عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-5

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:10 ب.ظ

1.  گَل‌گَل: در عبارت "گل‌گلِ فلانی به گل-گل شاه می‌ماند"(ص246) اصطلاحِ "گلمه‌یین شاه گلمه‌سی‌نی /شاه گلدی‌سی‌نی  گئچدی!" را به ذهن متبادر می‌کند و باید کپی و calque از آن باشد.

2. گولک(gevalak):"قارچ"(ص248). قبلاً در مطلبی تحلیل شده است.

.گی قوربغه(gi qorbaqa):"جلبک"(ص249). جزء دوم ترکی و مشهور است. کل عبارت را با تعابیر عامیانۀ "قورباغاجا، قورباغا پوخو" مقایسه کنید.

4. لغلو(laqlow):"یغلاوی"(ص252). این فرم در فارسی خراسانی رایج است. یاغلاوی/یاغلاغی را در "ماجرالی بیر اک" تحلیل کرده‌ام.

5. مرگان(margán ):"شکارچی".لفظی مغولی که قبلاً بررسی شده است.

6. مروز کردن(moruz k.):"عبوس شدن"(ص240). میریز و میرسیق در بحث از فارسی همدانی، مختصراً مورد اشاره قرار گرفته است. منشأ آن باید آناتولی باشد.

7. مین(meyn):"مغز، مخ". مؤلف می‌نویسد:"واژۀ مینه از زبان فارسی به زبان مغولی رفته و دوباره فارسی‌زبان‌ها آن را با تلفظ مین، از ترک‌ها گرفته‌اند"(ص264). جالب نیست که کلمه از فارسی به مغولی می‌رود(با فقدان تماس مستقیم بین فارسی‌زبانان و مغولان چگونه؟) ولی فارسی‎زبانان، آن را از ترک‌ها می‌گیرند! تا جایی که می‌دانم در مغولی کلمات کاملاً متفاوتی برای مغز وجود دارد. شکل قدیمی، که در آذربایجان و آناتولی به صورت بئیین(beyin) رایج است،méñi بوده و در ادوار بعدی فرمهایی چون méyi و béyi هم مشاهده می‌شود. به هر حال از آنجا که قدیمی‌ترین نمونه‌های ترکی غربی کلمه فرم beyni داشته و فرم مزبور در بالا، در قرون اخیره تثبیت و تحکیم شده است، شاید بتوان فرم اسفراینی را دخیل از ترکی شرقی تلقی کرد. البته در ازبکی فرم miya وجود دارد و دور از مین به نظر می‌رسد. این احتمال هم وجود دارد که از یک لهجۀ اوغوزی محافظه‌کار دخیل شده است.

8.  هچه:"هاچه/هاچا"(ص275). اتیمولوژی کلمه را قبلاً آورده‌ام. باید توسط مهاجران انتقال یافته باشد.

9. یارمه(yārma ):"گندم بلغور شده". سابقاً از آن بحث شده و عمدتاً ترکی آذربایجانی محسوب می‌شود.

10. یخه(yaxa):"یقه"(ص279). واژۀ معروفی که قبلاً  تحلیل شده است.

11. یُرغه: "حرکت سریع و هموار اسب". قبلاً بررسی شده است.

12. یُخه:"نوعی نان نازک/یوخا"(ص280). یووقا(yuwqa) از ترکی قدیم بدین طرف به معنی "ظریف، نازک" و تخصیصاً "نان/خمیر نازک" بوده است. در آذربایجان یووخا(yowxa) علاوه بر نان تُرد و ظریف، در اصطلاح "اوره‌یی یووخا" به معنی "نازک‌دل، دل‎رحم" هم مسموع است. یوفکا(yufka) فرم ترکی جدید است که اخیراً در فارسی مشاهده می‌شود.

13. یُلم(yolom):"چنگ انداختن و کندن، از مصدر یلماق ترکی"(ص281). اتیمولوژی آن واضح است اما به این شکل یولوم در ترکی رواج ندارد.

14. ینگه:"یاور عروس"(ص 281). قبلاً از آن بحث شده است.

چند کلمۀ جالب توجه و شایستۀ تحقیق تفصیلی‌تر

1.      گیله(geyla):"گوساله"(ص249). قبلاً در بحث از ترکی قزوینی، تحلیل شده است.

2.      گلّه(gella):حبّۀ انگور(ص246). گیله(gile) علاوه بر آذربایجان در آناتولی هم به معنای حبّۀ انگور (آرتوین، ایغدیر، ارزینجان، ارجیش) و "تخم/مردمکِ چشم"(ارجیش/وان) رواج دارد. گیلله(gille) به معنی "گرِد، مدوّر" در زونغولداق و به معنی "گوجه فرنگی" در اَرمَنَک(قونیه) و گولنار(ایچل) ضبط شده است. در متون عثمانی گولّه(gülle) معادل "تیله" آمده است. با توجه به کلمۀ گلوله به معنی "کلاف، توپ" به احتمال زیاد طی زمان، فرم گیله و گیلله هم به وجود آمده و به هر چیر مدوّر و من جمله حبّۀ انگور و مردمک چشم هم اطلاق شده است. با این حال، وجود گله به عنوان واحد شمارش در زبان‌هایی چون لکی و لری، باعث محافظه‌کاری در اصرار بر اتیمولوژی فوق می‌شود.

3.      لته‌چین(lattaçin):"مجازاً گدامنش و خسیس"(ص252). به نظر می‌رسد تحلیل مؤلف و مرحوم دهخدا، که لته‌چین را "کسی که کهنه‌ها و بقایا را جمع می‌کند" محسوب می‌کنند، صحیح باشد. لته‌چین مجازاً به معنی "انسان گداطبع" صحیح باشد. کلمه را نادراً در آذربایجان هم با فرم لته‌جین (letecin) شنیده‌ام و محتملاً در ادوار اخیر دخیل شده است.

4.      نجق(najaq):"ناچق"(ص266). کلمه در منابع فارسی به اشکال مختلف نظیر نجک، ناچخ، نچاق وو.. آمده و واریانت نجق ترکی تصور شده اسنت. احتمالاً ناچخ منشأ هندی دارد ولی در ترکی هم به صورتِ ناجاق(nacak) به معنی "ساطور، تبر" وجود دارد.

5.      قدمه(qodma):"قرص نانی که با روغن و ادویه مایه آن را آغشته کنند"(ص224). کلمه ترکی به نظر می‌رسد، اما نتوانستم شکل ترکی(یا غیرترکی) آن را حدس بزنم.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-4

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:08 ب.ظ

1.      قبرغه(qaberqa):"دنده، ستون فقرات"(ص224). محققین آن را دخیل از مغولی دانسته‌اند : kabirga(n). اما احتمال اینکه کلمه در اصل ترکی باشد و در دورانی متقدم‌تر وارد مغولی شده باشد وجود دارد. قبرغه در منابع فارسی هم مشاهده می‌شود و دؤرفر هم از آن(مادۀ267) بحث کرده است. معادل قابیرغا در متون کلاسیک ترکی اَیَه(eye) و ایه‌گو(eyegü) بوده  و در لهجات آناتولی همین کلمات موجود است.

2.      قچاق(qaçāq):"چابک و چُست/چارپای تندرو". از قاچماق"گریختن، دویدن" مشتق شده و معنای فاعلی دارد و علی‌رغم اشتقاق واحد، با قاچاق رایج در فارسی تفاوت معنایی دارد.

3.      قدلمه(qadlama):"نوعی نان روغنی گِرد"(ص224). قاتلاما/قتلمۀ/قطلمه معروف است که در سایر لهجات فارسی هم مشاهده می‌شود. مشتق از فعل قاتلاماق"تا کردن، لایه-لایه کردن" است.

4.      قرقه(qarqa):"کلاغ". گرچه گمان می‌رود قارغا در اصل کلمه‌یی انعکاسی/تقلیدی باشد، اما اتیمولوژی احتمالی آن را در جایی دیگر از قول مرحوم دؤرفر آورده‌ام.

5.      قرمه(qorma):"قطعات کوچک گوشت که کاملاً سرخ و نمکسود شود". واژۀ آشنایی است که در ترکیباتی چون قرمه‌سبزی(از غذاهای ملّی ایران) هم مشاهده می‌شود. به هر صورت اتیمولوژی کلمه بی‌نقص و ابهام است: قاوورماق>قاوورمه>قورمه.

6.       قره پخش کردن:"کابوس دیدن"(ص225). معنای تعبیر بر من معلوم نشد(پخش کردن؟) ولی بدیهی است که از قارا باسماق "دچار بختک شدن، کابوس دیدن" ترجمه-کپی شده است.

7.      قره قُریت(qara qorit):"قره قوروت"..قبلاً تحلیل شده است.

8.      قریت(qorit):"کشک". کذا نظیر مدخل فوق سابقاً تحلیل شده است.

9.      قره‌وول(qaravul):"قراول، نگهبان". کلمۀ مغولی معروفی است و سابقاً مورد بحث قرار گرفته است.

10.  قزرمه(qezerme):"لرز و تب". باید مخفف "قیزدیرما" به معنی "تب، مالاریا" باشد و اتیمولوژی فعلِ قیزدیرماق هم بدیهی است.

11.  قسّم(qessom):"مشت(واحد/اؤلچو)". مراد مشت پر شده از غلات و امثال ذلک است که در تعبیر "مشت نمونۀ خروار" هم مشاهده می‌شود. قیسیم(qısım) به این معنی در آناتولی و آذربایجان وجود داشته و مترادف آووج/اووج است. قیسیم از فعل قیسماق"فشردن" مشتق شده که خود محتملاً مقلوب سیقماق>سیخماق است.

12.  قشقرق(qeşqereq):"رسوایی". واژۀ مشهوری است و قبلاً از آن بحث شده است.

13.  قشو(qaşow):"بُرسی برای خاراندن اسب"(ص226). در فارسی هم رایج بوده و در مطلب "ماجرالی بیر اک" تحلیل شده است.

14.  قل(qol):"بازو، بغل". واژۀ ترکی قدیمی و رایج در همۀ السنۀ ترکی است.

15.  قلچماق:"آدم زورمند و چالاک"(ص227). لفظی است که در فارسی مکتوب هم رایج است و قبلاً تحلیل شده است.

16.  قلی(qoley):"آسان؟، نامرغوب؟"[1].  در بحث از الفاط ترکی دخیل در همدانی، تحلیل شده است.

17.  قِلق:"شیوۀ کار، چم". قبلاً بررسی شده است.

18.  قوچّاق(qoççaq):"قوی، ورزیده". مشتق از قوچ به اضافۀ پسوند تشبیه و تصغیر. در منابع فارسی هم مذکور. فرم دارای تشدید را در آذربایجان هم شنیده‌ام و محتملاً ناشی بلندی مصوّت کلمه بوده است.

19.  قوم:"ماسۀ نرم". از واژگان کهن ترکی و شایع در همۀ لهجه‎هاست.

20.  قیاق(qeyaq):"نوعی علف هرز شبیه فریز". این اسم در فارسی تهرانی هم وجود دارد و حسب اطلاع باید همان Elymus repens باشد. اصطلاح قییاق در آناتولی رواج زیادی ندارد و بیشتر در آذربایجان شایع است. در سنگلاخ "گیاهی ریز[و] خشک" ترجمه شده است.

21.  قیّق(qeiyeq):"پشکلِ گوسفند". همان قیغ و قیغی بوده که در آناتولی و آذربایجان شایع است و در دیوان لغات الترک نیز ثبت شده است.

22.  قیماق(qeymaq):"سرشیر"(ص228). تحلیل کلمه را قبلاً آورده‌ایم.

23.   کپری(kopri):"پُل". مقلوب آن کُرپی در فارسی استاندارد هم، در معنایی تکنیکی یعنی پیچ U شکل و اسکلۀ امتداد یافته در دریا(Jetty) کاربرد دارد. شکل تهرانی، تیپیک ترکی آذربایجانی است. از کؤپروگ(köprüg) در ترکی  قدیم متحول شده است.

24.  کَپَک:"سبوس گندم و جو ". از ترکی قدیم بدین طرف، کپک علاوه بر سبوس به "شورۀ سر" هم اطلاق شده است.

25.  کتل(kotal):"تلّ، تپۀ بلند"(ص231). لفظ مغولی معروفی که قبلاً از آن به تفصیل بحث شده است.

26.  کرپه(korpa):"زراعت دیرکشت، برّۀ دیرزاییده و لاغر"(ص232). در بسیاری از لهجات محلّی فارسی هم وارد شده و سابقاً مورد بررسی قرار گرفته است.

27.  کریب(kerib):کیروه(ص233). پیش‌تر از معنا و نهاد کیروه بحث شده است. حفظ این فرم قریب به سریانی، آدمی را به حیرت وامی‌دارد.

28.  ککرتک(kakertak):"قسمت غضروفی گوش حیوانات، خرخرۀ حیوانات". فرم ککرتک به ترکمنی کیکیردک(kikirdek) شبیه است تا قاقیرداق(kakırdak) و قیقیرداق(kıkırdak) در آناتولی. قاقیرداق به "غضروف، حنجره" اطلاق می‌شود و کیکیردک ترکمنی هم به معنی "حنجره" است.

29.  کلاش(kolāş):"سفال[پوستِ] گندم و جو". واریانت کُلش هم دارد(ص325). قبلاً از کولش در مواضع متعددی بحث شده است.

30.  کلّۀ منقو(k. manqow):"کلّه چرکین". مراد مینقوو است که از آن در "ماجرالی بیر اک" بحث شده است.

31.  کماج:"نان روغنی قطور"(ص 238). کلمۀ معروفی است که قبلاً تحلیل شده است.

32.  گزلک(gazlek):"خنجر"(ص245). با فرمهای گزلیک، و گزلک در فارسی هم به معنی چاقوی آشپزخانه و.. ضبط شده است. تصوّر می‌رود از کَز(käz)>گَز "تیر، خدنگ" مشتق شده و در اصل چاقوی مناسب تراشیدن تیر بوده است.


[1]  مع الاسف حین نت‌برداری معنی کلمه را ضبط نکرده‌ام. این دو معنی را حدساً آورده‌ام.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-3

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:04 ب.ظ

1.      تُلی(tolli):"تگرگ، باران درشت"(ص142). مؤلف آن را تلّ عربی مرتبط ساخته است. تولی(tolı) شکل قدیمی‌تر دولو(dolu) در ترکی غربی است و باید همانند تولوم و تولوق مدخل قبلی از فعل تولماق>دولماق مشتق شده باشد به واسطۀ سفتی و پُر بودن تگرگ.

2.      تمنه(tamana):"سوزن درشت، سوزن لحاف‌دوزی"(ص143). سابقاً از آن بحث شده است. واریانت تَوَنَه هم دارد(ص145).

3.       تور(tur):"دام، تور چراغ‌های توری[زنبوری]". قبلاً بررسی شده است.

4.      توزه(towza):"حق‌الزحمه‌ای که آسیابان بابت آرد کردن برمی‌دارد". مؤلف از کلمه را از توزیدن فارسی مشتق می‌داند. توزیدن فعلی ثانوی از مصدر توختن "اندوختن" است. لذا غیر از مشکل سمانتیک، اشکال مورفولوژیک در میان است. به نظر می‌رسد محرّف کؤوزه(kövze) به همان معنا در ترکی آذربایجان باشد که تحلیلش را قبلاً در سری مقالات "اسکی خرمنلر" آورده‌ام. بی‌تردید با مهاجرین انتقال یافته است.

5.      توی(toy):"جشن، جشن عروسی"(ص145). از لغات قدیمی ترکی است که در متون فارسی کلاسیک اغلب به صورت طوی ضبط شده است. مؤلف محترم کتاب ادعایی دارد مبنی بر اینکه در لهجۀ اسفراین تبدیل a>o وجود دارد و دو مثال ذکر می‌کند؛ یکی همین تُی/توی است که آن را مبدل از تای می‌داند(ص25) و دومی سُی/سوی:نژاد که آن را هم مبدل از سای محسوب می‌کند(ص24).

6.       تیرک زدن: "فوران کردن خون یا مایعات دیگر"(ص146). قبلاً در بحث از الفاظ ترکی دخیل در فارسی همدانی تحلیل شده است.

7.      جغرق(jeqreq):"چرخ دستگاه جدا کردن پنبه‌دانه از پنبه که با دست کار می‌کند"(ص149). در آذربایجان، فرم جییریق(cıyrıq) وجود دارد و در موضعی دیگر مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته است. به نظر می‌رسد واریانت اسفراینی از چیغریق(çığrıq) مأخوذ باشد.

8.      جیران:"آهو". قبلاً تحلیل شده است.

9.      جیک و پوک(jik-o-puk):"جزئیات هر چیزی"(ص152). جیک-بؤک(bök) از اصطلاحات قاپ‌بازی (آشیق اویونو) بوده و در ترکی هم به معنی اصطلاحی فوق رایج است. جیکین-بؤکون چیخارتماق "آمار کسی را گرفتن، اخبار مفصّل راجع به چیزی جمع‌آوری کردن". معنای اصلی در "چیک و بوک: پُشت و روی بجول"(ص162) هم آمده است.

10.  چاقپون:"سرمای شدید، کولاک". مؤلف می‌نویسد:"صورت درست کلمه چاپقون و یک واژۀ مغولی است"(ص154). در این که چاقپون مقلوب/متاتز چاپقون/چاپغون بوده، تردیدی نیست. اما کلمه ترکی است و نه مغولی. اشتقاقش هم کاملاً واضح. اما در آن تصرفی صورت گرفته است. به نظر می‌رسد که بین چاپغون و چاوغون(çavgun)/چووقون اختلاط و  contamination صورت گرفته است. زیرا چاووغون در ترکی به معنی "طوفان، برف همراه با باد شدید، کولاک" بوده و چاپغون از فعل چاپماق "تاختن، تاراج کردن" مشتق شده و علاوه بر معنای "یغما، غارت" بر اسپ تیزتک و سریع‎السیر هم اطلاق شده است. چاوغون/چاوغین باید از چاوماق/چووماق(çovmaq/çavmaq) که هنوز هم در آذربایجان رواج دارد، مشتق شده باشد. فعل مزبور به معنی "تغییر جهت دادن، منحرف شدن، گریختن، از دست رفتن" بوده و در توصیف وضع طوفانی رساست. بنابراین با آنکه مراد چاوغون بوده، اما به دلیل حضور فعل آشنای چاپیدن، کلمۀ مزبور به چاپقون>چاقپون مبدل شده است.

11.  چلک(çalak):"پیت حلبی، حلب"(ص158). کلمه را در جایی دیگر بررسی کرده‌ام انشاءالله به زودی منتشر شود.

12.  دُرناق(dornāq):"واحد اندازه‎گیری در روستاهای قصبه و خرنیان اسفراین"(ص176). ظاهراً مأخوذ از دیرناق ترکی است به معنی "ناخن" و مجازاً انگشت.

13.   دُلاق(dolāq):"جوراب شلواری"(ص178). دولاق را قبلاً تحلیل کرده‌ام.

14.  دلک(dellek):"کلیتوریس". سابقاً تحلیل شده است. در اینجا ظاهراً از واریانتی palatalized اخذ شده است.

15.  دلماچ(delmaç):"حرّاف(ترکی، مترجم)". قاعدتاً مأخوذ از دیلماج است با تحول معنایی. سابقاً از آن بحث شده است.

16.  دلیم(delim):"قاچی از خربزه و هندوانه". واریانت تلم هم دارد(ص180). قبلاً بحث شده و مشتق از تیلمک> دیلمک "بریدن[به اندازه‌های مشابه]" است. واریانت تلم(telem) ممکن است از ترکی شرقی اخذ شده باشد.

17.  ساتلجم(sāteljam):"تلفظ عامیانه از ترکیب ذات‎الجنب.." سَتَلجَم(setelcem) در آذربایجان هم رایج است و بر فرد مبتلا به ذات‌الجنب هم اطلاق می‌شود. باری از لغات تیپیک ترکی آذربایجان است.

18.  سارُق(saroq):"بقچه‌بند". از فعل ساریماق"پیچیدن، نوردیدن" مشتق شده و در آذربایجان و آناتولی به "عمامه و دستار" هم ساریق گویند.

19.  ساغ(saq):"سالم بی‌نقص و بیماری"(ص196). قبلاً بحث شده است.

20.  سقّج(saqqej):"سقز". سابقاً تحلیل شده است. تبدیل ج<ز قدری غیرعادی است.

21.  سلانه-سلانه: تعبیری که در فارسی تهرانی و سایر لهجات هم دیده می‌شود(ص202). تحلیل آن به شکل سهلانه-سهلانه از هر جهت معیوب و مشکل‌دار است.

22.  سُی(soy):"نژاد، اصل، سرشت"(ص204). اشاره کردیم که مؤلف اصل آن را سای دانسته است. ولی سای در فارسی غیر از آن که بن مضارع فعل ساییدن محسوب شود، معنای مستقلی ندارد. به هر حال با آن که واژۀ سوی، قدمت نسبتاً زیادی در ترکی دارد، ولی اتیمولوژی‌اش واضح نیست.

23.  چپاک(çappāk):"سیلی"(ص209). باید مأخوذ از چپیک"کف زدن، تشویق کردن با کف زدن" باشد که تغییر معنایی یافته است. چپیک را در موضعی دیگر بررسی کرده‌ام.

24.  غرو(qorow):"شبنم[قیروو]"(ص219). کلمه را در مواضع متعددی و من جمله در "ماجرالی بیر اک" تحلیل کرده‌ام. قیروو در بسیاری از لهجات محلّی فارسی هم وارد شده است.

25.  قاتق(qāteq):"ماست. این واژه اصلاً ترکی است"(ص223). قاتیق در اصل نانخورش است و به همین معنی در فارسی تهرانی هم وجود دارد. بعدها معنای ماست کسب کرده و از الفاظ تیپیک ترکی آذربایجانی محسوب می‌شود.

26.  قاین(qāyen):"برادر شوهر". قبلاً تحلیل شده است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-10:02 ب.ظ

1.      باشلق(bāşloq):"مهریۀ زن"(ص111). در آذربایجان و آناتولی باشلیق "شیربها"ست. آیا ممکن است ضبط مؤلف دقیق نباشد؟ باری قبلاً بحث شده است.

2.      بالدوز(bālduz):"خواهر شوهر یا خواهر زن". از کلمات قدیمی ترکی است و در عموم زبان‌های ترکی رایج است. احتمال دارد با بالدیر(baldır) در ترکی قدیم "[فرزندِ] ناتنی" مرتبط باشد.

3.      بایار:"ارباب، کارفرما"(ص112). محتملاً با بای(=ثروتمند، غنی) مرتبط باشد. اما اتیمولوژی‌اش به طور قطع و یقین معلومم نشد. تحلیل بای+ار و یا اشتقاقش از فعل باییماق(bayımaq) "غنی/ثروتمند شدن"به اضافۀ پسوند اسم‌ساز –Ar قابل طرح و تحقیق است.

4.       بای دادن:"باختن در قمار، از دست دادن چیزی". مؤلف آن را با فعل باختن مرتبط می‎کند. اما اگر به فعل بایدیرماق(baydırmaq) "دسته گل به آب دادن، چیزی را مفت از دست دادن" در ترکی آذربایجان توجه شود، بای دادن را می‌توان ترجمه از ترکی تلقی کرد. فعل بایماق(baymaq) در لهجات آناتولی به دو معنی است:1. تهوع ناشی از غذا، 2. فریفتن، خدعه کردن. در منابع عثمانی بایماق به معنی "فریب خوردن، باور کردن" هم آمده است. فعل بایدیرماق هم فرم سببی همین بایماق است. در آناتولی فرم باییلماق "غش کردن، بیهوش شدن و مجازاً شیفته و حیران چیزی شدن" رایج است.

5.      بُتین(botin):"دست نخورده، سالم و سر به مهر"(ص113). دخیل از بوتون که سابقاً بحث شده است.

6.       بُساقه(bosāqa):"درگاهِ در، پای در". کلمۀ مغولی معروفی است که دؤرفر از آن(مادۀ105) بحث کرده، اما در فرهنگ‎های فارسی بوساقه، بُساقه، و سایر واریانت‌ها را نیافتم. در بسیاری از زبان‌‎های ترکی (تاتاری کریمه، چاغاتایی، ترکمنی، اویغوری جدید، قوموقی، یاکوتی و..) هم دخیل شده است. آن را مشتق از فعل basu-(معادل باسماق ترکی"پای نهادن") دانسته‌اند. در اصل "آستانه، محل خروج[از چادر]"بوده است.

7.      بغه(boqa):"گاو نر، گاو نر تخمی"(ص116). قبلاً مورد بحث قرار گرفته است.

8.      بق‌بند(boqband):"چادر شب بزرگ که رختخواب در آن می‌بندند". کلمه در بعضی لهجات محلّی فارسی هم وجود دارد. از بُق(boq) ترکی مشتق است که قبلاً بحث شده و اتیمون بقچه نیز می‌باشد. در اسفراین بقچه‌بند هم به پارچۀ بقچه اطلاق می‌شود.

9.      بُقُرمست(boqormast):"دختر جوان حشَری". واریانت "بُغه‌مست" هم دارد(ص117). ظاهراً مرکب از بوغور(buğur) "شتر نر" و مستِ فارسی است و دومی هم باید مرکب از بُغۀ فوق‎الذکر و مست باشد. اما تصور می‌کنم که در background این دو لفظ، دو فعل ترکی وجود دارد؛ بوغورساماق (buğursamaq) "نر خواستن شتر ماده" و بوغاساماق (boğasamaq) "نرخواهی گاو ماده" (ص119).

10.  بوق دادن(buq):"هُرم هوای دم کرده و شرجی "(ص119). پیش‌تر هم از بوغ/بوق/بوغو بحث شده است.

11.  بیدق(beydaq):"بیرق". سابقاً بحث شده و باید از الفاظ تیپیک منتقله از آذربایجان محسوب شود.

12.  بیغوش(beyquş):"جغد، بوم"(ص123). قبلاً تحلیل شده است.

13.  پُسقُل(posqol):"همیشه با (پناه-پسقل)=مخفی‌گاه"(ص130). بدیهی است که از بوسقو/پوسقو "کمین، مکمن" آمده و هجای باز انتهایی با ل بسته شده است.

14.  تپق(topoq):"قوزک پا" سابقاً تحلیل شده و مشتق از "توپ" است.

15.  تپه(tappa):"1. تارُک، 2. تَلّ"(ص139). به هر دو معنی دخیل از ترکی بوده و  پیش‌تر مورد تحلیل قرار گرفته است.

16.  ترس(tars):"مدفوع چارپایان"(ص140). قبلاً تدقیق شده است.

17.  تشی:"آلت قرقره‌مانند نخ‌ریسی.."در یکی از سلسله مقالات "آنادیل‌دن درلمه‌لر" تحلیل شده و دخیل از ارمنی محسوب می‌شود. لذا باید با مهاجران آذربایجانی و شرق آناتولی به آن صفحات منتقل شده باشد.

18.  تُرُّم(torrom):"اسب نر تخمی، برجسته و استثنایی(ظاهراً نسل)[مثال] مگر پسر فلان تُرُّمه؟" (ص141). توروم(torum) در لهجات ترکی به معنی "بچه شتر" بوده و آن را به معنی "اسپرم، نطفه" هم شنیده‌ام. در آناتولی در محدوده‌یی کوچک(بَسْنی، آدی‌یامان) به معنی "آدم باشخصیت و باپرستیژ" هم وجود دارد. علی‌القاعده با تور(tor) به معنی "طفل، کودک" ربطی دارد.

19.  تلس‌میش(talasmiş):"دستپاچه، شتایزده". فعل تله‌سمک به معنی "عجله کردن، شتافتن" بیشتر مربوط به آذربایجان و شرق آناتولی است. فرم‌های تله‌سمک، تله‌سه‌مک(telesemek) و تله‌سیمک (telesimek) در غرب آناتولی به معنی "با نگرانی شتافتن، نفس نفس زدن، کلافه شدن[از گرما]" رواج دارد. پروفسور محمد اؤلمز آن را متحول از تَلَوْسیمک(televsimek) و تَلَفْسیمک(telefsimek) دانسته که در قسمت‌هایی از آناتولی به معنی "گیج شدن، [از حرارت یا خستگی] به حالت غش افتادن" وجود دارد. لذا در بن آن، کلمۀ عربی تلف وجود دارد که با پسوند استفعال ترکی، فعل مانحن فیه را ایجاد کرده است. اخذ افعال ترکی با پسوند ـمیش/ـمیشی در زبان‌های ایرانیک سابقه داشته است(در کردی، تاتی، تاجیکی و فارسی).

20.  تُلُم(tolom):"مَشک کره‌گیری". از ترکی قدیم به این طرف، تولغوق(tolğuq) به معنی فوق ضبط شده است. تولوم به معنی مشک و نی‌انبان در آناتولی رایج است و در لهجات فارسی داخل ایران هم مشاهده می‌شود. تولوم و تولوق<تولغوق از فعل تولماق>دولماق "پر شدن" مشتق شده‌اند. تبدیل صدای o>u حادثه‌یی متأخر است.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

عناصر ترکی در فارسی اسفرایین-1

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 28 مرداد 1396-09:57 ب.ظ

بحث از مبادلات لغوی ترکی با زبان‌های همجوار را-علی‌رغم آن که در لیست برنامه‌ها نبود- با تحلیل و بررسی لغات ترکی دخیل در لهجۀ فارسی اسفراین ادامه می‌دهیم. اسفرایین از مناطق مهم حضور ترکان خراسانی است. نوعاً ترکی خراسانی را ترکی اوغوزی می‎دانند که تأثیراتی(گاه شدید) از چاغاتایی پذیرفته است. باری تهجیر و کوچاندن ایلات فراوانی از جنوب آذربایجان و شرق آناتولی(عشایر ترک و کرد) باعث شده تا امروزه در زبان این نواحی، عناصر تیپیک ترکی آذربایجانی را شاهد باشیم و به مواردی از سنخ اشاره خواهد شد.

***

در رسالۀ مختصر، منبع کتاب "بررسی گویش اسفراین" تألیف آقای بابا همایونفر[1] خواهد بود. حتی‌الامکان تلاش می‌شود تا سلیقۀ مؤلف در ضبط تلفظ‌ها حفظ شود. یک استثناء حذف علامت ? از ابتدای کلماتی است که با مصوت آغاز می‌شوند یعنی مثلاً به جای ?olja فرم olja خواهد آمد. به جای š و č نیز ş و ç خواهد آمد.

در این مطلب به روال مطالب مشابه سابق عمل خواهد شد؛ یعنی کلماتی که قبلاً مورد بحث قرار گرفته‌اند، بدون توضیح و تشریح خواهیم آورد و از کلمات تحلیل نشده با تفصیل بیشتری بحث خواهد شد. چند لفظ مغولی هم در لابلای الفاظ ملاحظه خواهد شد.

1.      آبجی: خواهر(ص93). مشهور و مخفّف آغاباجی است.

2.      آپاردی:"حقّه‌باز، آدم هوچی و ناسپاس"(ص93). در فارسی تهرانی با فرم آپارتی به معنی "بی‌حیا و بدزبانی که حرف خود را با فحّاشی به کرسی می‌نشاند" وجود دارد. ظاهراً از آپارماق مشتق شده است. اما به نظر می‎رسد تفاوت سمانتیک وجود دارد. کلمه‌یی با این هیأت در ترکی وجود ندارد. لذا ممکن است تصحیف و تحریف کلمۀ دیگری باشد.

3.       آچر(āçar):"کلید"(ص94). غیر از معنای رایج در فارسی استاندارد است.

4.      آل: دیو؛ نه‌نه آل. قبلاً بحث شده است.

5.      آلشق(lşoqā):"وارۀ شیر"کلمه با این هیأت در بعضی لهجات ترکی(مراوه‎تپه، نقاط ترک‌نشین سبزوار) و با تفاوت جزیی در بدرانلوی بجنورد ضبط شده است.[2]

6.       آلیش(lişā):"عوض کردن، معاوضه کردن"(ص96). مختصر شدۀ آلیش-وئریش باید باشد. البته در نقاط دیگر هم وجود دارد. اشتقاقش از فعل آلماق(=گرفتن، خریدن) بدیهی به نظر می‌رسد، اما آلیش به معنی مزبور را در ترکی ندیده‌ام.

7.      اجه(aja):"پدر بزرگ"(ص98). کلمه با معانی مختلف "ریش‎سفید، رئیس، بزرگِ[قوم]، برادر بزرگ و.." ضبط شده و از کتیبه‌های اورخون به این طرف با فرم اچو(eçü) به معانی مزبور معلوم است. اصل کلمه احتمالاً از زبان کودکانه اخذ شده است.

8.      اُرُم(orom):"هر دفعه برداشت محصول..اُرُم اول، ارم دوم .." بدیهی است که از فرم اورماق(ormaq) به معنی "بریدن، چیدن" به اضافه پسوند –Xm مشتق شده است، پسوند که یکی از فونکسیون‌های آن ساخت اسامی با القای معنی "واحدیت" است. اوروم(orum) در دیوان لغات الترک به معنی "بُرش" آمده و از همین فعل است اوراق(=داس)<اورغاق و محتملاً اورمان(=بیشه و جنگل). اوروم به این معنی در آذربایجان و اناتولی رایج نیست.

9.      اُرنچه(orença):"یونجه. واریانت اُرینچه هم دارد"(ص99). ار یورینچغا(yorınçğa) در ترکی قدیم متحول شده و با حذف صامت guttural. یونجه هم فی‌الواقع واریانت دیگر(اوغوزی) همین کلمه است.

10.  اشماق(aşmāq):"سخن نگفتن عروس با بزرگان خانۀ داماد، یاشماق گرفتن"(ص102).  رسمی قدیمی با اَشکال و تنوعات فراوان در عموم مناطق ترک‎نشین جهان. واریانتی از یاشماق است که علاوه بر معنای مشهورش، معنای قدیمی و اصلی‌اش "مخفی شدن، پنهان شدن" است.

11.  الجک(aljak):"دستکش، معمولاً دستکش‌های کار"(ص103). کلمه‌یی قدیمی در ترکی که تیتسه اصل آن را الچیک(elçik) یعنی مصغّر اَل(=دست) می‌داند.

12.  اله(ala):"پیس، انگشت‌نما". قبلاً بحث شده است.

13.  اُماج(omāj):"آشِ معروف". در مطالب قبلی تحلیل شده است.

14.  انایی(anāyi):"آدم بی‌شخصیت و هردم خیال". قبلاً بحث کرده‌ام. صرفاً اشاره می‌شود که این داده هم سند و قرینۀ دیگری در ردّ فرضیه‌یی است که آنایین را پهلوی و آذری پنداشته و آن+آیین تحلیلش می‌کند.

15.  انکه(anka):"بزرگ، زیاد"(ص105). کلمه با همین هیأت و معنی در آذربایجان هم رایج است ولی در آناتولی وجود ندارد. به نظر می‌رسد دو تحلیل برای آن قابل طرح باشد: یا اکه(=بزرگ) با وارد شدن صامت نون (به واسطۀ ماهیت expressive کلمه) یعنی قاعدۀ epenthesis به وجود آمده و یا اینکه، اَنْکَه را متطور از انگن/اینگن(ingen/engen) "شتر ماده، ناقه" محسوب کنیم. اوّلی را محتمل‌تر می‌دانم.

16.  اولجه(olja):"قحطی‌زده، حریص در خوردن، چپاول. معنی مغولی این واژه، غارت و چپاول است" (ص107). معنی مغولی واژه "غنیمت و کسیب" است و از فعل ol- (تقریباً معادل آلماق در ترکی) مشتق شده و اسم اُلجایتو هم از همین لفظ مغولی اخذ شده است.

17.  اولنگ(olang):"مَرْغ، زمین سبز و باتلاقی"(ص107). در مطلب "اولنگ مینارنگ" از آن تفصیلاً بحث شده و توپونیم‌های مرتبط در آن مقالت و سایر مطالب تکمیلی آورده شده است. اولنگ در خطّۀ خراسان و افغانستان رواج زیادی دارد.

18.  ایاس(ayās):"جای غیرآفتابگیر[قوزئی]"(ص108). قبلاً بحث شده است.

19.  باجی(bāji):"همشیره، خواهر"(ص109). در آذربایجان و آناتولی رواج زیادی دارد. در ترکی رسمی، به جای آن آبلا(abla) شایع بوده و باجی در قرون متقدم سلجوق و عثمانی به زنان عضو طریقت‌های صوفیانه اطلاق می‌شد. منشأ کلمه را باجا(baca) دانسته‌اند که در مغولی و ترکی به معنی "خواهر بزرگتر" وجود داشته است. دربارۀ منشأ مغولی یا ترکی آن مناقشه وجود دارد. قیاس کنید باجا را با باجاناق/باجناق.

20.  بار:"قشر سفید که بر زبان بیمار ظاهر گردد"(ص110). "بار" علاوه بر معنای "آفْتِ دهان، سفیدی ظاهر شده بر لبان مریض" به "جِرم [در ظروف]، کپک [روی مواد غذایی]" هم اطلاق شده است. در شرق آناتولی رواج زیادی دارد و در زبان‌های گرجی، ارمنی و کردی هم ضبط شده است. دانکوف ظاهراً به اتیمولوژی ارمنی تمایل دارد. این کلمه از واژگان تیپیک ترکی آذربایجان است که باید توسط مهاجرین به منطقه آمده باشد.


[1]  بابا همایونفر، بررسی گویش اسفراین، تهران: چاپار، 1386.

[2]  مرتضی فرهادی، واره: درآمدی به مردم‌شناسی و جامعه‌شناسی تعاون، تهران: شرکت سهامی انتشار، چاپ سوم، 1387. ص169. براساس این تحقیق ارزشمند در قراء بین قوچان و مشهد آلچغ(alçeq)، در تربت جام آلیش(aliş) هم به معنی مزبور رایج است. در ترکی و آذربایجان-همان طور که در اثر فوق هم آمده است- فرم‌های زیر برای مبادلۀ شیر رایج  است؛ دگه‌شیک(dagaşik)(قراء اطراف سد شاه عباسی اصفهان و انالوجه در فریدن)(ص171)، دَییشیک(خلخال)، دییشتیک(قروه-همدان)، دَیشدیم(dayeşdim)(مهربان، سراب، اردبیل و..)(ص172) و گزن(gazan) در قراء اهر من جمله مرادلو(ص177) رواج دارد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

سگمس‌ و سگریک

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 23 مرداد 1396-09:51 ب.ظ

سگمس‌آباد از روستاهای آوج در استان قزوین است که به دلیل فعالیت عمرانی ارتش در آن، در جریان زلزلۀ معروف بویین زهراء، به ارتش‌آباد موسوم شده است. وجود تلفّظ سَیمس‌آباد در کنار سگمس‌آباد نشان می‌دهد که صامت میانی گ/g بوده است. باری از آنجا که سگمس از سری اسامی تحلیل شده در مطلب "قیماس" است، در اینجا صرفاً به تجزیه و تحلیل این اسم و منشأ و معنای آن اکتفاء خواهد شد.

***

در لهجات ترکی، فعلِ سکمک(sekmek) به معنی "خرامیدن، جهیدن، جَستن" وجود دارد. اما افعال مشتق از سکمک، اغلب صامت گ/g دارند؛ سگیرمک/سگریمک(segrimek/segirmek)"پریدن، تیک عصبی داشتن، اختلاج یا جهیدن اعضاء" که از آن کلمۀ سِگِرمه در فارسی وجود دارد. سگرمه در  اصل بر "اختلاج اعضا، تیک" اطلاق می‌شده که قدماء بدان تفأل می‌زدند. ازین روست که "اختلاج‌نامه‌ها و سگیرمه‌نامه‌ها" تدوین شده است. فعل مشتق از سگیرمک، فعل سببی سگیرتمک(segirtmek) "جهاندن، پراندن، دواندن" شباهت لفظی و معنایی جالب توجهی با سکیزیدن/سکیزاندن در فارسی دارد.

در ترکی قدیم کلمۀ نسبتاً نادر سکیز(sekiz) در ترکیب سکیز-تتیک(sekiz-tetik) به معنی "چابک، تیز، سریع" است. مارسل اردال حدس می‌زند که فعل سکریمک(sekrimek) "پریدن، جهیدن" در ترکی قدیم از همین اسم/صفت مشتق شده باشد البته طی پروسه‌یی که کاملاً شفاف نیست. نمونه‎هایی از تبدیل ز/z به ر/r در جریان ایجاد فعل از اسم در ترکی کهن و دوران میانی وجود دارد و متخصصان از آن به روتاسیسم(Rhotacism) تعبیر می‌کنند. باری سکیرمک و سگیرمک به معنی جنبیدن و پریدن بوده و ظاهراً معنای لغزیدن هم داشته است و البته فاصلۀ دو طیف معنایی هم زیاد نیست. امروزه هم در ترکی آذربایجان یکی از معانی سکمک "لغزیدن، سُر خوردن و مجازاً مرتکب اشتباه شدن" است؛ بیری‌نین آیاغی سکسه، او ایش‎ده قویمازلار قالا!. در ترکی استانبولی سکمک عمدتاً معنی منحرف شدن و کمانه کردن[گلوله و نظایر آن] را دارد. با این اوصاف سگمس را باید اسمی قدیمی با معنای "ثابت قدم، استوار" تلقی کرد.

***

روستایی به نام سگریک در دهستان چالدران جنوبی شهرستان چالدران وجود دارد که نامش باید مشتقی همریشه با سگمس باشد. سگریک اسم مفعول بوده و به معنی "لغزیده، جهیده، افتاده و سُرخورده" می‌تواند باشد.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قیماس

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 22 مرداد 1396-10:07 ب.ظ

گاهی تصور می‎کنم مطالبی می‌نویسم که بدیهی‌اند و لذا برای اغلب افراد ملال‌آور. لذا گاه می‌شود که از نوشتن بعضی مطالب اجتناب می‌کنم. اما زمانی که می‌بینم آنچه بدیهی می‌پنداشتم، به طرز فجیعی بد فهمیده شده، ناچار احساس می‌کنم که باید قدری به توضحات واضحات و ایضاح بدیهیات پرداخت. این مطلب از آن قماش است.

***

قیماس، حداقل نام دو نقطۀ مسکونی در ایران است:

1.      قیماس: روستایی تابع بخش ماهیدشت شهرستان کرمانشاه.

2.      قیماس‌خان: روستایی تابع بخش بناجوی شمالی(بخش مرکزی) شهرستان بیناب

واضح است که قیماز فرم قدیمی(و چاغاتایی) قیماز یعنی قایماز است، و قایماز نام تاریخی معروفی بوده و اشخاص مهمی به این اسم موسوم بوده‌اند. حسب نمونه:

1.      ابومنصور امیر مجاهدالدین قیماز: اتابکِ زین‎الدین یوسف حاکم خردسال اربل/اربیل از سلسلۀ اتابکان اربل موسوم به بگ‌تگینی/بکتکینی.

2.      قطب‎الدین قایماز، امیرالامرای المستنجدبالله خلیفۀ عباسی.

 علاوه بر شخصیت‌های مزبور، می‌دانیم که طایفه‌یی از ترکمانان/ترکمنان یؤروک(Yörük) در آناتولی، نام قایماسلو داشته و در محلی که اینک به قوجاقایماز(Kocakaymaz) موسوم است، ساکن بودند و نام خود را بر "قضای قایماسلو" در عثمانی هم داده بودند. احتمالاً به دلیل رواج اسم خاص قایماز بوده که اینک در آناتولی چندین نقطۀ مسکونی، اسم قایماز (Kaymaz) دارد:

1.      قایماز: روستایی از توابع یاپراقلی در ولایت چانقیری

2.      قایماز: قریه‌یی از توابع بوجاق قایماز در استان اسکی‌شهیر

3.      قایماز: روستایی تابعۀ بوجاق قایماز در ولایتِ قوجاائلی

4.      قایماز: روستایی تابع بوغاز قلعه در ولایت چوروم.

5.      قایمازی: قریه‌یی از توابع ماردین

6.       قوجاقایماز: روستای مذکور در بالا که در قاندیرا(ولایت قوجاائلی) قرار دارد.

***

اسم قایماز از فعلِ قایماق "لغزیدن، منحرف شدن، برگشتن" مشتق شده و طبعاً بر "درستکاری، صحّت عمل، عدم انحراف[از حقّ و عدالت]، بی‌باکی" صاحب اسم دلالت دارد. در لغت‌نامه‌های فارسی(نظیر معین) قیماز "کنیز، خدمتکار" تفسیر شده و مستند آن دو بیت از مولاناست:

پس در خانه بگو قیماز را/تا بیارد آن رقاق و قاز را.. 

و بیت دوّم:

من این به طیبت گفتم و گرنه خاک تواَم/مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو.

مخصوصاً در بیت دوم آشکار است که قیماز همانند مبارک و سنجر از اسامی محبوب برای غلامان بوده و البته هر سه اسم مردانه‌اند. لذا باید گفت اسمِ قیماز بر اثر کثرت استعمال، معنای مجازی غلام هم کسب کرده بود. بیت سومی هم از مولانا وجود دارد که گاهی غلط ضبط شده است(نرم افزار دُرج):

چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان/که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان(کذا).

اگر لبان در مصرع دوم آمده باشد، تکرار قافیه است و این ضعف از مولانا بعید است. باری صحیح باید بَلَبان (Balaban) باشد(کمااینکه در طبع مرحوم فروزانفر چنین است) که آن هم اسمی ترکی و محتملاً رایج برای غلامان بوده است. مراد اعجاز یوسفی است که قیماز را به ادریس و بلبان را به سلیمان مبدل می‌کند. در اینجا هم قیماز به شکلی تقریباً مشابه ابیات فوق به کار رفته است.

***

یکی از فونکسیون‌های پسوند ـمز/ـماز(-mAz) ساخت صفات سلبی است که می‌توانند اسم خاص واقع شوند. نمونه‌ها کم نیست. چند مثال تاریخی را مرور کنیم:

1.      قُرقماز/قُرقماس(Qorqmas):شجاع، جسور. ابن قرقماس ادیب، مؤرخ و عالم حنفی معروف(متولد و متوفای قاهره در قرن هشتم و نهم هجری) و امیر قرقماس هم از امرای مشهور ممالیک است.

2.      صتماز/صاتماز/ستماز/ساتماز(Satmaz): وفادار، کسی که از او خیانت صادر نمی‌شود. چندین شخصیت تاریخی این اسم را دارند؛ من جمله ایلقفشت بن صتماز(از امرای اتابکان اذربایجان) و ستماز بن قیماز الحرامی (از امرای سلاجقه در قرن ششم). در شیله، از توابع استانبول روستایی به نام ساتمازلی(Satmazlı) وجود دارد.

3.      تایماز(Taymaz): اسمی که بیشتر در ترکستان و آسیای مرکزی و نزد ترکان شمالی رواج داشته و قاعدتاً مشتق از فعل تایماق است. فعلی که در دیوان لغات الترک تقریباً معادل قایماق است. لذا تایماز مترادف قایماز خواهد بود. تایماز ارتباطی با طهماسپ>طهماز>طهمز و نظایر آن ندارد و با "تای"( =نظیر و همتا) هم مرتبط نیست.

در دورۀ معاصر هم اسامی مشتق با این پسوند وجود دارد:

1.      ییلماز(Yılmaz):"جسور، شجاع". رایج‌ترین نام فامیلی در ترکیه است و مشتق از مصدر ییلماق "ترسیدن، مرعوب شدن".

2.      سولماز(Solmaz): نامی دخترانه تقریباً  به معنی"شاداب، با طراوت".

3.      اسم‎های قایماز و قورقماز هم در ترکیه رواج دارد.

در ایران معاصر، القاب/تخلّص‌هایی نظیر دؤنمز، سؤنمز و باریشماز با همین الگو ساخته شده‌اند. "بیلمز" گرچه مستقلاً در ترکی به کار نمی‌رود اما در فارسی تهرانی شنیده می‌شود. پسوند ـمز/ـماز در ساخت اسامی مرکّب هم به کار می‌آید و در زبان شفاهی نمونه‌های فراوانی دارد: دیل قانماز، دینمز-سؤله‌مز(=بی سر و صدا، ساکت و بی‌آنکه لام تا کام حرفی بزند)، تانری‌تانیماز(یکی از پهلوانان همراه کوراوغلو، لفظاً خدانشناس. در توصیف نوزدان گویند: دیل قانماز، تانری تانیماز..)، دوزبیلمز(نمک‌نشناس) و..

در توپونیم‌ها هم ردپای این پسوند فراوان است که اگر به نقل‌شان مشغول شویم، باعث اطناب ممّل خواهد بود. فقط اشاره کنم که روستایی از توابع دهستان آبش احمد کلیبر اسم نامناسب "دیل‌بیلمز" داشت و به همّت مسئولین به "دلاوران" تغییر نام داد! ظاهراً این نام را افراد و طوایف مخالف بر آن روستا نهاده‌اند و نام اصلی‌اش چیز دیگری بوده است. البته یک دیل‎بیلمز دیگر هم هنوز وجود دارد: روستایی از توابع بخش مرکزی شهرستان چالدران.

با این اوصاف، قیماس[خان] را نام پادشاهی اشکانی دانستن، اشتباهی فجیع نخواهد بود؟




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زبان‌گیری

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 21 مرداد 1396-05:41 ب.ظ

در منابع تاریخی عصر صفوی به کرّات با تعبیر "زبانگیری" مواجه می‌شویم. مثلاً حسن بیگ روملو در احسن التواریخ می‌نویسد:" هم در آن ایام، چوپان بیگ ایچک اوغلی را به زبانگیری ارسال نمود"[1]. لغتنامه‌ها، زبان‌گیری را "گرفتن فردی از لشگر خصم برای تحقیق حال، نفرات و عِدّه و عُدّۀ دشمن" تفسیر می‌کنند. معنای کلمه غیرعادی است و در ادامه استدلال خواهم کرد که زبان‌گیری، گرته‌برداری و ترجمۀ calque از زبان ترکی است.

***

تیل(til/tıl) در ترکی قدیم، کلمه‌یی ذومعانی بوده است. کاشغری تیل را در مواضع مختلف، احتمالاً با توجه به طیف و هالۀ معنایی، تفکیک کرده است: تیل به معنی زبان و لسان(ص219)، لغت و سخن(صص7-496) و به معنی "اسیری که از دشمن گرفته می‌شود"(ص219 و ص 497)[2]. برای معنای اخیر کاشغری مثال تِلْ تُتّیم(tıl tuttım) را ذکر می‌کند و توضیح می‌دهد:"برای تفحص احوال دشمن، شخصی از آنان را اسیر کردم". کلاوزن معتقد است تیل دوم را باید "خبرچین، جاسوس" ترجمه کرد و این معنی ناشی از توسّع مفهوم لسان و سخن است. احتمالاً حق با اوست. اما واضح است که تمایز معنایی حاصل شده بود به طوری که کاشغری آنها را در مدخلهای مستقل آورده است.

***

تعبیر دیل توتماق در منابع عثمانی رایج بوده و قطعاً در قشون و دربار صفوی هم شناخته شده بود. لذا اصطلاح "زبانگیری" بدون توجه به معنای دوّم از روی معنای اوّل آن کپی شده است. این نوع اشتباهات در تماس‌های فرهنگی مستمر و طویل‎المدت مکرر رخ می‎دهد. مترجمین ناشی و تازه‌کار از این اشتباهات بیشتر مرتکب می‌شوند. اصولاً در علم ترجمه از "سندروم معنای اوّل کلمه" یاد می‌شود. یعنی مترجمی که یکی از معانی لفظ را در زبان مبدأ می‌شناسد، خود را مستغنی از رجوع به دیکشنری می‌بیند و لذا از معانی ثانوی مطلع نمی‌شود و معنای اوّل را بر لفظی دیگر در زبان مقصد تحمیل می‌کند. یک نمونه از این ترجمه‌های اشتباه، ترجمۀ front به جبهه است: front در فرانسه به دو معنی است:1. پیشانی، 2. محل مواجهۀ قوای متخاصم. مترجمین عثمانی، بی‌توجه به معنای دوّم، معنای اوّل را بر کلمۀ جبهه(یعنی معادل عربی پیشانی) تحمیل کردند و اینک در فارسی، عربی و ترکی (cephe) جبهه رواج یافته است. این نوع کپی‌برداری را semantic borrowing هم می‎خوانند. یک مثال نزدیک به نمونۀ فوق و کاملاً کلاسیک شده، ترجمۀ ربّ عربی به پروردگار در فارسی است. گویا مترجمین اولیه، ربّ را مشتق از فعل ثلاثی رَبی(>مُربّی) تصور کرده‌اند و نه از ثلاثی *رَبب>ربّ(این ثلاثی در عموم زبانهای سامی معنای صاحب، مالک و نظایر آن را القاء می‌کند). لذا پروردگار معادل ربّ شده است بی‌آنکه محتوای حقیقی آن را داشته باشد و البته خود هاله‌های معنایی جدیدی هم ایجاد کرده است.

***

"دیل" در کردی کرمانجی هم برجای مانده است. فرهنگ‎های کرمانجی دیل را "اسیر، توتساق/دوستاق" ترجمه می‌کنند. از دیگر کلمات مشابه یعنی بازمانده از ترکی قدیم در کردی می‌توان به پیرتوک (pirtuk) "کتاب" اشاره کرد که تطوّر یافته از "پیتیک" ترکی است و در آثار نویسندگان پیوریست کرد مشاهده می‌شود.


[1]  حسن بیگ روملو، احسن التواریخ، به تصحیح: عبدالحسین نوایی، تهران: انتشارات بابک، 1357. ص414.

[2]  ارجاعات به ترجمۀ فارسی زیر است: محمود بن الحسین الکاشغری، دیوان لغات الترک، ترجمه: حسین محمدزاده صدیق، تبریز: اختر، 1384. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

یاپونچی

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:یکشنبه 8 مرداد 1396-10:47 ق.ظ

تصور می‌کنم اولین بار سید حسن تقی‌زاده در اتوبیوگرافی خویش-که بعد از فوتش توسط ایرج افشار با عنوان "زندگی طوفانی تقی‌زاده" منتشر شد-ضمن نقل خاطرات از یاپونچی/یاپینچا به عنوان کلمه‌یی لهستانی یاد می‌کند. نمی‌دانم مأخذ این ادّعا کجاست؟ چطور چنین لفظی تا آذربایجان راه یافته؟ آیا کلمۀ دیگری با خط سیری مشابه می‌شناسیم؟ این ادعا در فرهنگ سخن هم تکرار شده است.

***

یاپونچه/یاپونچی اتیمولوژی نسبتاً واضحی دارد. ابتدا توزیع جغرافیایی را مرور کنیم؛ فرم یاپینچی(yapınçı) "نوعی چادر زنانه"(ایغدیر-قارص) و یاپینجی(yapıncı) "بارانی چوبانان"(آماسیا، قارص) و در معنای "عبای ضخیم کُرک"(قارص) نسبتاً نادر است. اما فرم یاپینجا(yapınca) نسبتاً شایع است:به معنی"لباس بارانی"(آرتوین، بایبورت، قارص، ارزروم، ارجیش، تکیرداغ، گوموشخانه). یاپونجا(yapunca) "لبّاده، لباس بارانی" در منابع قدیمی‌تر عثمانی وجود دارد. فرم یاپینجاق(yapıncak) در زبان ترکی استانبولی وجود دارد در معنای "پوششی که روی اسپ مانده در هوای آزاد و سرد انداخته می‌شود". همین فرم در ارزروم به معنی "بارانی" وجود دارد. در فرهنگ منینسکی(Meninski)-قدیمی‌ترین فرهنگ لهجۀ استانبول(قرن 17)- به معنی "پالتو، پوشش نمدی" ضبط شده است. لفظی لهستانی در این تاریخ، نمی‌توانست در زبان روزمرّۀ ترکی وارد شود.

***

یکی از واژه‌های نزدیک به این کلمه که به زعم نیشانیان مرتبط با "یاپینچا" است، یاپاغی/یاپاغو(yapağı) است که علی‌القاعده از فعل یاپماق(=چسباندن، پوشاندن) مشتق شده(به اضافۀ پسوند –AGU. یاپاغی را باید به  لیست مشتقات این پسوند بیافزاییم) است. یاپاغی به معنی "نمد، پشمِ خشن" است. به لحاظ مورفولوژیک یاپاغی نمی‎تواند مبنایی برای تشکیل یاپینچا باشد. از این رو نیشانیان، یاپغین/یاپغون(yapğun) را-که مترادف یاپاغی است- منشأ یاپینجاق می‌گیرد. ظاهراً یاپغین با حذف صامت  guttural به *یاپون/*یاپین مبدّل شده و با پسوند –ÇA یاپینجا/یاپونچا از آن به وجود آمده است. در نهایت با اضافه شدن پسوند –AQ به یاپینجاق تبدیل شده است. پسوند –AQ مکرراً به مشتقات –ÇA اضافه می‌شود. نیشانیان اشاره می‌کند که یاپینجاق با پسوند –ÇAQ به وجود آمده است(با الحاق به *یاپون/*یاپین). به نظر می‌رسد یک احتمال دیگر هم می‌توان مطرح کرد: یاپینجاق ممکن است از فعل یاپینماق(yapınmak) "پوشیده شدن، مستور شدن" با پسوند ـجاق/ـجک، مشتق شده باشد(نظیر سالینجاق "تاب[کودکان]"، اؤرومجک"عنکبوت"، بورومجک/بورونجک "هر چیز غنچه‌وار، مستور"، قورونجاق "محفظه"). این پسوند ممکن است واریانت مخفّف ـاجاق/ـه‎جک باشد بالاخص که از آن میان فقط سالینجاق و اؤرومجک/هؤرومجک قدمت قابل توجهی دارد. از طرف دیگر، احتمال مزبور با فرم‌هایی نظیر یاپونچا هم تضعیف می‌شود. همچنین نباید از یاد برد که ـجاق/ـجک در تحلیل نهایی پسوندی مرکب است. لذا احتمال قوی‎تر، همان *یاپون+ـچا و یاپونچا+ـاق است.

***

فرم یاپونچی/یاپینچی/یاپانجی(فرهنگ سخن) قدری غیرعادی است. در آذربایجان بیشتر فرم یاپینچا را شنیده‌ام که معنای مجازی "موی آشفته و ژولیده" هم دارد. احتمالاً مصوّت انتهایی تحت تأثیر پسوند ـچی/ـچو/..به این شکل درآمده است. یاپینجاق در زبان‌های ناحیۀ بالکان هم راه یافته است(من جمله در مقدونی موجود است).




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

قُشه

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:دوشنبه 2 مرداد 1396-11:55 ق.ظ

در فرهنگ‎های فارسی، قشه به عنوان لفظی محاوره‌یی ضبط شده است. دهخدا قُشه/غوشه گذاشتن یا قُشه/غوشه کردن را معادل "مسابقه گذاشتن/مسابقه دادن ضبط کرده است.  عجیب آنکه در فرهنگ سخن تلفظ کلمه qaşe آمده و معنای رقابت کردن/مسابقه دادن هم برای مذکور است. فرهنگ مزبور "قشه" را هم مسابقه معنا می‌کند. باری از منابع اینترنتی برمیآید که در بختیاری، قُشّه(qoşşa) به معنای "مسابقه/مسابقۀ دو" است.

***

هیچ یک از منابع در باب منشأ کلمه اظهار نظری نکرده‌اند. تلفظ قوشه، فعل قوشماق(qoşmaq) "دویدن، تاختن" را به یاد می‌آورد.  در قشقایی سؤزلویو، یکی از معانی قوش(qoş) "مسابقه است. قوشا نیز سه دارد که یکی از آنها "عملِ مسابقه" است. قوشا قویماق: مسابقه گذاشتن، قوشاشماق(qoşaşmaq) :"با هم تاختن، با اسپ مسابقه گذاشتن" معنا شده است(ص614). در ترکی آناتولی قوشماق لفظی استاندارد برای "دویدن، تاختن" است و مشتقات متعددی هم دارد.

قوشا(qoşa) را به این معنی در سایر زبان‌های ترکی(غیر از قشقایی) نیافتم. یک قوشا در زبان‌های ترکی قدیم و جدید وجود دارد به معنی "جفت، توأمان" که در اصل قید/صفت-فعل بوده و بعدها lexicalized شده است. اساساً در منابع قدیم ترکی فعل قوشماق معنای "ترکیب کردن، مونتاژ کردن، به هم متصل کردن" دارد و دویدن در منابع متأخر دیده می‌شود. در منابع متأخر قپچاقی(نظیر القوانین الکلیه لضبط اللغه الترکیه، التحفه الزکیه فی اللغه الترکیه) قوشماق معنای "دویدن و پریدن" هم کسب کرده است. در سنگلاخ قوشما "نوحه کردن/ همراه کردن" دارد و از آنجا "بالمجاز دواندن دو اسپ را با هم" به وجود آمده است(ص 215). تحلیل میرزا مهدی خان را محتملاً باید صحیح تلقی کرد  و معنای "دویدن" را ثانوی دانست و نه اوّلیه و متقدم. در منابع عثمانی، حداقل از قرن هفدم نمونه‌های متعددی از این معنا در اختیار داریم.

***

قوشه/قوشا/قشه چگونه از قوشماق مشتق شده است؟ در ترکی معاصر قوشو(koşu) به معنی "مسابقۀ دو" واژه‌یی جدید و نئولوژیسم است با پسوندی که خود متحول از –(x)G بوده و G انتهایی در آن به صورت سیستماتیک حذف می‌شود: آغریغ>آغری، آچیغ>آجی "تلخ، اندوه"، آریغ>آری "پاک، تمیز"، قاپیغ> قاپی، قاتیغ>قاتی "سفت، غلیظ"، قودوغ>قویو و.. مارسل اردال در میان مشتقات پسوند مزبور از قوشوغ(qoşuğ) هم یاد کرده که البته به معنی "شعر، نظم"بوده. با توجه به این نکات انتظار داشتیم با فرمی مثلِ قوشو در فارسی مواجه شویم. اما چرا قوشه داریم؟ آیا می‌توان فرمی نظیر *قوشاغ(*qoşağ) را برای آن فرض کرد؟ قبول چنین فرضی دشوار است. یک احتمال هم می‌تواند مطرح شود. قوشو در فارسی چنین سیری پیموده باشد: قوشو>*قوشی>قوشه. البته فرم قشقایی و بختیاری اجازۀ تأیید این فرضیه را هم نمی‌دهد. زیرا بعید است که قشه از فارسی محاوره‌یی تهرانی به بختیاری و قشقایی وارد شده باشد. تنها یک راه می‌ماند: "قوشا" در معنای "دوان، تازان، در حال تاخت"، همانند "قوشا"ی اوّلی بوجود آمده و رواج یافته و یا آن که "قوشا"ی اوّل، معنای دومی هم کسب کرده است. این آنالیز محتمل‌تر از همه است. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

کَپَز

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 24 تیر 1396-09:25 ب.ظ

کثرت توپونیم‌های کپز در آناتولی، قابل قیاس با اَعلام جغرافیایی موجود در آذربایجان و ایران نیست. در ایران دو قریه با این نام می‌شناسیم:

1.      کپز: روستایی تابع دهستان انگوران در استانِ زنجان

2.      کپز: روستایی از توابع دهستان پشتکوه شهرستان سمنان

علاوه بر این دو، منطقه‌یی توریستی در مشکین‌شهر هم نام کپز دارد. در جمهوری آذربایجان فی‌الواقع یک کپز وجود دارد، اما به چندین واحد از تقسیمات کشوری و جغرافیایی هم تسرّی یافته است: کپز نام کوهی در نزدیکی آقسو و در رایونِ گؤی‌گؤل(Göygöl) به ارتفاع 3036 متر است. از همینجاست نام کلوپ معروف فوتبال کپز. یکی از رایون‌های شهر گنجه هم بر این اساس کپز نام گرفته و اسم بلدیه/شهرداری کپز هم از اینجا اخذ شده است. میدان نفتی محل اختلاف جمهوری آذربایجان و ترکمنستان در خزر هم، در طرف آذربایجان کپز خوانده می‌شود و مأخوذ از نام کپزداغی است.

تعداد کپزها در آناتولی البته قابل ملاحظه است. جالب آن که اغلب این توپونیم‌ها در غرب و مرکز آناتولی قرار دارد(به استثنای توقات و اورفا):

1.      کپز(Kepez): شهرکی در بخش مرکزی ولایت چاناق‌قلعه.

2.      کپز: روستایی تابعۀ سیندیرغی در بالیکسیر.

3.      کپز: روستایی تابع بوجاقِ کؤپرو اؤرن در کوتاهیا.

4.      کپز: ایلچه‌یی تابع بخش مرکزی آنتالیا.

5.      کپز: روستایی تابع بوجاقِ گَریش در ولایت آنتالیا.

6.       کپز: محله‎یی در ارگلیِ استان زونغولداق.

7.      کپز: روستایی تابعِ سیدی‌لر در ولایتِ کاستامونو

8.      کپز: روستایی از توابعِ سیلیفکه در استانِ مرسین

9.      کپز: قریه‌یی تابع موجور در استان قیرشهیر.

10.  کپز: روستایی در دوراغان ولایت سینوپ که اینک گون‌گؤرن خوانده می‌شود.

11.  کپز: قریه‌یی تابع زیله در استان توقات

12.  کپز: روستایی در آفشین واقع در ولایت ماراش که در قرون اخیر آغجاشار(=آغجه‌شهر) خوانده می‌شود.

13.  کپز: قریه‌یی واقع در بوجاق قاباحیدر(Kabahaydar) در استان اورفا

14.  کپز: شهرکی تابع بوجاق تالاس در ولایتِ ‌قیصری.

15.  کپز: روستایی تابع آقچاداغ در ولایت مالاتیا(ملطیه).

***

از حیث اتیمولوژیک، کپزهای آناتولی باید به همان معنایی باشند که واژۀ مزبور در ترکی استاندارد دارد: تپه، باشلق، هر نوع پوششِ سر، تاجی که عروسان بر سر نهند، تاج خروس و.. منشأ کپز باید یونانی باشد   kapasion (=کلاه، باشلق، کلاهخود). به نظر می‌رسد لفظ یونانی خود مأخوذ از لاتین باشد؛ قیاس کنید با capital(=سر-مایه) و caput(=سر/باش) و الفاظی نظیر کاپیتان(captain)، decapitation(=قطع سر) و..

آیا کپز دخیل از یونانی از طریق لهجات آناتولی و مهاجران آن خطّه به داخل ایران و آذربایجان، انتقال یافته است؟ چنین به نظر می‌رسد. البته یک احتمال ضعیف هم وجود دارد؛ کَپَز(käpäz) در متون ترکی و اویغوری قدیم به معنی "پنبه" است. این لفظ ماجرایی مفصّل دارد و همریشه با کرباس فارسی است. در زبانهای سامی هم نظایری دارد مانند karpas در عبری. در لاتین هم carbasi و مشتقات آن به معنی کتان/پارچۀ کتانی وجود دارد و دخیل از Karpasos یونانی است که خود مأخوذ از السنۀ سامی محسوب می‌شود. در عموم زبان‌های منطقۀ پامیر، هندوکش و ختن باستان، کپز و واریانت‌های آن وجود دارد. با آن که منشأ نهایی کلمه غامض و مبهم است، محققین متفق‌القول‌اند که همۀ واریانت‌ها، مآلاً، به karpāsa در هندی قدیم و kappasa در پالی ختم می‌شود. به هر حال احتمال آنکه کپز موجود در سمنان چنین منشأیی داشته باشد بیش از سایر موارد است. البته با آن که کپز به معنی پنبه و کتان در ترکی غربی ضبط نشده، اما احتمال این تسمیه در عهد ایلخانی منتفی نیست.

***

به نظر می‌رسد که قاپاز"توسری زدن/قاراما وورماق" شکل velarized کپز مانحن فیه باشد. قاپاز(kapaz) در آناتولی در محدودۀ بسیار کوچکی(قاراوئران در ایسکیلیپ، ولایت چوروم) وجود دارد. اما در آذربایجان کاملاً رایج است. در گیلکی و فارسی محاوره هم باید دخیل از ترکی باشد. مؤلفین فرهنگ سخن منشأ آن را مجهول و با علامت استفهام(؟) نشان داده‌اند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

بویناش

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:چهارشنبه 31 خرداد 1396-12:10 ق.ظ

اصطلاح بویناش(boynaş) که در ترکی زنجان ثبت شده[1]، به معنای " ایکی داغین آراسیندا اوْلان بالاجا تپه " واژه‌یی محلّی و dialectism بوده و استثنایی به نظر می‌رسد. بویناش بی‌شک باید از بویون/بوین مشتق شده باشد و شباهت زیادی هم با گردنۀ فارسی دارد. اما پسوند –Aş که به اسامی ملحق می‌شود، در متون  و منابع قدیمی کمتر مورد توجه بوده است. در تحقیق پرفسور مارسل اردال ذیل پسوندهای‌ مربوط به رنگ از پسوند lş  بحث شده است. اما علاوه بر شواهد اردال، چندین واژۀ دیگر هم داریم که با رنگ مرتبط نیستند و به نظر می‌رسد، منشأشان پسوندی به شکلِ –Aş باشد. پسوندی که فونکسیونش القای شباهت است. علاوه بر دو مورد فوق‎الذکر، یک پسوند مرخم‌ساز اسامی خاص هم در ترکی وجود دارد که فونکسیون آن تحبیب و ایجاد رابطۀ خودمانی و صمیمیت است(ممیش<محمد و..). مایلم مطلبی در باب مورد اخیر بنویسم. بنابراین، ظاهراً سه پسوند داریم:

1.      –Aş که احتمالاً واریانت –Vş هم داشته و با الحاق به اسامی، اسم جدیدی براساس معنای اصلی (احتمالاً با فونکسیون تشبیه/تصغیر) ایجاد می‌کند و موضوع این مقال است.

2.      پسوند –Iş که به اسامیِ رنگها الحاق می‌شود و معنای "مایل به.." القاء می‌کند: نظیر ماویش<ماوی، گؤیوش<گؤی/گؤک و..

3.      پسوند –Vş که از اسامی خاص اسامی تحبیب و تعزیز ایجاد می‌کند.

جهت فهم واژه و پسوند، باید امثلۀ موجود را مرور کنیم. پروفسور مصطفی کاچالین[2]، فهرست مفصلی از آن قسم اسامی که تصور می‌رود با این پسوند مرتبط‌اند، به دست داده است. اما چون به نظرم می‌رسد در آن لیست، خلط‌هایی وجود دارد، در اینجا فقط نمونه‌هایی که محل اعتماد و قابل بحث‌اند، خواهم آورد:

1.      آغیش(ağış)" ثروت، مکنت". در کتیبۀ کول تیگین مذکور است. باید مشتق از آغی(ağı) "قماش ابریشمین، پارچۀ گران‌قیمت" باشد. وجه اشتقاق معلوم است. در ترکی قدیم آغیلیق معادل "خزانه/خزینه" بوده است.  

2.      باغیش(bağış): در دیوان لغات‎الترک "محل گِره/بستن، مفصل" است از باغ"بند، پیوند".

3.      بوگوش(bügüş):"حکمت". در منابع ترکی قدیم وجود دارد  و باید مشتق از بوگو(bügü) باشد به معنی حکیم. بویو(büyü) در ترکی جدید "سِحر، جادو" از بوگو متحول شده است.

4.      گئنیش(géniş):"وسیع، گسترده". در ترکی اوغوز دیده می‌شود. باید مشتق از گئن(gén)"وسیع، گشاد" باشد. فرم گئنَشلیک(géneşlik) را هم شنیده‌ام. ظاهراً باید بین دو فرم پسوند تردیدی بوده باشد.

5.        یئمیش(yémiş):"میوه". از منابع قدیم ترکی به این طرف رواج دارد. باید مشتق از یئم(yém)"غذا، وعدۀ غذایی، خوردنی" باشد. اشتقاق مستقیم از فعل یئمک ممکن به نظر نمی‌رسد.

6.       گَبَش(gebeş):"حامله، آبستن". در لهجات آناتولی وجود دارد. باید مشتق از گبه(gebe) باشد. به لحاظ سمانتیک و مورفولوژیک اشتقاقش از *geb-/*keb- ممکن به نظر نمی‌رسد.

7.      یاغیش(yağış):"قربانی[تقدیمی به خدایان]". به زعم کاچالین از *یاق(yaq) "نزدیک، قریب" مشتق شده و لذا رابطۀ معنایی‌اش با قُرب و قُربان عربی قابل قیاس است. به نظرم می‎رسد که بعید نیست از یاغ "چربی /شحم" مشتق شده باشد. زیرا تقدیم چربی قربانی و احیاناً سوزاندنش در مراسمات قربانی بالاخص در ادیان  متقدم شایع بوده است. یاغیش از تِرم های مهم دین قبل از اسلام(و بودیسم و مانویت) ترکان است.

8.      گونش(güneş):"آفتاب، خورشید". باید از گون/کون"روز، آفتاب" مشتق شده باشد.

9.      اَنیش(eniş):"سرازیری، سرپایینی". واریانت اینیش(iniş) هم دارد. از اَن/این(in/en) به معنی "فرورفتگی، چاله، گودال" مشتق شده باشد. واریانت یئنیش(yéniş) که در بعضی لهجات محلّی وجود دارد، باید ناشی از خلط آن با فعل اَنمک/یئنمک(yénmek/enmek) باشد.

10.  یوخوش/یوققوش(yoqquş/yoxuş):"سربالایی، تپه". قاعدتاً باید مشتق از یوق(yoq) "تپه، سربالایی" باشد. مشتق دیگر یوق، یوخاری<یوقارو است. نیشانیان به اشتباه در تحلیل این کلمه پسوند آن را با پسوند اسم‌سازی که به افعال الحاق می‌شود، خلط کرده است.

11.  اوغوش(uğuş):"خانواده، طایفه". در منابع ترکی قدیم و دوران میانی بسیار شایع بوده و باید مشتق از اوق(uq) "قبیله، نَسَب" باشد.

12.  اولوش(uluş):"شهر، قریه". در ترکی قدیم شایع بوده و فرم مغولی شدۀ آن یعنی اولوس(ulus) "ایل، طایفه، قوم، ملت" در بسیاری از زبان‌های ترکی رواج دارد و در منابع فارسی هم مشاهده می‌شود. ظاهراً مشتق از اول(ul) است "اساس، بنیاد". تصوّر می‌رود اولوغ(uluğ) ترکی قدیم و اولو در ترکی جدید به معنی "عظیم، کبیر" در اصل *اوللوغ(*ulluğ) بوده و با این کلمه همریشه باشد.

13.  کَلَش(keleş):"کچل". قاعدتاً باید مشتق از کَل "کچل، طاس"(دخیل از فارسی) باشد. لذا این مشتق با کلمه‌یی غیرترکی و متأخر به وجود آمده و به نظر می‌آید در حال و هوای تحبیب و تصغیر است. چنین احتمالی در مورد گَبَش هم وجود دارد.

14.  اویناش(oynaş):"فاسق، رفیقۀ[مردان]، زن[شوهرداری]که با مردان دوستی می‌کند". با آنکه نسبت‌اش با اویناماق "بازی کردن، رقصیدن، سبکسری کردن و.." بدیهی به نظر می‌رسد، اما تحلیلش بسیار دشوار است. آیا ممکن است از اویون"بازی، رقص، حیله" و پسوند مزبور  مشتق شده و مجموعاً به معنی "آدم سبکسر و جلف، بی‌ثبات و مذبذب" باشد؟ توجه شود که در ترکی آذربایجان "اویناغان(oynağan)" همین معانی را دارد.

15.  بویناش: به نظر می‌رسد که از سریِ الفظ مشابه مذکور در لیست فوق باشد؛ بالاخص شباهتش با اَنیش و یوخوش چشمگیر است. زیرا هر سه دلالت بر عوارض جغرافیایی دارند. باری بویناش علی‌رغم رواج در محدودۀ جغرافیایی نسبتاً کوچک، نباید جدید باشد. زیرا این پسوند در دوران‌های اخیر فعال نبوده است.



[1] ابوالفضل ملکی زنجانی، زنجان یئرلی سؤزلری، آذری 8 -جی سایی (ائل دیلی و ادبیاتی درگیسی 15-جو سایی)  1384-جی ایل.

[2]  مصطفی کاچالین، دده‌م قورقوت´ون اوغوزنامه‌سی، ایستانبول: کیتاب‌ائوی، 2006. 221-220.صص.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

آنادیل‌دن درلمه‌لر-17

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:شنبه 27 خرداد 1396-06:24 ب.ظ

بو یازی، ایلک یازی‌لاردان بیرایدی. آنجاق کاغیذلارین آراسیندا گؤزومدن ایتمیش‌ایدی. سانیرام بعضی یازی‌لاریم‌دا سانکی بو یازی یایینلانمیش‌ایمیش کیمی دوشونوب یازمیشام.

1.      کوت(küt): "تندیره یاپیلیرکن دوواردا دورماییب، ایچری دوشن چؤرک، تندیر کولونده پیشَن خمیر". بیلدیییمه گؤره آشاغی-یوخاری بوتون آذربایجان‌دا یایقین دیر. آنادولو آغیزلاریندا دا چوخ فرقلی بیچیم‌لرده گؤرونور؛ ارزینجان آغیزلاریندا غود(ğud) یانمیش چؤرک اولور؛ بیتلیس‌ده گود(güd)، قارص، وان، سیواس و کرکوک‌ده کوت(küt)؛ موش ایله ارزینجان´ین بعضی بؤلگه‌لرینده کود(küd) اولاراق گؤرونور. کلمه‌نین ارمنیجه‌دن گلدییی‌نی دانکوف گؤسترمیشدیر(87.ص).

2.      کوفله(küfle): اوست‌ده‌کی کلمه کیمی بو سؤزجوک ده اسکی چؤرکچی‌لیک ایشی ایله باغلانتی‌لی ساییلیر. بیر چوخ بؤلگه‌ده کوفله وارسادا، کولفه(külfe) ده یایقین ساییلیر. سایین اسماعیل هادی، دیل‌دنیزده بو بیچیمی اساس آلاراق، کلمه‌نی یانلیش‌لیق‌لا کول(kül) سؤزجویونه باغلار. آنادولودا، چوخ فرقلی بیچیم‌لر وار. ارزینجان‌دا گولوَه(gülve)، وان، بیتلیس‌ده کولوَه(külve)، قارص، سیواس، یوزغات دا کوفله و ایچ آنادولودا، کولبه(külbe)، کویله(küyle) و..بیچیم‌لری وار. کلمه‌نین بو قدر فرقلی اولوشو، آلینتی اولما احتمالینی گؤستریر. حسن ارن´ین ده یازدیغی کیمی، فارسجادان گلیر. گُلوَه، معین و دهخدا سؤزلوک‌لرینده "سوراخ تنور نان‌پزی" اولاراق آچیقلانیر. بو ایسه کلمه‌نین آنادولو و آذربایجان‌داکی آنلامی ایله اؤرتوشور. کوفله‌نین بیر ده تَپَه‌جه‌یی اولوردو.

فارسجادا، "گُل" کلمه‎سی "اود، قور" کیمی معنالاری اولدوغو دوشونولور. مثلا "گلدسته"(میناره) باشیندا اود یاندیریلدیغی اوچون(اوزاق دان گلن مسافرلر گؤرسون دییه) بو آدی آلدیغی سؤیله‌نیر؛ گُلخن (گُل+خن/خان=خانه):حامام اوجاغی و..گلوَه´نین بئله بیر آچیقلاماسی اولمالی‌دیر.

3.      شاماخی(şamaxı):"چارقات/چارقد". بعضی بؤلگه‌لریمیزده بو آدییلا تانینیر چارقاد. رحمتلیک غلامحسین ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره، خییوو/مشکین‌ده بو کلمه یایقین دیر. هر حال دا مشهور، شاماخی شهریندن گلن اؤزل چارقادلارا وئریلن آدیمیش. سونرالاری یایقین‌لاشاراق چارقادین هر جورونه بو آد وئریلیر. اؤزل آدلارین، عمومی آد حالینا گلمه‌سی، چوخ گؤرولور. تورکیه‌ده شیله(Şile) قارادنیز ساحیلینده ایستانبولا باغلی بیر ایلچه‌دیر. اورانین رنگارنگ بئزی مشهوردور. زامان‌لا "شیله" هر جنس‌دن آلا-بولا رنگی اولان قماشا وئریلن آد اولوبدور. "استانبولی" فارسجادا، شهر آدیندان گلره‌ک ایکی آنلام قازانیب‌دیر: بیری کیچیک، درین تشت، او بیریسی دویو ایله پیشیریلن و "خوروش"سوز یئییلن یئمک‌دیر(بلکه "استانبولی پلو" کیمی بیر دئییم‌دن قیسالتمادیر)؛ مشهد قووونو مشهور اولدوغو اوچون، تورکجه‎میزده، "قووونو"، دوشوب، مَشَد تک باشینا بو قووون جنسی‌نی بیلدیریر. مثلا: دونن ایکی مَشَد آلدیم! دئییلر. اینگیلیزجه‌ده هئشترخانـا turkey آدی وئریلیر. بیزده‌کی "هئشترخان" یئر آدیندان گلدییی کیمی، بو آمریکانین یئرلی حیوانی‎نین آدی دا تورکیه آدی‌ندان گلمک‌ده‌دیر. قیساجاسی ایلک اولاراق ماداگاسکاردان، عثمانلی/تورکیه یولویلا آورپایا گئدن بوگونکو هئشترخان‌لارا بنزر(بلکه چوللوق(çulluk) اولاراق بیلینن تویوقسو قوش) بیر قوشا "تورکیه قوشو" دئییلیر. سونرالاری آمریکادان گلن گرچک "هئشترخان"لارا دا بو آد وئریلیر. تورکیه‌ده هشترخان یئرینه "هیندی" وار. آذربایجان جمهوریتی‌نده روسجادان گلن هیندوشقا. ایکی‌سی‌نده ده هیندیستان قصد اولونمور. آوروپالی‌لار، یئرلی/قیزیل‎دریلی آمریکالی‌لارا "هیندلی"(The Indians) آدی وئریرلر و بو یانلیش کریستوف کولومب زامانی‌ندان بوگونه دوام ائدیر(کریستوف کولوموب عؤمرونون سونوناجان هیندیستانا واردیغی‌نی سانیرمیش). اوزون سؤزون قیساسی، شاماخی‌دا دا بئله بیر حادثه یاشانیب‌دیر هر حال دا. اؤزللیک‌له اون دوققوزنجو یوز ایل‌ده ایکی بؤلگه آراسیندا جدّی گئدیش-گلیش و آلیش-وئریش وارایمیش.

4.      یوروماق(yorumaq): رحمتلیک ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره مشکین‌ده (اونون یازیمی ایله: یوروماخ) "حرکت دادن" دئمک‌دیر. آذربایجان دا آزاراق گؤرولن سؤزجوک‌لردن دیر. اسکی تورکجه‌دن بری دیلیمیزده یوروماق، یورومک(yürümek) فعلی ایله بیرلیک‌ده، ایشله‌نیر. سانیرام ایکی فعل آیری توتولمالی‌دیر. اوزونجا آراشدیرماق نیتیم یوخ. قیساجاسی اسکی تورکجه‎ده یؤریمک(yörimek) فعلی وار. بیزده یئریمک اولان فعل. اما یوروماق´ین، باشقا بیر فعل‌دن، بیر یورماق فعلیندن گله‌بیله‌جه‌یینی دوشونمک اولار. چونکو یورتماق(yortmaq) :"دؤرت نالا آت چاپدیرماق" بئله بیر فعل‎دن قایناقلانمالی (>فارسجا یُرتمه=یورتما). منجه یازی دیلینه قازاندیریلمالی. بو فعلی یوگورمک(yügürmek) /یویورمک(yüyürmek)/یووورمک(yüvürmek) فعلی ایله ده قاریشدیرماق یانلیش اولور.

5.      موجورو(mücürü): بعضی بؤلگه‌لرده گؤرولن کلمه‌نی رحمتلیک ساعدی موجری(müjri) اولاراق مشکین‌ده ائشیتمیش. آذربایجان جمهوریتی‌نین یازی دیلینده ده یایقین اولان کلمه "صاندیق، قوتو" دئمک‎دیر. قدیم بؤیوک آنالاریمیزین پال-پالتار، دَیَرلی شئی‌لر قویوب ساخلادیق‌لاری صاندیق‌لار یانی. کلمه فارسجادیر  و یئرلی فارسجالاردا دا گؤرونور. دهخدانین یازدیغینا گؤره ایلک فرهنگستان اونو پیکسید(pyxide)/کپسول(میوه‌لرده، بیتگی‌لرده مثلا بات-بات‌دا) قارشیلیغی اولاراق اؤنرمیش. دئمک کلمه‎نی کؤکلو فارسجا بیلیرمیش‌لر. منجه نهایی قایناغی بللی اولمادی.

6.       ارمنی کیفیری(Ermeni kifiri): اینترنت گؤردویوم قدری ایله و رحمتلیک ساعدی‌نین یازدیغینا گؤره، مشکین ده "خاچ‌شوران/خاج‌شویان" قارشیلیغی اولاراق بیلینیر. آنجاق "خاچ یودو" قیش‌دا و اوجاق (ژانویه) آیی‌نین آلتی‎سیندا اولور. حال بوکی ارمنی کیفیری، آغلار-گولر/فروردین‌ آیی‎نین ییرمی بئش‌یندن باشلایاراق بیر هفته/یئددیجه زامان دیلیمی‎نده اولور. آتامین سؤیله‌دیینه گؤره، ایلین بو زامانلاریندا، یاغین آز اولونجا، ارمنی‌لر یامان-یوووز دییرمیش‌لر. کیفیر، آذربایجان ساحه‌سینده داها چوخ "چیرکلی، کیرلی" دئمک اولسادا، آنادولودا کوفور(küfür) "یامان، سؤیوش، سؤوگو" دئمک اولور. بو سؤزجوک چاغداش ارمنیجه ده kufur اولاراق گؤرولور. ارمنیلر بو زامان‎لار خاچ(=صلیب)لاری سویا آتارمیش‌لار و یاغین اولورموش(بلکه اسکی تورک‌لرده اولان "یَده" داشی مراسیمی کیمی بیر اسکی قایناغی وار بو اینانجین). آنجاق کیفیردن بوردا قصد ائدیلن "چیرک" اولابیلمز و "یامان/سؤیوش" داها اویغون گؤرونور.

7.      قورس(qurs):"پاییزین سون آیی، آذرآیی". آذربایجان تقویمی ایله ایلگی‌لی یازیلاجاق چوخ شئی وار. بیر گون بیری بو ایشی اله آلمالی. ایندی‌لیک او ایش اوچون ملزمه/ماتریال اولسون دییه بیر زادلار یازابیلیرم(ارمنی کیفیری اؤرنه‌یی ده بونا داخیل). قورس منجه اسکی تقویم ده "قوس"(=یای، کمان) آیی‎نین آدیندان گلیر. رضاشاه دؤنمی‎نده بو یئنی و زردوشتچولویه دایانان تقویمه گئچمهدن، آی آدلاری بورج آدلاریلا بیلینیردی(بوگون افغانیستان‌دا بو تقویم ایشلک‎دیر). او تقویمده "قوس" آذر آیی‌ایدی. نه ایسه بوردا بیر کلمه‌ایچی سس‌سیز تؤره‌مه‌سی/ایچ تؤره‎مه(epenthesis) یاشانیب‌دیر. بنزر اؤرنک‌لر آز ساییلماز؛ توفک>توفنگ، فیشک>فیشنگ، محک>محَنگ، مملکت>مملکند..بوردا ن/n سس‌سیزی تؤره‎میش..ر/r سس‌سیز تؤره‌مه سی آز راستلانیر. سانیرام پاتلاماق>پارتلاماق بیر اؤرنک ساییلابیلر. قوس‌دا دیشلی-دوداقلی و/v سسی‌نین ییغیلماسی، بوردا ر/r سس‌سیزی‌نین تؤره‎مه‌سینه یاردیمچی اولوبدور.

8.      خاناخاه/خوناخاه(xonaxah/xanaxah):"قوناق ساخلایان، ائو یییه‌سی، دوشرگه یییه‌سی". بیر آتا سؤزو ایچینده ائشیتمیشم میانادا؛ کوردو دؤمه‎یینجه خاناخاه اولمور(Kürde dövmeyince xanaxah olmur). زور/گوج اولمایینجا حقی قبول ائتمه‎ین‌لره سؤیله‌نیر. سانیرام بورداکی کورد´دن، خالخال بؤلگه‎سینین کوردلری قصد اولونور. میانادا بیر-ایکی کورد کندی واریمیش خالخال قونشولوغوندا. آنجاق آفشارلار/آوشالار دؤنمی‎ندن بری خالخال‌دا قیرخا یاخین کندده کورد یئرلشیر. ایلک اولاراق خان‎لارا و حوکومته سیلاحلی گوج اولاراق گلن کوردلر، زامانلا یئرلی حایاتا گئچیرلر، شیعه‌لشیب، تورک‌لره قاریشیرلار. بوگون اون بئش-اون آلتی کندده کورد قالیر. او بیری کندلرین نفوسونون چوخو تهرانا و باشقا شهرلره(اؤزللیک‌له گیلان تورپاغینا) کؤچوبلر. تورک‌لره قاریشان‎لار دا وار. نه ایسه میانالی‎لارین گیلان‎لا آلیش-وئریش‌لری چوخ اسکی‌لره دایانیر. سؤز ائتدیییمیز کوردلر بو گل-گئت یولو اوستونده‎ایدیلر. سانیرام میانایا گلیب قوناق اولان کوردلردن بعضی‌لری، میانالی تانیشی‎نی گؤرونجه، تانیشلیغی دانیرمیش‌لار و گئریسی‎نی بو آتاسؤزو آنلادیر. ایلک اولاق خاناخاه´ی فارسجا خانه‌ خدا(=ائو یییه‌سی) کلمه‌سیندن گلیشدییینی دوشوندوم. دهخدا سؤزلویونده، غیاث اللغات و آنندراج کیمی سؤزلوک‎لردن "خانه‌خواه" سؤزجویونو "بیر شهره گلن یولچو/مسافر تانیش/تانیدیق‎لارینا قوناق گئدیب ائولرینه یئرلشیر، بو ائو یییه‌سینه خانه‌خواه دئییلیر" آچیقلاماسییلا گتیریر. آیریجا یئرلی فارسجالاردا بنزر سؤزجوک واردیر. خوناخاه بیچیمی بیر آز سیرادیشی/غیرعادی ساییلیر. دانیشیق فارسجاسی‌نین تأثیرینده می، یوخسا کوردجه، تالیشجا کیمی دیللرین تأثیرینده می؟ کسدیره‌بیلمه‎دیم.




داغ کن - کلوب دات کام
گؤروش‌لر() 

مجدداً اندر چاقی دماغ

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 26 خرداد 1396-03:45 ب.ظ

اشارۀ مختصری به منشأ ترکی تعبیر "دماغ‌تان چاق است؟" داشتم. به تشویق یکی از دوستان قرار شد تا مفصل‌تر در این باب بنویسم.

دربارۀ دماغ قبلاً اشاره کرده‌ام که سه دماغ در فارسی وجود دارد. گرچه فرهنگ‌های فارسی(نظیر سخن) آن را ذیل دو مدخل آورده‌اند؛ دِماغ عربی به معنی مغز(تعبیر اختلال دِماغ به این کلمه برمی‌گردد)، دوّمی دَماغ فارسی به معنی بینی(بعید نیست با دَم فارسی مرتبط باشد یا از آن متأثر شده باشد)، دماغ دخیل از ترکی که املای صحیحش دَماق=داماق خواهد بود به معنی کام(با اغلب نوآنس‌هایی که این کلمه در فارسی دارد). در باب اتیمولوژی این کلمه بحث تفصیلی نمی‌کنم. فقط اشاره کنم که داماق ترکی از تامغاق ترکی قدیم متحوّل شده است.

***

بحث اصلی بر سر چاق خواهد بود. چاق در فارسی معنای فربه دارد. البته طیف معنایی نسبتاً وسیعی هم دارد. نظیر چاق کردن قلیان که حاضر/آماده/مرتب کردن در آن مراد است؛ یا چاق کردن نفس که به تازه کردن و مرتب کردن تنفس پس از دویدن و عجله مربوط است. چاق به معنای سالم هم بوده(به تعبیر "چاق سلامتی" توجه کنید) و چاق شدن به معنی بهبود بیماری و رفع کسالت هم بوده است. در ترکی برخی تصوّر کرده‌اند که چاغ/چاق واریانت دیگری از ساغ(=صحیح و سالم و تندرست) است. چنین تحلیلی نمی‌تواند قابل قبول باشد. زیرا تبدیل چ<س در ترکی وجود ندارد. چاق خود کلمه‌یی مستقل است و در متون کلاسیک معانی متعدد، ولی نزدیک به هم دارد؛ چاق از ترکی قدیم به این سو به معنی "تمام، دقیق، دقیقاً" بوده است. تیتسه نمونه‌هایی از متون عثمانی می‌آورد؛ سبحان الله! چاق گؤزینه می اوردونگ؟( آیا دقیقاً از چشمش زدی؟)؛ کیمه شیدادور؟ نجاتی دئرایسن/چاق سانا ای گول‌عذاریم چاق سانا. در کنار آن لفظ چیق و همین‌طور چیلق(çılq) هم وجود دارد. چیلق>چیلخ شکل چیلخا(çılxa) هم در آذربایجان و آناتولی دارد که تحلیلش دشوار است. چیلق را می‌توان با قاعدۀ ورود حرف بی‌صدا در میان کلمه(epenthesis)، واریانتی از چیق دانست. اما این تحلیل وسوسه‌انگیز، بدلیل صائت انتهایی در چیلخا دچار ابهام و اشکال می‌شود. باری واریانت چیق بسیار قدیمی است. تیتسه مثال زیرا را برایش نقل می‌کند: همان اول نامه‌نون یازدی جوابین/چیق اوچماق بوداغی گیبی خطابین. چیق به معنی "خالص، پاک، صِرف، ویژه" بوده و هنوز در آذربایجان، بالاخص در امثال و تعابیر شنیده‌ می‌شود؛ خرمن‌ده قالان جیق/چیق بوغدادیر. تعبیر جیق بالا(=نی‌نی، بچه‌کوچولو) هم در آرگو مسموع است. نمی‌دانم که آیا چیق/جیق واریانتی از چاق است یا لفظی مستقل؟ اما اگر هر دو لفظ مستقل باشند، باز هم اختلاط معنایی(contamination) در آنها رخ داده است. هر دو لفظ معنای نزدیک هم "کاملاً، خالص، تمام" دارند.

***

خواهید گفت که چه ربطی بین "خلوص، تمامیت" با سلامتی برقرار است؟ باید بگویم که  درعموم زبان‌ها بین کامل/تمام بودن و سلامتی رابطه‌یی وجود دارد؛

·        تندرست در فارسی شفاف است و اگر توجه شود که دُرُست در پهلوی خود مستقلاً به معنی سالم و غیرمریض بوده، این رابطه واضح‌تر می‌شود.

·        صحیح/صحّت دلالت بر ناقص نبودن دارد(به تعبیر"صحیح و سالم" توجه شود)

·        ساغ-بوتؤو: در آذربایجان به معنی سالم، "سُر و مُر و گنده" است.

·        Heal و health در انگلیسی همریشه با whole محسوب شده و wholesome به معنی سالم، مغذّی و سلامتی‌بخش است.

اصولاً تصور بر این بوده که انسان مجموعۀ اعضاست و اگر یکی از آنها نقصی داشته باشد دیگر کامل‌الاعضاء نبوده و صحّت و سلامت حاصل نیست(ناقص‌الاعضاء). تئوری اخلاط اربعه هم به تعادل و صحیح بودن میزان هر یک از عناصر اشارت داشت. از طرف دیگر کلّیت و تمامیت(totality) نزد فلاسفه هم موضوع مهمی است. در این بحثِ مختصر اتیمولوژیک مجال ورود بدان مبحث نیست و صرفاً اشاره کنم که از نظر گئورگ لوکاچ، درک totality جامعه و پراکسیس بشری، زمینه و عنصر اصلی آگاهی طبقات پرولتاریاست. 

***

اما لفظی که به معنی سلامتی و صحّت است چگونه مترادف فربهی شده است؟ به نظرم این نکته ناشی از یرداشت قدماء از سلامتی است. بالاخص مرادم فهم عامّۀ مردم است که چاقی را علامت سلامت می‌دانستند. در واقع در عرف عامه، نزاری، نحافت، تکیدگی و لاغری علامت بیماری و رنجوری بوده است. برخلاف امروز، لاغری، حُسن و ملاحت محسوب نمی‌شد. بلکه بالعکس فربهی نشان سلامت، جمال و زیبایی بود(طبعاً خروج از حدّ اعتدال همواره نامطلوب بوده است). هنوز هم در خرید حیوانات(مثلاً برای قربانی) به چاقی توجه می‌شود چرا که لاغری ناشی از مرض یا انگل تلقی می‌شود.

***

بنابراین و در مجموع، چاقی دماغ بر "کمالِ/سلامتِ داماق" یعنی "شیرینی کام"، "به کام بودنِ[اوضاع/ایّام]" دلالت داشته و در عین حال تخلیط دماغ عربی و داماق ترکی، حداقل در بعضی اصطلاحات و تعابیر بعید نیست.. 




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

پروفایلی از یک پسوند(ـه‌جک/ـاجاق)-2

نویسنده :محمد اردم
تاریخ:جمعه 19 خرداد 1396-05:47 ب.ظ

31.     دَله‌جک(delecek): مته، وسیلۀ ایجاد سوراخ. معادل دیگر آن و مشتق دیگر همین فعل، دلگچ(delgeç) است.

32.     چکه‌جک(çekecek): پاشنه‌کش(کفش).

33.      سورته‌جک(sürtecek): سنگ فسان جهت تیز کردن چاقو و سایر آلات بُرنده، رنده. از فعل سورتمک: ساییدن، صاف کردن.

34.      باقاجاق/باخاجاق: آینه، مَرصد/محل رَصَد. منظرۀ عالی، پنجره.

35.      یازاجاق(yazacak): قلم(لاپسکیِ چاناق قلعه). این واژه را پیش خود معادل لوازم‌التحریر ساخته بودم(یا جایی خوانده بودم؟) و به نظرم کاملاً مناسب این معناست. قطعاً بهتر و رساتر از قرطاسیه(kırtasiye) است.

36.       قازییاجاق(kazıyacak): واریانت قازییجاق(kazıycak) هم دارد؛ رنده، وسیله‌یی پارو مانند که با آن خمیر را از تغار جدا می‌کنند. معادل آن در ترکی آذربایجان قازاجاق(qazacaq) می‌شود. قازییاجاق در سنوات اخیر به زبان کتابت هم را یافته است.

37.      یوناجاق: رنده(نجّاری). از فعل یونماق(=تراشیدن).

38.      سوره‌جک(sürecek): پارویی خاص برای برف‌روبی. چوب الف(مکتبخانه‌های قدیم و پوینترهای جدید)

39.      گئچینه‌جک(geçinecek): معیشت، معاش، گذران زندگی.

40.  گییه‌جک(giyecek): لباس، ملبوسات.

41.  چیمه‌جک(çimecek): حمام و گرمابه در لهجات آناتولی. به نظرم معادل خوبی برای استخر شنا باشد.

42.  اوفوراجاق(ofuracak): لوله‌یی برای دمیدن در آتش در لهجات آناتولی.

43.  آتاجاق: فلاخن(ساپان)، تخماق/مشتۀ حلّاجان، پرتگاه. این واژه را پیش خود معادل رامپا(=سکّوی پرتاب راکت و امثاله) ساخته بودم و هنوز قابل قبول می‌دانم.

44.  دایاناجاق: مقاومت، مَسند، مَبنا. در آذربایجان معنای اوّل رایج‌تر است. ولی در لسان فلسفه و حقوق معنای دوم هم قابل استفاده است.

45.  یویاجاق(yuyacaq)؛ واریانت دیگرش یوواجاق(yuvacaq):البسۀ کثیف و شستنی.

46.  بورونه‌جک(bürünecek)؛ واریانت دیگرش بورونجک(bürüncek): چادر زنانه/چرشاب. از بورونمک: پوشیده شدن، محجوب و محفوف شدن. این لفظ در منابع فارسی هم ضبط شده است.

47.  یورویه‌جک(yürüyecek): وسیله‌یی که نوپا را راه رفتن می‌آموزد. تقریباً: رو-روَک.

48.  پیشیره‌جک(pişirecek)؛ واریانت دیگرش بیشیره‌جک(bişirecek): وسیله‌یی که با آن نان(یا غذا) را روی ساج(یا در ظرف غذا) برمی‌گردانند. معادل دیگر آن و مشتق دیگر همین فعل، پیشیرگچ(pişirgeç) است.

49.  یاپاجاق(yapacaq): وردنه یا اخلوو که با آن خمیر را روی تخته پهن می‌کنند. یکی از معانی یاپماق: چسباندن و پهن کردن.

50.  چئویره‌جک(çevirecek): در قارادنیز معادلِ چکه‌جکِ فوق‌الذکر است و اتیمولوژی‌اش واضح.

51.  ساغاجاق: ظرفِ شیر یا ماست.

52.  دؤگه‎جک/دؤیه‌جک: چوب قصّاری که با آن البسۀ کثیف را می‌کوبیدند تا چرک و آلودگی‌شان خارج شود.

53.  اَنه‌جک(enecek)؛ واریانت دیگرش اینه‌جک(inecek): پلّه، پلکان و احیاناً نردبان.

54.  دیکه‌جک/تیکه‌جک: سه‌پایه. از فعلِ دیکمک/تیکمک(=کاشتن، فرو کردن در زمین و..).

55.  تاقاجاق/تاخاجاق: طنابی که به دور کوزه و نظایر آن می‌بندند تا حمل آن روی دوش ممکن شود.

56.  سویاجاق(soyacaq): وسیلۀ پوست کندن، چاقو.

57.  سوناجاق(sunacaq): چارشاخ/شنه که با آن بسته‌های علوفه یا غلّات را جهت بار زدن بالا می‌برند. باید از فعل سونماق(=دادن، تقدیم کردن) مشتق شده باشد.

58.  آریناجاق(arınacaq): غسّالخانه. مترادف آن و مشتق دیگر همین فعل، آریناق(arınaq) است. زمانی آریناق را به عنوان معادلی برای تصفیه‌خانه/پالایشگاه ساخته بودم. به نظرم هر دو اصطلاح قابلیت این کاربرد را دارد.

59.  آساجاق: چوبی که روی دوش گذاشته می‌شد و از دو طرفش اشیاء یا دو سطل آویخته می‌شود. در ترکی کلاسیک معادل آن چیگیندیریک است.

60.  سَپَه‌جک: نازلی که آب را با فشار زیاد می‌پاشد، اسپری. به نظرم معادل خوبی برای اسپری یا نازل است.

61.  سینه‌جک: چادر زنانه/چرشاب. از فعل سینمک(=مخفی و نامرئی شدن، ..).

62.  آشاجاق: دیوار یا دری که از چَپَر ساخته شده است.

63.  کسه‌جک(kesecek):قیچی، وسیله‌یی جهت برش چرم در کفاشی.

64.  گمیرجک(gemircek): غضروف. به احتمال زیاد این اصطلاح از فرم قدیمی کَموردک(kemürdek) متحول شده و بعدها به دلیل شباهت با پسوند مانحن فیه، این فرم را پذیرفته است. گمیرجک در آناتولی وجود ندارد و به جای آن  کمیردک(kemirdek)، کمیرتلیک(kemirtlik)، و قیقیرداق(kıkırdak) رواج دارد.

65.  گئچه‌جک(géçecek): گذشته، قدیم. همان طور که آقای هادی حدس زده‌اند کلمه به تقلید از گله‌جک ساخته شده و ظاهراً تنافر معنایی دارد. اما چون در لسان عامّه شایع است، غلط نمی‌تواند محسوب شود. شاید در معنای "حادثه[یی که در]گذشته[رخ داده]" کاربردش خالی از اشکال باشد.

علاوه بر پیشنهادهایی که در لابلای مثال‌ها آمد، چند پیشنهاد هم مطرح می‌کنم که ممکن است اهل فن مفید بدانند:

1.      ساتاجاق: معادل مال‌التجاره. آنچه در مغازه و یا انبار یک شرکت جهت فروش وجود دارد.

2.      مینه‌جک:[اتومبیل]سواری. البته برای مَرکَب در ترکی بینیت(کتاب دده قورقوت) و نظایر آن وجود دارد.

3.      آناجاق(anacaq): یادگار/یادگاری. هرآنچه که باعث یادکرد شخصی/حادثه‌یی/و.. شود.

4.      دویاجاق(duyacaq): سنسور. وسیله‎یی که کمیت‌های محیطی را به کمیت‌های آنالوگ یا دیجیتال تبدیل می‌کند.

5.      سئزه‌جک(sézecek): قوۀ شهود(İntuition). حسّ ششم. با الهام از قاناجاق و دوشونه‌جک در لسان عامّه ساختم.

6.       سوره‌جک(sürecek): هر نوع وسیلّ نقلیه(اعم از کامیون، تاکسی، سواری، اتوبوس و..).  




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 


  • تعداد صفحات :10
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  


Admin Logo
themebox Logo