

1.      مؤلف محترم از الفبای لاتین و تورکولوژی برای ضبط الفاظ و اسامی استفاده نمی‌کند. لذا ابهامات در تلفّظ‌ها-بالاخص برای کسانی که با لهجۀ قروه مأنوس نیستند-باقی می‌ماند.

2.      منابع اینترنتی به صورت دقیق ذکر نشده‌اند و فقط آدرس کلّی سایت یا وبلاگ آمده است. حال آنکه رفرنس‌دهی استاندارد ایجاب می‌کند، علاوه بر ضبط آدرس دقیق متن مورد استفاده، تاریخِ دانلود/قرائت هم ذکر گردد. زیرا گاهی مطالبی از اینترنت حذف می‌شود و یا وبلاگها تعطیل می‌شود.

3.      مؤلف با منابع تاریخ اکراد و سایر کتب تاریخی آشنایی دارد، اما از تاریخ ترک و قبایل آن، منابع اندکی ذکر می‌کند. حقیقت آن است که شخصاً بسیار به تاریخ منطقه علاقه دارم. مشتاقم تاریخ منطقه‌یی را-که به قول مینورسکی می توان در آن نقاط ترکان را از کردها و لرها و سایر اقوام غیرترک تفکیک کرد- بدانم. مناطقی که از حدود سردشت آغاز شده و از سقز به سمت حواشی سنندج فعلی و از آنجا به قروه و سنقر و اسدآباد و اطراف شهر همدان و شمال ملایر می‌رسد و از نواحی مزبور به مناطق ترک‌نشین استان مرکزی(کمیجان، خلجستان و اطراف ساوه) و مناطق ترک‌نشین قدیمی اطراف تهران(و البرز کنونی) متصل شده و سپس از طریق قزوین به سمت گیلان و مناطق همجواری گیلکان و تالشان با ترکان امتداد می‌یابد. آنچه به نظرم جذاب‌تر می‌رسد قسمت اعظم شهرستان مهاباد امروزی، کلّ سقز، بوکان، بیجار و قروه، قسمت‌هایی از دهگلان و سنقر است. متأسفانه اطلاعات تاریخی در این زمینه(بویژه از قرن پنجم تا یازدهم) بسیار پراکنده و مختصر بوده و اسناد چندانی هم در دسترس نیست. بیشتر اطلاعات توپونیمیک به کار می‌آید. توپونیم‌های ترکی تقریباً در سراسر استان کردستان وجود دارد به کم و بیش. امتداد این توپونیم‌ها در خاک عراق و اقلیم کردستان هم قابل ردیابی است. حضور قبایل و عشایر تُرک در این نواحی، بویژه در کتب تاریخی عصر تیموری به صراحت مشاهده می‌شود و حجم انبوه توپونیم‎های ترکی در این مناطق، علی‌رغم قرنها حضور کردان در این صفحات، دیرینگی و میزان حضور ترکان را نشان می‌دهد. باری شاید محققی روزی به اسناد و مدارک شفاف‌تری در این زمینه دست یابد. اما تهیۀ اطلس توپونیم‌های منطقه هم روشنگر و رهگشا خواهد بود. بالاخص که تحریف عمدی و غیرعمدی اسامی جغرافیایی منطقه شدّت گرفته است.

به چند اشکال جزئی هم اشاره کنم:

1.      مؤلف محترم بین بلوک(<بؤلوکِ ترکی) و بلوک(Bloc) فرانسوی خلط کرده (ص153) و این سهوی فاحش است. عجیب آنکه در نقل قولی از دهخدا، آن مرحوم هم اشاره به ترکی بودنِ کلمه داشته، اما چون فقط معنای نظامی آن را متذکِّر شده، شاید محقق ما معنی منطقه و ناحیه را فرانسوی دانسته است. باری بؤلوک(bölük) به معنی "قسمت، قطعه، دستۀ نظامی" بوده و بلوکباشی در اسامی فامیلی یادگاری از آن معنای نظامی است. طبعاً در ادوار افشاری و قاجاری اصطلاحی فرانسوی تا این رایج نمی‌توانست باشد. ضمناً بلوک در فرانسه، معنای منطقه و ناحیه ندارد بلکه در ترمینولوژی سیاسی به "جبهه، اردوگاه" اطلاق می‌شود.

2.      مؤلف و منابعش از گورهای زرتشتی(ص274 و مواضع دیگر) یاد کرده‌اند. بدیهی است که زرتشتیان مزار و مقبره ندارند. زیرا تدفین میّت در دیانت زرتشتی، گناهی عظیم و آزردن خاک محسوب می‌شد. لذا آنان اجساد را در معرض لاشخوران(برج خاموشان) قرار می‌دادند و بقایای استخوان‌ها را در استودان‌ها(لای صخره‌ها در کوهها یا ظروف سنگی) نگه می‌داشتند. گووور(govur) یا گاوور(gavur) در ترکی، که دخیل از گَبر فارسی است(گبر به احتمال قریب به یقین منشأ آرامی دارد)، به غیر مسلمین اطلاق می‌شده است و البته در ایران اغلب این غیرمسلمین زرتشتی بودند و اغلبیت مواردی به اطلاق محض/انحصار مبدل شده است. تصور می‌کنم همان طور که یک هزاره پس از استقرار مسیحیت در اروپا، هنوز در این قاره و بالاخص در نقاط دورافتاده، مذاهب پاگانیستیِ ماقبل مسیحی-به صورت خالص یا آمیخته با مسیحیت-حضور و رواج داشت، با رسمیت یافتنِ زردشتیگری در عصر ساسانی، مذاهب و ادیان محلّی از میان نرفتند. اصولاً انسان‌ها به سهولت از معتقدات وجدانی و دیانات خود دست نمی‌کشند. لذا این قبور و مدفن‌ها را می‌توان به اقوام و ادیان ماقبل زرتشتی منتسب دانست. ضمن آن که آداب و رسوم تدفین در اقوام مسلمان هم تفاوتهایی داشته و رنگ قومی و محلّی هم به خود می‌گرفته است.

3.      مؤلف فصلی مُشبع را به اتیمولوژی اسمِ قروه اختصاص داده و بی‌تعصب و با وسواس حتی دور از ذهن‌ترین و غیرمحتمل‌ترین حدس‌ها را هم آورده‌اند(صص210-177). در مطلب "قروه و داشکسن" اتیمولوژی این اسم را آورده‌ام و هنوز بر آن اعتقادم. احتمالاً آن مطلب بعد از تدوین و نشر کتاب منتشر شده است. زیرا تصور نمی‌کنم که از نظر دقیق و پروسواس مؤلف دور مانده باشد. باری نمی‌خواهم در اینجا بر بطلان احتمالات مزبور استدلال کنم. فقط اشاره کنم که منشأ کردی منتفی است. زیرا غیر از این که این اسم در سایر مناطق ترک‌نشین و دور از تماس با کردها وجود دارد، صامت‌های ق و غ در کردی اصیل نیستند و صرفاً در کلمات دخیل دیده‌ می‌شوند. انتهی.

با آرزوی انتشار هرچه سریع‌تر تحقیق "آخرین قروه‌ای"(در باب زبان ترکی قروه) و بیان تفصیلیِ زبان و فرهنگ و شعراء و ادبای محلّی و همین طور فولکلور و امثال و حِکَم و مصطلحات و انشاءالله لغتنامۀ قروه‌یی(که فقط در توانِ چنین محققان سختکوش و دارای آشنایی عمیق با محلّ و منطقه است) فوایدی را که از این اثر بشخصه التقاط کرده‌ام، نقل می‌کنم:

·        توپونیم‌های ترکی زیبایی در محلّ وجود دارد؛ قاورمه‌دره، کوه کوچیک قورت، روستای جداقایه(با جیداقیه در تبریز یکی است)، کوه چقچقه در حوالی طوغان، کوه قوشه‌جه در نزدیکی دلبران(ص87)، قناتِ باشی آچوخ(ص242)، کوه چیه‌له داغ(تپۀ سنگچین شده ترجمه شده است) در زمین‌های سرانجیک(ص278).

·         قزل‌بلاغ چشمۀ طلایی ترجمه شده که سهو است(صحیح: چشمۀ سرخ)(ص283).

·        کوله دوارلر(=دیوارهای کوتاه) از محلات قدیمی شهر(ص278).

·         پیشیک سیرنجاقی(محل سُر خوردن گربه‌ها معنی شده است) (ص231).

·        بقای اصطلاح توی توغلی(=مرغ میش) در منطقه جالب توجه است(ص103).

·        اشاره به این که آجی‌چای را کردها "چم شور" می‌خوانند(ص90) نمونۀ دیگری از جریان ترجمه و تبدیل اسامی ترکی است که در مواضع متعدد بدان اشاره کرده‌ام.

·        اسامی کوه‌های خوره‌تاو و قه‌لر در نزدیکی روستای باغلوجه(ص87) برایم مبهم ماند.

·        محلّات سریش‌آباد(که لهجۀ آن هم شایستۀ تحقیق مجزّا و علمی است) کالبد ترکی جالبی نشان می‌دهد که مشابهش را در روستاها آذربایجان هم می‌توان مشاهده کرد؛ بلاغ باشه(بولاق باشی)، آشّاقه محله، داغ محلّه‌سه(=محله‌سی). در آذربایجان باش بولاق، آشاغی/آشاغا بولاق، یوخاری کوچه، آشاغی کوچه، قالاقاباغی، و نظایر آنها رایج‌تر است.

·        در قروه هم وضعِ مشابهی مشهود است؛ کوه قیه‌لر احتمالاً اوّلین محلّ سکونت بوده(ص273)، کوله‌دوارلر هم کاندیدای دیگری برای آغاز سکونت در منطقه است(صص278). هکذا قاشی باغلر(مؤلف حدس می‌زند معنی باغ‌های محیط بر قروۀ قدیم داشته باشد. آیا ممکن است در اصل قارشی باغلار=باغ‌های مقابل/روبرو باشد؟)(ص294)، ایماملر باغی(ص200) هم نامزدهای دیگرند. باری دو چشمۀ قدیمی شهر بیؤک بلاغ و کؤچیک بلاغ(ص294)، سه آسیاب آن؛ باش دیرمان، اورته دیرمان، آشّاقه دیرمان بوده و بعدها کند ایچه دیرمان هم به آنها اضافه شده است. مساجد؛ یوخاره مسجد، اورته مسجد(ص295) بوده. میادین عمدۀ شهر حمام داله(=دالی)، قوزآلته(=آلتی)، باجی گرجی محله‎سه، مختار قاپسه(=قاپی‌سی)، بلاغ اؤسته (=اوستو)(ص298). محلات آن اورتا محلّه، ایماملر باغه(=ایمام‌لار باغی)، سونجه‎تپه، درۀ علیمجد، قاشی باغ(ص299) بوده است. ازینجا  دعوی مؤلف که بنای قروه با ترکان بوده، مدلّل شده و کالبد ترکی آن به وضوح مشاهده می‌شود.

مطلب را با خاطره‎یی به پایان می‌برم. حدود یک سال قبل همسفر دو جوان قروه‌یی بودم. یکی کُرد و دیگری تُرک. کردی تکلّم می‌کردند. ترک بودن یکی از آنها حین مکالمۀ تلفنیاش متوجه شدم. وقتی برای صرف چای و استراحت جزئی توقف کردیم. از آنها پرسیدم چند درصد مردم شهرِ قروه ترک‌اند. گفتند: قروۀ قدیم یا جدید؟ گفتم: هر دو. جوان کُرد گفت: قبلاً نود درصد آلان سی درصد. مکالمۀ مشابهی را هم در سنقر با پیرمردی داشتم و او هم با من به ترکی سخن می‌گفت. اما با آمدن دوست پارک‎‌نشین و هم‎نیمکت‌اش به کردی تکلّم آغاز کرد. به عبارت دیگر کردی‌زبان شدن و کردیزاسیون را در دو جای مشابه به رأی‎العین دیدم. با این تفاصیل معلوم می‌شود، کتابی که محقق ارجمند قول انتشارش را داده‌اند، تا چه مایه و میزان ارزشمند و دارای اهمیت حیاتی خواهد بود. وفّقه الله!



[1].  محسن صالحی، بلوک اسفندآباد:درآمدی بر شناخت تاریخ و فرهنگ مردم شهرستان قروه، ج1. کرج: محسن صالحی، 1393.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بیر آشیرما اوزرینه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 5 خرداد 1396-06:48 ب.ظ

گئچن هفته‌لرده، دوست‌لارین بیلدیرمه‌سی‌ اوزرینه، وبلاگ‌دا  چیخان یازی‌لاردان بیری‌نین، بیر درگی‎میزده باشقا بیر "یازار" آدییلا چیخدیغی‌نی اؤیرندیم. قایناق بیلدیرمه‌دن، "یازار" او یازییا بیر زادلار-داها چوخ سیاسی و حتا "جناحی"جومله‌لر- آرتیریب، یایینلایب‌دیر. اولیاء چلبی و آذریچیلیک اوزرینه اولان و آشیریلان-یعنی انتحال ائدیلن- یازینی آرخاداش‌لار واسطه‌سیله درگی چالیشان‌لاریندان سوروشدوم. منیمله دانیشاجاق‌لارینی سؤیله‌میش‌لر. اصلینده دانیشیلاجاق بیر زاد یوخ. بیر دوزلتمه یایین‌لانیر هر شئی بیتر، گئدر!

***

بوردا اوزونجا، آراشدیرما و کیتاب-مقاله یازیمی اخلاقی اوزرینه سؤزلر صرف ائتمک، اؤیوت وئرمک نیتیم یوخدور. آنجاق بعضی سؤزلری سؤیلمه‌مک/یازماماق دوغرو اولماز:

1.      وبلاگیمیزین باشلیغی‌ندا یازیلدیغی کیمی، بوردا چیخان یازی‌لاری-ایسته‌یَن، به‌یَنن، سئون وارسا- آلیب باشقا وبلاگ‌لاردا و یا درگی‌لرده یایین‌لایابیلر. بونا اذن ده گرَکمز. آنجاق یازارین/وبلاگ'ین آدینی گؤتوروب یئرینه باشقا آد قویماق، هئچ بیر قایدایا اویماز و هئج بیر ویجدانا سیغماز.

2.      بوردا چیخان یازی‌لار-یازیلان هر بیر یازی کیمی-واخت آییریب، ایللرجه دوشونوب-اوخودوق‌لاریمین ثمره‌سی‌دیر. دَیَرلی-دَیَرسیز گؤره‎بیلن‌لر اولابیلر. من ده گؤروش‌لرینه سایغیم وار. بونلاری یازیرکن بیر مادّی حتا معنوی گلیر-قازانج اوممادیم، دوشونمه‌دیم و دوشونمورم ده. یالنیزجا آنادیلیمیزه حسّ ائتدیییم بورجو اؤده‌مَک ایسته‌میشم. شؤهرت داهی ایسته‌مه‌میشم. ایتگین‌لیک، تانینمامیش‌لیق ایچینده اولسون و -فوکو دئمیشکن- آد اوزریندن ده‌ییل، یازی اوزریندن دَیَرلندیریلسین یازدیق‌لاریم، دئمیشم. اوست‌ده یازدیغیم "دوزلتمه" ایشی‌نی ده ایکی سبب‌دن اؤترو ایسته‌میشم؛ بیرینجی‌سی، یازی‌لاریم‌دا-اؤزل اولاراق-سیاست‌دن اوزاق دورماق ایسته‌میشم و ایندییه‌جن ده، اوزاق دورموشام دییه دوشونورم. اما او یازی‌نین ایچینه، سیاست قوخان و جناحلیق ایشلر و سؤزلری آندیران جومله‌لر قویولوبدور. بو اینجیدیجی‌دیر. ایکینجی‌سی، تورکلوک، تورکچولوک، تورکجه‌چیلیک، حق، دوغرولوق و.. کیمی مفهوم‌لاری اؤزونه اساس آلان بیر حرکت و یا دوشونجه، یانلیش‌لارلا گوجلنمز. تام ترسینه ضعیف‌لر. اصلینده بو یازی‌نی یازماق‌دا دوروقسادیم. ال ساخلادیم. یازسام بیری‌لری بونو آلیب باشقا یئرلره چکه‌بیلر دییه دوشوندوم. آنجاق  سون اوج دا حقیقت اورتایا چیخاجاق‌دیر و بیری‌لری‌ده گرچک‌لری قبول ائتمه‌لی و یانلیش‌لاری دوزلتمه‌لی‌دیر. یوخسا بیر یارانین اوستونو اؤرتمک، گیزله‌مک-عاییب‌دیر، گؤره‌ن، بیلن اولار دییه- سوسماق اونون توختاماسینا فایداسی اولماز، ضرری اولور. بلکه بنزر حادثه‌لر، انتحال‌لار دا آرتیر. یوخسا درگی‌لریمیزده، هر هانسی یازیمین چیخماسی منه سئویندیریجی‌دیر.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

نقد "سرزمینِ مانایی‌ها"

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 4 خرداد 1396-12:13 ب.ظ

یکی از آفات تاریخ‌نویسان/محققان تاریخِ محلّی، نرسیدن به درجۀ اجتهاد و عدم اطلاع کافی از رموز و قواعد کار تحقیقی است. منظورم از فقدانِ قوّۀ اجتهاد، مطالعۀ اندک و عدم اِشراف و تسلّط بر منابع و مآخذ است تا فرد خود قادر باشد، نقّادانه متون را ارزیابی کرده و نکات صحیح و مفید را استخراج کند و سره را از ناسره تشخیص دهد. نتیجه آنکه این محققین به یکی-دو منبع اکتفاء می‌کنند، نقل‌قول‌های طولانی و ملال‌آور می‌آورند و چون قوّۀ قضاوت‌شان فعّال نیست، حتی گاه متوجّه تناقضاتِ موجود بین نقل‌قول‌های متفاوت نمی‌شوند. از طرف دیگر این قبیل محققان، کتاب نوشتن را عبارت از کنار هم گذاشتن نقل‌قول‌ها و افزودن چند چِفت و بَست از خودشان می‌دانند و به عبارتی امروزی کتاب‌نویسی را کپی-پِیست محسوب می‌دارند. شاید قبلاً به مواردی اشاره کرده باشم. علی ای حال "سرزمینِ مانایی‌ها" تألیفِ منصور حمدالله‌زاده[1] یکی از نمونه‌های تیپیک این نوع تحقیقات است.

·        کتاب تا صفحۀ 277 خلاصه‌یی بی‌نظم از تاریخ ایران است و طبعاً بی‌فایده. این قبیل مطالب را خوانندگان متوسط می‌دانند و آنان که نمی‌دانند، می‌توانند و باید به کتب مربوطه رجوع کنند. افزودنِ 280صفحه به حجم کتاب چه سودی دارد؟ حیف کاغذ!

·        از صفحۀ 325 مجدداً مطالب مربوط به تاریخ ایران، بویژه مربوط به دورۀ معاصر و شرح عملیات‌های نظامی دورۀ جنگ تحمیلی تا صفحۀ 371 ادامه می‌یابد.

·        صفحاتِ 380 تا 386 کپی علی‌التوالی از تاریخ کسروی است بی‌ذکرِ مأخذ.

·        سپس 4 صفحه به فصل هفتم اختصاص می‌یابد. تصور کنید! در کتابی با حدود 740 صفحه حجم فقط 4 صفحه به زبان اختصاص یافته آن هم به چه نحوی! چهار صفحه کپی از مقدمۀ رسالۀ معروف کسروی که به شرح مهاجرت‌های اوّلیۀ ترکان(تا ابتدای عصر سلاجقه) به سمت نواحی غربی و آذربایجان تخصیص یافته است. در این صفحات کوچکترین اشاره‌یی به زبان ترکی یا حتی آذری مزعوم وجود ندارد. بالاخره معلوم نمی‌شود زبان مردم چه بوده یا چه هست؟ قبل از آن هم چهار صفحه کپی از جکسون داریم بی آنکه ربطی با آذربایجان معاصر داشته باشد. به عبارت دیگر تا اینجا حدود 400 صفحه مطالب بی‌ربط داریم. بعد از این، محقق وارد شرحِ مختصر و پراکندۀ تاریخ منطقه می‌شود و البته مطالب خالی از اشتباهات فاحش نیست:

1.      شیز را مکرراً شینر می‌نویسند(صص420-418). ابتدا تصور کردم غلط تایپی است. اما تکرار زیاد آن نمی‌توانست با اشتباه تایپی و شاذّ توجیه شود. بویژه آنکه در ایندکس(ص716) هم شیز آمده و هم شینر با صفحات خاص خودش!

2.      سراسر کتاب یک صفحه مطلب دربارۀ زبان، لهجه، فولکلور، ادبیات، ادباء و شعرای منطقه ندارد. خواهید گفت پس چه دارد؟ از صفحۀ 495 تا 519 فهرست روستاها و دهستان‌ها و.. منطقه است و بعد از آن تا انتهای کتاب شرح برخورداری‌ها و امکانات هر روستاست که باید از گزارش‌های دولتی و جهاد سازندگی و امثالهم استخراج و اقتباس شده باشد.

3.      مؤلف همه جا، تعبیر آذری را بر ترکی مقدم می‌دارد و به ندرت از ترکی یاد می‌کند. حتی در مواضعی (مثلِ ص.555) به نظر می‌رسد که لحن خصمانه‌یی نسبت به اسامی ترکی دارد؛ نمی‌دانم از ذهنیت مؤلف حکایت دارد یا رنگ و بوی مآخذ او را دارد؟ زیرا مؤلف در مقدمه از ایرج افشار سیستانی به دلیل راهنمایی‌هایش تشکر می‌کند. کوری عصاکش کوری دگر شود!

4.      مطالب مغشوش و درهم و برهمی دربارۀ تسمیۀ شاهین‌دژ می‌آورد که گویا صائین معرّب شاهین بوده است و سپس معنای آن را در آذری نقل‌ می‌کند(صص55-551)و باز می‌داند و نقل می‌کند که فرهنگستان اوّل صائین قلعه را به شاهین‌دژ مبدّل کرده است. وقتی می‌گویم اجتهاد و قوّۀ قضاوت نیست به این دلایل است.

5.      مطالب مربوط به تسمیۀ تکاب هم مغشوش و از مقولۀ لاطائلات است. مؤلف اذعان می‎کند که اسم اصلی و واقعیِ آن، قبل از دستبرد فرهنگستان، تیکان‌تپه بوده و معنای آن برای همۀ ترکی‌زبانان اظهر من الشمس فی وسط السماء است. اما باز هم از معنای تکاب و اینکه مردم دربارۀ آن چه می‌گویند، بحث می‌کند. آقاجان! وقتی چیزی من‌درآوردی است، بحث در ظرافت‌ها و تاریخ آن بیهوده است. اگر کسی برای اسم استان البرز، یا خرمشهر یا نظایر آن تاریخ و توجیه بیابد، خود را مضحکه قرار داده است. چه همه به چشم خود وضع و جعل(نه لزوماً به معنای منفی) این اسامی را می‌بینند.

6.       همۀ ینگیجه‌ها و ینگی‌ها به صورت نیگجه و نیگی(من‌جمله ص.625) ضبط شده است. محتملاً غلط تایپی است. اما چرا اشتباهات در این حجم وارد کتاب می‌شود؟ شاید فردا کسی پیدا شود و با استناد به امثال این کتب بگوید که اصل اسامی این نواحی، نگیجه و نیگی‌کند(نیکی کند!) بوده و پان‌ترکیست‌ها آن را به ینگیجه و ینگی‌کند تبدیل کرده‌اند!

حال برای آن که با دست خالی از این کتاب حجیم و قطور برنگردیم، چند نکته را از داده‌های خام آن التقاط و انتخاب کرده‌ام که با توضیح می‌آورم:

1.      روستا و پُل کوسه‌لر در 10 کیلومتری شمال شرق میاندوآب(ص453). باید یادگاری از ایل کؤسه‌لر (köseler) باشد که در آناتولی و مناطقی چون اطرافِ ورامین، ساوه و.. پراکنده و ساکن شده‌اند. تلفظ محلی اسم کوسالار(kosalar) است. چندین کؤسه‌لر/کوسالار به صورت توپونیم در آذربایجان و سایر نقاط وجود دارد؛ نمونه را، دو قریه واقع در مسیرِ جادۀ قدیم تبریز-میانه(غیر از اتوبان فعلی) باید ذکر کرد که به صورتِ رمانتیکی به کوهسالار علیا و کوهسالار سفلی مبدّل شده‌اند. ذوق شاعرانه هم در تحریف اسامی دخیل است! کؤسه‌لر مابین زنجان و بیجار هم باید از بقایای قبیلۀ مزبور باشد.

2.      زمانی که فهرست روستاهای منطقه را مرور می‎کنیم با اطمینان می‌توانیم بگوییم که بیش از نود درصد توپونیم‌ها ترکی(و گاهی مغولی) است. معدود اسامی کردی مذکور در این کتاب حال و هوای ترجمه از ترکی دارند؛ مثل تپه‌رش(=قراتپه)، گرده‌رش(=قره‌داش)..زیرا تسمیه با رنگ(بالاخص رنگ سیاه که دلالت بر شمال دارد) و عناصری چون تپه و داش در اقوام ترک شایع است. احتمالاً اسامی سوبسترات و ماقبل ترکی در این صفحات کمتر از سایر نقاط آذربایجان باشد.

3.      جوشاتو: اسم دو قریه با صفات علیا و سفلی در منطقه. پسوند بی‌تردید مغولی است. اما در لیست مینورسکی ذکری از آن نیست. در منابع مغولی دم دستم، اتیمون مناسب برایش نیافتم. تصور می‌کنم منشأ آن نظیر بسیاری از توپونیم‌های مغولی منطقه، باید الفاظ دخیل از ترکی باشد. با آنکه به قطع و یقین نمی‌توانم ادعا کنم، اما به احتمال زیاد، منشأ اسم، یاوشان/یووشان(yovşan/yavşan) ترکی است. تبدیل ج<ی در ابتدای کلمات ترکی دخیل در مغولی مکرراً مشاهده می‌شود. یاوشان/یووشان را میرزا مهدی‌خان در سنگلاخ، معادل "درمنه" فارسی(و "شحّ" عربی) دانسته است. فرم فرضی دخیل در مغولی باید *جاوشان باشد که با پسوند –tU به صورت جاوشاتو/*cavşatu درمی‌آید. تبدیل av>ov در ترکی آذربایجان به صورت سیستماتیک رخ می‌دهد. لذا covşatu/coşatu را خواهیم داشت که به معنی "محل وفور درمنه" است. قابل قیاس با یوشانلو/یووشانلی که مترادف ترکی آن می‌شود. حداقل دو روستا با اسم  یوشانلو در ایران وجود دارد:

الف) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستانِ رزن(همدان)

ب) یوشانلو: قریه‌یی از توابع بخش مرکزی شهرستان سلماس.

احتمال دیگری هم برای تحلیل جوشاتو قابل طرح است و آن مرتبط ساختن اسم مزبور با جوشن عربی است. در آن صورت جوشاتو"صاحبِ جوشن" خواهد بود. اما من این احتمال را ضعیف می‌دانم. یک دلیل آن که الفاظ عربی در مغولی آن دوران(و قرون بعد) نادر بوده و در آن مقطع(زمان حضور قبائل مغولان در ولایتهای اویرات و تورغای) ضرورتی برای اخذ این واژه نبوده است.


[1]  منصور حمدالله‌زاده، سرزمینِ مانایی‌ها: شهرستان‌های میاندوآب، شاهین‌دژ، تکاب با نگاهی کوتاه به تاریخ آذربایجان و ایران، تهران: انتشارات بهجت، 1389. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عین در کلمات فارسی؟

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396-09:09 ق.ظ

شاعر و محقق محترم استاد شفیعی کدکنی در یکی از ضمایم کتاب قلندریه[1] مطلبی دربارۀ بعضی لغات به ظاهر فارسی که با عین کتابت شده‌اند، آورده و مدعی شده‌اند که گویا در فارسی صدایی مابین a و ā وجود داشته و مجزّای از آن بوده و با ع عربی نگاشته شده است. اما شواهدی که ذکر می‌کنند همگی مشکوک و محل تردید است. با اینکه این بحث ربط مستقیمی با فیلولوژی و اتیمولوژی ترکی ندارد و از این بابت از خوانندگان اغماض می‌طلبم، اما از آن حیث که نشان می‌دهد یک ادیب برجسته و شاعری مفلق هم در مقام اتیمولوژی می‌تواند دچار اشکال شود، آموزنده است. باری آنالیز این مجموعه نشان خواهد داد که چگونه گاهی مجموعه‌یی از کلمات با منشأهای متنوع، می‌تواند محقق را بفریبد و به نتیجه‌گیری‌های غیردقیق و مشکوک سوق دهد؛

1.      لعل: استاد از هرمزدنامه ابراهیم پورداود و حواشی مرحوم معین بر برهان قاطع آورده‌اند که این کلمه در اصل هندواروپایی بوده و با لاله مرتبط است. این یک حدس بوده و می‌تواند درست باشد. کمااینکه منشأ "لاله" را هم سانسکریت  ارزیابی می‌کنند. اما این کلمه با همین فرم معرّب است و نه کلمه‌یی فارسی.

2.      کعک: همان نان کاک که هنوز هم در بعضی نواحی مثلِ کرمانشاه شایع است. استاد خود تصریح کرده‌اند که کعک منشأ آرامی دارد و معرّب است. شباهت آن با کیک انگلیسی هم تصادفی است.

3.      زعفران: این واژه در زبانهای اروپایی نظیر انگلیسی(saffron) هم وجود دارد و اتیمولوژیست‌ها منشأ نهایی آن را نامشخص و نامعلوم می‌دانند. تحلیل‌هایی چون *زرپرن عامیانه به نظر می‌رسد. با این حال با توجه به ظاهر کلمه و شباهتش با اصفر/صفراء عربی و ?spr سریانی، منشأ سامی برای آن محتمل‌تر است. در ترکی استانبولی فرم zaferan هم وجود دارد.

4.      زعرور: علف خرس. گیاهی که در زبان‌های اروپایی با اسم مأخوذ از عربی اندلسی Ascerola خوانده می‌شود. همۀ منابع تصریح دارند که لفظ عربی از  a’zararta مأخوذ است.

5.      جعده: جادّه. تصور می‌کنم نوعی hypercorrection علمایی از جادّه است و منابع قدیم به آن اهمیتی نداده‌اند. لطیفه‌های فراوانی در باب تلفظ "غلیظ" الفاظ عربی یا عربی‌مآبی در تلفظ الفاظ فارسی وجود دارد. مثلاً گویند کسی از مغازه‌داری می‌پرسد که آیا "مُربَّع" دارد. مرادش مربا بوده. فروشنده جواب می‌دهد که داریم اما نه به این غلیظی!. اصرار بر تلفظ از مخرج صحیح مایۀ طنزهای متعددی بوده است.

6.       زعیر: تخم کتان/بزرک. در منابع قدیمی بیشتر با فرم زغیر ضبط شده. با عبارت دیگر، زعیر به احتمال قوی ghostword بوده و وجود خارجی ندارد. این واژه به احتمال قوی منشأ سامی دارد.

7.      صعلوک: سالوک/سعلوک، عیّار و راهزن. استاد ادعا می‌کنند که علی‌رغم وجود شواهد جاهلی، احتمالاً از ایران رفته است. ای کاش برای این قبیل پیشنهادها، اتیمون و منبعی هم در زبان‌های ایرانیک مطرح می‌ساختند. به هر حال برای علاقه‌مندان ادب عربی، طبقۀ شعرای صعالیک معروف است.

8.      سعتری: با واریانت‌های سعتر/صعتری و صعتر. استاد آن را با شاطر مرتبط دانسته و حتی در ص 304 در توضیح شعر سنایی تعبیر "خوبان سعتری" را معادل شاطر گرفته‌اند. حال آنکه شاطری به این معنا احتمالاً متأخر است. از طرف دیگر تحول شاطر به سعتری به لحاظ قواعد فونولوژیک عربی و فارسی محال می‌نماید. همان طور که استاد از مرحوم دهخدا نقل می‌کنند و از روی نام منظومۀ "سعتری و مشتری" به درستی حدس می‌زنند، تلفظ صحیح اسم باید سُعتری باشد و منشأ آن یونانی است. در معاجم عثمانی سعتری(ترکی جدید سویتاری/soytarı) به معنای "لِزبین/زن همجنس‌باز" بوده و مجازاً معانی "بی‌حیاء، مقلّد و مسخره‌باز" هم یافته است. در یونانی saturos، در اصل نام موجودی افسانه‌یی با پای بُز و ذَکَر عریان است. از آنجا، لفظ معنای "شهوتران، زنی که به خود آلت ذکوریت می‌بندد و با زنان همخوابه می‌شود" یافته است. کسب معنای "زن زیبارو و صاحب جمال" هم برای چنین لفظی به هیچ وجه عجیب نیست. احتمالاً سعتر به معنای گیاه معروف(کاکوتی) هم از همین جا نشأت گرفته است و نباتی مرتبط با آن موجود اساطیری تلقی شده است.

9.      شَعر: نوعی پارچه/بافته. استاد ارتباط آن را با شعر(=موی) انکار می‌کند. حال آنکه چنین ربطی استبعادی ندارد. موتاب فارسی امکان چنین تحولی را نشان می‌دهد. موتاب در عثمانی به صورت موتاف (mutaf) درآمده و در آذربایجان با تبدیل f>v به موتاو(mutav) و نهایتاً میتوو(mitov) مبدل شده است. هنوز هم در بازار مراغه(و احیاناً بعضی شهرهای دیگر) محلی به نام میتوولار(mitovlar) وجود دارد. موتاف در ترکی عثمانی معنای "بافته‌یی که از جنس پشم زبر/کرک(قیل/قَزیل) است"  هم کسب کرده است. به هرحال در صورتی که فرض استاد را هم قبول کنیم، از این نمی‌توان مصادره به مطلوب کرد و شَعر را فارسی دانست.

10.  شعبده: با املاهای شعبذه و شعوذه هم در فارسی و هم در عربی وجود دارد. در عربی معاصر "السحر و الشعوذه" عبارت رایجی است. تبدیل آن به شَوبَزی(=شب‌بازی) خیال‌پردازی است. منشأ کلمه را به قطع نمی‌دانم. اما همانطور که مرحوم قزوینی گفته است، ممکن است آرامی/سریانی باشد. قیاس کنید با šgwmy, šgwmyˀ به معنی "نیرنگ و فریب".

11.  کعب: قاپ. می‌دانیم که کعب کلمۀ عربی اصیلی بوده و نظایر قابل اعتمادی در السنۀ سامی دارد. محققان عموماً اصطلاح یونانی kybos "تاس شش‌وجهی/مسدّس" را مأخوذ از زبان‌های سامی می‌دانند کما اینکه عموم اصطلاحات نرد در این زبان از زبان‌های شرق مدیترانه دخیل است. لفظ یونانی منشأ    cubus لاتین و الفاظی چون cubic انگلیسی و اغلب زبان‌های اروپایی است. قیاس کنید با qwbws در آرامی. بنابراین کاملاً موجّه است که قاپ نمی‌تواند منشأ ایرانیک داشته باشد و الفاظ بچول/پژول و شتالنگ و نظایر آن در متون فارسی وجود دارد و شباهتی هم با قاپ ندارند.

12.  صعوه: پرندۀ کوچکی به اندازۀ گنجشک. شاید نوعی بلبل باشد. این واژه در اقصی نقاط عالم عربی رواج دارد و به پرندگان بومی اطلاق می‌شود. دخیل بودنش از پهلوی/فارسی محال می‌نماید. به فرض که دخیل است از کدام اتیمون؟

13.  سُعد: اسم خانواده‌یی از گیاهان با نام علمی cyperus که اقسامی چون سُعد کوفی، سُعد طویل و. . دارد. این واژه در منابع سُریانی هم با فرمهای se’da و su’da آمده است. در هر حال منشأ سامی آن معلوم است.

14.  جعفری: سبزی معروف. استاد گویا آن را با زعفری(=زردرنگ. که منسوب به زعفران است) یکی دانسته‌اند. باری جعفری از اقدم منابع تاکنون تنوع معنایی داشته است. اما به نظر می‌رسد که اسم این سبزی منسوب به اسم شخص/آنتروپونیم باشد. این قبیل تسمیه‌ها به وفور مشاهده می‌شود: عسکری (نوعی انگور)، خلیلی(هکذا)، صاحبی(هکذا قسمی انگور)، حسینی(نوعی انگور) و محتملاً قیسی(<قیس. نوعی زردآلوی مرغوب) و..در واقع همان‌طور که اصطلاحاتی مثلِ اُهم، وات، آمپر، ولت و.. اسامی مکتشفین و مبدعین خود را جاودانه کرده‌اند، در اعصار قدیم هم کاشفان و عمل آوردندگان محصولات و میوه‌ها و نباتات، گاهی اسامی‌شان را به محصولات‌شان می‌دادند.

15.  نعلبکی: همان طور که مرحوم دهخدا احتمال داده‌اند، ممکن است در اصل نعلک(کما اینکه در برهان قاطع مضبوط است) و لذا مصغّر نعل باشد. باز به قول مرحوم علامه قزوینی، نعلبکی باید از نعلکی مأخوذ باشد. گرچه مرحوم معین نوشته‌اند که نعلبکی در عربی معاصر رواج دارد، اما تا جایی که میدانم معادل عربی‌اش "صحن" است. شاید در لهجات محلّی(مثلاً عراقی) نعلبکی هم رایج باشد. ورود صامت ب/b در کلمه که برای مرحوم دهخدا مجهول مانده-قاعده‌یی است که در اتیمولوژی epenthesis خوانده می‌شود.

16.  عنک: واژه‌یی که استاد در ترکیب "خرانِ عنک" به معنی "شریر" دانسته و منشأ پهلوی برایش قایل شده‌اند. ناظم‌الاطباء(به نقل مرحوم دهخدا) آن را "خرِ پیشاپیش گلّه" معنی کرده و در فرهنگ سخن، "خرِ نَر" دانسته شده و تلفظش ang ضبط شده و باید صحیح همین باشد. با آن‌که اغلب شواهد عنگ، مستهجن و هزل بوده و قابل نقل نیست، اما قافیه شدنش با کلنگ، نهنگ و جنگ نشان می‌دهد که حرف نون ساکن بوده و صامت انتهایی هم گاف بوده و نه کاف. بنابراین بین آن و nakāپهلوی رابطه‌یی نمی‌تواند وجود داشته باشد. شباهت  این لفظ با آنگ(ŋa) ترکی کلاسیک که منشأ آنقیرماق(= عرعر کردن الاغ، آنیرماق در ترکی استانبولی)بوده، جالب توجه است. گرچه این قبیل الفاظ اصوات تقلیدی و انعکاسی‌اند و در عموم زبانها نظایر و مشابهاتی دارند، اما احتمال ورود آن از ترکی هم منتفی نیست. به هر حال کتابت آن با ع غلط رایج باید محسوب شود.

باری از تحلیل اجمالی این الفاظ معلوم می‌شود که عموم آنها دخیل در فارسی و معرّب‌اند و گاه املای اشتباه هم در میانشان وجود دارد(مثلاً عنگ به جای انگ/آنگ). علی‌القاعده با این شواهد مشکوک نمی‌توان دست به استنباط زده و قاعده‌یی کشف کرد.

***

البته آراء لغوی استاد شفیعی کدکنی به این موارد محدود نمی‌شود. آنچه در قبال اتیمولوژی واژه‌ها گفته‌اند، در بیش از 90 درصد موارد غیرعلمی، من‌عندی و غیرمستند است. برای مثال ایشان قوتی را با قوت(=غذا) توضیح داده و از لغویونی که منشأ ترکی برای کلمه قائل‌اند، انتقاد می‌کنند(ص480). در باب قوتی قبلاً توضیح داده‌ام. فقط یادآور می‌شوم که یکی از قدیمی‌ترین شواهد این لفظ در فارسی "قوتی معاجین" در سوانح‌الافکار رشیدی است و نشان می‌دهد که بسی قبل از شواهد استاد، قوتی نسبتی با غذا و قوت نداشته است. هکذاست توضیح‌شان در باب کلمه‌چی(ص484). استاد آن را به شکل کلمه‌چین تحلیل کرده و "سخنور و خوش‌سخن" تلقی کرده‌اند. نه کلمه‌چین لفظاً چنین معنایی را القاء می‌کند و نه با این املاء جایی ضبط شده است. ثالثاً پسوند ـچین فارسی هیچگاه به ـچی مبدل نشده است(حداقل در فارسی استاندارد و مکتوب). رابعاً کلمه‌چی، املایی است که با تحلیل عامیانۀ کلمچی مغولی(در اصل به معنی دیلماج و مترجم) پدیدار شده است. دؤرفر از این لفظ و مشتقاتش با تفصیل بحث کرده است(مادۀ 335، صص2-471). اما حیرت‌انگیزترین لغت‌جویی استاد شفیعی، تفسیرش از واژۀ "اله" است در عبارت "محمد و علی و سلمان هر سه اله اند" (ص60):"اله هر چیز که بیش از یک رنگ داشته باشد و هم اکنون در کدکن به همین معنی است". به لطف استاد فهمیدیم که "اله" در کدکن هم متداول است. اما تردیدی نیست که اله/آلا(ala) ترکی است و به معنی "رنگارنگ و ملوّن(به معنای حقیقی و نه مجازی)" رواج زیادی دارد. اما مگر سیاق متن-که فحوای هترودوکسی و غالیانۀ آن هویداست-نشان نمی‌دهد که اله در اینجا همان اِلاه (=خدا، تانری) است؟ غُلات و جریان‌های حلولی و قائل به تناسخ در قرون اولیۀ اسلامی و بعدها(در علویسم ترکیه، دروزیه، اهل حق و فرق مختلف در عراق و..) به حلول روح خدا در افرادی خاص و یا تجسّد خداوند در آنها قائل بودند. استاد که خود عمری در این زمینه قلم زده‌اند، عجیب است که به غرابت معنایی که استنباط می‌شود، تفطّن نداشته‌اند. شاید هم سهوالقلم ناشی از خستگی یا پراکندگی حواس بوده است. الله اعلم بالصواب.


[1]  محمدرضا شفیعی کدکنی، قلندریه در تاریخ: دگردیسی‌های یک ایدئولوژی، تهران: سخن، 1386.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یادداشت‌هایی از ترکی قزوین

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 21 اسفند 1395-07:59 ق.ظ

چندی قبل کتاب "تاریخ و فرهنگ مردم حسن‌آباد کلّج"(تألیفِ  داود وارسته‌نسب : قزوین: پرک، 1390)را خواندم. با آنکه کانون اصلی کتاب فولکلور نبوده و نوعی اتنوگرافی آماتوری عرضه شده و جامعیت مونوگرافی در آن مشاهده نمی‌شود، اما حاوی اطلاعات خوبی دربارۀ فرهنگ، زبان و حیات قدیم روستایی ترک‌نشین است. امیدوارم امثال این قبیل آثار با دقّت بیشتر و با مطالعۀ عمیق‌تر منتشر شود. برای مثال مؤلف محترم از ضبط لاتین الفاظ-عامدانه یا غیرعمدی-استفاده نکرده، توصیفی از لهجۀ محلّی و احیاناً تفاوت‌هایش با سایر نقاط به دست نداده و به استثنای نمونه‌هایی مختصر از امثال و تعبیرات، از زبان و فولکلور هم بحث نکرده است.  این هم غنیمت است و جای تشکر دارد. باری در این وجیزه، نکاتی را که جلب توجهم کرده-همچون همیشه-همراه با تحلیل‌های اتیمولوژیک عرضه خواهم داشت.

1.      آدامس/سقّز(ص 271): مؤلف محترم در معرفی پوشش گیاهی منطقه، در اغلب موارد، اسم ترکی نباتات را هم ذکر کرده است. دست مریزاد! در مواردی دیگر نمی‌دانم آیا مؤلف به اسامی ترکی واقف نبوده یا معادل فارسی جای ترکی را در لهجۀ محل گرفته است؟ علی ای حال، آدامس به عنوان معادل فارسی اسم گیاهِ سقّز آورده شده! می‌دانیم که سقز اسم نبات و درخت معروف و جویدنی مشهور مستخرج از درخت مزبور(صمغ) است. آدامس، اما، مارک معروف امریکایی "سقّز"ی خاص است که دهه‌ها قبل وارد ایران هم می‌شد. بعدها آن برند به صورت اسم عام درآمده است. نظیر آن است سوله که ظاهراً اسم شرکتی فرانسوی بوده، یا فاب که در اصل مارک پودر لباسشویی بوده و هنوز هم در آذربایجان به معنی عام پودر رختشویی کاربرد دارد. دوستی زنجانی تعریف می‌کرد که در آن صفحات، به جای فاب، برف رواج دارد که آن هم برند دیگری بوده و هنوز هم تولید می‌شود. مارک‌هایی مثلِ ساندیس، پُفک، تاید، اسکاچ و حتی سن‌ایچ از مرحله برند به اسم خاص عبور کرده‌اند. محققین باید به این قبیل تبدّلات-که در اعصار قدیم مشابهاتی داشته-بی‌توجه نباشند.

2.      ایلان یازی(ص328): توپونیمی در حسن‌آباد است. ظاهراً یازی در این نواحی رواجی دارد. اسم دیگر محل را قرمزتپه نوشته‌اند. آیا در اصل همین فرم را داشته یا بر اثر فارسی‌سازس/تفریس از قرمزی/قیرمیزی تپه به شکل مزبور درآمده است؟

3.      ایلان قارپوزی(ص302): به عنوان اسم دیگری برای حنظل جالب توجه است. اسامی "آجی قارپوز، جین قارپوزو، ابوجهل قارپوزو" را شنیده‌ بودم. فلسفۀ "ایلان قارپوزو" نامیدن این نبات طبی معلومم نشد. شاید اهالی محلّ بدانند.

4.      ایران یازی(ص76): توپونیم دیگری است؟ جزء دوم قاعدتاً "یازی" است. اما اوّلی چیست؟ ایلان؟ آیران؟ ایران؟

5.      وارَ اِلَماخ(ص201): واره در مناطق فارسی‌زبان معادل ایمه‌جی و "سوت ده‎ییشمک/ده‌ییشیک" ترکی است. در برخی مناطق حاشیه‌یی آذربایجان مانند خلخال(و احیاناً بعضی قرای اردبیل) واره با فرم وَرَه وجود دارد. در اینجا باید علی‌القاعده از همسایگان فارسی‌زبان یا تات اخذ شده باشد.

6.       قاروقچی‌های روستا(ص170) ضبط و یاد شده‌اند. کاری نیک و مفید است و به بقای حافظۀ تاریخی منطقه کمک می‌کند. قاروقچی/قاریق از طبابت عامّه ترکان است. هنوز هم در آذربایجان مشاهده می‌شود. قاروقچی در فرهنگ نصیری متعلّق به عصر صفوی هم مذکور است. اصل کلمه باید از قاروماق/قاریماق "پُر شدن و مملو شدن جوی و.." مشتق باشد. چه قاروق/قاریق "گیر کردن چیزی در گلو یا مجاری تنفّسی" است.

7.      کؤلبه(ص176): واریانتی از کوفله/کولفه است و اتیمولوژی‌اش را موضعی دیگر ذکر کرده‌ام.

8.      یولاق: در ص.206 ظاهراً مراد از آن "راه‌پلۀ پشتِ بام" است. ولی در ص.333 در کنار دالان(علی‌الظاهر به صورت عطف مترادفین) آمده است. در آذربایجان یولاق به راه/کوچۀ تنگ اطلاق می‌شود. پس اطلاق آن به دالان قابل فهم است. علاوه بر یولاق در آذربایجان یولاجاق هم وجود دارد که علاوه بر معنای "راه/کوچۀ تنگ"، "تونلِ تنگ برای عبور حیوانات یا انسان"، و معانی مجازی مثلِ "راه و رسم"(یول-یولاجاق) معنای دالان هم دارد. یولاجاق باید مصغّر از یولاج(=راهِ تنگ کوهستانی/معبر) باشد که ظاهراً در آذربایجان شایع نبوده و خود مصغّر از یول است. یولاج در آناتولی مشاهده می‌شود.

9.      کلانتی(ص73): فرم محلّی کرنتی است. اتیمولوژی‌اش را در سری مقالات اسکی خرمنلر آورده‌ام. معتقدم این قبیل الفاظ نکات مهمی را دربارۀ مهاجرت‌ها و حتی اتنوژنز منطقه به دست می‌دهد.

10.  گؤیج گوشی(ص323): مراد پرنده‌یی است که در آذربایجان بیشتر با اسم  "آری‌قیران" و احیاناً "آری‌قاپان" و در فارسی سبزقبا/زنبورخوار خوانده می‌شود. البته حدسم از روی عکس منتشره است و محتمل است خالی از اشکال نباشد. باری گؤیج واژۀ جالبی است. تا جایی که به خاطر می‌آورم آن را نشنیده‌ام. قاعدتاً از گؤگ به اضافۀ پسوند –Ac و احتمالاً متأثر از سبزقبای فارسی مشتق شده است. قیاس کنید با گؤگرچین>گؤیرچین.

11.  نخرچی(ص175): قاعدتاً ملفوظی از ناخیرچی رایج در آذربایجان و آناتولی است. اصل واژه ناخیر دخیل از ارمنی(=گلّه/گاو) بوده و مانند کلانتی فوق از حیث تاریخی و اتنوگرافیک مهم است.

12.  شباهت قابل توجهی بین مراسم عروسی سنّتی(صص195-185)، رفتار با زنان زائو/نوزادان، مثلِ قیرخلاماق:گذراندن آب از آبکش در بچۀ مبتلا به سرخک(ص195) و هکذا معتقدات عامیانه(صص 200-196)با سایر نقاط ترک‌نشین دیده می‌شود.

13.  تنوّع نان‌های منطقه جالب توجه بوده و به نظرم برای محققان فرهنگ عامّۀ ترکان مفید خواهد بود. چند نمونه را مرور کنیم(صص2-381):

الف)نان یوخا(در آذربایجان هم هست و یوفکا در ترکیه).

ب)پتو:نانی شبیه بربری با اسامی مترادف غلاج و گُلاج که احتیاج به تحقیق دقیق‌تر و اطلاعاتِ تفصیلی جهت تحلیل اتیمولوژیک دارد. احتمال دارد pütöv یا نظایر آن باشد به معنی "کامل، بی‌نقص".

ج)خامَ‌تو/خامتو(xametu?): نانی شبیه بیسکویت. تصور می‌کنم در نقاط دیگر هم این لفظ وجود دارد. حال و هوای مغولی دارد. اما تحقیق تفصیلی لازم دارد.

د)گؤله(göle?): نوعی نان. آیا همان‌ گؤله(göle) یا گؤلـله(gölle) موجود در آناتولی است؟

هـ)تابون: نوعی نان که ظاهراً داخل آتش و خاکستر می‌پزند. قیاس کنید با تابون(tabun) در آناتولی. تابون معنی "گودال نگهداریِ آتش" است.

14.  لفته: ساج(ناوبند)(ص382). در مطلب دیلیمیزده فارسجا آلینتی‌لاردان، از آن بحث کرده‌ام. باید واریانتی از ایلفیده/ایرفیده/ارفده باشد. معادل محلّی آن، یعنی چکه احتیاج به مطالعۀ بیشتر وجود دارد.

15.  گؤله: گوساله(ص322). باید از لهجات فارسیِ محلّی اخذ شده باشد. در بعضی لهجات ترکی مرکز ایران، مثلِ خمین، هم مشاهده می‌شود. پسوندِ تصغیرِ ـله در فارسی استاندارد زنده و زاینده نیست، اما در لهجات مشتقات فراوان دارد. احتمالاً گؤله<گاو+له بوده کما این‌که دوگوله<دیگ+له و شاید گلوله<گوی+ له باشد.

علاوه بر موارد فوق چند واژه و اصطلاح محلّی دیگر هم وجود دارد که شایان تحلیل و تدقیق بیشترند. بؤردلیک: محلّ خروج آب قنات(ص156). قجره: اسم قریه‌یی متروکه در آن حوالی(ص321)، شتّه: کاردک(ص 72)، بارانجیل(؟): کَتِل/کتیل(ص73).

این مطلب را با بحث از واژه‌یی که رواج زیادی در ترکی محلّی دارد و از خصوصیات کاراکتریستیک آن محسوب است، به انتهاء می‌رسانم:خور(xor)  به معنای خوب. بو آلما خوردو(=این سیب خوبست). لفظ خور از لهجات محلّی اخذ شده و فرم پهلویِ آن خوار(xwar) است. Xw- در فارسی واو معدوله (مثل خواهر و خوار مانحن فیه) یا اُ/o می‌شود (مثل خوردن). در ترکی استانبولی خور(hor) به معنی "حقیر، محقّر، پست" موجود بوده و در ترکی استاندارد آذربایجان هم مشاهده می‌شود. در ترکی استانبولی "آشاغی‌لیق و آشاغی‌لاماق" به تدریج جای آن را می‌گیرد. خوار در پهلوی هر دو معنای پستی یعنی یعنی دنائت و رذالت و کم‌ارتفاع بودن را توأمان دارد و لذا در اعلام جغرافیایی مکرراً مشاهده می‌شود. باری "خوار"ی به معنی سهولت و آسانی هم بوده(قیاس کنید با ضدش: دشخوار>دشوار) و احتمالاً همین معنا ضمن آمیختگی با "خیر" عربی در تاتی و زبان‌های فارسی محلّی در هیأت "خور" معنای مطلوب و خوب یافته است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

گشت و گذاری در افعال پهلوی با چاشنی آذری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:سه شنبه 17 اسفند 1395-07:31 ق.ظ

کتاب بررسی ریشه‌شناختی فعل‌های پهلوی (فارسی میانه زردشتی) از دکتر یدالله منصوری اثری فاضلانه و عالمانه است و آن گونه که شایسته اهل فضل است، مرکب از دقت و احتیاط علمی. حقیقت آن است که آقای منصوری را قبل از مطالعۀ این کتاب نمی شناختم. طی یک تحقیق سرسری اینترنتی، مطالبی متناقض منسوب به ایشان دیدم. از جمله از ایشان نقل شده که گویا زبان مردم آذربایجان ترکی نیست. البته در بعضی مصاحبه ها ملاحظه می‌شد که از زبان‌ها و فرهنگ‌های "محلّی" دفاع می‌کنند. مایلم این برداشت اخیر را نظرگاه واقعی‌شان بدانم. به نکات متعددی در آن مصاحبه‌ها ایراد دارم. وقت و میل بیانشان را ندارم. به هر صورت مؤلف این کتاب، که خود ظاهراً ترکی‌زبان است، در مواضع متعددی شواهدی از "آذری" معهود می‌آورد و گاه با (م) مشخص می‌کند که علی‌الظاهر بر رأی شخصی‌شان دلالت می‌کند. مکرر نوشته‌ام که منکر وجود زبان‌های سوبسترات یعنی ماقبل ترکی نیستم. با یک کاسه کردن آنها تحت عنوان آذری مخالفم. با دعوی‌های بلادلیل کشف لغات آذری در ترکی مخالفم. با عَلَم کردن آنها به قصد انکار حقوق فرهنگی و زبانی مخالفم. از مطالعۀ تحقیقات عالمانه در این حوزه لذت می‌برم. البته به ندرت با این قبیل تحقیقات مواجه می‌شویم. بگذریم. منظورم آن است که اگر آذریست‌ها را نقد می‌کنم از این روست و گرنه ادعا نمی‌کنم که ترکان از آسمان بر این منطقه نازل شده‌اند. بالاخره هر قومی از یک جایی آمده و زمانی که آمده، این سرزمین‌ها خالی از سکنه نبوده است با آنان آمیخته‌اند و از آنان آموخته‌اند. برای مثال خانم کتایون مزداپور که از محقّقان منصف مطالعات پهلوی و زرتشتی است به منشأ نامعلوم تعداد زیادی از الفاظ فارسی، بویژه در لهجات محلّی اشاره کرده است[1]. همو و دکتر عبدالحمید ارفعی در مقاله‌یی به تأثیر ایلامی در زبان‌های ایرانیک اشاراتی کرده‌اند[2] و فی‌الجمله گفته‌اند اسامی میوه‌هایی مثلِ بِه، امرود، شاه‌توت، سنجد و الفاظی مانند کوشک و karir در الواح ایلامی هست. خانم مزداپور به منشأ آکدی شنبلیله، آجر، کباب، کبریت، لک‌لک، من(واحد وزن، احتمالاً منشأ قدیمی‌تری دارد)، مَشک هم اشاره کرده‌اند (ص616). این زبان‌ها حکم زبان‌های سوبسترات برای زبان‌های ایرانیک و فارسی را دارند. هر حکمی دربارۀ فارسی و زبان‌های ایرانیک صادر شود، همان حکم برای ترکی هم صادق است. اگر پارسیان اهالی بومی را قتل عام کرده‌اند و خود ساکن شده‌اند. همین حکم را در خصوص ترکان چرا نپسندند و نقد کنند؟ اگر اهالی بومی به مرور(به اجبار یا اختیار) زبان فاتحان را پذیرفته‌اند، چرا چنین حکمی دربارۀ ترکی روا نباشد؟ ممکن است گفته شود که آنان قرن‌ها زودتر از ترکان آمده‌اند. این حرف لغو است و شایستۀ بحث نیست. العاقل یکفیه الاشاره.

باری در این مختصر ابتدا آذریات را مرور خواهم کرد و مدعی‌ام که عموم مواردی که البته با قید احتیاط به آذری مزعوم نسبت داده شده، از منابع دیگر آمده است. سپس آموخته‌هایم از کتاب را هم خواهم آورد. مأخذم چاپ اوّل فرهنگستان است. ظاهراً چاپ‎ بعدی هم دارد که مرورش نکرده‌ام. ابتدا آذریات:

1.      در بحث از فعل آردن/آرد کردن نوشته‌اند:"احتمالاً آذری: nū(*r-nā>)"آرد" بدینجا مربوط است"(ص45). خوب است که احتمال داده‌اند و به جزم و قطع نگفته‌اند. ولی حقیقتاً چگونه است که همۀ واریانت‌های ایرانیک آرد، کمابیش به همین شکل‌اند. الّا "اون" که از اساس متفاوت است. "اون" در عموم السنۀ ترکی از سیبری تا بالکان شایع است. همۀ اینها چگونه از آذری مزعوم و محدود آمده‌اند؟ آیا استاد محترم می‌توانند تبیین کنند که از آن ریشۀ فرضی چگونه به اون می‌رسند؟

فرم این کلمه و استدلالش مرا یاد دعوی مشابهی از بهمن سرکاراتی انداخت که در کتاب سایه‌های شکار شده (مع‎الاسف الان زیر دست ندارم و صفحۀ دقیقش را نمی‌دانم) ann را (فکر می‌کنم با قید احتیاط) ایرانیک و آذری دانسته بود. به هر حال سرکاراتی زبانشناسی را به خوبی می‌دانست و علی‌القاعده باید می‌دانست که بعضی کلمات در لسان شفاهی دگرگونی‎هایی دارند. الفاظی مثلِ قارین، آلین، قویون(=آغوش)، بویون، باغیر(=مجازاً آغوش و در اصل "جگر") وو... پس از الحاق پسوند، مصوت هجای انتهایی‌شان حذف می‌شود؛ لذا داریم: قارنیم، آلنیم، قوینوم، بوینوم، باغریم وو.. چیزی که در آنّ/آنن یعنی تلفّظ عامیانۀ آلین و اغلب مشتقات آن پیش می‌آید، آسیمیلاسیون صامت ل/l در جوار ن/n است: annım<alnım.اما فرم اصلی در مثلاً آلین تری(=عرقِ جبین)  ظاهر می‌شود.

2.      در فعل چیدن/چین می‌آورند:"قس. آذری: čin"داسی برای ریزریز کردن علوفۀ دام" و bečin (*upa-čina->)  "درو"(ص107). حقیقت آن است که چین را نشنیده‌ و ندیده‌ام. احتمالاً در محدوده‌یی کوچک رایج باشد و دخیل به نظر می‌رسد. اما دوّمی از واژه‌های مورد علاقۀ آذریست‌هاست. اولاً تا جایی که می‌دانم، شنیده و خوانده‌ام در آذربایجان و آناتولی بیچین وجود دارد و نه بِچین. ثانیاً بیچین اتیمولوژی واضحی در ترکی دارد. پسوند deverbal و اسم ساز -Xn مشتقات فراوان و شفافی دارد: دوگ->دوگون/دویون(گِره/عروسی)، توتـ->توتون، اکـ->اکین، ییغـ->ییغین(=توده، تلّ)، آخـ->آخین (=هجوم، جریان)، و.. شباهت چیدن فارسی با بیچین(<بیچـ-) تصادفی است.

3.      مؤلف به دردجر هم اشاره کرده:"قس آذری:دردجر"(ص116). کلمه با فرم دردژار در دوبیتی‎های تالشی منسوب به شیخ صفی هم آمده است. احتمال آن که از یک زبان سوبسترات باشد بعید نیست. ولی آذری خواندن آن مصادره به مطلوب کردن است.

4.      در بحث از سامانیدن آورده‌اند:"شاید آذری sahmān "مناسب" بدینجا مربوط باشد"(ص370). همان طور که مؤلف از نیبرگ نقل کرده sahman در ارمنی  دخیل بوده و رایج است. به نظر می‌رسد که منشأ مناسب برای سهمان در ترکی همین لفظ ارمنی است. تعداد قابل توجه الفاظ دخیل ارمنی هم امکان چنین اخذی را تأیید می‌کند. از طرف دیگر فرم‌های ایرانیک هیچ کدام صامتh را ندارند. تا جایی که می‌دانم سهمان در ترکی نه به معنای "مناسب" که به عنوان صفت و قید با معنای "با دقّت، سالم و منظم" و اسم "نظم، صحّت" رواج دارد؛ سهمان گئدین! پالتارین سهمانی قالمامیش..

5.      در فعل widardan نوشته‌اند:"قس. آذری: güzar"گذار، گذر، راه"(ص459). به خاط نمی‌آورم این کلمه را شنیده باشم. در متون عثمانی وجود دارد. در ترکی علی‌القاعده به güzer مبدّل می‌شود که در عثمانی آن هم شواهدی دارد. مشتقاتی  مثلِ güzeran(=گذران(زندگی)، معیشت) در بعضی لهجات هست. البته در آذربایجان اغلب گئچینمه/کئچینمه به جای آن رایج است. güzergah در ترکی استانبولی کمابیش معادل گذرگاه فارسی در زبان رسانه‌ها بوده و معنای "سرِ راه" هم می‌دهد.  به فرض وجود هم، دخیل بودنش از فارسی بسیار محتمل‌تر و به حکم محتوای همین کتاب مسجّل است. زیرا در نمونه‌هایی که نام آذری بر آنها نهاده شده است، w آغازین پهلوی، در آنها حفظ شده است مثلِ ول به جای گل و لذا güzar مشکوک نمی‌تواند اتیمون "آذری" داشته باشد.

6.       مؤلف "بادکوبه" را هم در جزو مشتقات باد/wayidan محسوب کرده‌اند(ص453). گویا توجه نکرده‌اند که –کمااینکه کسروی بیان کرده- این فرم حاصل یک اتیمولوژی عامیانه و متأخر(احتمالاً عصر صفوی و بعد از آن) است و در منابع قدیمی همواره باکو ذکر شده است.

7.      مؤلف در بحث از wičir- نوشته‌اند:"قس. آذری. gizir". لفظ گیزیر در آذربایجان و در دوران حکومت خوانین، به معنی مشاور و معاون خان/کدخدا بوده و در آناتولی هم شیوع آن به حدّی است که نمی‌توانم همۀ نقاط حضور لفظ را در اینجا ذکر کنم. در فولکلور آناتولی، ترانۀ معروف گیزیز اوغلو مصطفی به‌ی! زبانزد است. گیزیز در ارتش جمهوری آذربایجان رتبه‌یی نظامی(در رده‎های پایین) است. در آناتولی به کدخدا، نگهبان روستا/قُرقچی هم اطلاق شده است. تردیدی نیست که منشأ لفظ ایرانیک است. اما با توجه به فرم و معنای کلمه، به نظر می‌رسد که از ارمنی دخیل شده است. کما اینکه دانکوف هم چنین رأیی دارد و تیتسه هم آن احتمال را در کنار احتمال ورود مستقیم از فارسی آورده است.

اما چند اشکال فرعی و جزئی:

1.      "دیس: خوان، طبق، سینی" را از "دیس" پهلوی و فارسی باستان(ص125) مشتق دانسته‌اند که سهوی واضح است. دیس از دیسک در زبان‌های اروپایی دخیل شده و مانند بسیاری واژه‌های فرنگی دخیل اوّلیه، تغییر شکل محسوسی کرده است: قیاس کنید با بطری<bottle، کتری<kettle، گیلاس<glass. دیس و مشتقاتش در پهلوی، مطلق شکل است و نه ظرفی گِرد و مدوّر که مضمون اصلی دیسک>دیس است.

2.      توجیه را توجیح(ص398) نوشته‌اند که سهوی فاحش برای یک نشریۀ فرهنگستان است.

3.      "تُلف: آنچه از انگور و جز آن پس از خوردن باقی ماند که شایستۀ  خوردن نباشد" را به نقل از نفیسی(ناظم الاطباء) در زمرۀ مشتقات trub-/truftan(=دزدیدن، غارت کردن)آورده‌اند(ص423). بدیهی است که ربط سمانتیک و حتی مورفولوژیک قابل قبول نیست. تلف و تیلیف ترکی اتیمولوژی واضح عربی دارند؛ تلف فارسی هم از همین ریشه است. باید به معاجم عربی رجوع کرد.

آنچه از این کتاب آموختم:

1.      "پرونده" را جعلی یا فی‌الواقع دساتیری می‌پنداشتم. اتیمولوژی واضحی داشته: parwastan/  parwand- و در متون متقدم فارسی هم به معنی "بستۀ قماش" آمده است(ص 317).

2.      بسیجیدن منشأ سغدی دارد(patsēč-)(ص321). حدس می‌زدم اما نمی‌دانستم.

3.      Hnby دخیل در ارمنی(=hamba سکایی/ختنی=شریک، سهیم)(ص184). آیا هامپای ترکی آن گونه که قبلاً نوشته ام از فارسی است یا از یکی از اینها دخیل شده؟ الفاظ ارمنی حوزۀ زراعت در ترکی زیاد است و این احتمال منشأ ارمنی را تقویت می‌کند.

4.      Brah در فارسی میانه "با زیب، نیکو، مناسب"(ص 95)است. آیا این کلمه منشأ واژۀ تشخیص داده نشدۀ bra در متون اویغوری می‌تواند باشد؟ bra را اغلب معادل چتر شاهی می‌دانند.



[1]  کتایون مزداپور، واژه و معنای آن: از فارسی میانه تا فارسی، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، 1390. ص.616.

[2]  کتایون مزداپور، عبدالمجید ارفعی ، واژه ای ایلامی در فرهنگ پهلوی و گویش های زنده ، فرهنگ بهار و تابستان 1383 شماره 49 و 50،

 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :3
  • 1  
  • 2  
  • 3  


Admin Logo
themebox Logo